فصل اول

پیشگفتار

من بر این باورم که در جامعه ایران و همراه با روشنفکران فرهیخته ایران در سال 57 خورشیدی نقبی زده شد که ما را رساند به عصر “پارینه سنگی”. دغدغه من در این باره این است که چرا؟ اسباب ذهنی و نظری این ندانم کاری از کجاست؟
من در این مقاله مستقیماً به این پرسش نپرداخته ام. جویای پاسخ یافتن به این پرسش هم نبوده ام. مقاله ام اما کند و کاوی در این زمینه است.
مقاله من مبتنی بر “فرضیه ـ شواهد ـ و دعوی” است. در مدل ریاضی اگر “الف” شرط تحقق “ب” باشد؛ دعوی مقاله من این است که “الف” اساساً در ایران در وجود نیامده است. شواهد مقاله من هم در این باره است و برای آن است که دعوی مقاله ام را تقویت و در خور اعتنا کند.
گفته می شود عناصری از فلسفه هگل نظر به درک نو از انسان در گذار از سنت به مدرنیته یعنی دمکراسی و آزادی در عصر حاضر سبب ساز بوده است. در مقاله من گزاره “الف” این “عناصری از فلسفه هگل” است و گزاره “ب” همانا “گذار به مدرنیته” است. بنابراین مدعای مقاله من این است که شرط “الف” در ایران اساساً در وجود نیامده است.
منظور از “عناصری از فلسفه هگل” در واقع یک عنصر است و آن “من” است. گفته می شود در وجود آمدن “من” در جامعه شرط گذار جامعه به مدرنیته است. پس مدعای مقاله من این است که این “من” در معنای هگلی در ایران اساساً در وجود نیامده است.

مقاله من یک دعوی دوم هم دارد؛ که مربوط با گزاره “عناصری از فلسفه هگل” یعنی شرط “الف” است. کوتاه سخن آن که مارکس در تبیین و تفسیر این “عناصری از فلسفه هگل” یک کتاب نوشت به اسم “کاپیتال” که به تنهایی یک چمدان کتاب است. علامه محمد اقبال لاهوری هم که همچون مارکس فیلسوف بود و شاید مستعدترین و با هوش ترین “فنومن” در عصر خود در شرق بود مبنی بر همین “عناصری از فلسفه هگل” یک رساله نوشت به اسم ” اسرار خودی و رموز بی خودی” که اینک در سراسر دیوانش منتشر است. مارکسیزم از کتاب مارکس حاصل شد. بعدها مارکسیزم؛ در غرب و در کسوت سوسیال دمکراسی راه برد به دمکراسی و آزادی. در شرق راهبر و راهنمایش شد استالین و آنگاه اتحاد جماهیری از مردم رسید به مرحله گرد آوری خوراک در عصر یخبندان. بد فهمی ما هم از آرای محمد اقبال لاهوری از جمله عواملی شد که ما را رساند به جایی که اکنون در آنیم و در آن در جا می زنیم و من اسمش را گذاشته ام پارینه سنگی. “آری! این چنین بود برادر” !

من بخش فرضیه مقاله ام را بسیط گرفته ام و سعی کرده ام وزنه را با همه مشخصاتش و با همه سنگینی آن تا آن جا که به ما اهالی فلات ایران مربوط می شود به زمین بگذارم؛ و در معرض دید و درک و داوری قرار دهم. “عصر یخبندان” اما به قول صادق هدایت “از موضوع کار ما؛ خارج است.” این را عین القضات همدانی نهصد و اندی سال پیش “ما” نمی گفت. می گفت: “از مقصود من بیرون است.”

ترمینولوژی مقاله را من این جا داخل در متن کرده ام و سعی کرده ام که آن را مثل مورد برداشتم از دورکیم در متن مقاله و در جای مناسب خود توضیح دهم.

ـ اعداد داخل پرانتز در سراسر مقاله شماره صفحه در کتابی است که نامش در متن مقاله مندرج است.

me

منابع

منبع اول و اساسی من تجربه شخصی خودم از دمکراسی و آزادی در متن جامعه اروپا در طی بیش از سه دهه است. آشنایی من با غرب گذرا و در گذر نیست. سیر زنده یاد “حاج سیاح” با چشمانی اشکبار نیست. زندگی ام هم همه در دانشگاه ها، خوابگاه های دانشجویی و آزمایشگاه ها نگذشته است. من جستجوگرانه در متن جامعه به دنبال معنا بوده ام. به این خاطر دویده ام. کاوش کرده ام. خوانده ام. نوشته ام. پرسیده ام. بررسی و مطالعه کرده ام.

منبع دوم من در این مقاله بخش چهارم و پنجم به ویژه بخش چهارم کتاب “فنومنولوژی روح” یا “پدیدار شناسی روح” نوشته هگل است. فرضیه مقاله من هم اقتباس از این جا و از این منبع است.

 

متن هگل به زبان اصلی سحر انگیز است. یک متن عادی نیست. از قله های خیره کننده یک رشته ارتفاعات بلندی است که امتدادش در دوردست به یونان در پیش از میلاد مسیح می رسد. متن هگل هَنگ و آهنگ و یک زیباییِ خیره کننده ای دارد. اگر بخت یارتان باشد یک کشیش آلمانی زبان را بیابید که آشنای با خواندن متون مقدس باشد. به کلیسایش بروید و از او خواهش کنید تا برایتان بخش چهارم و پنجم کتاب phänomenologie des geistes هگل را بخواند. این جا پیچ تند تاریخ بر لبه یک پرتگاه است. جایی است که باید بیدار بود. این جا باید چشم را، گوش را و چشم هوش را باز کرد. این جا شام آخر هگل این مسیحای عقل غرب است.

 

مارکس جوان از حواریون هگل بود. بعد از شام آخر آمد پشت سر هگل صفحه گذاشت. نق زد. غُر زد. هی گفت مخروطش کج است. بعد گفت مخروطش کله پاست. بعد هم هی گفت معنا می دهد اگر هگل این “مخروط نظری را برقاعده اش استوار کند”. آن یکی ها گوششان بدهکار حرف مارکس نبود. مارکس رفت و آن کتاب گنده اش را نوشت. اسمش را گذاشت “کاپیتال”. می شد اسمش را گذاشت: روایت مارکس از کتاب هگل! حتی می شد اسمش را گذاشت: “خدایگان و بنده” با دو پا روی زمین!

این جا و به این ترتیب بشریت در تاریخ بار دیگر در وجود آمد و پدیدار شد. درست است که فریاد بلند “بندگان” جهان متحد شوید را مارکس به خیابان آورد اما بن مایۀ اش را از هگل گرفت.

 

ما مردم فلات ایران اما؛ هیچگاه متوجه نشدیم که نماینده ما هم آنجا در شام آخر نزد هگل حضور داشت. نماینده ما محمد اقبال لاهوری بود. بلی! علامه محمد اقبال لاهوری.

 

خواندن متن هگل به زبان اصلی ـ که علامه آن را به نظرم به انگلیسی و آلمانی (هر دو زبان) خوانده است ـ گویای آن است که چرا علامه این جا و در این پیچگاه پر اهمیت تاریخ دچار آمد. متن هگل سمفونی است. شعر است. حماسه است. حماسۀ تولد انسان در معنای امروزین کلمه است. علامه اقبال هم به این خاطر اسم شعرش را گذاشته: “میلاد آدم”. آبشخور این قطعه شعر این جا، این بخش و این قسمت یعنی قسمت “خدایگان و بنده” است. [کلمه “آرزو” را هم علامه در این شعر به معنای هگلی در نظر گرفته است.]

 

گفتم متن هگل سمفونی است. برای مثال سمفونی نهم بتهون است. در شعر عالامه اقبال “Carmina Burana – Carl Orrf ” است. آری! “نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد!”

علامه اقبال اما حاشا که آدم در یک قد و قواره عادی است. خارق العاده به اندازه تمامیت تاریخ بلند عرفان در فلات ایران است. “پرواز تو یک سلسلۀ غیب و حضور است … ماییم که مانند تو از خاک دمیدیم ـ دیدیم تپیدیم، ندیدیم تپیدیم ـ جائی نرسیدیم ـ از منزل گم گشته مگو پای به ره دار ـ این جلوه نگه دار !”

 

من گمان نمی کنم خواندن متن هگل برای احدی ساده باشد. این متن اگر به فارسی بود حتماً می گفتند هگل پیغمبر است یا خواب دیده است. ولیکن حرف عین القضات همدانی صحیح و سالم است که نهصد و اندی سال پیش گفت: “چیزی را در بیداری دیدن ثلثی بُوَد از نبوت.” (نامه ها، جلد اول، 379)

حرف هگل البته خواب نیست. متن از این سنخ در قلمرو زبان پارسی نیست. زمان می خواهد و زمین. دست کم نیاز دارد به اندیشۀ هگل و نثر ابوالفضل بیهقی. اگر علامه اقبال بود می گفت: نیاز دارد به “طایر عقل فلک پرواز هگل”. من آنگاه می گفتم: نثر بیهقی را هم دست کم می خواهد. علامه می گفت: من خودم بخش چهار و پنج این کتاب را ترجمه کرده ام و در سراسر دیوانم پراکنده ام. و این البته درست است. در سراسر دیوان علامه اقبال لاهوری روایت او از بخش چهار و پنج کتاب هگل منتشر است. فقط روایت نیست؛ علامه اقبال آن را تبدیل به دین و ایمان کرده است. آری! بخش چهار کتاب هگل اصول دین علامه اقبال لاهوری است.

 

هگل را علامه اقبال به انگلیسی هم خوانده است. من نخوانده ام. اما حمید عنایت خوشبختانه بخش چهار و پنج کتاب هگل را به روایت الکساندر کوژو [به نظرم از انگلیسی] به فارسی ترجمه کرده است. کوژو البته به فرانسه می نوشت. هم علامه اقبال در دیوانش چندین مرتبه کلمه “آرزو” را آورده، هم عنایت در کتابش. من بودم می گفتم: “میل”. ربط می دادم به “ضرورت”. می دیدم کم است. می گفتم: کشش. پس تندی می گفتم: یک کشش درونی. گیج می شدم. می گفتم: کلمه ای که هگل در کتابش آورده همه این ها هست؛ ولی نیست. ترجمه که می کنیم چیزی کم می آید. چیزی می افتد. چیزی جا می ماند. متن هگل لحن دارد. آهنگ دارد. سمفونی “میلاد آدم” است.

 

مقاله من با این اوصاف دارای سه منبع است. یکی کتاب هگل است. دوم دیوان علامه اقبال لاهوری است. سوم ترجمه حمید عنایت از الکساندر کوژو است. در این میان و در وهله نخست من خواندن ترجمه حمید عنایت را با عنوان “خدایگان وبنده” پیشنهاد می کنم. می دانم همه کتاب هگل هم دو بار و به درایت دو استاد ایرانی به فارسی ترجمه شده است. مقاله من اما به این معنا به این کتاب ربط ندارد. همه حرف من این جا این است که 1) من فرضیه مقاله ام را از بخش چهار کتاب هگل گرفته ام. 2) بخش چهار کتاب هگل جزو اصول دین علامه اقبال لاهوری است.

 

من اما ضمن آن که خاطر علامه اقبال لاهوری را عزیز می دارم؛ او را در این مقاله از بنیان گذاران بنیادگرایی اسلامی هم در عصر حاضر خوانده ام. این را من در متن مقاله ام در حد رابطه ای که با فرضیه مقاله ام دارد و به ما هم مربوط است به اختصار شرح داده ام. این جا من مایلم جهت اشاره به سابقه آشنایی ما ایرانی ها با علامه اقبال لاهوری و به منظور طرح نقد هوشیارانه یکی از دانشوران ایرانی منبع چهارمی را هم به مقاله ام بیفزایم؛ که نشانگر حق تقدم دانشور ایرانی مجتبی مینوی در نقد آرای اقبال لاهوری است. این منبع کتاب 70 صفحه ای “اقبال لاهوری ـ بحث در احوال و افکار او” است. این کتاب را مینوی حدود هفتاد سال پیش درست بعد از استقلال پاکستان از هند و به نمایندگی از جانب فرهیختگان ایران نوشته است. مجتبی مینوی کتابش را به منظور تحکیم مناسبات دوستانه با دولت همجوار و تازه تأسیس پاکستان نوشته است. بنابر این لحنش در کتابش محتاط است. با این وجود وجدان علمی اش و تجربه جنگ خانمان سوزی که بشریت آن را به تازگی پشت سر گذاشته است او را واداشته تا با احتیاط تمام و “به ناچار” بنویسد: دیدگاه سیاسی علامه اقبال لاهوری فاشیستی است. می نویسد: “نمی خواهم از این مرد فهیم عیبجوئی کنم ولی ناچارم بگویم که دیدگاهش جنگ افروز است. دیگران [یعنی هیتلر یعنی آلمان نازی] رنگ یا نژاد یا ملیّت را اساس قرار دادند علامه اقبال دین اسلام را اساس قرار داده است و جنگ علیه مخالفین اسلام [یعنی کفار] را ترویج می کند.” (21)

آری دیدگاه سیاسی علامه اقبال لاهوری در کسوت “مسلم لیک” فاشیستی است. کمرنگش گزینش نامی هتاک برای یک کشور تازه تأسیس است: “پاکستان !” پاکستان یعنی هندوها نجس اند. ” انماالمشرکونَ نجس !”. طالبان و داعش مگر جز این است؟

 

من همچنین در مقاله ام علامه اقبال را قربانی فرهنگ مردمانی دانسته ام که شناختشان از تاریخشان دارای نقص و ایراد و إشکال است. تاریخ هزار و دو چند صد ساله ایران دست کم از آغاز دوره غزنوی به این سو تحریف شده است، خط خوردگی دارد و جعلی است. به این دلیل است که ما در همان سر آغاز شیخ ابوالفتح بُستی و حضرت حکیم ابوالقاسم فردوسی را گم می کنیم. فردوسی حماسه نیست؛ چیز دیگر و چیزهای دیگر است. تاریخ فلات ایران را هم در دوره معاصر به وجه غالب مستشرقین و دیپلمات ها نوشته اند. مسائلی در تاریخ ما هست که این مورخین یا نادیده اند یا نادیده انگاشته اند. به نظرم اشکال در خوانش است. متدیک مستشرقین در بحث از متدیک درست است و بسا آموختنی است. ایراد من به خوانش است. این خوانش در موارد حساسی کور است.

 

من نقل قولی را هم از هربرت مارکوز در مقاله ام آورده ام. آن را از ترجمه حمید عنایت در همان کتاب گرفته ام. می بینم بیشتر یا همه کتاب های اصلی مارکوز به فارسی ترجمه شده است. علاقمندان مارکوز را به خواندن این کتاب ها ارجاع می دهم. مارکوز اما فرد بسیار معتبری است. یک پای مکتب فرانکفورت است. بیش از این به مقاله من ربط ندارد.

من از دورکیم هم اقتباسی (نقل قول مانندی) آورده ام. کتاب های اصلی دورکیم هم به زبان فارسی ترجمه شده است. علاقمندان را به خواندن این کتاب ها ارجاع می دهم. بیش از این به مقاله من ارتباط ندارد.

 

اما اقبال؛

من سرنوشت علامه اقبال لاهوری را حدیث دردی جانکاه می دانم. یک تراژدی به تمام معنا. علامه اقبال شیدی بود که در برهوت شرق از تاریک خانه خدا سر زد. و چه تابان درخشید. او مثل روایت خودش در شعرش سر زد: “نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد.”

علامه اقبال این به قول سعدی: “سرو بلند قامت دوست” در محیطی در وجود آمد که در آن نه گل، نه گیاه و نه اندیشۀ رَستن و نه روییدن یا رُستن بود. کم کسی فهمید علامه محمد اقبال چه می گوید. آری! کم کسی در هند فهمید علامه محمد اقبال چه می گوید. علامه آنگاه امیدش را به ایران و به زبان فارسی بست. اما هیهات! دریغ از فهم درست! “چه بیدر دانه او را عام کردند!”

 

علامه اقبال مردی بود تنها. تنهای تنها. استعدادش را همیشه همگان در شگفت ماندند. هر کس که سر و کارش با او افتاد از نبوغش گفت. علامه محمد اقبال انسانی بود “بالفطره” ژرف نگر. بعدها او را تنهایی در تنگنا قرار داد و زرنگ ترها او را به سیاست کشاندند. حرفش را که نفهمیدند علامه اقبال سعی کرد حرفشان را بفهمد. پس رنگ محیط را به خود گرفت و شد مسلمان “مسلم لیک”. بعدها گویا رأیش عوض شد. در دیوانش می نویسد: “ره و رسم فرمانروایان شناسم ـ خران بر سر بام و یوسف به چاهی.” جای دیگر می نویسد”من از هلال و چلیپا دگر نیندیشم ـ که فتنۀ دگری در ضمیر ایام است.” تعبیر “ضمیر ایام” را گمانم علامه اقبال از ابوالفضل بیهقی و از نامه بونصر مُشکان گرفته است: “بونصر نبشت که استاد زمانه بود در این ابواب. برین جمله که “زندگانی سید دراز باد… بداند که در ضمیر زمانه تقدیرها بوده است.” ( فیاض ص349)

کشور پاکستان حدود ده سال بعد از مرگ علامه اقبال تاسیس شد و شد کشور شریعۀ اسلامیِ پاکستان. اینچنین بود که درخت اندیشۀ علامه اقبال لاهوری به بار ننشست. و وا أسفا که هیچ برگ و بر نداد. من اگر حافظ بودم می خواندم: در وقت سحر گفت:

“درین میخانه هر مینا زبیم محتسب لرزد ـ مگر یک شیشۀ عاشق که از وی لرزه بر سنگ است

خودی را پرده می گوئی؟ بگو من با تو این گویم! مزن این پرده را چاکی که دامان نگه تنگ است

کهن شاخی که زیر سایۀ او پر برآوردی ـ چو برگ اش ریخت از وی آشیان برداشتن ننگ است !”

 

علی شریعی حدود سی و پنج سال بعد از مرگ علامه اقبال لاهوری او را مبنی بر یک سوء تفاهم فاحش و فاجعه بار در ایران تحت عنوان “بازگشت به خویشتن خویش” معرفی کرد. و هیهات ! این دیگر چیست؟ تراژدی چندم است؟

من نمی دانم علامه اقبال لاهوری تقاص کدامین گناه ناکرده را پس می دهد؛ اما می دانم و تردید ندارم که معنای این خبط و خطای دهشتناک سر بریدن علامه اقبال لاهوری و رستم کُشان اوست. آری! ما او را به سمت تاریکی و به سمت چاه خاموشی و فراموشی هل داده ایم. ما او را کشته ایم و دفنش کرده ایم!

 

فصل دوم

من این جا پیش از آغاز بحث به سبب نبود منبع و مرجعی که معرف علامه اقبال لاهوری در ارتباط با مقاله من باشد جهت اطمینان از این که دو طرف بدانیم صحبت از کی و چیست و عرض و طولش از کجاست و تا به کجاست به معرفی علامه اقبال لاهوری می پردازم.

علامه محمد اقبال لاهوری

کرا خبر که توئی یا که ما دچار خودیم
گشای پرده ز تقدیر آدم خاکی؛
که ما به رهگذر تو در انتظار خودیم!

 

1) شخص شناسی علامه اقبال
از خطاهای شایع نزد ما ایرانی ها خطای “این همانی” است. ما هر چه را که با چیزی در ذهنمان شبیه است فی الفور می شناسیم. مثل کودکی که هر سُبلت داری را پدر می داند. ما اغلب در ذهنمان چیزی است؛ بزرگ. فریفتۀ آنیم. هر چیزی را که شبیه به آن است فرودست هم می انگاریم. علامه اقبال لاهوری یکی از آن عناصری است که ما ایرانی ها فی الفور می شناسیم؛ چون که شعرش به زبان فارسی است. اما این بی چون و چرا غلط است. علامه اقبال لاهوری در این باره گفته است: هلا! “شراب میکدۀ من نه یادگار جم است ـ فشردۀ جگر من به شیشۀ عجم است!”
در این باره باید کمال توجه را داشت که کسی چون علامه محمد اقبال لاهوری را فلات ایران هرگز نداشته است. اصلاً مادر تاریخ هرگز در عالم عرفان اسلامی یک چنین اعجوبه ای را نزاده است. اقبال لاهوری قابل قیاس با حافظ یا سعدی یا کسی دیگر در تاریخ شعر و عرفان در فلات ایران نیست؛ حتی اگر شبیه باشد یا دیگران مثل سهراب سپهری در فُرم و در برخی موارد شبیه یا نسخۀ بدل او باشند.
آیا اقبال لاهوری از حافظ یا سعدی بیش است یا کم؟ موضوع اصلاً چیز دیگری است. اقبال در این باره می گوید: “گر چه راه همان است؛ کاروان دگر است.”

علامه اقبال در وهله اول یک فیلسوف در معنای مدرن است. فیلسوفی “خود باور” است. همین جا بگویم که هر جا در شعر اقبال کلمۀ “خود” یا “خودآگاهی”به کار رفته و می رود اگر توجه نشده و نمی شود که به معنی “من” در دستگاه نظری گئورک ویلهلم فریدریش هگل این مسیحای فلسفه غرب در آغاز قرن نوزده هجری است غلط و ناشی از سوء تفاهم است. علامه خود می سراید: “پس از من شعر من خوانند و دریابند و می گویند ـ جهانی را دگرگون کرد یک مرد خود آگاهی.” علامه خودش را چنین معرفی می کند: “در نهادم عشق با فکر بلند آمیختند.” این است که می گوید: “مَسَنج معنی من در عیار هند و عجم ـ که اصل این گُهر از گریه های نیم شبی است.” و این البته بوالعجبی است.

علامه اقبال از جنبه فلسفی همواره در جستجوست. می سراید: هلا! “کجاست منزلِ این خاکدان ـ که هر چه هست چو ریگ روان به پرواز است.” جای دیگر می سراید: “ز خاک تا به فلک هر چه هست؛ ره پیماست ـ قدم گشای! که رفتار کاروان تیز است.” می پرسد: “درون سینه ما سوز آرزو ز کجاست؟ سبو ز ما ولی باده در سبو ز کجاست؟ گرفتم این که جهان خاک و ما کف خاکیم ـ به ذره ذرۀ ما درد جستجو ز کجاست؟”

علامه اقبال فیلسوفی تردید گرا و دیر باور هم است. می سراید: “در خاکدان ما گُهر زندگی گُم است ـ این گوهری که گم شده؛ مائیم یا که اوست؟” می سراید: “درون سینه ما دیگری؟! چه بوالعجبی است ـ کرا خبر که توئی یا که ما دچار خودیم ـ گشای پرده ز تقدیر آدم خاکی ـ که ما به رهگذرِ تو در انتظار خودیم.” و جای دیگر دست افشان و پا کوبان می سراید: “نه به ماست زندگانی نه زماست زندگانی ـ همه جاست زندگانی ز کجاست زندگانی؟”

نظرگاه علامه اقبال اما در تکاپوی نظری اش کرانمند نیست. می سراید: “حکمت و فلسفه را همت مردی باید ـ تیغ اندیشه به روی دو جهان آختن است.” علامه معترض و متعرض هم است. می سراید: “دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده … زمین و آسمان را بر مراد خویش می خواهد … گهی با حق در آمیزد گهی با حق در آویزد.” علامه جایی هم به تلخکامی می سراید: “در کارگاه گیتی نقش نوی نبینم ـ شاید که نقشِ دیگر اندر عدم نمانده.” جای دیگر می سراید: “یکی در معنیِ آدم نگر از ما چه می پرسی ـ هنوز اندر طبیعت می خلد موزون شود روزی ـ چنان موزون شود این پیش پا افتاده مضمونی ـ که یزدان را دل از تأثیر او پر خون شود روزی!”

دیگر از مختصات علامه اقبال لاهوری این است که نهادی دارد نا آرام؛ مثل جهان. به هر چه می نگرد در حول و حوش آن همهمه و غباری از حرکت می بیند. دنیای علامه سَکَنۀ ساکن ندارد. همه چیزش مدام در حرکت است. گاه به نظرش می رسد که اصلاً وجود خودش هم یک اتفاق شگفت انگیز است. می سراید: “گهی باشد که کار ناخدائی می کند طوفان ـ که از طغیانِ موجی کشتی ام بر ساحل افتاده ست.”

علامه اقبال خودش را جنون آمیز در تک و پو می بیند. گاه به نظرش می رسد طینتی دارد دائم السّفر؛ در گذر از جایی به جایی. به نظرش می رسد اگر بایستد می میرد. می سراید: “گرچه می دانم خیالِ منزل، ایجادِ من است ـ در سفر از پا نشستن همت مردانه نیست ـ هر زمان یک تازه جولانگاه می خواهم ازو ـ تا جنون فرمای من گوید دگر ویرانه نیست.” جای دیگر می سراید: “فنا را بادۀ هر جام کردند ـ چه بیدر دانه او را عام کردند … قرار از ما چه می جویی که ما را ـ اسیر گردش ایام کردند.” جای دیگر می سراید: “چه کنم که فطرت من به مقام؛ در نسازد ـ دل ناصبور دارم چو صبا به لاله زاری ـ چو نظر قرار گیرد به نگار خوبرویی ـ تپد آن زمان دل من پی خوبتر نگاری ـ ز شرر ستاره جویم ز ستاره آفتابی ـ سر منزلی ندارم؛ که بمیرم از قراری.”

علامه اقبال یک مسلمان هندو تبار هم است. دین و ایمانش شباهت به دین و ایمان هیچ تنابنده ای جز خودش ندارد. بلی! دین و ایمان علامه اقبال لاهوری شبیه به دین و ایمان علامه اقبال لاهوری است؛ یعنی خودش. می سراید: مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست ـ از همین خاک، جهان دگری ساختن است.” تمایز علامه اقبال در فهمش از دین گاه در درکش و در دریافتش و در یادش از طاهرۀ قره العین بارز است: “گر بتو افتدم نظر چهره به چهره روبرو ـ شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو … در دل خویش طاهره گشت و ندید جز ترا ـ صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو.” گاه در عتابش و در جدالش با خدا، و در تعرضش و در ابراز ناخرسندی اش نسبت به فعل خدا بارز است: [خدایا!]
“یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه ـ یا درین فرسوده پیکر تازه جانی آفرین ـ یا چنان کن یا چنین!
یا برهمن را بفرما نو خداوندی تراش ـ یا خود اندر سینۀ زنّاریان خلوت گزین ـ یا چنان کن یا چنین!
یا دگر آدم که از ابلیس باشد کمترک ـ یا دگر ابلیس بهر امتحانِ عقل و دین ـ یا چنان کن یا چنین!
یا جهانی تازه ای یا امتحان تازه ای ـ می کنی تا چند با ما آنچه کردی پیش از این ـ یا چنان کن یا چنین!
فقر بخشی؟ با شکوه؟ خسروِ پرویز بخش ـ یا عطا فرما خرد با فطرت روح الامین ـ یا چنان کن یا چنین!
یا بکُش در سینۀ من آرزوی انقلاب ـ یا دگرگون کن نهاد این زمان و این زمین ـ یا چنان کن یا چنین!”

علامه اقبال شخصیتی چند جانبه دارد. درخشان است و ژرفای اندیشه اش خیره کننده و حیرت آور است. می سراید: “تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی ـ هست در سینۀ من آن چه به کس نتوان گفت ـ از نهانخانۀ دل خوش غزلی می خیزد ـ سر شاخی همه گویم؛ به قفس نتوان گفت.” می سراید: “توان گرفت زچشم ستاره مردم را … گشای چهره که آن کس که “لن ترانی” گفت ـ هنوز منتظر جلوۀ کف خاک است.” بلی! این دین علامه اقبال لاهوری است. دینِ “خودی”.

علامه اقبال هر کس نیست. می سراید: ” تو چشم بستی و گفتی کین جهان خواب است؟ گشای چشم، کین خواب، خواب بیداریست … خوشا نصیب غزالی که زخم او کاری است.”

مصرع “خوشا نصیب غزالی که زخم او کاری است” از دیگر مختصات برجستۀ علامه اقبال لاهوری است. سری دارد نترس. دلی دارد دریا. دلیر است و بی پرواست. رهاست و همواره بلا جوست. می سراید: “به مِلکِ جم ندهم مصرع نظیری [نیشابوری] را ـ “کسی که کشته نشد از قبیلۀ ما نیست.” می سراید: “وای آن قافله کز دون همتی می خواست ـ رهگذاری که درو هیچ خطر پیدا نیست.” ادامه می دهد: ” مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت ـ به جاده ای که درو کوه و دشت و دریا نیست.” جای دیگر می سراید: “ز خود رمیده چه داند نوای من ز کجاست ـ جهان او دگر است و جهان من دگر است ـ به کیش زنده دلان زندگی جفا طلبی است ـ سفر به کعبه نکردم که راه بی خطر است ـ ز خاک خویش به تعمیر آدمی بر خیز ـ که فرصتِ تو به قدر تبسّمِ شرر است!”

علامه اقبال در کار دین به شدت عملگراست. می سراید: “شنیده ام سخن شاعر و فقیه و حکیم ـ اگر چه نخلِ بلند است؛ برگ و بر ندهد”. می سراید: بگذر از این پرسش که آیا ” غیب” و “این وهم و گمان چیزی هست؟ ـ در جهان بودن و رَستن ز جهان؛ چیزی هست؟” ادامه می دهد: “آن بهشتی که خدائی بتو بخشد؛ همه هیچ ـ تا جزای عمل تُست؛ جنان چیزی هست؟ [هلا!] در غم همنفسان اشک روان چیز ی هست! حسن کردار و خیالات خوشان چیزی هست!” جای دیگر می سراید: “این جهانی که تو بینی اثر یزدان نیست ـ چرخه از تُست و هم آن رشته که بر دوک تو رِشت ـ پیش آئین مکافاتِ عمل سجده گذار ـ زانکه خیزد ز عمل دوزخ و اعراف و بهشت.” جای دیگر می سراید: “چنان بزی که اگر مرگ ماست مرگ دوام ـ خدا ز کردۀ خود شرمسارتر گردد.” آری! علامه اقبال این است: جسور و بی باک و گستاخ. خودش را این سان هم معرفی کرده است: “نه در اندیشه من کارزارِ کفر و ایمانی ـ نه در جانِ غم اندوزم هوای باغ رضوانی ـ اگر کاوی درونم را خیال خویش را یابی ـ پریشان جلوه ای چون ماهتاب اندر بیابانی.”

علامه اقبال مرد غوغا و مرد شورش و خواستار دگرگونی هم است. می سراید: “این مه و مهر کهن راه به جائی نبرند ـ انجم تازه به تعمیر جهان می بایست ـ هر نگاری که مرا پیشِ نظر می آید ـ خوش نگاریست؛ ولی خوشتر از آن می بایست.” می افزاید: [هلا!] ” گفت یزدان که چنین است و دگر هیچ مگو! گفت آدم که چنین است و چنان می بایست!” جای دیگر می سراید:”شریک حلقه رندان باده پیما باش ـ حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست!” علامه اقبال گاه شوریدگی اش را به وزشی گردبادگون نسبت می دهد که زمین در حوالی اشیاء به هر سو به شتاب به هوا می روبد و می راند. می سراید: “اگر سخن همه شوریده گفته ام چه عجب ـ که هر که گفت ز گیسوی او؛ پریشان گفت.” و می سراید: مرا “گفتند: [این] جهان ما ـ آیا بتو می سازد؟ گفتم که نمی سازد ـ گفتند: بر هم زن !”

و علامه اقبال لاهوری چنین چند جانبه، پر مایه و پر پیمانه و با بنیانی مرصوص به هگل رسید. علامه اقبال هر کس نیست. عوضی نگیریم. و علامه دچار آمد. سلامُن علیکم و دچار آمد. تاریخ تولد علامه اقبال لاهوری 46 سال پس از مرگ هگل است. و گئورک ویلهلم فریدریش هگل هم هر کس نیست. مسیحای عقل غرب و به قولی پدر مدرنیته است.

 

2) جوهر نظری اقبال
علامه محمد اقبال لاهوری در غرب از بخش چهارم کتاب هگل از قسمت “خدایگان و بنده” آن را آموخت که او را در شرق الکن کرد. آموزه اش را چشمی ندید. گوشی نشنید. هوشی درنیافت. لذا علامه اقبال در شرق به کسوف رفت. همین جا یک بیت حافظ را به احترام علامه اقبال از غزلش کم می کنم و می خوانم: ای پادشه خوبان! داد از غم تنهایی ـ دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی!

علامه اقبال لاهوری تنها عارف جهان اسلام است که 1) فیلسوف است. 2) اغلب قریب به اتفاق عارفان را از میکده بیرون می خواهد: “از تُنُک جامی تو میکده رسوا گردید ـ شیشه ای گیر و حکیمانه بیاشام و برو.” 3) خدا پرست نیست. “خود” پرست در معنای هگلی است. “من” پرست در معنای هگلی است.

علامه به قهر می سراید: “ز آستانۀ سلطان کناره می گیرم ـ نه کافرم که پرستم خدای بی توفیق.” می سراید: “درون گنبد در بسته اش نگنجیدم ـ من آسمان کهن را چو خارِ پهلویم.” می سراید: چه باک “ز شعر دلکش اقبال می توان دریافت ـ که درس فلسفه می داد و عاشقی ورزید.” می سراید: “عاشق آن است که تعمیر کند عالم خویش.” جای دیگر دست افشان و پاکوبان می سراید: “اقبال قبا پوشد؛ در کار جهان کوشد ـ دریاب که درویشی با دلق و کلاهی نیست.”

آری! اندیشۀ “خودی” را علامه اقبال در غرب از هگل آموخت و آن را در شرق صراط مستقیم خواند. آن را اصول دین کرد. در آغاز کتاب “اسرار خودی” می نویسد: “پیکر هستی ز آثار “خودی” است ـ هر چه می بینی ز اسرار “خودی” است.” در عتابش و در جدالش با خدا می سراید: “اگر نظاره از خود رفتگی آرد؛ حجاب اولی ـ نگیرد با من این سودا، بها از بس گران خواهی ـ سخن بی پرده گو، با ما شد آن روزِ کم آمیزی ـ که می گفتند ما را [این] چنین خواهی چنان خواهی ـ نگاه بی ادب زد رخنه ها در چرخ مینایی ـ دگر عالم بنا کن گر حجابی در میان خواهی ـ چنان خود را نگه داری که با این بی نیازی ها ـ شهادت بر وجود خود ز خون دوستان خواهی؟ مقام بندگی دیگر، مقام عاشقی دیگر ـ ز نوری سجده می خواهی ز خاکی بیش از آن خواهی؟ مس خامی که دارم از محبت کیمیا سازم ـ که فردا چون رسم پیش تو از من ارمغان خواهی.”

آری! علامه اقبال شوریده و شیدا و هم عاصی است. می سراید: “اگر نظاره از خود رفتگی آرد؛ حجاب اولی !” سرِ خدا داد هم می زند: “سخن بی پرده گو با ما! شد آن روزِ کم آمیزی ـ که می گفتند تو ما را این چنین خواهی چنان خواهی!” جای دیگر از خدا می خواهد که اصلاً داستان آفرینش را از نو آغاز کند. می گوید اولی دست کم دارای دو اشکال است. یکی این که آدم اش سر ابلیس حتی کلاه می گذارد. دوم این که “روح الامین” اش خرد آشنا نیست. به خدا رهنمود هم می دهد: یا چنان کن یا چنین!

علامه اقبال با این اوصاف تنها عارف مسلمان در جهان اسلام و عرفان در اسلام است که “من” یا “خود” پرست است. [گفتم که علامه اقبال در وهله نخست یک فیلسوف در معنای مدرن است.] علامه اقبال به همین دلیل می خواست حافظ را به خاطر یک بیت شعر و فقط یک بیت شعر از زمین، از زمان، از بالا، از پست و از هر چه که هست، از هر جا که هست، بی توجه به این که که هست و اصلاً چرا هست محو کند. هیچ کس هیچ وقت علامه را این چنین سخت عصبانی در سراسر عمرش ندیده بود. [سعید نفیسی نامه نوشت. اصرار کرد. الحاح و پا در میانی کرد. گفت: آقا این یک بیت شعر را حافظ در جوانی سروده است؛ ببخشید!]
حافظ را علامه اقبال اما عزیز می داشت.بسیاری از غزل های علامه هموند و خویشاوند با غزل های حافظ است و گاه در استقبال از غزل ها و غزل مایه های حافظکی است. [مطلع شعری از حافظ که علامه آن را هیچگاه بر نتافت همان است که آوردم: ای پادشه خوبان! داد از غم تنهایی!]
آری! علامه اقبال لاهوری “من” را در غرب از بخش چهارم کتاب هگل از قسمت “خدایگان و بنده” گرفت و بر این مبنا سرود خوان “میلاد آدم” در شرق شد و اما خودش به کسوف رفت. در مورد غزل هایش می گوید: اقبال “در غزل احوال خودی را فاش گفت”. این “احوال خودی” در صد صفحه اول دیوانش ـ که بخش غزل های اوست ـ در بردارنده مضامین زیر است:

“ای جوانان عجم! جان من و جان شما! می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند”
“راهروان برهنه پا، راه تمام خار زار ـ تا به مقام خود رسی، راحله از رضا طلب ـ پیش نگر! که زندگی راه به عالمی برد”
“زخود رمیده چه داند نوای من ز کجاست ـ جهان او دگر است و جهان من دگر است”
“تو قدر خویش ندانی بها، زتو گیردـ وگرنه لعل درخشنده پاره ای سنگ است”
“زخاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست ـ تجلیِّ دگری در خور تقاضا نیست”
“پردگیانِ بی حجاب! من به خودی در شدم ـ عشقِ غیورم نگر، میل تماشا کراست”
“می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست ـ پیش صاحب نظران حور و جنان چیزی نیست … از خود اندیش و ازین بادیه ترسان مگذر ـ که تو هستی و وجود دو جهان چیزی نیست”
“در غزل اقبال احوال خودی را فاش گفت ـ زانکه این نو کافر از آئین دیر آگاه نیست”
“چو موج می تپد آدم به جستجوی وجود ـ هنوز تا به کمر در میانۀ عدم است ”
“در خاکدان ما گهر زندگی گُم است ـ این گوهری که گم شده؛ مائیم یا که اوست؟”
” سخن از بود و نابود جهان با من چه می گوئی ـ من این دانم که من هستم ندانم این چه نیرنگ است”
“غزل آن گو که فطرت سازِ خود را پرده گرداند ـ چه آید زان غزل خوانی که با فطرت هم آهنگ است”
“زندگی در صدف خویش گهر ساختن است ـ در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است … از همین خاک جهان دگری ساختن است”
“درین چمن، [هان!] دل مرغانِ زمان!، زمانهِ دگر است ـ به شاخ، گل؛ دگر است و به آشیان دگر است ـ به خود نگر! گِله های جهان چه می گویی ـ اگر نگاه تو دگر شود؛ جهان دگر است ـ به هر زمانه اگر چشم تو نکو نگرد ـ طریق میکده و شیوۀ مغان دگر است ـ به میر قافله از من دعا رسان و بگوی ـ اگر چه راه همان است؛ کاروان دگر است”
“زمین به چشم خود الوند و بیستون دارد ـ غبار ماست که بر دوش او گران بوده است”
“گمان مبر که سرشتند در ازل گِل ما ـ که ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود … بهار؛ برگ پراکنده را بهم بر بست ـ نگاه ماست که بر لاله رنگ و آب افزود … شبی به میکده خوش گفت پیر زنده دلی ـ به هر زمانه خلیل است و آتش نمرود”
“نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد ـ حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد ـ فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور ـ خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد …”
“من که رمز شهریاری با غلامان گفته ام ـ بندۀ تقصیر دارم پیش سلطانم برید”
“فروغ آدم خاکی ز تازه کاری هاست ـ مه و ستاره آن کنند که پیش از این کردند ـ چراغ خویش بر افروختم که دست کلیم ـ درین زمانه زیر آستین کردند.”
“چو موج مست خودی باش و سر به طوفان کش ـ ترا که گفت که بنشین و پا به دامان کش … گرفتم این که شراب خودی بس تلخ است ـ به درد خویش نگر؛ زهر ما به درمان کش”
“کرا خبر که توئی یا که ما دچار خودیم ـ گشای پرده ز تقدیر آدم خاکی ـ که ما به رهگذر تو در انتظار خودیم”
“گفتند: جهان ما آیا بتو می سازد؟ گفتم که نمی سازد ـ گفتند: بر هم زن”
“مثل آئینه مشو محو جمال دگران ـ از دل و دیده فرو شوی خیال دگران ـ آتش از نالۀ مرغانِ حرم گیر و بسوز ـ آشیانی که نهادی به نهال دگران ـ در جهان بال و پر خویش گشودن آموز ـ که پریدن نتوان با پر و بال دگران”
اقبال می گوید: مقابل آینه بایست! نگاهت را به آینه بدوز! آنگاه از آینه بگذر، به درون خود شو! “چو خورشید سحر پپدا، نگاهی می توان کردن ـ همین خاک سیه را جلوه گاهی می توان کردن ـ نگاه خویش را از نوک سوزن تیزتر گردان ـ چو جوهر در دل آئینه راهی می توان کردن”
“اگر کاوی درونم را خیال خویش را یابی ـ پریشان جلوه ای چون ماهتاب اندر بیابانی”
هلا! “راه کور است؛ به خود غوطه زن ای سالک راه ـ جاده را گم نکند در ته دریا ماهی”
“حرفی از خویشتن آموز و در آن حرف بسوز”
“در جوی روانِ ما بی منت طوفانی ـ یک موج اگر خیزد آن موج ز جیحون به”
“بینی جهان را، خود را نه بینی؟ تا چند نادان غافل نشینی ـ نور قدیمی شب را برافروز ـ دست کلیمی در آستینی ـ بیرون قدم نه از دور آفاق ـ تو بیش از اینی تو بیش از اینی ـ از مرگ ترسی ای زنده جاوید ـ مرگ است صیدی تو در کمینی ـ جانی که بخشند دیگر نگیرند ـ آدم بمیرد از بی یقینی ـ صورت گری را از من بیاموز ـ شاید که خود را باز آفرینی.”

 

فصل سوم

دعاوی جامعه شناختی و نظری مقاله

دعوی اول من این است که ما ایرانی ها چون درک و دریافتمان مان از دمکراسی و آزادی غیر تجربی است درک و دریافت از جنس مغشوش و نادرست است. آن را بگو و بخند و آسایش بی سایش و اغلب یک روش می دانیم؛ حال آن که دمکراسی یک فرهنگ است و بنابراین جدیت یک فرهنگ را دارد و یک روش نیز است. فرهنگ؛ آن است که آدمی را از شش جهت احاطه می کند و آدمی محاط آن است. شامل داشته ها و نیز ناداشته ها است. توجیه گر خیلی از رفتارهای آدمی نه داشته که ناداشته است. نقب ما در سال 57 خورشیدی [شاید از جمله] به این دلیل بود که خورد به پارینه سنگی؛ چون مبنی بر ناداشته بود.

من پیش از آن که بحثم را ادامه دهم لازم می دانم که فهم خودم را از “دمکراسی غربی” در میان بگذارم و بگویم که من آمریکا را کشور “آزادی و قانون” می دانم و اروپای غربی و شمالی را دمکراسی و آزادی می دانم. سایر کشورها را بدلیل آن که هیچ شناختی در باره شان ندارم سایر کشور ها می دانم. بین این ها فرق است و چون معلومات ما ایرانی ها در باره دمکراسی اغلب مبنی بر چندین و چند کتابی است که می خوانیم و بدین لحاظ غیر تجربی و فقط دانستنی است پس دانسته های ما در باره دمکراسی مغشوش است. مثالی می زنم در باره فرق دمکراسی ها که عرض و طولش را و جدیتش را معلوم کرده باشم:
دختر خانم کار آموزی با مراجعه به کسانی اظهار می دارد که آقای کلینتون وقتی سیگار برگ می کشد خاکسترش را جایی خالی می کند که نباید. کلینتون را بی توجه به “منافع آمریکا” به دادگاه علنی می آورند و در انظار جهانیان از او در باره سیگار سئوالاتی می کنند. کلینتون در ابتدا می گوید: “من اصلاً سیگاری نیستم”. در پایان می گوید: “گه خوردم”.
این شکل از دادخواهی برای مثال در اروپا نیست. اگر در فرانسه بود احتمالاً فیلم سیگار را بعداً اکران می کردند. در سوئد اگر بود می گفتند: این ها ارتباط با سیاست دولت ندارد. این نوع از دادخواهی فقط در امریکاست؛ که کشور آزادی و قانون است. تخلف کنی؛ خشتکت را سرت می کشند. این هم یک جورش است.

دعوی دوم من این است که انسان از نوع اروپایی [اروپای شمالی و غربی] دمکرات است. نه به این معنی که اروپایی روش است یا روشمند است؛ بلکه اروپایی دارای فرهنگ دمکراسی و آزادی است. این فرهنگ در وهله اول Built in است و آنگاه آموزش و تربیت است.

دعوی سوم من این است که در کتابهای ترجمه شده ای که ما ایرانی ها در باره دمکراسی و آزادی می خوانیم مطالب زیربنایی حتی مورد اشاره هم قرار نگرفته است. سبب اصلی این است که این کتاب ها را برای ما ننوشته اند؛ مؤلف و مخاطب ـ هر دو ـ زیر بناها را امر بدیهی و Implicit می دانند. برای مثال فرضیه این مقاله در غرب امر بدیهی است. هگل دویست و ده سال پیش نوشت: این وجه امتیاز انسان از حیوان است. نیز به این دلیل است که علامه اقبال لاهوری ـ که شرقی است ـ موضوع را پر رنگ تر از خود هگل دید.

دعوی چهارم من این است که جوامع بشری در عصر حاضر از جنبه سیاسی و اجتماعی به دو نوع تقسیم می شوند. 1) جوامع شهری 2) سایر جوامع. در این رابطه مقوله دمکراسی و آزادی شناسه و شناسنامه “جوامع شهری” است و دارای بنیادهای ویژه خود است. من بر این باورم که ایران در این رابطه به سبب آن که ما درک درستی از موضوع دمکراسی و آزادی نداریم و بنیادهای ویژه آن را هم نداریم جزو “سایر جوامع” است. اثبات این که ایران جامعه ای غیر شهری است نیاز به فحص و ادله ندارد. می پرسیم: در فلان روز از فلان سال سه هزار نفر را کشتند یا سی هزار نفر را؟ می گویند: زنها خیابان نیایند؛ مردها تحریک می شوند. می گویند: سبب خشک سالی تنگی یا کوتاهی شلوار زنان است. این قبیل “گفتمان” یعنی که جامعه شهری نیست. [نیاز به بحث ندارد.]

دعوی پنجم من این است که انسان و منویات او در بحث از دمکراسی و آزادی ـ در عصر حاضر ـ مرکز توجه است و مهم است که در این رابطه برای فهم دمکراسی و آزادی:
الف) انسان را در معنای ادغام ناشده و غیر انضمامی در نظر بگیریم.
ب) پروسه تربیت انسان را و امکان هویت یابی انسان را یعنی Self – identification را از اوان کودکی ـ و از سن چند ماهگی ـ اصل بگیریم.

انسان در معنای ادغام نا شده و غیر انضمامی را من مبنی بر آرای دورکیم لحاظ کرده ام. اصل دورکیمی می گوید که جامعه نسبت به انسان هر آینه پیشینی است و جامعه عبارت از جمیع افراد خود است؛ اما قابل تجزیه به واحد تشکیل دهنده خود ـ که فرد آدمی است ـ نیست. من این تعریف را از دورکیم وام می گیرم و آن را درست می دانم؛ اما هر نوع تفسیر از آن را فرو می نهم. منظور من این جا فقط این است که بگویم انسان در معنای دورکیمی از نوع ادغام شده و انضمامی است و بر این می افزایم که درک از نوع انسان در جوامع شهری در عصر حاضر معکوس این معناست. هم بدین لحاظ است که این جوامع را دمکراتیک و آزاد می نامند. لفظ آزاد در این معنا ناظر به مجموعه حقوق، اختیارات یا وجه رها شده انسان از قیود ادغام گر و انضمامی است. هم از این روست که انسان در جوامع شهری برخوردار از مجال هویت یابی از اوان کودکی است. و این یک حق است.

لازمه هویت یابی یعنی Self – identification در جوامع دمکراتیک تأمین سه شرط است:
ـ خود پذیری: یعنی جامعه فردیت فرد را ـ چنان که هست ـ بپذیرد. فرض اگر فرد خُل است آن را چنان که هست بپذیرد.
ـ خود یابی: یعنی جامعه به فرد این امکان را بدهد که خود را ـ چنان که هست ـ دریابد. فرض اگر فرد خُل است به او این امکان را بدهد که بداند چرا خُل است؛ عرض و طولش را بداند و بداند که در جامعه دارای چه امکاناتی است. [البته رئیس جمهور نمی شود.]
ـ درک انسانی از انسان: یعنی انسان را جامعه در معنای عینی لحاظ کند. انسان در جوامع دمکراتیک و آزاد اشرف مخلوقات نیست. لازم هم نیست که عروج کند. اما مهم است که بتواند با دو پا بر روی زمین راه برود و خودش را چنان که هست هم خوان، هم زیست و در مسالمت با دیگران بیابد، دریابد و اداره کند.

 

فرضیه مقاله
فرضیه مقاله من ناظر به ایراد و اشکال یا بحران در خصوص “هویت یابی” در ایران است. ایرانی نه “خود پذیر”، “نه خود یاب” و نه دارای درک انسانی از انسان است. این وضع از مشروطه به این سو قصور و کوتاهی و تداوم آن نشانگر نداشتن درک درست از دمکراسی و آزادی و مجال دادن به در است؛ که بر پاشنه سابق بچرخد. فرضیه مقاله من در این باره و با این اوصاف فقط معطوف به یکی از این سه شرط و یعنی مشخصاً معطوف به شرط “خود یابی” است.

هگل را برخی پدر مدرنیزم دانسته اند. من “بنیادگرایی اسلامی” را هم بدین می افزایم. بلی خلاف انتظار است. زمان در دستگاه نظری هگل رو به جلوست؛ اما زمان در روایتی از هگل به عقب رفته است. آری! انسان بر این مبنا جهت “خودیابی” عقب عقبکی و به سمت زهدان مادر زمان رفته است. [من این تعبیر را یعنی “عقب عقبکی به سمت زهدان مادر رفتن را” از مثنوی مولوی گرفته ام.]

مدرن بودن هگل ـ به نظرم ـ ناخواسته است و بدین معناست که مصالح مربوط با دمکراسی و آزادی در کارگاه نظری هگل ولو ناخواسته وجود دارد. من این جا فرضیه مقاله ام را از بخش چهارم کتاب “پدیدار شناسی روح” با عنوان “خدایگان و بنده” نوشته هگل در سال 1807 میلادی گرفته ام. این بخش جداگانه همراه با تفسیر الکساندر کوژو به فارسی ترجمه شده است. کوژو از مفسرین برجسته هگل است. مترجم این کتاب به فارسی زنده یاد حمید عنایت است؛ که پیشگفتار سودمندش را نیز به کتاب افزوده است. پیشگفتار عنایت در بردارنده “تفسیر کوژو از فلسفه هگل به اختصار است.” عنایت در این پیشگفتار از جمله می نویسد: “پدیدار شناسی روح [به برداشت کوژو] توصیف انسان به منزله یک پدیدار وجودی است. یعنی انسان بدانگونه که [در سیر تاریخ] پدیدار می شود.” (18) می نویسد: به برداشت کوژو “فرق میان فلسفه دکارت و هگل در این است که “آگاهی” مرکز ثقل فلسفه دکارت است؛ اما مرکز ثقل فلسفه هگل “خود ـ آگاهی” یعنی آگاهی از خود است.” (18) در ادامه می نویسد: [در دستگاه نظری هگل] “هستی انسان وقتی دارای خصلت انسانی است که به مرحله خود آگاهی برسد و انسان برای آن که به خود آگاهی برسد به “خود” نیاز دارد؛ یعنی به چیزی که مختص بدوست و به او این توانایی را می دهد که بگوید: “من”. (18)

“من” گفتن با این اوصاف فرضیه مقاله من است. مدعای مقاله من در این باره این است که روشنفکر ایرانی از مشروطه بدین سو از این مسئله غافل مانده است و معنا و مفهوم “من” را در عصر حاضر درنیافته است و همچنان در نمی یابد و این نشانگر نقص است؛ اگر جرم نباشد. هگل در آغاز بخش مورد نظر می نویسد: انسان [پس از تولد] از وهله ای آغاز می شود [یا متولد می شود] که اول بار می گوید: “من”. “من” گفتن انسان به معنی سخن گفتن او از “اصلیت خود” [در کسوت انسان] است. بیان فرد آدمی در ادای “من” حاکی از درک و دریافت او از اصلیت خود است. (25) عین این کلمات را علامه اقبال لاهوری در شعر خود در “رموز بی خودی” آورده است.

 

ملاحظات مربوط با فرضیه مقاله
من دین را و تصوف را و هم عرفان اسلامی را دارای اجزای “خود ویرانگر” می دانم. و به نظرم فلسفۀ “خودی” محمد اقبال لاهوری هم که در سراسر دیوانش منتشر است ناظر به این معناست. شدت و ضعف این “خود ویرانگری” بستگی با درجه درک و اعتنای نظر ما دارد. دین در قدرت از آن نوع که در ایران فهم و إعمال می شود به شدت “خود ویرانگر” است. ترویج دین بی توجه به این معنا و ترویج عرفان یا تصوف با توجه به این معنا به معنی تشدید این “خود ویرانگری” و به معنی دعوت به خودکشی و مرگ و حدیث زنده به گور کردن انسان است.

من وقتی می گویم هگل (1770 ـ 1831) علاوه بر این که پدر “مدرنیزم” است پدر “بنیادگرایی اسلامی” نیز است؛ نظر اعتنایم به علامه محمد اقبال لاهوری (1873 ـ 1938 ) است. شگفتا که همخوان با دیالکتیک هگل هم هست. اقبال فرزند فلات ایران است. از قربانیان معصوم بد فهمی ما از تاریخ فلات ایران است. دست کم هزار سال است که ما تاریخ مان را بد فهمیده ایم. زشت را زیبا دانسته ایم. ناراست را راست و نادرست را درست دانسته ایم. خطای اقبال این بود که تکلیف تاریخ را روشن می دانست؛ که نیست. هر چیز را سر جای خود می دانست؛ که نیست. ازیرا قربانی شد. او از قربانیان نامور این بد فهمی است. “سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت” این است.
اقبال در سیاست؛ مشت به هر دری که کوفت از ارج خود کاست؛ و راه به بی راه برد. انتظار می برد در ناگهان باز شود و او را مواجه با هجوم نور کند. چنین نشد. شدنی هم نبود. لذا به هر اقدامی که دست یازید غلط از آب در آمد. به این علت که مبنایش غلط بود. مبنایش ناشی از بد فهمی ما از تاریخ فلات بود. اقبال جز معجزه شعرش در چندین و چند ده مورد، جز یاد و خاطره اش، نیّتش که سلیم بود، جز شور و شیدایی اش، صلابتش، بلندای صدایش در سرودش، دلیری اش، خشم و خروشش و توفنده گی اش یک تراژدی به تمام معناست. سایه اش علی شریعتی نیست؛ علی شریعتی سایه ای کژ و مژ از اقبال و درب و داغان کنندۀ اوست.

آنچه را که الکساندر کوژو از هگل در “خدایگان و بنده” روایت می کند و دیگران از جمله آن را درب و دریچه دستگاه نظری هگل به سمت دمکراسی و آزادی و درک مدرن از زمان دریافته اند ـ نمونه اش یورگن هابرماس ـ علامه اقبال لاهوری پیشتر از بسیار کسان ـ پیشتر از هربرت مارکوز و الکساندر کوژو ـ دید و دریافت. اما اقبال در کسوت “مسلم لیک” ورق را برگرداند. جور دیگر دید. جور دیگر فهمید. علامه اقبال ـ خواسته یا ناخواسته ـ نگاهش را به گذشته دوخت. دستش را هم به گذشته سود. آنچه که فرسوده بود و فسرده؛ پس بنایش فرو ریخت. بعدها آوارش هم بر سر ما ریخت.
هگل را اقبال بسی بزرگ می داشت. بسیار می ستود. در باره اش به زبانی حماسی سرود: “طایر عقل فلک پرواز او، دانی که چیست؟ ماکیان کز زور مستی خایه گیرد بی خروس”. در باره اش شادمانه سرود: “جلوه دهد باغ و راغ معنی مستور را ـ عین حقیقت نگر؛ حنظل و انگور را ـ فطرت اضداد خیز؛ لذت پیکار داد ـ خواجه و مزدور را آمر و مأمور را”. بیت دوم را این جا علامه اقبال با نظر به هگل به روایت کارل مارکس سروده است.

اقبال در معرفی خود [حقا] که می گوید: من “ناتمامِ جاودانم”. “در نهادم عشق با فکر بلند آمیختند.” در معرفی کارش می گوید: اقبال “در غزل احوال خودی را فاش گفت”. و اقبال در همه مواردی که از “خودی” و “اسرار خودی” سخن می راند [و کجاست که دست اندر این کار نیست؟] سرود خوان درک و دریافتش از “خدایگان و بنده” هگل است. “اسرار خودی” اقبال رساله فلسفی او و در واقع روایتش از “خدایگان و بنده” هگل است. اقبال شیفته هگل است. در “رموز بی خودی” می خواند: “کودکی را دیدی ای بالغ نظر ـ کو بُوَد از معنی خود بی خبر …” ادامه می دهد: “چشم گیرایش فتد بر خویشتن ـ دستکی بر سینه می کوبد که “من”. ادامه می دهد “این “من” نوزاده آغاز حیات ـ نغمۀ بیداری ساز حیات”. این قطعۀ اقبال ترجمه عبارتی از هگل است. اقبال در شعر با شکوه “میلاد آدم” می سراید: “نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد … خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد … زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر ـ تا ازین گنبد دیرینه دری پیدا شد.” همه این ابیات را اقبال با الهام از “خدایگان و بنده” هگل سروده است.

اقبال اما ـ هزار افسوس ـ از “خدایگان و بنده” هگل راه به مدرنیته نبرد؛ خواسته یا ناخواسته [به متابعت از مسلم لیک] به عقب بازگشت و “بنیادگرایی اسلامی” را اساس نهاد. نقب زد به گذشته و بازگشتِ به گذشته را در دستور کار قرار داد. علی شریعتی بعد از او ـ اگر چه دیر اما زود و پر شتاب ـ رایت فرو نهاده اش را برداشت و بار دیگر فراخوان داد به گذشته. ما بعد از او در سال 57 خورشیدی نقب زدیم و [یکی هم شاید به این دلیل است که] رسیدیم به پارینه سنگی.

دیروز اما اقبال بسیار جلوتر از ما و امروز ما بود. او به اجزای “خود ویرانگر” دین و عرفان و تصوف إشراف تمام داشت. می خواند: “زمن گو صوفیان با صفا را ـ خدا جویان معنی آشنا را ـ غلام همت آن خود پرستم ـ که با نور خودی بیند خدا را”. [بلی! با نور خودی بیند خدا را!] اقبال حواسش کاملاً جمع بود. حواسش جمع بود که می خواند: “غلام همت آن خود پرستم”. از “خود” پرستی می گفت. آن را تجلیل می کرد. این ها را او از هگل آموخته بود. اقبال راوی هگل بود. عقل هگل را می گفت که “فلک پرواز” است. می خواند: “جهان فانی، خودی باقی، دگر هیچ … به خود گُم بهر تحقیق خودی شو ـ اناالحق گوی و صدّیق خودی شو”. و می خواند: “منکر حق نزد ملّا کافر است ـ منکر خود نزد من کافرتر است”. جا دارد که تکرار کنم: اقبال می خواند: “منکر حق نزد ملّا کافر است ـ منکر خود نزد من کافرتر است”. این ابیات از اجزای اصول دین علامه اقبال لاهوری است. او این ها را از دستگاه نظری پدر مدرنیته یعنی هگل آموخته است.

زنده یاد مجتبی مینوی بی توجه به ارتباط اندیشه اقبال با دستگاه نظری هگل می نویسد: “خودی [در دستگاه نظری اقبال] جواب آن سئوالی است که قدما می کردند که وقتی می گویی “من” مقصود چیست” آیا روح است؟ جسم است؟ یا مجموع جان و تن است؟ خودی همان است که در السنه اروپایی Ego خوانده می شود.” و مینوی در ادامه می نویسد: “و شناختن آن [در اروپا] وظیفه هر انسانی است.” (36) در عبارت مجتبی مینوی گزاره آخرش قطعاً درست است. [احتملاً از نیکلسون یا ادوارد براون گرفته است.]

آری! “من” گفتن با این اوصاف فرضیه مقاله من است. مدعای مقاله من اما این است که روشنفکر ایرانی از مشروطه به این سو از این مسئله غافل مانده است. معنا و مفهوم “من” را در عصر حاضر درنیافته است و همچنان در نمی یابد و این نشانگر نقص است؛ اگر جرم نباشد.

 

بسط مفهومی فرضیه مقاله
در این مقاله من دو کلمه خارجی را هم به کار برده ام. یکی Built in و دیگری Implicit است. امیدوارم که توانسته باشم در شرح و بسط فرضیه ام مفهوم این دو کلمه را روشن کرده باشم.

من دور از فایده نمی دانم که “هگل” و “مارکوز” را هم این جا به منظور تبیین مقام “بنیادها در دمکراسی” با مقاله ام قاطی کنم. هربرت مارکوز از مفسرین برجسته هگل است. هگل در دستگاه نظری خود “حقایق فلسفی” را به لحاظ ماهوی عین “حقایق تاریخی” و “حقایق ریاضی” نمی داند. به نظر مارکوز [دست کم] برخی “حقایق فلسفی” به همین دلیل [است که] غلط اند. می نویسد: مثلاً این حکم کلی که “آزادی در خردمندی است” غلط است؛ چون متضمن آن واقعیاتی که لازمه آزادی و خردمندی است نیست. مارکوز آنگاه می افزاید: “آزادی و خردمندی رخداد مربوط با فرجام یک رشته تحولات تاریخی است و بدین لحاظ [پروسه] انفصال از حالت بندگی و بی خردی و نیز خود بندگی و بی خردی با تمام زشتی و زیانی که دارد از لوازم این تحول و لازمه تحقق آن حقیقت [فرجامین] است.” (9)

جدای از نظرگاه مارکوز آن چه که در بیان او معقول و منطقی است؛ آنچه که با دو پا روی زمین است این است که: حرّافی بس است؛ برای حصول “آزادی و خردمندی” چیز دیگری لازم است. این “چیز دیگر” از منظر این مقاله همان بنیادها و شرایطی است که در “سایر جوامع” نیست. بدبختانه در اندیشه ما ایرانی ها هم نیست. لحاظ هم نمی شود. به عبارتی دمکراسی و آزادی مقوله مربوط با ایجاب و ایجابی است و ارتباط با خود انگیختگی ندارد. “آزادی و خردمندی” از اجزای ماهیت هیچ چیز نیست. باید چیزی را به وجود آورد تا چیزی حاصل شود. یکی از این دو چیز اگر دمکراسی و آزادی است باید شرایط و الزامات آن را ایجاد کرد. دمکراسی اجزایی دارد که مثل دیگر اجزای یک جامعه شهری ساختنی و به وجود آوردنی است. خداداد یا خود انگیخته نیست.

مقوله دمکراسی و آزادی را ایرانی ها نامتناجنس با امروز و مبنی بر تعاریف مربوط با دوره حضرت جرج واشنگتن و حضرت آبراهام لینکلن شناخته اند و می شناسانند. دمکراسی و آزادی در مقطعی دارای چنین تعاریفی بوده است؛ اما دیگر نیست. باشد که مسخره می شود. دمکراسی و آزادی در جوامعی چون آلمان، فرانسه، انگلیس، بلژیک، سوئیس و امثالهم فی نفسه اساس فرهنگ در این جوامع است. این فرهنگ را از طریق آموزش از نسلی به نسلی انتقال می دهند. بلی! یادگیری از خصایص انسان است. این آموزش از دوره چند ماهگی کودک و با قرار دادن کودک در مقابل انتخاب صدا و رنگ آغاز می شود. این جا در این مرحله فکر بچه مخاطب نیست؛ که بچه فکر ندارد. سلول های مغزش مخاطب است. خوش و ناخوش چون نزد بچه چند ماهه ـ نزد بچه همه پستانداران ـ قابل تشخیص است پس رهنمود مناسبی در پیگیری منویات فرد آدمی است.
گفتنی است که سلول های مغز آدمی مقدم بر فکر و اندیشه آدمی است و سازنده آتیه فکر آدمی است. سلول ها هیچگاه منضم به فکر آدمی نمی شوند و دارای حیات مستقل در مغز آدمی اند.

در رابطه با بچه و تربیت بچه همچنین گفتنی است که هویت آموزی به بچه یکی از تکالیف مادران و مربیان است. شناساندن “من” به بچه یعنی Self – identification یک تکلیف اجتماعی است. و معمول است که زنان در اروپای شمالی و در برخی جوامع اروپای غربی پیش از آن که به فکر بچه بیفتند تأمل و مطالعه می کنند و در اروپای شمالی و برخی از جوامع اروپای غربی رسم است که زنان پیش از زایمان کلاس می روند. راهنما و مددکار دارند. [در این جوامع نه بچه و نه دمکراسی هیچ یک مقوله مربوط با “نان دهد دندان دهد” نیست. [خداداد یا خود انگیخته نیست.] حاشا که انسان اشرف مخلوقات است؛ بی آموزش و تربیت راه به توحش هم می برد.

متخصصین رده اول مقوله دمکراسی و آزادی در جوامع اروپای غربی و شمالی مادران و متخصصین آموزش کودک در دوران کودکستان اند. اگر فکر می کنید یورگن هابر ماس است بروید از خودش بپرسید تا به شما بگوید در این رابطه ته پیاز هم نیست. در عوض به یک کودکستان سر بزنید و بپرسید: آیا کودکستان ارتباط با دمکراسی و آزادی در جامعه دارد؟ همچنین بپرسید مرجع تربیت کیست؟ کجاست؟ چه مقامی است؟ اگر نگفتند همه علوم عصر حاضر حق با جرج واشنگتن و آبراهام لینکلن است.

کیفیت دمکراسی در یک کشور در اروپای غربی و شمالی بسیار مرتبط با ظرفیت اقتصادی ـ بودجاله سالانه ـ آن کشور است. معمولاً برای هر سه تا پنج بچه یک مربی کودک در نظر می گیرند. و معمولاً بودجه سالانه کودکستان بالغ بر چندین و چند میلیارد است. و دمکراسی یک مقوله کمّی نیز است. می توان آن را اندازه گرفت. می توان هزینه سالیانه آن را حساب کرد. می توان رفت و از دوایر مربوطه در آلمان یا فرانسه پرسید: آقا، خانم! مخارج سالیانه دمکراسی در جامعه شما چقدر است؟ و جامعه برای فرد یعنی این. عکس این قضیه می تواند هر چه باشد؛ اما دمکراسی و آزادی نیست.

اگر کسی فکر می کند دمکراسی به معنی انتخابات است در اشتباه است. انتخابات فرم است. انتخابات نیست که جامعه را دمکراتیک می کند؛ انتخاباتی که در جامعه دمکراتیک برگزار می شود دمکراتیک است.

دمکراسی و آزادی اگر چه که در پراتیک اجتماعی مفهومی سیال و متحول است و مثلاً دمکراسی در سال 1905 میلادی در فلان کشور معادل دمکراسی در سال 1950 میلادی در آن کشور نیست اما به نسبت فرد آدمی یک اصل “ثابت” اجتماعی است. منظور این که آدمی را مطابق با موازین دمکراسی (از اوان کودکی و چند ماهگی) تربیت می کنند و عکسش صادق نیست. یعنی دمکراسی و آزادی را با منویات هیچ کس ـ حتی خود خدا هم ـ تطبیق نمی دهند.
فرد و جامعه دمکراتیک (در اروپای شمالی و غربی) به هر سو نمی رود؛ سمت و سویش را موازین دمکراتیک تعیین می کند. این موازین در اوان کودکی در سلول های مغز آدمی کاشته می شوند و از این روBuilt in است. سر منشاء این که اروپایی دمکرات است این است.

 

فصل چهارم

شواهد مقاله

 شواهد مقاله من در ارتباط با فرضیه ام در باره “من” است. من این موضوع را نزد خواص ایرانی (اهل دانش و دانشگاهیان ایرانی) بررسی کرده ام. آن را به طور مشخص در مقدمه یا در پیشگفتاری که خواص ایرانی بر کتاب هایشان نوشته اند و در تقلایی که کرده اند تا از بکار بردن “من” خودداری کنند لحاظ کرده ام. در دو مورد نیز نمونه هایی از ترجمه ایرانی وار را در ارتباط با موضوع مقاله آورده ام.

یک مقدمه یا یک پیشگفتار نوشته ای است که مؤلف یک اثر بدین وسیله با گفتن “من” خودش را معرفی می کند. این “من” موضوع اصلی سمفونی هگل در بخش “خدایگان و بنده” و نیز موضوع محوری دیوان علامه محمد اقبال لاهوری است. مؤلف به این وسیله حضور به هم می رساند. مقابل مخاطبینی که خودش ترکیبش را پیشاپیش تعیین کرده می ایستد. پس از معرفی خودش کارش را معرفی می کند. از مقصد و منظورش می گوید و متدیک کارش را هم توضیح می دهد. بالجمله می گوید: این من و این اثر من در رابطه با فلان موضوع از نظر من. نهصد و اندی سال پیش عین القضات همدانی می گفت: این رأی و نظر من است “از این جا که منم.”

من در گزینش خواص که شمارشان را به دوازده نفر محدود کرده ام دو بزرگ تاریخ معاصر ایران یعنی زنده یاد علامه علی اکبر دهخدا و نیز زنده یاد علامه محمد قزوینی را به سبب ارادتی که به ایشان دارم کنار نهاده ام. از قُدما دیواری کوتاه تر از دیوار بدیع الزمان فروزانفر و عباس اقبال آشتیانی پیدا نکردم. در مورد فروزانفر مقصد و منظور دارم. پور داود نیز البته از قدماست.
کسانی را در نظر گرفته ام که 1) به استثنای بهاءالدین خرمشاهی ـ که مترجم یکی از کتاب های حمید عنایت است ـ همگی تأثیر گذارند. بهاءالدین خرمشاهی نمونه تأثیر پذیر موضوع است. به او کفایت کرده ام چون قریب به اتفاق نویسندگان معاصر در ایران ـ به ویژه آن ها که فکر می کنند حرفی برای گفتن دارند ـ دارای همین ویژگی اند. 2) کسانی را در نظر گرفته ام که آخوند و ملا نیستند. چون این اشخاص معلوم است که “بنده” خدایند. 3) فروزانفر را نماینده گروهی در نظر گرفته ام که “عرفان زده” اند. 4) صادق هدایت را نماینده گروهی در نظر گرفته ام که “مدرن” اند و نیز بیزار از هست و نیست مایند. 5) از خانم ها جز بانو هما ناطق را نیافتم. بهتر می بود چند تا هما ناطق می داشتیم تا من می توانستم تعداد بیشتری پیشگفتار از ایشان داشته باشم. 6) احسان طبری را به نمایندگی از نویسندگانی در نظر گرفته ام که حزبی اند. جز این خواستم یادی کرده باشم؛ تا یادش از یادها نرود. نیتش خیر بود. انسان را پیروز و بهروز می خواست. 6) آل احمد را آوردم که البته تأثیر گذار است. اما نامتعارف است و کمابیش آنارشیست است. این یکی را پس می گیرم. بقیه را جایی در این میان می توان جای داد. 7) عباس اقبال آشتیانی را از قدما در نظر گرفته ام که یک پایش در این سوی مشروطه و یکپایش در آنسوی مشروطه است. وی از بزرگان تأثیر گذار در ایران است. 8) پور داود را نماینده گروهی در نظر گرفته ام که متوجه بحران هویت اند و در پی بنیاد یک هویت “اصیل” اند. 9) بدیع الزمان فروزانفر و به تبع او عبدالحسین زرین کوب را نمونه برجسته و نمایانگر یک دستگاه نظری نو بنیاد ـ پس از مشروطه در ایران ـ در نظر گرفته ام که مرامش به نظرم اشارتی است به سمت آن بیماری که از آن در رنجیم. من در قسمت پایانی مقاله ام هم در این رابطه به طرح دو ” شِبه من” پرداخته ام.

1) صادق هدایت

عنوان کتاب: زند و هومن یسن و کارنامه اردشیر پاپکان
انتشارات امیر کبیر ـ چاپ سوم ـ تیرماه 1342
پیشگفتار 18 صفحه ای صادق هدایت در این کتاب دربردارنده خلاصه کتاب ـ به طرز مجهول ـ است. خود او در متن نیست. اصلاً کلمه “من” در پیشگفتار صادق هدایت نیامده است. می نویسد: “به نظر نمی آید که از نسخه اصلی رونویس شده باشد.” مشخص نمی کند به نظر چه کس نمی آید که رونویس شده باشد. می نویسد: “چنان که قبلاً اشاره شد.” نمی نویسد: “چنان که قبلاً اشاره کردم”. می نویسد: “جای تردید است.” مشخص نمی کند تردید کننده کیست. می نویسد: “آقای بهرام گور شفاهاً اظهار داشتند …” و نمی نویسد آقای بهرام گور مخاطبش کیست. می نویسد: “به نظر می آید که” و مشخص نمی کند به نظر چه کس می آید که.

هدایت جایی در این پیشگفتار در نقش “ما” و در شکل مای متصل ظاهر می شود و می نویسد: ” قضاوت را با اشاره به بعضی اسناد به خواننده واگذار می کنیم.” در ادامه به طرز مجهول می نویسد: “ازین موضوع چنین به دست می آید که” و مشخص نمی کند به دست چه کس می آید که. جای دیگر در نقش “ما” و در شکل ضمیر جمعِ منفصل ظاهر می شود و می نویسد: “این از موضوع کار ما خارج است.” و فکر نکرده اگر روزی از او بپرسند:”مگر شما یک نفره چند نفرید؟” تکلیف چیست؟

صادق هدایت حتی جایی در این پیشگفتار به اظهار نظر می پردازد. می نویسد: در بین همه مذاهب و همه نوع افکار و اندیشه ها “فقط فکر ایرانی است که شر را در عالم” به رسمیت شناخته است. در این رابطه می نویسد: این نوع تفسیر “منطقی” تر است. می افزاید : شاید اندیشه مادی معاد را ـ که ریشه در تکوین عالم دارد و در باطن عالم جریان دارد ـ مذاهب از دین زرتشت اقتباس کرده اند. در نوشته هدایت که “من” ندارد معلوم نیست این رای و نظر خود اوست یا همان است که در کتاب “گزارش گات ها” ص 41 ابراهیم پورداود آمده است.

هدایت در قسمت پایانی پیشگفتارش بار دیگر به طرز مجهول می نویسد: “این کتاب بطور تحت لفظی ترجمه شده است.” او آنگاه در آخرین عبارت پیشگفتارش شتابزده حضور بهم می رساند و می نویسد: “در خاتمه سپاسگزاری خود را به دانشمند فرزانه آقای [فلانی] تقدیم می نمایم. ایشان ـ در ترجمه این متن ـ از هر گونه کمک و راهنمایی به این جانب فرو گذار نکردند.”

عنوان: ترانه های خیام
صادق هدایت یک پیشگفتار سیزده صفحه ای بر این کتاب دارد. او در این پیشگفتار در همه موارد از ضمیر “ما” به جای “من” استفاده کرده است.

عنوان: فرهنگِ فرهنگستان
“فرهنگِ فرهنگستان” عنوان مقاله هدایت در هشت صفحه درباره واژگان مصوب فرهنگستان است. در این مقاله هدایت از ضمیر “حقیر فقیر” سود جسته است و یک بار هم ضمیر “حقیر” را آورده است. می نویسد: “این حقیر فقیر [به نظرش می رسد که …]”. جای دیگر می نویسد: “این حقیر تصور نمود که …”.
این نوشته هدایت نقدی گزنده است. جایی می نویسد: “این لغات را توی قوطی هیچ عطاری نمی توان پیدا کرد.” جای دیگر می نویسد: “عاجزانه اصرار داریم هر چه زودتر یک لغت دیگر اختراع کنند وگرنه اعصار زمین بهم خواهد خورد.”
این نوشته بیانگر آن است که هدایت ضمیر “حقیر” یا “حقیر فقیر” را مسخره تلقی می کرده است.

عنوان: اوسانه
هدایت این کتاب را با “دیباچه” ای در چهار صفحه که تاریخ آن مهر 1310 است آغاز کرده است. در همه موارد از ضمیر “ما” به جای “من” استفاده کرده است. مثلاً می نویسد: “البته منظور ما مقایسه نیست.” در برخی موارد هم اظهار نظر می کند بی آن که گزاره اش دارای فاعل باشد. می نویسد: نثر [فراورده و یا] اختراع تمدن بشر است و نه شعر. شعر را قبائل بدوی هم داشته اند و دارند.” در ادامه می نویسد: “می دانیم که اوستا منظوم بوده است.”

عنوان: فواید گیاه خواری
هدایت “دیباچه” ای یک صفحه ای بر این کتاب دارد. امضای آن به تاریخ “پاریس 18 مرداد 1306” است. این دیباچه در یک مورد دارای ضمیر است و آن در آخرین عبارت دیباچه است. می نویسد: “ما می رویم از روی علوم فلسفه و طبیعت و مشاهدات علمی و غیره نشان بدهیم که انسان به خطا رفته است.”

 

2) جلال آل احمد

عنوان کتاب: در خدمت و خیانت روشنفکران
انتشارات اخوارزمی ـ چاپ اول 1357
آل احمد عنوان پیشگفتارش “درآمد” است. نوپسندی اش را می رساند. “درآمد” آل احمد آغازش با ضمیر نهانیِ اول شخص مفرد است. چیزهایی را می شمارد؛ بعد می گوید: “هر کدام از این تعبیرها که بر شمردم [چنین و چنان اند.]” می افزاید: تکلیف این تعبیرها معلوم است”چه برای نفتی دوره گرد و چه برای رئیس شرکت نفت.” از همین جا معلوم می شود که آل احمد در استخدام شرکت نفت نیست؛ وگر نه جرأت نمی کرد نفتی را همردیف رئیس شرکت نفت بنشاند. بعد دوباره شروع می کند به شمردن و دست آخر می نویسد: تکلیف این ها که شمردم هم روشن است “چیزی در حدود آنچه در آغاز برشمردم.” نوشته اش تا این جا مرجع ضمیر ندارد. در ادامه می نویسد: “هنوز مثال های فراوان می توان آورد؛ و نمی آورد. جایش می نویسد: “من نمی دانم با این تعبیر روشنفکر چه باید کرد؟ و بدتر از آن با خودش.” ادامه می دهد: “آخر این روشنفکر یعنی چه؟”بعد کلی سئوال طرح می کند و آنگاه می نویسد: “تمام سئوال هایی که برشمردم موجب شده که هیچکس تا کنون هیچ ملّایی را روشنفکر ندانسته است.” بعد دوباره شروع می کند به سئوال کردن و چون به نتیجه نمی رسد می نویسد: “بگذارید از در دیگر وارد شوم.” از در دیگر وارد می شود و گیر می کند. می پرسد: “آیا لزومی دارد مثالی بیاورم؟” دست آخر حوصله اش سر می رود و می نویسد: “امیدوارم که جواب همه این سئوال ها را درین دفتر بیابید. نیافتید هم غمی نیست؛ که دعوی این دفتر و صاحبش این است که طرح کننده سئوال هایی باشد؛ در تمامی این زمینه ها که برشمردم.”

آل احمد یک “پیش درآمد” هم در آغاز کتاب غرب زدگی دارد که از جنس مقدمه و پیشگفتار نیست. نوعی گزارش است. او البته این جا در گزارشی که به دست می دهد به قدر لازم “من” به کار می برد. برای نمونه می نویسد: “متن غرب زدگی را من در مهر 1341 منتشر کردم.” در ادامه می نویسد: “همین جا بیاورم که من تعبیر غرب زدگی را از سرورم فردید گرفته ام.”

آل احمد مقدمه ای هم بر کتاب “ارزیابی شتاب زده” دارد. این کتاب دربردارنده هجده مقاله است. مقدمه آل احمد را می توان نوزدهمین مقاله این کتاب در شمار آورد. اسمش را گذاشته” سرکۀ “نقد” یا حلوای نسیه؟ آل احمد در این مقدمه به تاریخ می پردازد و به این که چرا گفتۀ استادش عباس اقبال آشتیانی را مبنی بر این که “تاریخ رویدادها را بایست پس از یک صد سال نوشت” قبول ندارد. با تعجب می نویسد: “این که دیگر مورخ بودن نمی خواهد!” همچنین می نویسد: در پاسخ “گوهر مراد” که گفت: “چه فروتن شده ای؟” گفتم: “تو که می دانی فروتنی چه آرایشی است برای چه دعوی ها …و از این قبیل.”

آل احمد دارای شخصیتی است [دوست داشتنی و] نامتعارف. نمونه خوبی برای بخش “شواهد” مقاله من نیست. بانو سیمین دانشور در تک نگاری شان در باره آل احمد نوشته اند: “ما دو آل احمد داریم. یکی که شما می شناسید و “پاکنویس” است. دیگری که من می شناسم و “چرکنویس” است؛ ولی همان است.” یادش گرامی.

 

3) فریدون آدمیت

عنوان کتاب: امیر کبیر و ایران
انتشارات خوارزمی ـ چاپ سوم خرداد 1384
آدمیت سبک نوشته اش ویژه خودش است. قبول زحمت کرده و با دشواری فراوان سبکی را اختراع کرده که اصلاً نیازی به “من” ندارد. لذا او خیلی به ندرت “من” را در نوشته اش به کار می برد. آدمیت اما ضمیر متصل اول شخص مفرد را فراوان به کار می برد و ضمیر “من” را در آن نهان و تبدیل به موضوعی استفهامی می کند.
کلمه “من” را آدمیت در پیشگفتار دو صفحه ای خود دو بار به کار برده است. پیشگفتارش ازین سان است: “بعد از ده سال در آن تجدید نظر کردم… اطلاعات تازه بر آن افزودم.” در ادامه می نویسد: “تحقیق را بر اساس مدارک آغاز نهادم… میرزا تقی خان را در سیر تحول تاریخ زمان مورد تحلیل قرار داده ام… خاصه به بنیادها اجتماعی توجه داشته ام. کوشش کرده ام …باز نمایم. او را بشناسم و بشناسانم.” در ادامه می افزاید” “معیار داوری های تاریخی ارزش هایی است که اعتقاد دارم و با آن ها خو گرفته ام؛ ارزش هایی که مبنای عقلی دارند نه عاطفی. اصرار ندارم مورد پذیرش همگان باشد.” تا این جا در اغلب موارد نوشته آدمیت مرجع ضمیر ندارد. “من” در جملات و عباراتی که آورده نهانی و استفهامی است. جایی اما می نویسد: نوشتن مثل دیگران “از عهده من ساخته نیست. سر و کارم تنها با امور عینی است …” همچنین می نویسد: “روش من تحلیلی و انتقادی است.”

عنوان: اندیشه های طالبوف تبریزی
انتشارات دماوند ـ تهران ـ چاپ دوم 1363
آدمیت مقدمه ای پنج صفحه ای بر این کتاب نوشته است که در آغاز آن آمده است: “تحقیق من در تاریخ افکار اجتماعی و سیاسی … در چند کتاب انتشار یافته است.” این اولین و آخرین باری است که آدمیت ضمیر “من” را در این مقدمه به کار برده است. دیگر ضمیر “من” در این مقدمه نیست. همه ضمایر از نوع اول شخص مفرد متصل اند و به نحوی استفهامی اند و به همان یک دانه “من” اولیه ارجاع داده شده اند. مثلاً می نویسد: “توجه داده ام … سعی کردم … به دست دهم … تأکیدم بر این بود که … شناساندم … پرداختم … خواستم … بازنمایم … در وجه شرطی آوردم … مطرح کردم و الی آخر.”

عنوان: اندیشه های میرزا آقا خان کرمانی
انتشارات پیام ـ تهران 1357
آدمیت این کتاب را با پیشگفتاری آغاز کرده که در ده صفحه است و تاریخش آذر ماه سال 1346 است. می نویسد: “این رساله را … سال پیش آغاز کردم “. در ادامه جایی می نویسد: “کوشش می کنم احوال میرزا آقا خان کرمانی را باز نمایم، پایه اش را بشناسانم و تحلیلی … بدست دهم.” در قسمت میانی پیشگفتار می نویسد: “به این نتیجه رسیده ام که …”
جایی در کسوت ضمیر اول شخص جمع ظاهر می شود و می نویسد: “اما در معنی آنچه گفتیم اشتباه نشود.” در ادامه می نویسد: “در این جا همینقدر می گوئیم که …” می افزاید: “هر چه بیشتر در آن مسئله غور و تأمل کردم … راسخ تر شدم که …”.
می نویسد: “مرا دو انگیزه به کار تحقیق ترغیب کرد …” یک جا می نویسد: “به نظر من … ” . در ادامه می نویسد: “در پرورش منش آدمی غیر از جامعه عوامل دیگری چون محیط خانوادگی، وضع زندگی، حالت روانی و استعداد شخصی او مؤثر هستند”.

آدمیت در ادامه پیشگفتارش مقاله ای ـ بلند بالا و درخور تأمل ـ نوشته است. در پایان بخشی از آن می نویسد: “آنچه گفتیم قواعد و اصولی بود که …” آنگاه به مقاله نویسی اش ادامه می دهد.
در پایان می نویسد: “مقصود از همه این سخنان که خیلی کوتاه و فشرده آوردم این است که خوانندگان به شیوه کار من قبلاً توجه فرمایند… ادعا نمی کنم که حق مطلب را به کمال ادا کرده باشم …” در ادامه می نویسد: اشکالاتی هم هست “چنان که در جای خود توضیح داده ام … از تحقیقات خود سه هدف دارم … بازنمایم … بدست دهم … کاری کنم … تا بدانند در این مرز و بوم همیشه مردمی هوشمند و آزاده بوده اند که صاحب اندیشه بلند بودند و به پستی تن در ندادند.” این حرف دلش است. و این درست است. آدمیت چنین کسی بود.
با این اوصاف آدمیت موفق شده که یک پیشگفتار ده صفحه ای را با یک بار “من” گفتن به پایان برساند. سه مورد هم از ضمیر اول شخص جمع در شکل متصل مثل “گفتیم” و “می گوئیم” استفاده کرده است.

4) بانو هما ناطق

عنوان کتاب: کارنامه فرهنگی فرنگی در ایران
انتشارات خاوران ـ پاریس ـ چاپ اول 1375
سردرگمی بانو هما ناطق در آغاز پیشگفتار 9 صفحه ای اش بر کتابش هویداست. او مجهول آغاز می کند. می نویسد: “موضوع این نوشته [فلان] است.” می افزاید: “زیرا در این دوره ای که مد نظر ماست …” این جا دیگر معلوم نیست بانو ناطق یک نفره چند نفرند؟ در ادامه می نویسد: “تاریخچه کوتاهی … بدست داده ام.” ادامه می دهد: “از یاد آوری این نکته هم گریزی نیست که … ” جایی می نویسد: “در پژوهش حاضر نگارنده این سطور … کوشیده ام که …”
بانو هما ناطق در ادامه بی اعتنا به غیبت مرجع ضمیر می نویسد: “پس همراه با بررسی تاریخ این مدارس [آن موضوع را ] در جای خود وارسیده ام.” یک مورد می نویسد: “اینجا من [از فلان موضوع] سخن گفته ام.” جایی می نویسد: “نگارنده از دو سال پیش رده بندی اسناد این مجموعه را در دست گرفته ام.”
اگر چنانچه جملۀ “در این جا من بیشتر از پیشنهادها و … سخن گفته ام” را جمله ای صحیح و سالم به لحاظ داشتن ضمیر “من” و فعل “گفته ام” که مرجع ضمیرش معلوم و مشخص است در نظر بگیریم ” چنین جمله ای در پیشگفتار نه صفحه ای بانو ناطق به تعداد من های پیشگفتار وجود دارد که در مجموع سه تاست. در پیشگفتار ایشان سه بار هم ضمیر “نگارنده” آمده است. در عوض حدود سی بار جمله با فعلی به پایان می رسد که ضمیرش یک “من” نهانی و استفهامی است. می نویسد: “در بخش یکم از نگرش ایرانیان یاد کرده ام.” در ادامه می نویسد: “از یاد نبرده ام که دکتر آدمیت پیشتاز بودند.” می افزاید: “از نوشته های ایشان فراوان بهره جسته ام.” در همه این موارد ضمیر “من” نهان است و دلالت بر این دارد که بانو هما ناطق نیز مثل سایر خواص ایرانی تکنیکی را اختراع کرده اند که نوشته شان را از به کار بردن آشکار و علنی ضمیر “من” بی نیاز می کند.
بانو هما ناطق در یک پاراگراف از پیشگفتار خود هم پنج بار [فرانسوی وار] ضمیر “من” را پی در پی به کار برده اند که به مناسبت خاطره نویسی است.

عنوان: روحانیت از پراکندگی تا قدرت
نوشته بانو هما ناطق با عنوان “در آمد” در چهار صفحه است. در موارد بسیار خاصی در آن ضمیر من به کار رفته است. می نویسد: “یادآور شوم که [در این نوشته] از روش مورخان فرانسوی پیروی کرده ام.” در ادامه در جایی می نویسد: “من در پژوهشی که در این جاد به دست می دهم کوشیده ام … دانسته یا ندانسته، خواسته یا ناخواسته از جاده دانش به دور افتاده ام. به خطا رفته ام. چه بسا بی آن که بخواهم نظر خود را هم تحمیل کرده ام و سزاوار نقدم.” در ادامه جایی می نویسد: “نگارنده این سطور …” جایی هم می نویسد: “اگر کسی از من بپرسد … باید بگویم نمی دانم.”
بانو هما ناطق در یک قسمت از “در آمد” خود خاطره نویسی می کند و بدین لحاظ در چند مورد ضمیر من را به کار می برد. در سایر موارد جملات و عبارات مرجع ضمیر ندارند. برای نمونه می نویسد: “این نوشته را در چند بخش آراسته ام .. نام نهاده ام … برنموده ام.” جایی هم می نویسد: “از رشته پژوهش من بیرون است و صاحب صلاحیت نیستم.”

عنوان: کارنامه و زمانه میرزا رضا کرمانی
این کتاب مقدمه یا پیشگفتار ندارد.

عنوان: از ماست که بر ماست [چند مقاله]
انتشارات آگاه 2537
این کتاب مقدمه یا پیشگفتار ندارد.

عنوان: ایران در راه یابی فرهنگی
انتشارات خاوران ـ پاریس اسفند ماه 1368
پیشگفتار با جمله ای آغاز می شود که مرجع ضمیر ندارد. می نویسد: “بر سر آن بودم … بنویسم.” نوشته به همین منوال بدون هیچ مرجع ضمیری به پایان می رسد. جایی هم می نویسد: [به این موضوع] اشاره خواهیم داد.” در پایان هم می نویسد: “از [فلان کس و فلان کس] سپاسگزاری می کنم.”

عنوان: بازرگانان در داد و ستد با نک شاهی و رژیم تنباکو
انتشارات خاوران آ چاپ اول پاریش بهار 1371
بانو ناطق یک “درآمد” در هفت صفحه بر این نوشته دارد. نوشته را به لحاظ ضمیر مبهم آغاز می کند. اما در ادامه می نویسد: “بنای این کار با دکتر فریدون آدمیت نهاده شد.” پس می نویسد: “تقسیم کار کرده بودیم و من بخش تجاری و مالی را پذیرفتم… آنچه ایشان در زمینه جنبش تنباکو بدست دادند بی کم و کاست نظر من هم هست.” آنگاه می نویسد: “سهم من [به این ترتیب] عبارت شد از پژوهش در خود امتیاز نامه.” ضمیر جملات در ادامه به این “من” ارجاع داده شده است. جایی می نویسد: “سرچشمه منابع من در این نوشته آرشیو حاجی محمد حسن امین الضرب است که شاید در برگیرنده چند میلیون سند باشد.” باز می نویسد: “من در بخشی از این آرشیو چند سالی … پژوهیدم.” در بخش پایانی می نویسد: “آخرین موضوع پژوهش من در این آرشیو همین امتیاز نامه تنباکوست.” در پایان هم می نویسد: [از چند نفر] سپاسگزارم.” پیشگفتار بانو هما ناطق این جا و در این تک نمونه از موارد بی نظیر در چار چوب فرهنگ مقدمه نویسی در ایران است.

5) حمید عنایت

عنوان کتاب: خدایگان و بنده
نویسنده: کوژو ـ مترجم: حمید عنایت
انتشارات خوارزمی ـ چاپ سوم خرداد 1358
حمید عنایت در پیشگفتار 17 صفحه ای خود بر این کتاب به معرفی هگل و اندیشه اش پرداخته و کوشیده شخص خود را اصلاً از صفحه روزگار محو کند. لذا نه تنها کلمه “من” در پیشگفتارش نیست؛ ضمیر متصل اول شخص مفرد هم نیست. حمید عنایت به جای این قبیل حرف ها به یک مورد ضمیر “نگارنده” و یک مورد هم ضمیر “مترجم” بسنده کرده است.
عنایت در آغاز مبنی بر ضمیر متصل اول شخص جمع در شکل متصل ظاهر می شود. می نویسد: “در این پیشگفتار می کوشیم تا اهمیت “خدایگانی و بندگی” را از لحاظ پیوستگی آن با “پدیده شناسی روح” باز نمائیم. سپس نظر و روش [را] شرح دهیم.”
عنایت در بخش پایانی می نویسد: “غرض نگارنده این پیشگفتار مضمون بخشی از کتاب هگل است.” در ادامه می نویسد: “ترجمه حاضر دو بخش دارد … واژه هایی که در داخل پرانتز آمده از جانب مترجم است.”

عنوان: سیاست ارسطو
ترجمه: دکتر حمید عنایت
انتشارات شرکت سهامی کتاب های جیبی ـ چاپ اول 1337
عنایت پیشگفتار این کتاب را با شرح زندگانی ارسطو آغاز کرده است. در پایان این قسمت به ضمیر جمع متصل می نویسد: “روی هم رفته این دوره از زندگی ارسطو که تأثیرش را بر کتاب “سیاست” یاد کردیم تاریک و ناشناخته است.” در ادامه بار دیگر به ضمیر جمع می نویسد: “اگر بخواهیم که این بخش ها را از پی یکدیگر آوریم باید نقد عقاید را … به پایان کتاب واگذار کنیم.”
جایی می نویسد: “مترجم حاضر بهتر آن دید که تا جائی که می تواند … به پارسی برگرداند … یاد آور شود …” در ادامه می نویسد: “به گمان مترجم …” جایی هم می نویسد: “به گمان من این واژه معادل بهتری است.” و این تنها موردی است که عنایت ضمیر “من” را در پیشگفتار یازده صفحه ای خود به کار برده است. در ادامه جای “من” را بار دیگر به ضمیر سوم شخص که “مترجم” است وامی نهد و می نویسد: “مترجم با توجه به آن نکات [این چنین] ترجمه کرده است.” عنایت در پایان می نویسد: “مترجم از همکاری های [فلان کس] سپاسگزاری فراوان دارد.”

6) احسان طبری

عنوان کتاب: سفر جادو
احسان طبری در این کتاب جای پیشگفتار “درآمد” دارد. “درآمد” طبری حدود یک صفحه است. “من” ندارد. اساساً نوشته طبری در هیچ موردی “من” ندارد. [احتمالاً جرم است.] این جا در این “درآمد” دو بار ضمیر “نویسنده” به کار رفته است. به هیچ نحو من الوجوه نمی توان فهمید موضوع این “درآمد” چیست. می نویسد: “این داستان ها طی دهه ها … نوشته شده است.” احتمالاً او در کتابش داستان هایی را از کتاب های تاریخ گرد آوری کرده است. هیچ توضیحی نداده است. در ادامه می نویسد: این داستان ها “برای پاسخ دادن به آن پرسش هایی بود که در چشمۀ دل می جوشیده و یا برای تسلای آن دردهایی که در دخمۀ روان خانه داشته است.” نوشته معلوم نکرده که “چشمۀ دل” چه کسی؟ “دخمۀ روان” چه کسی؟ دست کم می توانست بنویسد: چشمۀ دل نویسنده اش. دخمۀ روان نویسنده اش. در نوشته طبری همه چیز به لحاظ ضمیر جایی معلق در هواست. خیالش تخت است که هر چیز به هر حال جایش جایی در میان جمعی است؛ امروز نشد فردا! این حرف مارکوز که از کلمات قصار مارکسیزم است البته که حرف دل طبری هم است: “آزادی و خردمندی رخداد مربوط با فرجام یک رشته تحولات تاریخی است و بدین لحاظ [پروسه] انفصال از حالت بندگی و بی خردی و نیز خود بندگی و بی خردی با تمام زشتی و زیانی که دارد از لوازم این تحول و لازمه تحقق آن حقیقت [فرجامین] است.”

عنوان: جامعه و جامعه شناسی
این کتاب نخستین بار در سال 1326 منتشر شده است و اصلاً “درآمد”، پیشگفتار یا دیباچه و از این قبیل حرف ها ندارد.

عنوان: فرهاد چهارم
“درآمد” کوتاه و یک صفحه ای طبری در این کتاب اسمش “سخنی از نویسنده” است. می نویسد: “نویسنده این داستان را بر پایۀ واقعیات تاریخی و به مدد پندار هنری پرداخته است.” می نویسد: “این داستان [در ادامۀ کتاب دیگری] از همین نویسنده است.” طبری در ادامه نوشته اش ضمیر “نویسنده” را سه بار دیگر هم به کار برده است. جایی می نویسد: “این داستان در سال 1349 نوشته شده است و امید نویسنده آن بود که …برای نویسنده ممکن نشد که …”

عنوان: جُستارهایی از تاریخ
انتشارات: حزب توه ـ چاپ اول سال 1361
“درآمد” کوتاه و کمتر از یک صفحه ای طبری در این کتاب اسمش “چند سخن پیشین” است. انگار شعر سپید است. مثل نصایح جواهر لعل نهرو به دخترش است. می نویسد: “سرگذشت گذشتگان خود را بخوانیم … شاید چیزی به چنگ آوریم و توشه ای به دست کنیم.” در ادامه می نویسد: “نگارنده آسان می توانست تعداد مطالب را بیشتر سازد.” توضیح نمی دهد اگر می توانست چرا نکرد. ناگهان به طرز غافلگیرانه ای می نویسد: این دفتر “همه در این امید نوشته شده و نشر می یابد که به ما یاری دهد تا در راه “انسان نوعی” شدن تلاش کنیم و انسان فردی نمانیم که در گنداب خود پسندی حقیر خویش غوطه می زند و به خاندان انسانی خویش نمی پیوندد.” می افزاید: “الحق به قول آن نویسندۀ نامدار “انسان بودن وظیفه بزرگی است … انسان! این طنینی غرور آمیز دارد.” طبری مشخص نکرده منظورش جواهر لعل نهروست یا یک کس دیگر. او اسم این “نویسندۀ نامدار” را ننوشته است. اگر صادق هدایت بود حتماً ایراد می گرفت و می نوشت: انسان بودن در ایران بیچارگی بزرگی است.
طبری در پایان می نویسد: “این رساله مایل است به ویژه رغبت جوانان ما را به بررسی تیز تر کند؛ زیرا تجربه تاریخ را می توان به تجربه خود بدل ساخت.”
به این ترتیب پیشگفتار طبری نظر به شناختی که از عقیده اش و از نوع ایرانی وارش داریم از آن دسته پیشگفتارهاست که اساساً ضد “من” است.

 

7) بهاء الدین خرمشاهی

[مترجم کتاب]
عنوان کتاب: اندیشه سیاسی در اسلام معاصر
نویسنده حمید عنایت ـ مترجم: بهاءالدین خرمشاهی
انتشارات خوارزمی ـ چاپ دوم 1365
خرمشاهی در پیشگفتار 4 صفحه ای خود بر کتاب عنایت سعی کرده وفادارانه پایش را درست آن جایی بگذارد که رد و اثر پای حمید عنایت آنجاست. ضمیر اول شخص مفرد یعنی “من” را در این پیشگفتار به کار نبرده است. آن را نیست و نابود کرده است. ضمیر متصل اول شخص مفرد هم در پیشگفتار خرمشاهی به راه فنا رفته است. حتی ضمیر اول شخص جمع هم در این نوشته نیست. جای همه این حرف ها یک بار ضمیر “این بنده” آمده است که خرمشاهی بدین وسیله می نویسد: “این بنده با کمال اشتیاق این کار را آغاز کرد.” در نوشته او دوازده بار هم از ضمیر “مترجم” استفاده شده است. یک جمله در سیاق مجهول هم هست. می نویسد: “امیدوار است که” و یعنی: امیدوارم که …
خرمشاهی جز پیشگفتار 4 صفحه ای خودش پیشگفتار دیگری هم دارد که پیشگفتار حمید عنایت بر اصل کتاب ـ به زبان انگلیسی ـ است. معلوم است که خرمشاهی این پیشگفتار را مبنی بر شناختی دقیق [تمرین کرده] از عنایت ترجمه کرده است. در این پیشگفتار که حجم آن دو و نیم صفحه است از کلمه “من” یا ضمیر متصل اول شخص مفرد استفاده نشده است و جای آن از ضمیر متصل اول شخص جمع که دلالت بر دو یا چند نفر دارد استفاده شده است. می نویسد: “قصد اصلی این است که نشان بدهیم …”. جای دیگر می نویسد: این را “با تفصیل مطرح کرده ایم.” عنایت هم مثل هدایت فکر روز مبادا را نکرده که اگر روزی روزگاری از او بپرسند: مگه شما یک نفره چند نفرید؟ تکلیف چیست؟ [در چارچوب یک زبان اروپایی این که یک نفر “ما” را جای “من” بنویسد نامفهوم و حتی دارای اشکال حقوقی است. این را قبل از انتشار عنداللزوم گوشزد می کنند.]

8) دکتر محمد دبیر سیاقی

عنوان : مقالات علی اکبر دهخدا
انتشارات تیراژه ـ چاپ اول زمستان 1364 ـ جلد اول و دوم
در پیشگفتار 12 صفحه ای دبیر سیاقی بر این کتاب ضمیر اول شخص مفرد یعنی “من” به کار نرفته است. دبیر سیاقی پیشگفتار را با ضمیر سوم شخص جمع و در شکل متصل ـ انگار که سرپرست یک گروه بررسی و تحقیق و گرد آوری اسناد است ـ آغاز کرده است. می نویسد: “این کتاب را [از فلان جا و فلان جا] بیرون نویس کرده ایم.” چند نوشته دیگر رانیز “همراه آن ساخته ایم.” خاطرات دهخدا را که “سابقاً به چاپ رسانده بودیم حسن ختام این مجموعه قرار داده ایم.” همین عبارت را دبیر سیاقی در پیشگفتار خود بر جلد اول این مجموعه مجهول تر از این نوشته است. می نویسد: “در این مجموعه نخست بیست و هشت مقاله نقل شده است. سپس دو مقاله از [فلان جا] آمده است.” دبیر سیاقی در ادامه پیشگفتار خود بر جلد دوم مجموعه مقالات دهخدا جایی می نویسد: “از نظر نگارنده [چنین است که] …” و سرانجام پیشگفتار را هم چنان که با ضمیر جمع آغاز کرده با ضمیر جمع هم به پایان می رساند. می نویسد: “سخن را با گفته آموزنده ای از دهخدا پایان می دهیم.”

جلد اول این مجموعه نیز به پیشگفتار دبیر سیاقی آراسته است. ضمیر اول شخص مفرد یعنی “من” در این پیشگفتار یک بار آمده است. جایی می نویسد: “به گمان من اگر در معرفی دهخدا [چنین یا چنان می شد..].”. با این وجود ضمیر اول شخص در این پیشگفتار به مراتب غایب تر است. پیشگفتار از آغاز با یک جمله مجهول آغاز می شود. دبیر سیاقی می نویسد: “در سخن از مندرجات کتاب بهتر می بیند که از زندگی نامه آغاز کند.” جای دیگر می نویسد: “پیش از بیان احوال سالهای اخیر لازم می بیند که …” جایی می نویسد: “بی تردید می توان نظر داد [این مقالات] به قلم دهخدا نیست.” مثلاً نمی نویسد: “به نظر من این مقالات از دهخدا نیست”. مبنی بر ضمیر اول شخص جمع در شکل متصل می نویسد: “اگر سخن به درازا کشیده نمی آمد تمام یا قسمتی از آن مقاله را درج می کردیم.” ادامه می دهد: “نویسنده این مقالات را نتوانستیم بشناسیم.” جایی دیگر در این پیشگفتار ضمیر “نگارنده” را به کار برده است. می نویسد: “اگر این مقاله قبلاً در روزنامه ای یا مجله ای چاپ شده باشد نگارنده از آن بی خبر است.” در ادامه به صیغه مجهول می نویسد: “برخی لغات و اصطلاحات و توضیحات لازم ذیل هر مقاله آمده است.”

عنوان: دیوان لامعی گرگانی
انتشارات اشرفی ـ چاپ دوم 2535
دبیر سیاقی یک “سرآغاز” در شش صفحه بر این کتاب دارد که تاریخش “نوروز 1353 هجری خورشیدی” است. او در این “سر آغاز” یک بار کلمه “من” را به کار برده است. نوشته دبیر سیاقی با ضمیر جمع متصل آغاز می شود: می نویسد: “از تولد و وفات [شاعر] خبری نداریم. آنچه ارباب تذکره در حق وی نوشته اند را نقل خواهیم کرد.” جایی به صیغه مجهول می نویسد: “دیوان حاضر از تذکره ها و کتب دیگر و دیگر کتب جمع آوری شده است.” در ادامه ضمیر متصل مفرد را به کار می برد که مرجمع ضمیر هم ندارد. می نویسد: “تعدادی ابیات پراکنده را نشانه اختصاری داده ام … افزوده ام … مقابله کرده ام و اختلاف قرائت کلمات آن را ضبط کرده ام.” جایی هم در قسمت پایانی به طرز مجهول می نویسد: “با این توضیح می توان قصیده مذکور را متعلق به قطران دانست.”

عنوان: دیوان استاد عنصری بلخی
انتشارات کتابخانه سنائی ـ چاپ دوم بهار 1363
دبیر سیاقی در این کتاب یک “سخنی چند در باره چاپ دوم” در یک و نیم صفحه دارد که تاریخ آن دی ماه 1362 است. در این نوشته ضمیر “من” یک بار آمده است. می نویسد: “دوازده سال پیش [این کتاب را] به چاپ رسانیدم. در این مدت تعدادی ابیات پراکنده به دست آوردم.” در ادامه می نویسد: “یکی از آن قصاید در چاپ سابق خود من بود.”
دبیر سیاقی “پیشگفتار”ی هم در چهار صفحه بر چاپ اول این کتاب دارد که تاریخش 1341 هجری خورشیدی است. در این پیشگفتار ضمیر “من” یا “ما” نیامده است. نوشته اما به قدر کافی ضمیر اول شخص متصل دارد که دو کرّت ضمیر “نگارنده” مرجمع ضمیر همه آن ها است. جز این نوشته دیر سیاقی با “مرا” آغاز می شود. می نویسد: “هر چند مرا … انگیزه ای نبوده است …” در ادامه می نویسد: “دیوان عنصری را نگارنده نه از آن حیث که … تصحیح کرده ام بلکه … دست یازیده ام.” جایی می نویسد: “مبنای کار نگارنده آن است که … به عینه نقل کنم.” در ادامه می نویسد: “مندرجات مجمع القصاید را … مقابله کرده ام … بدین ترتیب نسخه ای انتقادی تهیه دیدم.”
دبیر سیاقی در پایان پیشگفتارش بی هیچ توضیحی به صیغه مجهول می نویسد: “فهرست اعلام … ثبت گردیده است … معلوم گردیده … جدولی نیز آورده ایم.”

عنوان: دیوان استاد منوچهری دامغانی
انتشارات کتابفروشی زوّار ـ چاپ دوم 1338
دبیر سیاقی یک “دیباچه چاپ دوم” بر این کتاب دارد که تاریخ آن 1328 خورشیدی است. ضمیر “من” یا “ما” در این نوشته نیست. همه ضمایر اول شخص مفرد و متصل اند. می نویسد: “دیوان شاعر بلند پایه را … به چاپ رسانیدم … به خود می بالم که … انجام داده ام.” در پایان یک بار هم ضمیر “اینجانب” آمده است.
دبیر سیاقی در “دیباچه چاپ نخست” که در چهار صفحه است یک بار ضمیر “من” را به کار برده است. می نویسد: “اگر چه به ظاهر نام اینجانب در میان است ولی گروهی از استادان بر من منت نهاده اند و …” پس می نویسد: “اینجانب با همه ناداری مایۀ علمی به قدر وسع و همت خویش کوشید تا مگر زنگی از این آینه بزداید… با فروتنی معترف است که دستی کوتاه دارد و خرما هنوز بر نخیل است.” در ادامه می نویسد: “چیزی که هست من بنده تا آنجا که توانست از تفحص باز نایستاد.”

دبیر سیاقی در میانه “دیباچه” افعال جملات را به صیغه مجهول برگردانده و می نویسد: “در متن حاضر به علت [فلان] یکی از نسخه ها را متن قرار داد و مابقی را به عنوان نسخه بدل در حاشیه قید کرد … متذکر شد.. بیان کرد.” دبیر سیاقی این روند را تا پایان “دیباچه” ادامه داده است. جایی هم می نویسد: “از فرصت استفاده کرد تا بار دیگر از نظر صائب استاد ارجمند آقای فروزانفر برخوردار شود … درخواست که … گوشزد سازند … متذگر گردند …” دبیر سیاقی در پایان بار دیگر به صیغه مجهول می نویسد: “بر خویشتن واجب می داند که از دوستان و آشنایان … تشکر نماید. و نیز از دانشمند جلیل آقای سعید نفیسی که مشوق و راهنمای اینجانب بودند … سپاسگزاری کند … نکته گفتنی آن که چاپ حاضر از تصحیحات و نظرات پر بهای استاد علامه فقید دهخدا برخوردار است.”

9) بدیع الزمان فروزانفر

[ترجمه کامل و تنظیم مجدد: حسین داودی]
عنوان کتاب: احادیث و قصص مثنوی
انتشارات امیر کبیر ـ تهران چاپ دوم 1381 (چاپ اول 1376 )
عنوان کتاب: شرح مثنوی ـ جلد اول تا سوم [انتشارات دانشگاه]

فروزانفر مقدمه ای سراسر مجهول به یک سبک ویژه ـ که معلوم است خودش اختراع کرده ـ بر کتاب “احادیث مثنوی” نوشته است. پنج صفحه از این مقدمه در باره شیوه کار اوست. او در این قسمت به منظور اجتناب از “من” گفتن خودش را سوم شخص غایب جا زده است. مرجع ضمیر در نوشته اش معلوم نیست. سه کرّت ضمیر “نگارنده”، سه کرّت ضمیر “مؤلف” و یک کرّت هم ضمیر “بنده” را به کار برده است. جایی هم سر زده می نویسد: کار را از دفتر اول آغاز ” کرده به د فتر ششم پایان داده ایم.”

مقدمه فروزانفر از این سان است: “سبب تألیف کتاب آن بود که نگارنده … مایل بود … بدست آورد. .. مراجعه می کرد … دست یافت … عزم کرد و همت بست … تا فهرستی ترتیب دهد و فراهم آوَرَد.” در ادامه می نویسد: “[این کار را مؤلف] در فروردین ماه 1321 آغاز نهاد… از آن پس هر جا … می خواند و می یافت … مندرج می گردانید … تا آن که … مشغول شد … و به تحقیق پرداخت …” ادامه می دهد: “در بهار سال 1333 به موجب تقاضا و در خواست مؤلف … شورای دانشگاه موافقت نمود … امید می رفت … لیکن نگارنده به سبب تصادف [از کار باز ماند.]” در ادامه می نویسد: “[مؤلف پس از تصادف] تا نیستی سر مویی فاصله نداشت [به بیمارستان رفت.] جناب آقای [فلان] معاینه کرد و [گفت] از بازوی آسیب دیده وی عکس گرفتند … اگر اهتمام [این طبیب نبود] … بنده [از کار باز می ماند.]”
فروزانفر در پایان می نویسد: “لازم می شمارد که مراتب امتنان خود را به [آقایان فلان و فلان] تقدیم دارد”. پس می نویسد: “به پایان رسید مقدمه کتاب به خامۀ این بنده ضعیف … به تاریخ 25 آذر 1324 شمسی”

مقدمه فروزانفر بر کتاب “قصص مثنوی” تالی مقدمه او بر کتاب قبلی است. از بکار بردن هر گونه ضمیر مربوط با “من” خودداری کرده است. در نوشته اش سه کرّت ضمیر “ضعیف” و شش کرّت ضمیر “نگارنده” و یک کرّت هم ضمیر “بنده” را به کار برده است. در آغاز می نویسد: “این ضعیف … همواره در اندیشه می گذرانید که”. در ادامه می نویسد: “و خدای داند که [در طی بیست و پنج سال] چه رنج ها دید و چه منت ها کشید و این همه را به عشق مولانا بر خود آسان گرفت.” فروزانفر در این مقدمه گاه از آرای شخصی اش هم سخن به میان آورده است. برای مثال می نویسد: “مثنوی (مطابق چاپ علاء الدوله) نامه ای آسمانی است.” نمی نویسد: من نیز بر این باورم که مثنوی نامه ای آسمانی است.
فروزانفر در پایان این مقدمه می نویسد: “از کلیه کسانی که … همراهی و مساعدت فرموده اند متشکر است”. می افزاید: “از آقای [فلانی] و کارکنان مطعبه مجلس … به دل و جان سپاسگزار است.” (31 اردیبهشت 1333)

از فروزانفر سه جلد شرح مثنوی هم به یادگار مانده است. او مقدمه جلد اول را دلیر آغاز کرده است. می نویسد: “نزدیک به چهل سال است که … به مطالعه و تأمل در مثنوی اشتغال دارم. [آن را] بارها خوانده ام… در آغاز چاپ علاء الدوله را در دسترس داشتم … در سال 1321 آن را با مثنوی [دیگری] مقابله کردم.” فروزانفر در ادامه به اظهار نظر پرداخته و “فروتنانه” می نویسد: “بر خوانندگان محترم روشن است که مثنوی ـ از حیث نظم و ترتیب ـ اسلوبی مانند قرآن کریم دارد … به هم آمیخته است و نظمی مخصوص به خود دارد … افکار [در آن] پراکنده و متفرق است.” ننوشته من بر این باورم [یا به قول عین القضات همدانی “از این جا که منم”] مثنوی ـ از حیث نظم و ترتیب ـ اسلوبی مانند قرآن کریم دارد … به هم آمیخته است و نظمی مخصوص به خود دارد … افکار [در آن] پراکنده و متفرق است. فروزانفر حتی می توانست همه را کوتاه کند؛ یکجا، مفید و مختصر بنویسد: [“از این جا که منم”] مثنوی چون قرآن کریم دارای نظمی پریشان است. اگر فروزانفر کلمه “من” را در مقدمه کتابش به کار برده بود؛ امروز می توانست بگوید: هستند کسانی که آرا و نظریات مرا از کتاب این بنده ضعیف بر می دارند و به اسم خودشان یا دیگران معرفی می کنند.

فروزانفر اگرچه که در این مقدمه از ضمیر اول شخص مفرد در شکل متصل فراوان استفاده کرده است؛ اما نوشته اش فقط در یک مورد برخوردار از مرجع ضمیر است. جایی غافلگیرانه می نویسد: “از روی یقین دانستم من با این مایه اندک [نمی توانم] بر آن [موضوع] اطلاع حاصل کنم.” در ادامه می نویسد: “هر چه بیشتر خواندم به نقص کار خود واقف تر شدم.” جایی هم می نویسد: “آنچه بر شمردم نه برای خود بینی و خود نمایی است بلکه شرح عظمت مثنوی و عجز و ناتوانی بنده است که با وجود کار و کوشش با کمال صراحت منصفانه اعتراف می کنم که هنوز در قدم اول فرو مانده ام.”
فروزانفر در این مقدمه در دو مورد هم ضمیر “ضعیف” را به کار برده است. برای نمونه می نویسد: “از این کتاب دو نسخه خطی در تملک این ضعیف است.” در پایان هم می نویسد: “به پایان رسید مقدمه شرح مثنوی به خامه این بنده ضعیف … در سال 1346 هجری شمسی.” [اگر این دو نسخه خطی فروزانفر را دزدیده و به موزه لوور فروخته باشند؛ پس گرفتن آن ساده نیست؛ مگر که ثابت کنیم “این بنده ضعیف” یعنی بدیع الزمان فروزانفر.]

فروزانفر در مقدمه خود بر جلد دوم به جای ضمیر متصل اول شخص مفرد از اول شخص جمع استفاده کرده است. می نویسد: “در معرض نظر خوانندگان می گذاریم … تحلیل کرده ایم … روشن ساخته ایم … باز گفته ایم.” در ادامه می نویسد: “در عین حال … بدون شکسته نفسی … به قصور و تقصیر خود با کمال صمیمیت اعتراف دارم.” نوشته فروزانفر اصلاً مرجع ضمیر ندارد. در پایان می نویسد: “از راهنمایی … علی دشتی … بی اندازه متشکرم. آقایان [فلان و فلان را هم] خدایشان اجر جزیل کرامت کناد. همچنین از کارکنان چاپخانه … متشکریم… تمام شد مقدمه جلد دوم به خامه این بنده ضعیف … در سال 1347 هجری شمسی.”

مقدمه فروزانفر بر جلد سوم شرح مثنوی مشابه مورد جلد دوم است؛ جز این که او نام چند تن را بر لیست کسانی که از ایشان تشکر می کند افزوده است. از جمله می نویسد: “از همه آنان و از آقای دکتر شفیعی کدکنی متشکرم … “به پایان رسید مقدمه جزو سوم به خامه این بنده ضعیف … در سال 1348 هجری شمسی.”

عنوان: سخن و سخنوران
انتشارات زوار ـ تهران 1387
“دیباچه مؤلف” در چهار و نیم صفحه است. ضمیر “من” ندارد. جای آن چهار کرّت “نگارنده” در قالب ضمیر سوم شخص مفرد به کار رفته است. فروزانفر می نویسد: کمیسیون معارف بنا داشت کتابی در این زمینه تهیه کند. “بنده نا اندیشیده … بپذیرفت.” در ادامه ضمیر اول شخص به سوم شخص تغییر می یابد. می نویسد: “هر چند از قلت وسایل می اندیشید … بیم داشت … می دانست … ولی دید … بیم آن است اگر امثال نگارنده از این کار مهم روی تابند و بی مایگی را سرمایه عذر سازند … لیکن دوست می داشت فکر خود را اگر چه نا درخور است … عرضه کند … ناچار همت گماشت.” فروزانفر به این ترتیب مقدمه را با ضمیر سوم شخص ادامه داده و به پایان می رساند. جایی می نویسد: نگارنده در موارد اختلاف “استنباط خویش را … ترجیح داد.”

فروزانفر در متن کتاب ضمیر “ما” را به جای “من” به کار برده است. مثلاً می نویسد: “کسانی گفته اند که استاد طوس را در عربیت بصیرتی نبوده است. ما از ابطال این عقیده خودداری کرده و هیچ بِه از این نمی دانیم که …” (52) جای دیگر می نویسد: “با همه آنچه گفتیم … بی پروا اظهار می کنیم که گشتاسب نامه دقیقی [پس از شاهنامه بهترین است.] (33)
فروزانفر در زیر نویس ها از ضمیر “نگارنده” سود جسته است. برای نمونه می نویسد: “عقیده نگارنده این است که …” (50) جایی هم در متن در اقرار به “اشتباه” خود ضمیر “من” را به کار برده است. می نویسد: “من در مقاله ای که به عنوان “شعر و شاعری رودکی” نوشته ام به استناد روایت عوفی قطعه ای را به رودکی نسبت داده ام … حدس زده بودیم که … این اشتباه از آن جا ناشی شده بود که …” در ادامه می نویسد: “برای تکمیل اطلاع گوئیم که …” (24)

10) ابراهیم پور داود

عنوان: گاتها [کهن ترین بخش اوستا ـ دو گزارش]
انتشارات اساطیر
پور داود نسخه “گزارش اول” را با “دیباچه” آغاز کرده است. تاریخ آن 1305 شمسی است. این دیباچه در آغاز دربردارنده شرح احوال عمومی از اوضاع ایران به لحاظ هویت یا بی هویتی است. می نویسد: “به خصوص آلمان ها در علم ادیان و تاریخ و لغت خدمات شایانی به ایران نمودند.” پس می نویسد: “نگارنده را تصادف روزگار اندکی” با تحقیقات مستشرقین آشنا نمود.” در ادامه می نویسد: “امیدواریم … خدمتی به زبان و تاریخ ایران کرده باشیم.”
پور داود در قسمتی از دیباچه می نویسد: “دین و تاریخ و زبان هر سه به هم مربوط است.” پس می نویسد: “گمان نمی کنم به توسط فرهنگ ها یی که [یعنی لغت نامه هایی که] حالا در دست داریم بتوانیم …بدانیم … نگفته نگذریم … لازم است …” در ادامه به صیغه مغشوش می نویسد: “برای آن که بهتر برخوردار شویم لازم دانسته … به طور اختصار بنگاریم چه تصور می کنم …” پورداود آنگاه دیباچه را با ضمیر متصل اول شخص مفرد و گاه به صیغه مجهول ادامه می دهد: “نگارنده در ترجمه پیرامون عبارت پردازی نگشتم … دوری جستم …نگاشتم … نوشته شد … افزوده گردید…” پس ضمیر متصل سوم شخص جمع را جای اول شخص مفرد می نشاند و می نویسد: “مندرجات یک قطعه را روی هم نوشتیم… نگاشته شد …”. در پایان می نویسد: “شاد و سرافرازم که اول کسی هستم [که اقدام به این کار کرده ام.]”
این دیباچه که در هفت صفحه تنظیم شده ضمیر “من” یا “ما” ندارد و در آن دو بار از ضمیر “نگارنده” استفاده شده است.

عنوان: گاتها [کهن ترین بخش اوستا ـ گزارش دوم]
چاپ و نشر “دومین گزارش گات ها” سیزده سال به طول انجامیده است. پور داود در “مقدمه” این کتاب می نویسد: “آنچه در این سال ها بر این کتاب گذشت در دیباچه و پیشگفتار و سرآغاز که هر یک به فاصله چند سال از همدیگر نوشته شده” آمده است. پس می نویسد: “دیباچه دیگری هم نوشته ام … آنجا سرگذشت تفسیر اوستای نگارنده” را هم نوشته ام. در ادامه می نویسد: “امروز که این چند سطر را می نویسم هفتم آبان سال 1329 برابر با 29 اکتوبر 1950 است.”
پور داود جایی می نویسد: “نگارنده به فراخور مایۀ خویش کوشید که …” نمی نویسد کوشیدم یا کوشیده ام که.
این “مقدمه” در دو و نیم صفحه است. ضمیر “من” یا “ما” ندارد و در آن ضمیر “نگارنده” دو بار به کار رفته است.

“سرآغاز” پس از “مقدمه” آمده است. پور داود در ابتدا می نویسد: “این دومین گزارش گات های نگارنده است.” جایی مجهول می نویسد: “هم میهنان پس از خواندن دیباچه ای [که در جای دیگر نوشته ام] خواهند دریافت … عمری در سر این تألیف گذشت … بردباری به کار رفت … تا روزنه ای به روی فرزندان این دیار گشوده گردید.”
“سرآغاز” در سه و نیم صفحه است. تاریخ آن شهریور 1327 است. ضمیر “من” یا “ما” ندارد و در آن ضمیر “نگارنده” هفت بار آمده است.

“پیشگفتار” پس از “سرآغاز” آمده است. پور داود آن را با جمله ای آغاز کرده که فاعل ندارد. می نویسد: “بیست سال پیش به دعوت پارسیان وارد بمبئی شدم.” پس می نویسد: “به اروپا برگشتم … در آن هنگام نگارنده در اروپا اقامت داشتم.”
پیشگفتار در دو صفحه است و تاریخ آن 1323 شمسی است. ضمیر “من” یا “ما” ندارد و در آن دو بار از ضمیر “نگارنده” استفاده شده است. پور داود در پایان می نویسد: “امید است … انجام پذیرد.” نمی نویسد: امیدوارم که انجام پذیرد.

آنگاه نوبت به “دیباچه” می رسد. می نویسد: “پس از ستایش و نیایش چنین گوید گزارنده این نامه مینوی ابراهیم پور داود …”
بخشی از دیباچه پورداود دربردارنده شرح تأثرات او از جنگ جهانی دوم است. می نویسد: “اینک دو سال و هشت ماه است که دیو نابکار جنگ سر از پرده بدر کرده رفته رفته سراسر گیتی را به خاک و خون کشیده است. بیم و کینه در همه جا فرمانرواست. امروز جایی در روی زمین نمانده که از این گزند برکنار باشد. دلی در گیتی نیست که ماتم زده و اندوهگین نباشد. غریو خشم از توپ و بمب بلند است؛ و شیون از دل ماتم زدگان.” پس می نویسد: “چه روز سهمگین و هراس انگیزی است. خانه و آشیانه مردم سوزان؛ گرسنگی و بیماری با همه دست به گریبان است.” آنگاه می افزاید: “این است روز خروج اهریمن و هنگامه مویه و شیون.” در ادامه می نویسد: “ستیزه اهریمنی در کار است. آن چنان که در اوستا از آن سخن رفته [است] کار شکنی از او (یعنی از اهریمن) ست. بدی و زشتی از او (یعنی از اهریمن) است. این که مردم از کار نیک باز مانند از پتیارگی او (یعنی از اهریمن) است. بیماری و مرگ از او (یعنی از اهریمن) است. ویرانی و جنگ ناگزیر از او (یعنی از اهریمن) است… [این ها همه] از بیداد اهریمنی است.”

پورداود در قسمت پایانی می نویسد: “در این گزارش بسیاری از واژه ها … به کار رفته است … آورده شده … همان را به کار بستم.” در پایان هم می نویسد: “امید است … خوانندگان را سودمند آید.”
دیباچه در هشت صفحه است. تاریخ آن 1321 شمسی است. در این دیباچه ضمیر “من” یک بار به کار رفته است. پور داود جایی می نویسد: “پس از کاوش … بر آن شدم … بیشتر کوشش کنم … روزی به من نگذشت که کمتر از ده ساعت کار کرده باشم.” در شش مورد هم ضمیر “نگارنده” به کار رفته است.

عنوان : دیوان پورداود
از سلسله انتشارات انجمن زرتشتیان ایرانی بمبئی
پور داود در آغاز دیباچه 9 صفحه ای خود بر دیوانش می نویسد: “جسارت انتشار دیوان در مملکتی که فردوسی و خیام داشته است ندارم.” جمله اش مرجع ضمیر ندارد. ادامه می دهد: [در دنیای امروز] “ایران غیر از همین شئونات ادبی دارای رتبه و مقام دیگری نیست…. آثار علمی سایر فضلای ما … مهر باطل خورده است.” جایی می نویسد: “نگارنده از سن کودکی میل به کلام موزون داشتم.” در ادامه می نویسد: “نگارنده در ماه محرم نوحه خوانی هم کرده ام.”
جایی می نویسد: پیش از مشروطه “به قصد تحصیل طب قدیم به طهران آمدم.” به شعر خوانی افتادم. “به معشوقه ندیده و نشناخته سخت عشق می ورزیدم.”
جملات پور داود در قسمتی از دیباچه اش اگر چه که دربردارنده شرح تأثراتش از جنگ جهانی دوم است فقط در دو سه مورد دارای مرجع ضمیر است. او به این منظور از ضمیر “نگارنده” استفاده کرده است. ضمیر “من” در فرهنگ نوشتاری پور داود محل اعتنا نیست. تنها یک مورد در پایان این پیشگفتار می نویسد: “سپاسگزار [فلان کس] می باشم که محرک من در انتشار اشعارم می باشند.” تاریخ این پیشگفتار شهریور سال 1306 شمسی است.

عنوان: هرمزد نامه
تهران دی ماه 1331 خورشیدی
پیشگفتار پور داود در این کتاب در ده صفحه به تاریخ “یکم آذر ماه 2564 مادی [برابر با] 1331 خورشیدی” است. او در این کتاب به موضوع پالایش زبان فارسی پرداخته است. پیشگفتارش مثل سخنرانی پیشوای فاشیست است. به نظرش یک ملت وقتی یک ملت است که دارای زبان واحد، دین واحد و تاریخ واحد و خالص باشد. می نویسد: “سانسکریت زبان دیرین برادران آریایی ماست”. احتمالاً نظر به این معناست که می نویسد: “لغت های ارتشتار و پرچم و افسر و تیمسار و ملوان و خلبان و جز این ها که از مغزهای چند تن ناخوش به زبان فارسی رسیده مهملات است.” جای دیگر می نویسد: “زبان ما آن چنان که پنداشته اند کم مایه نیست … روزی که به جستجوی لغت های گم شده خود در آییم … لغت هایی به دست خواهیم آورد که از [زبان] بیگانه بی نیاز شویم.” جایی هم به صیغه مجهول می نویسد: “از این که زبان ناسخ التواریخ از میان رفت افسوسی ندارد.” در قسمت پایانی پیشگفتارش می نویسد: “نگارنده هیچ یک از این لغت سازان فریفتار را نمی شناسد و در آن سال هایی که این [مشتی هرزه درای] الفاظ پوچ را بیرون ریختند در ایران نبود.” جایی دیگر می نویسد: “این رسوایی و هرزگی یا لجام گسیختگی و دیوانگی است.” در ادامه می نویسد: ” در این زمینه سخن بسیار است باید کوتاه بگیریم تا این دیباچه بلندتر نگردد.” آنگاه ادامه می دهد: این “تعصب بی جا و فضل فروشی [برخی کسان است که] زبان ما را آلوده تر ساخته است.” می افزاید: “امید است بزودی جوانان کوشا و دانا جای این لغت سازان تنبل و احمق را بگیرند و نشان دهند … نباید … زبان فارسی را تا به این پایه پست و فرو مایه گرفت.” جایی هم می نویسد: “چیزی که [در پایان] باید این جا گفته شود این است که کسانی که [آن ها را در این دیباچه] فارسی مداران نامیده ایم [و ده صفحه این جا به آنها فحش داده ایم و فضیحت نثارشان کرده ایم] همه درس خوانده و کتاب دیده اند و برخی هم دانشمندند.”

در این پیشگفتار پور داود ضمیر اول شخص مفرد یعنی “من” نیامده است. او در سه مورد ضمیر “نگارنده” را به کار برده است. ضمایر نوشته اش عموماً به صیغه اول شخص جمع است. می نویسد:”چنان که می دانیم [اوضاع از این قرار است که …]” در ادامه در یک مورد می نویسد: “گمان می کنم [آنچه در این باره] یاد کردیم …” ادامه می دهد: “سخن داشتیم … کم و بیش یاد کردیم …امید است … سخن بداریم.” بار دیگر ادامه می دهد: “باید یاد آور شویم که … به نام هایی برمی خوریم که …… بپردازیم و … روی آوریم.” می افزاید: ما این امکان را داریم که “خود را از بسیاری الفاظ بیگانه بی نیاز سازیم.” ادامه می دهد: “چون کتاب های لغت یا فرهنگ های فارسی را مردمان کم مایه یا یکسره بی مایه نوشته اند به هیچ روی اعتبار ندارد.”

11) عباس اقبال آشتیانی

عنوان: طبقات سلاطین اسلام
تألیف: استانلی لین پول
ترجمه: عباس اقبال
انتشارات دنیای کتاب ـ چاپ دوم 1363
عباس اقبال در مقدمه خودش یعنی “مقدمه مترجم” که در دو صفحه است و تاریخ شهریور 1312 را دارد ضمیر “من” یا “ما” را به کار نبرده است. ضمایرش در نوشته اش در همه موارد از نوع جمع متصل است. در یک مورد می نویسد: “نظر مترجم ابتدا این بود که …” در ادامه می نویسد: “در دو سه مورد … آورده ایم … لازم دانسته ایم … پرداخته ایم.”
عباس اقبال در ترجمه “مقدمه مؤلف” از قول مؤلف اصلی (استانلی لین) که یک شرق شناس نامی است می نویسد: “این کتاب نتیجه تحقیقات بیست ساله من است … من در موقع تألیف دائماً به فهرست های تاریخی احتیاج پیدا می کردم … فهرست هائی که بدست داده ام نتیجه تحقیقات من در منابع شرقیست… غالباً فکر می کردم … خالی از فایده نخواهد بود .” جایی هم از قول مؤلف اصلی کتاب می نویسد: “امیدوارم این کتاب … مفید افتد … من که عمرم را صرف [فلان] کرده ام … به تجربه دریافته ام.” جای دیگر می نویسد: “طرحی که من در این کتاب اختیار کرده ام … با این حال در برخی موارد آن را رعایت نکرده ام.”
عباس اقبال در ادامه ناگهان ضمیر اول شخص مفرد را کنار می نهد و جای آن ضمیر متصل جمع را می نشاند. از قول استانلی لین می نویسد: “نظر به محدود بودن کتاب [و این که] کتابی هم در دست نداشته ایم … یاد آور شده ایم …. آورده ایم … گنجانده ایم … وسعت جغرافیایی را لحاظ نکرده ایم … نموده ایم … در نظر داشته ایم … در مواردی مقتضی دیده ایم … یاداشت کرده ایم … ” عباس اقبال به این ترتیب “نتیجه تحقیقات بیست ساله” یک محقق نامی را به حساب یک “ما” که نمی دانیم کیست و چه مشارکتی در کار با استانلی لین دارد واریز کرده است. عباس اقبال در قسمت پایانی بار دیگر با بازگشت به ضمیر اصلی مؤلف می نویسد: “در صورتی که می خواستم … بدست دهم … در پاورقی به آن اشاره کرده ام.” و در پایان هم می نویسد: “از فضلایی که مرا بر خطاهای نوشته ام بیاگاهانند ممنون خواهم شد تا کسانی که جداول این کتاب را مورد استفاده قرار می دهند از خطا مصون بمانند.” استانلی لین پول اکتبر 1893.

عنوان: مجمع التواریخ (تصحیح عباس اقبال)
انتشارات کتابخانه سنائی (طهوری)
عباس اقبال آشتیانی بر این کتاب “مقدمه ناشر” را در هشت صفحه نوشته است. این مقدمه تاریخ 1328 شمسی را دارد. ضمیر “من” در متن مقدمه نیامده است. جایی به صیغۀ مغشوش می نویسد: «نگارنده [فلان کتاب را] در هیچ مأخذی نتوانستم بدست آورد.” جای دیگر اظهار نظری را درج می کند و می نویسد: “این نظر صحیح به نظر می رسد.” و معلوم نیست به نظر چه کس صحیح به نظر می رسد. در ادامه می نویسد: “این کتاب را [فلان کس] به نگارنده معرفی کرد… اصل نسخه را برای ملاحظه تحت اختیار نگارنده گذاشتند. راقم سطور هم پس از مطالعه آن را فوق العاده مفید و مهم یافت…. [آنگاه] به خرج خود به کار چاپ آن دست زدم .” در ادامه می نویسد: “از این کتاب نفیس هر چه تحقیق کردیم … گویا نسخه ای دیگر نیست و اگر کسی داشته ما را از آن اطلاعی حاصل نشد.” پس ادامه می دهد: “عجله داشتیم … بدون امضا آورده ایم.”
عباس اقبال در پایان ضمن تشکر از شخص معینی می نویسد: “بدبختانه هنوز این جانب را فیض محضر ایشان دست نداده … هر وقت من و هر کس دیگر از ایشان مطلبی پرسیده ایم … دریغ نفرموده اند.”

عنوان: شرح حال عبدالله بن المقفع
انتشارات اساطیر ـ چاپ اول 1382
عباس اقبال “دیباچه” ای در پنج صفحه بر این کتاب دارد. تاریخ دیباچه “پاریس 1305 شمسی” است. در این دیباچه ضمیر “من” از نوع نهانی است. چند بار هم ضمیر “نگارنده” به کار رفته است. می نویسد: “این مختصر را نگارنده قریب به سه سال قبل جمع آوری کردم.” در ادامه می نویسد: “قضا را در این اثنا خود نگارنده به پاریس آمدم… کتاب را از لحاظ نظر مبارک استاد علامه بزرگوار حضرت آقای میرزا محمد خان قزوینی مد ظله العالی گذراندم.” ادامه می دهد: “نگارنده نیر موقع را غنیمت شمردم.” در نوشته یک بار ضمیر”ما” به کار رفته که در تناسب با فعل جمله هم نیست. می نویسد: “ما برای این که باب این موضوع را مفتوح کرده باشم از ترجمه شرح احوال ابن المقفع شروع می کنیم …”

عنوان: خاندان نوبختی
چاپ اول: 1311 در چاپخانه مجلس
عباس اقبال در مقدمه دوازده صفحه ای خود بر این کتاب که تاریخ 1311 شمسی را دارد از ضمیر “نگارنده” و در یک مورد هم از ضمیر “اینجانب” به جای “من” سود جسته است. می نویسد: “هفت سال قبل موقعی که نگارنده در دارالفنون پاریس به ادامه تحصیل اشتغال داشتم … اختیار کردم. این جانب به اشاره علامه ارجمند حضرت آقای میرزا محمد خان قزوینی دامت ایام افاضاته شرح حال خاندان نوبختی را جهت رساله خود اختیار کردم.” در پایان به صیغۀ مغشوش می نویسد: “وظیفه اخلاقی خود می داند از دوستانی که به نگارنده کمک کرده اند از صمیم قلب تشکر کنم.”

عنوان: تاریخ مغول
انتشارات امیر کبیر ـ چاپ نهم 1388
عباس اقبال مقدمه ای سه صفحه ای بر این کتاب دارد. به شیوه ای که مرسوم خود اوست نخست با ضمیر “نگارنده” آغاز می کند و سپس ضمیر “ما” را جای ضمیر اول شخص مفرد می نشاند. می نویسد: “در ابتدا نظر نگارنده این بود که کتاب [چنین باشد.]” در ادامه می نویسد: به این سبب “قسمت هایی را به خط دیگری طبع کردیم… [و همین سیاق را] رعایت خواهیم کرد.” پس می نویسد: “کتاب حاضر با مقدماتی که ذکر کردیم ناقص است … [جز این] از عهده نگارنده خارج بود.”

12) عبدالحسین زرین کوب

عنوان: دو قرن سکوت
“دو قرن سکوت” اولین کتاب زرین کوب است. او مقدمه ای یک صفحه ای بر چاپ اول این کتاب دارد که تاریخ آن دی ماه 1330 است؛ یعنی حدود هفت سال پس از خاتمه جنگ جهانی دوم و شکست خفّت بار فاشیزم. ضمیر من در این مقدمه یک بار به کار رفته است. عنوان این مقدمه “چند اعتراف از نویسنده” است. این جا زرین کوب معترف به دو نکته است: یکی این که “افزودن مقدمه بر یک کتاب برای نویسنده غالباً کاری دشوار و بی فایده و ملال انگیز به نظر می آید.” دوم این که “بی طرفی و حقیقت جویی” به یک معنا در کار تاریخ نویسی وجود ندارد. زرین کوب در ادامه می نویسد: “من [به روند تاریخ] از روزنه وجدان و عواطف خویش و از پشت شیشه های تاریک یا رنگارنگ [نگریسته ام.] ”

زرین کوب مقدمه ای هم بر چاپ دوم این کتاب دارد که تاریخ آن فرورین 1336 است. زرین کوب در این مقدمه که در دو و نیم صفحه است 14 بار ضمیر “من” و سه بار هم ضمیر “مرا” را به کار برده است. می نویسد: “در تجدید نظری که کردم روا ندیدم … چاپ کنم… محرک من اگر فقط وسواس خاطر بود … اما من ترتیب و شیوه کتاب اول را بر هم زدم …ضرورت نبود من بیهوده از آن چه سابق سابق به خطا پنداشته ام دفاع کنم … روح من از شور و هیجان لبریز بود … در سال هایی که پس از نشر آن کتاب بر من گذشت … عهد و پیمانی با خواننده این کتاب داشتم … حقیقت طلبی را من شعار خویش می شمردم … وظیفه دیگری بر عهده من بود …” زرین کوب در این مقدمه سه بار هم ضمیر من را در شکل مفعولی (“مرا”) به کار برده است. مثلاً می نویسد: “آنچه مرا بر آن داشت … وظیفه حقیقت جویی بود.” در پایان هم جایی می نویسد: “هیچ ادعایی ندارم. ادعا ندارم که درین جستجو به حقیقتی رسیده ام. ادعا ندارم که وظیفه مورخی محقق را ادا کرده ام. این متاعم که تو می بینی و کمتر زینم.”

عنوان: در کوچه رندان [در باره حافظ]
انتشارات سخن چاپ نهم 1374
زرین کوب مقدمه ای چهار صفحه ای بر این کتاب دارد که تاریخش خرداد 1354 است. در این مقدمه ضمیر “من” نیامده است. مقدمه با یک ضمیر نهانی آغاز می شود: “این جا از کوچه رندان چه می جویم؟” تا میانه صفحه چهارم دیگر ضمیر در این نوشته ـ متصل یا منفصل ـ نیست. زرین کوب در صفحه چهارم و در قسمت پایانی مقدمه خود می نویسد: در ایران [هر کس یک کتاب حافظ در خانه اش دارد] “دلش می خواهد چیزی در باره حافظ بنویسد. ادعا ندارم که کتاب حاضر بیش از این باشد.” در ادامه چهار بار هم ضمیر مفرد متصل را در نوشته اش به کار برده است. می نویسد: “از کار دیگران بهره بسیار یافته ام … آنچه جسته ام … حاصل کوششی است که طی سالیان کرده ام … باید اعتراف کنم …” در پایان هم می نویسد: “این متاعم که تو می بینی و کمتر زینم.”
زرین کوب “دیباچه” ای در [حدود] دو صفحه هم بر چاپ نهم این کتاب دارد که تاریخ آن مرداد 1366 است. این دیباچه اصلاً دربردارنده جمله ای که نیاز به فاعل داشته باشد نیست؛ تا چه رسد به ضمیر.

عنوان: نقد ادبی (در دو جلد)
چاپ سوم ـ انتشارات امیر کبیر 1361
زرین کوب در آخر مقدمه دو و نیم صفحه ای خود بر چاپ اول این کتاب که تاریخ اسفند 1338 را دارد یکبار ضمیر “نویسنده” را به کار برده است. می نویسد: “نویسنده کتاب کوشیده است که …” زرین کوب در ادامه جای ضمیر “نویسنده” ضمیر “مؤلف” را نشانده است و می نویسد: “مؤلف با اذعان به نقایص کار خویش فقط این ادعا را دارد که … قصور نورزیده است.” پس می نویسد: “گمان دارم که … و من الله التوفیق.” جز این سه مورد دیگر ضمیر در نوشته زرین کوب نیست.

زرین کوب در مقدمه دو صفحه ای خود بر چاپ دوم این کتاب در سال 1354 یک بار ضمیر “نویسنده” را به کار برده و یک بار هم می نویسد: “آورده ام”.

عنوان: تاریخ ایران بعد از اسلام
چاپ دهم ـ انتشارات امیر کبیر ـ تهران 1383
زرین کوب در مقدمه پنج صفحه ای خود بر این کتاب که چاپ اول آن به سال 1343 است یک بار ضمیر “من” را به کار برده است. او در قسمت پایانی مقدمه خود می نویسد: “همین شیوه است که من در تألیف این کتاب پیش گرفته ام.” این از نادر مواردی است که زرین کوب “من” را بی آن که دارای بار ارزشی منفی باشد به کار برده است.

عنوان: با کاروان حله
سازمان انتشارات جاویدان ـ چاپ اول 1343
زرین کوب در مقدمه دو صفحه ای خود بر این کتاب اصلاً جمله ای که نیازمند به ضمیر باشد ندارد. در آغاز می نویسد: “در باره شاعران ما تا کنون سخن بسیار گفته اند … شک نیست که بعضی از آن ها ارزش بسیار ندارد …” در پایان هم می نویسد: “در کتاب حاضر سعی رفته است … امید است … شوق و علاقه به شعر و ادب را بیفزاید.”

عنوان: پله پله تا ملاقات خدا
انتشارات علمی ـ چاپ سی و یکم 1390
مقدمه زرین کوب بر این کتاب در هشت صفحه و در دو قسمت است. قسمتی از این مقدمه به سبک زرین کوب است که در آن یک بار ضمیر “من” به کار رفته است. می نویسد: این نوشته “رعایت ایجاز را بر من الزام می کرد.” دو بار هم در نوشته ضمیر “نویسنده” به جای “من” نشسته است. قسمت دیگر مقدمه از جنس گزارش و خاطره نویسی است که در آن چند بار کلمه من به کار رفته است.

عنوان: فرار از مدرسه
سلسله انتشارات انجمن آثار ملی ـ تهران 1353
مقدمه زرین کوب بر این کتاب قدری بیش از ده صفحه است و تاریخ 1353 را دارد. این مقدمه دارای ضمیر “من” نیست. ضمیر “نویسنده” در آن سه بار به کار رفته و نیز مرجع ضمیر است. می نویسد: “آنچه نویسنده این کتاب را به تحقیق واداشت …” در ادامه به صیغه مجهول می نویسد: “امید است که این کتاب در آمدی تلقی شود بر آن چه نویسنده در دست تألیف دارد.”

عنوان: ارزش میراث صوفیه
انتشارات امیر کبیر ـ چاپ چهارم 2536
مقدمه زرین کوب بر چاپ دوم این کتاب که تاریخش 1344 است در یک صفحه است. ضمیر “من” ندارد. به صیغه مجهول می نویسد: “در این مختصر نویسنده فقط خواسته است دورنمایی ترسیم کند…. در باره انتقادها عذر مؤلف آن است که … امید است که …”
مقدمه زرین کوب بر چاپ سوم این کتاب تاریخ اردیبهشت 1353 را دارد و کمتر از یک صفحه است. مقدمه با ترکیبی از یک جمله مجهول که در ادامه دارای ضمیری نهانی است آغاز می شود. می نویسد: “در مقدمه ای که بر چاپ دوم نوشته شد … اظهار تأسف کرده بودم.” در پایان هم مطابق معمول زرین کوب آمده است: “امید است که …”. حتی نمی نویسد: امیدوارم که.

فصل پنجم

(سخن پایانی)

دو شِبه من
دعوی مقاله این است که اگر چنانچه “من” در معنای هگلی شرط گذار جامعه به مدرنیته یعنی شرط گذار جامعه به مرحله دمکراسی و آزادی است این “من” در ایران هیچگاه در وجود نیامده است. نه تنها در وجود نیامده ما اصلاً متوجه نبودش هم نبوده ایم؛ و نیستیم. نه تنها متوجه نبودش نبوده و نیستیم بلکه سر کسی را هم که می خواسته ما را متوجه این معنا کند نادانسته زیر آب کرده ایم. به این هم بسنده نکرده ایم و دو “شِبه من” ایجاد کرده ایم که یکی بیانگر سرگشتگی و بی هویتی ماست و دیگری یک دستگاه نظری است که مثل خون در رگ خواب خواص ایرانی در جریان است. در این باره من در مقاله ام کوشیده ام حساب علامه محمد اقبال لاهوری را که یک فیلسوف در معنای مدرن است از حساب علی شریعتی و نظریه پرداز نظریۀ “بازگشت به خویشتن خویش” جدا کنم و حساب او را کنار جام خودش بگذارم.

“من” در معنای هگلی می بایست در ایران در گذار به مشروطه در وجود می آمد؛ که در وجود نیامده است. شواهد مقاله من دلالت بر این معنا دارد. در این رابطه من این قدر می دانم که حذف یا نهان کردن “من” در معنای عادیِ بشری در تاریخ بیهقی که دارای قدمتی هزار ساله است دارای موضوعیت نیست. اما در فارسنامه ابن بلخی که 50 سال بعد از تاریخ بیهقی نوشته شده است دارای موضوعیت است و نمودش کاربست ضمیر “بنده” به جای “من” در متن است. بیهقی “من” را در نوشته اش بی اما و اگر و به نحوی عادی به کار برده است. در کتاب تاریخ بخارا که اصل آن به زبان عربی است و تاریخ تألیفش هم پیش از تاریخ بیهقی است و ترجمه به فارسی آن هم همزمان با فارسنامه ابن بلخی است ضمیر “من” به کار رفته است. عطار نیشابوری هم که تذکره الاولیایش را حدود یکصد و پنجاه سال بعد از تاریخ بیهقی نوشته است در موارد مربوط با “من” از ضمیر اول شخص مفرد یعنی از “من” سود جسته است؛ اگر چه که کتابش در برخی موارد راهنمای بسیار بسیار خوبی برای خود ویرانگری یعنی Self-Destruction است. اما در سال 730 هجری حمدالله مستوفی در مقدمه کتابش به جای “من” می نویسد: “اما بعد چنین گوید مقرِّر این کلمات؛ بندۀ حقیر”.

این که چرا این وضعیت در نزد بیهقی نیست و چرا در فارسنامه ابن بلخی هست؟ این که چرا این وضعیت در نزد عطار نیشابوری و در تذکرۀ الاولیاء او نیست و اما در تاریخ گزیده حمدالله مستوفی هست من نمی دانم. این موضوع ظاهراً تا حال نظر کسی را به خود جلب نکرده است. بنابراین به این معناست که این نُرم مطابق با فرهنگ ماست و دارای خوانایی فرهنگی است. چون به کسی یا چیزی برنخورده است کسی یا چیزی هم به آن برنخورده است. این موضوع از این جنبه شاید نشانگر خوی و خصلتی مردم شناختی است. شاید دارای اهمیتی جامعه شناختی است. شاید عارضه ای دینی است. شاید عارضه ای عرفانی است. شاید هم به این خاطر است که ما در طول تاریخ همواره شاهمند بوده ایم و شاهمند زیسته ایم. ولی این که چرا ما در عصر حاضر دچار این عارضه ایم نشانگر بحران و بی تربیتی ماست. به عبارت دیگر نشانگر نداشتن تربیت مناسب با شرایط “جامعه شهری” در میان ماست. نمونه برجسته آن هتاکی ما نسبت به فردی است که کار ما را نقد می کند. پاسخ کین توز و زهر آگین ما نسبت به فردی است که به ما می گوید بالای چشمت ابروست. دلیل این گستاخی و بی پروایی جز این نیست که ما معنی “من” را نمی دانیم. و نمی فهمیم. ما یاد نگرفته ایم که به “من” دیگران احترام بگذاریم؛ چرا که ما کوفتن “من” را و خاکسار کردن “من” را ارزش می دانیم. ما “من” را ابتدا به ساکن در نزد خودمان پایمال می کنیم. این کوبش و سرکوبی و فروکوبی [یا فرو ـ تنی] را اصطلاحاً ارج می نهیم. این که حمدالله مستوفی چنین دلیر می نویسد: “اما بعد چنین گوید بندۀ حقیر” به این سبب است که او “فروـ تنی” را و پایمال کردن “من” را ارزش می داند. حمدالله مستوفی از خواص است. شاگرد حضوری کسی به اسم رشیدالدین فضل الله همدانی است که آبروی تاریخ ایران است. حاشا که رشیدالدین فضل الله چنین حرفی زده باشد. رشیدالدین فضل الله درست نقطه مقابل این معناست.

من در این مقاله به چرایی این موضوع و این که “چرا چنین است؟” نپرداخته ام. نوشته من بدین لحاظ جویای سبب نیست. دربردارنده “نتیجه پایانی” هم در این باره نیست. به نظرم داوری در این باره نیازمند به تحقیق و بررسی بیشتر است. این که من مبنی بر یک مقاله بگویم به سبب عرفان یا مذهب یا شاهمند بودن جمع، جامعه و یا حکومت در ایران است یک داوری شتابزده خواهد بود. مگر می توان تکلیف یک وضع را که دارای سابقه ای هزار ساله است با یک مقاله روشن کرد؟

من مبنی بر شواهد مقاله ام می توانم بگویم ؛
صادق هدایت خبر نداشته که بی هویت است. این قدر می دانسته که به کار بردن ضمیر “بنده حقیر” به جای “من” نابجا، ناجور و النهایه مسخره است ولی توجه نداشته که به کار بردن “ما” به جای “من” فاجعه بار است. عدم توجه از این دست همواره بیانگر توافق بین فرد و فرهنگ است. و معنی فرهنگ همین است. فرهنگ یک امر پیشینی است و ما در آن چشم وا می کنیم و دیگر آن را نمی بینیم. مثل ماهی که آب را نمی بیند و هرگز سر راهش به آب هم برنمی خورد.

ابراهیم پور داود معترف به بی هویتی عنصر ایرانی در جهان امروز است. او در نوشته اش گواه آن است که ما “هر چه داشتیم مهر باطل خورده است.” پور داود اما در جستجوی هویت به بی راه رفته است. از هگل ورژن “پیشوا” یش به او رسیده است.

احسان طبری استالینیست است. احسان طبری نه کتاب دکتر ژیواگو را خوانده و نه فیلمش را دیده است. “قلعه حیوانات” و کتاب 1984 جرج اُورول را هم نخوانده است. او همه این ها را ضاله و تبلیغات پوچ می دانسته است. این است که گستاخ می نویسد: من کتابم را به این امید نوشتم ” که به ما یاری دهد تا در راه “انسان نوعی” شدن تلاش کنیم و انسان فردی نمانیم که در گنداب خود پسندی حقیر خویش غوطه می زند و به خاندان انسانی خویش نمی پیوندد.” این هم ورژن استالینیستی هگل است. آری! هگل را به هر طرف می توان چرخاند.

مرور شواهد مقاله من بیانگر دو “شِبه من” در میان خواص ایرانی هم است. منِ با شرمِ حضور یکی از این دو است؛ این “من” وجود دارد. معمولاً در جمله نهان است. آشکارا در مقام مرجع ضمیر نیست ولی دارای وجودی استفهامی است. گاه پشت یک “ما” پنهان است. یک “ما” که وجود خارجی هم ندارد. گاه در کسوت “نگارنده” یا “مترجم” یا “نویسنده” و در برخی موارد در کسوت “راقم سطور” ظاهر می شود. آن را “اینجانب” هم خوانده اند. اینجانب یعنی “این ور که منم”. این “من” هم هست هم نیست. حتی خودش هم خودش را باور ندارد. اصلاً این باور در او ایجاد نشده است. مقصر نیست؛ فرهنگش را ندارد؛ اما نمی داند که ندارد. این شبه من جنسش هر چه باشد هیچ ربطی به “من” هگل و “اسرار خودی” محمد اقبال لاهوری ندارد. یک “منِ” از سر ناگزیری است. یک “منِ” مذبذب و بینابینی است. در لغت نامه می خوانیم: مذبذب یعنی “آن که بر یک حال و یک جا قرار نگرفته است”. “آونگان و جنبان” است. گریزان از چیزی و از چیزی دیگر است. در وسط دو چیز گیر کرده است. حمید عنایت و فریدون آدمیت و به درجاتی بانو هما ناطق جزو مذبذبین اند. این ها از سویی از دست احسان طبری و حزبش در گریزند و از سوی دیگر بسیار چیزها را نزد “قدما” مسخره، ناجور و ناخوان می دانند. از یکی که می رمند به دیگری می رسند. دورشان یک دور باطل و سرگیجه آور است. در این میان بانو ناطق گاه ترجیح می دهد اصلاً مقدمه یا پیشگفتار بر کتابش ننویسد.

“شِبه من” دوم اما مسئله اش جز “شرم حضور” است. این “شِبه من” یک دستگاه نظری است. و به نظر می رسد مخترع آن پس از مشروطه بدیع الزمان فروزانفر است. فروزانفر در متن رویدادهای مربوط با مشروطه خواهی به دنیا آمده است. در زمان امضای فرمان مشروطیت دو سال سن داشته است. او را بدین لحاظ می توان فرزند مشروطه خواند.
“من” در دستگاه نظری بدیع الزمان فروزانفر خودِ شر است. عین شرارت در دین زرتشت است. قابل نقل و انتقال به دین اسلام هم است. میان این دو دین در رفت و آمد است. یک کبوتر دو برجه است. این یک” شِبه من” بد خیم است.
به باور این “شِبه من” در بطن و متن هر کس و در نهانگاه هر کس یک “منِ” خبیث از جنس خطا کار، گناهکار و اغواگر وجود دارد. این “من” همان “خنّاس” است. همان “یوسوس فی صدور الناس” است. این “من” دستاورد خدای شر و شرارت است. اصلاً خودِ ابلیس است. هر خطایی که فرد آدمی مرتکب می شود ناشی از این “من” است. این است که در طرح خطاها بایسته است که ما دلیرانه پای این “من” را به میان آوریم و آن را به مسلخ ببریم. بکُشیمش و به صلّابه اش بکشیم و سهم سگش کنیم. این “من” در ما و در نفسِ وجودیِ ما به منزله انسان وجود دارد. نهانگاهش باطن ماست. بیایید رسوایش کنیم. بیایید شرمنده اش کنیم. “من” ننگین است. منشا رسوایی و شرمندگی است. این “من” منشا هر زشتی، هر پستی، هر پلشتی و هر پلیدی است. منشا بی آبرویی و منشا تیره روزی ماست. آری! این “من” منشا هر خبط و خطایی است که ما مرتکب می شویم. پس بیایید این “من” را به درون جمع ببریم و وادارش کنیم که در حضور جمع عذر بخواهد. پوزش بطلبد و طلب بخشش کند. ما انسانیم و هر آن خطاکاریم. بایسته است که ما این “من” را بشکنیم و پایمالش کنیم. بیایید “فرو ـ تن” باشیم. بسا بایسته است که از این “من” که در وجود ماست شرمگین باشیم و شرم حضور داشته باشیم. آن چهارده بار من گفتن عبدالحسین زرین کوب در پیشگفتار دومش بر اولین کتابش از این نوع است. یک “شِبه من” است. وگر نه جمع عددی همه من های مندرج در همه پیشگفتارهایی که عبدالحسین زرین کوب در سراسر عمرش نوشته است چهارده تا نیست. زرین کوب این را از استادش بدیع الزمان فروزانفر آموخته است. نمونه دوم این گونه “من” گفتن یا نوشتن را در یکی از “درآمد” های بانو هما ناطق می بینیم. هما ناطق دلیر و بی دریغ می نویسد: “من دانسته یا ندانسته، خواسته یا ناخواسته از جاده دانش به دور افتاده ام. به خطا رفته ام. چه بسا بی آن که بخواهم نظر خود را هم تحمیل کرده ام و سزاوار نقدم… اگر کسی از من بپرسد … باید بگویم که نمی دانم.” نمونه ای هم از محمد دبیر سیاقی در دست است که نشان می دهد درج ضمنی “من” در یک جمله اگر چنان چه جمله دارای فعل یا قید منفی باشد بلا اشکال است. می نویسد: “اگر چه به ظاهر نام اینجانب در میان است ولی گروهی از استادان بر من منت نهاده اند و …” پس می نویسد: “اینجانب با همه ناداری مایۀ علمی به قدر وسع و همت خویش کوشید تا مگر زنگی از این آینه بزداید… با فروتنی معترف است که دستی کوتاه دارد و خرما هنوز بر نخیل است.” در ادامه می نویسد: “چیزی که هست من بنده تا آنجا که توانست از تفحص باز نایستاد.”

استاد بدیع الزمان فروزانفر در قاموس لغتش “من” نیست. “من” در نوشته استاد غایب است. سوم شخص مفرد نزد استاد اول شخص مفرد است. اول شخص مفرد در دستور زبان استاد “او” ا ست. در موردی آن را “وی” نوشته است. بدیع الزمان فروزانفر “من” را فقط وقتی به کار می برد که در مقام انتساب یک خبط و خطا بدان باشد. خدای این “من” در دستگاه نظری فروزانفر خدای شر در اوستاست. شر او را خدای شر و خیر او را خدای خیر آفریده است. این “من” در رفت و آمد با اسلام نیز است. دارای خویشی و خویشاوندی با اسلام هم است. در عرفان اسلامی لئیم است. عین ابلیس لعین است. پایان سخن این که این “شِبه من” در نزد علامه محمد اقبال لاهوری که “من” پرست در معنای هگلی است خانمان سوز و بنیاد برانداز است.

پایان
اول اکتبر 2016
حسین احسانی

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)