طرح کنار زدنِ روحانی، یک دسیسه نیست!

یک:
چرا تکلیف بابک زنجانی مشخص نمی شود؟ آیا پس از گذشت این همه مدت، نباید گمان کنییم که بابک زنجانی، تا همیشیه بلاتکلیف خواهد ماند؟ و البته توجیه ما این نیست که عده یی از مقامات قضایی و اعضای گفتمان قدرت، در فسادهای زنجانی دست دارند! چراکه قدرت، به سادگی اعضای خود را کنار می گذارد و توبیخ شان می کند تا بقای خود را تضمین نماید؛ همان چیزی که در فرهنگ عامیانه ی سیاسی، بدان می گوییم مهره ی سوخته. و البته از طرفی هم تکذیب نمی کنیم که تعدادی مهره ی سوخته در پروژه زنجانی دست داشته اند. بابک زنجانی، تجمعی (انباشتی) از مازادهای فساد اقتصادیِ قدرت نیست بلکه نماد آن است! حال قدرت چه می تواند با نمادی از چیزی کند که نقطه ضعف و پاشنه آشیل او محسوب می گردد و می باید محفی می مانده ست؟ فسادهای اقتصادی در ابعاد کلانِ آن، نباید به زبان می آمد و به صورت مسئله یی مهم مطرح می شد؛ در نتیجه، قدرت خطر انباشتِ سرمایه را آنطور که باید جدی نگرفته بود و اکنون، پس ازین روان ضربه (یعنی افشای یک فساد کلان)، نمی تواند واکنش درستی نسبت بدان نشان دهد.

دو:
این اتفاق می تواند رخداد خوش یمنی بای دولت روحانی محسوب گردد چراکه دولت را قادر می سازد تا تردید مردم مبنی بر وجود فساد اقتصادی را به نفع خود حل کند: از لحاظ آماری و منطقی، امکان ندارد در طول این سه سالی که از فعالیت من می گذرد، چنین حجمی از فساد به وجود آمده باشد پس قطعن همه چیز ریشه در دولت پیش از من دارد! با این سناریو، روحانی می توانست به انتخابات ۹۶ امیدوار باشد اما به هر حال آنطور که انتظار داشت، از سمت گفتمان مردمی مورد استقبال قرار نگرفت و پروژه ش شکست خورد. البته لازم به ذکر است که شکست این پروژه، به دلیلِ مخالفت مردم نبود بلکه تمامن به علت واکنش نشان ندادن مردم بود. بی کنشی یی نظیر آنچه مردم در برابر نامه ی اخیر کروبی نشان دادند. گویی اساسن اعتراضی در کار نیست بلکه صرفن بحث، بحثِ بی کنشیِ گفتمان مردمی ست! حال به روال پیشین بحث باز گردیم و بپرسیم: چرا مردم این بار گول نخوردند؟ دلیل دم دستیِ صحیحی می توان برای آن دست و پا کرد: چرا دولتِ حاضر، دست به مبارزه با این فساد نمی زند و صرفن تقصیرها را از عهده ش خارج می کند؛ پس به راستی چه چیزی قرار است وجه تمایزی میان این دولت و دولت پیشین ایجاد کند؟ این واکنش مردمی، نشان از افزایش انتظارات مردم به سطحی نیمه استاندارد دارد؛ سطحی که در آن، بی کنشیِ دولت، دیگر یک امر مثبت تلقی نمی شود!

سه:
چه توجیه محکمی داریم برای اینکه جلوی روند ریشه دارِ رییس جمهوریِ هشت ساله را بگیریم و ریسکِ به هم زدنِ این قاعده ی نانوشته را بپذیریم؟ همه قضیه اینجاست که اصلن ریسکی در کار نیست اگر اصلاح طلبی، حداقل نیم نگاهی هم به خواسته های مردمی داشته باشد و رابطه یی یک طرفه با گفتمان مردمی برقرار نکرده باشد. درواقع باید به شکلی تهدید آمیز بگوییم: ما با گذار از روحانی و تقاضای کاندیدی تازه از سمت اصلاحات، می خواهیم شعارهای اصلاح طلبی مبنی بر تعامل با مردم را مورد راستی آزمایی قرار دهیم اما تا اینجای کار، به جز مقاومت امثال حجاریان در مقابل خواسته های خود ندیده ایم. حادثه ی فاجعه بارتری که اصلاحات، در این باب مرتکب شده، دسیسه خواندنِ این خواست است. عده یی تلاش می کنند تا منافع ملی را بهانه یی برای مرعوب کردن مردم قرار دهند و با پیوند زدنِ خواست های رادیکال مردم به هرج و طلبی و ناقض منافع ملی دانستنِ اعتراضات، ریشه ی نقد را در جامعه بزنند و نقد را به چیزی بهداشتی شده مبدل گردانند. ما طرح صد روزه ی روحانی را از یاد نبرده ایم که طبق آن، بنا بود پس از گذشت صد روز از دولت او، لیستِ بلندبالایی از مشکلات در جامعه حل شود! حال که به انتخابات ۹۶ نزدیک شده ایم، باید دِینی که اصلاحات به ما دارد را یادآوری کنیم و به احیای وجدان سیاسی (این رفیق دیرپای و آزار دهنده ی گفتمان قدرت) پافشار کنیم: آیا طرح صد روزه، رفع حصر و دیگر وعده های انتخاباتیِ روحانی را به عنوان عهدهایی دروغین و معمول، نادیده خواهیم گرفت؟ دراینصورت، پس چه تفاوتی میان دولت روحانی و احمدی نژاد باقی خواهد ماند؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)