جنبش روشنایی (و قبل از آن جنبش تبسم) راهی برای پیگیری خواست های مدنی اولیه (امنیت و درخواست سهم عادلانه از پروژه ملی برق) خارج از چارچوبهای رایج سیاست ورزی و پیگیری خواسته ها در افغانستان است. در نتیجه جنگ های داخلی بعد از سقوط دولت کمونیستی، کنفرانس بن برای جلوگیری از نزاع تقسیم قدرت و ایجاد موازنه قدرت، مکانیزم تقسیم قدرت را بر اساس درصد مورد توافق از میزان نفوس هر یک از چهار ملیت پشتون، هزاره، تاجیک و ازبک تعریف نمود. اما در عمل، در طی یک فرایند پنهان و آشکار، راهکار اجرای عملی این مکانیزم تقسیم قدرت، به سهم دهی به احزاب شناخته شده هر یک از اقوام (جمعیت اسلامی به نمایندگی از تاجیک ها، جنبش ملی اسلامی به نمایندگی از ازبک ها، حزب وحدت اسلامی و شاخه های به نمایندگی از هزاره ها و افغان ملیتی ها به نمایندگی از پشتونها) تقلیل پیدا کرد. در واقع سران هر کدام از این احزاب به نام مردم هر کدام از این ملیت ها، اما به کام خود و باند حزبی شان در قدرت سهم خواهی کردند.
مهمترین دلیل پیدایش و بروز جنبش روشنایی و جنبش تبسم، ناکامی این فرایند ناقص تقسیم قدرت در برآوردن نیازها و خواسته های اولیه مردم افغانستان به طور عموم و هواداران جنبش روشنایی به طور خاص است.
به طور کلی در افغانستان پس از کنفرانس بن می توان چهار گروه بازیگر در عرصه سیاست و قدرت را شناسایی کرد:
حلقه اول – حلقه اصلی حاکمان شامل حامد کرزی و تیم اصلی اش و همینطور در حال حاضر اشرف غنی و تیم اصلی اش
حلقه دوم – حلقه سیاستمداران قومی که به نیابت از قومیت شان، از قدرت سهم خواهی کرده و به میزان توان چانه زنی شان، در قدرت شریک شده اند.
حلقه سوم – حلقه مردمی که طرفدار نظام حاصله از کنفرانس بن بوده و چشم انتظار رسیدن به حقوق اولیه شان به عنوان مردم افغانستان از طریق مکانیزم تقسیم قدرت و حاکمیت کنفرانس بن بوده اند
حلقه چهارم – حلقه مردم و بازیگران قدرتمند مخالف نظام موجود می باشند که در گروه طالبان و شاخه های متعدد آن و هوادارانش تمثیل می یابند.
در طی یک فرایند زمانی 16 ساله، حلقه اول یعنی حلقه حاکمان اصلی در نظام حاصل از کنفرانس بن، (حامد کرزی و اشرف غنی) در عمل به دنبال جرم زدایی از حلقه چهارم (طالبان و هواداران آنها) و دستیابی به آرمانهای ایدئولوژیک و اسطوره ای پشتونها برآمده اند و در این راه از هیچ کوششی دریغ نکرده اند. نشانه های آشکار این کوشش ها را در پرهیز از نامیدن طالبان و هوادارانشان به عنوان دشمن، خطاب کردن آنها با عناوینی همچون مخالفان سیاسی، برادران ناراضی، کسانی که بیشتر از دیگران در هلمند حق دارند، کسانی که به ناحق اکثریت زندانیان بگرام را تشکیل می دهند، نبود اراده جدی در جنگ با طالبان، داعش و سایر گروه های تروریستی، اعمال سیاست هایی که نتیجه آنها گسترش جنگ از جنوب و شرق افغانستان به شمال و مناطق تا به حال امن افغانستان بوده و… می توانیم مشاهده کنیم.
تمام کوشش این قدرتمندترین حلقه بازیگر صحنه سیاست در افغانستان در مرحله اول حذف آرام و تدریجی سایر اقوام از مصادر قدرت و جایگزینی چهره های هوادار ایدولوژی و اسطوره های پشتون خواهانه با آنها بوده است. قابل ذکر است که با توجه به آمار و ارقام کارمندان و صاحب منصبان دولتی، بودجه مصرف شده در ولایات مختلف افغانستان و… مرحله اول پلان این گروه از بازیگران به خوبی اجرا شده است. در مرحله دوم این حلقه قدرت درصدد است تا مکانیزم ها حقوقی و قانونی و زیربناهای مهم در افغانستان را بر اساس ایدئولوژی قبیله گرایانه و اسطوره ای خود تغییر دهند. ناکام ماندن پروژه بسیار مهم سرشماری نفوس، تغییر پروژه توتا و برق 500 کیلوولت ترکمنستان، محروم ماندن هزاره جات از تمامی پروژه های زیربنایی از جمله برق و جاده، خیز برداشتن برای تک کرسی کردن انتخابات (در حالی که هیچ سرشماری تاهنوز انجام نشده است) و… در راستای اجرایی کردن مرحله دوم پروژه حلقه اول قدرت (حامد کرزی و اشرف غنی) در ائتلاف اعلام نشده با حلقه چهارم بازیگران سیاست افغانستان (طالبان، سایر گروه های ریز و درشت مخالف نظام فعلی و هوادارانشان) است.
حلقه دوم نزدیک به قدرت یعنی سیاستمداران و تیکه داران قومی در راس احزاب متاسفانه به دلایل بسیار گوناگون نتوانسته اند متوجه چنین برنامه ای در سطح کلان سیاست افغانستان شوند، و یا نخواسته اند مانع از اجرای آن گردند. قابل مشاهده ترین دستاورد عملی این گروه از سیاستمداران و بازیگران عرصه قدرت این است که در طول دوران پسا طالبان نمایندگی و سهم خواهی از جانب ملیت و قومیت شان را به صورت انحصاری در دست گرفته اند و آن را به سهم خواهی برای حزب و باند اصلی پیرامون شان تقلیل داده اند. برای آنها تا زمانی که منافع شخصی و باندی شان تامین گردد، همه چیز خوب و مناسب بوده است و فقط در زمانی صدای اعتراض شان بلند شده است که منافع شخصی و حزبی شان تامین نشده است. در چنین حالتی، سیاستمداران قومی اگر در چانه زنی های پس پرده برای تقسیم قدرت و سهم خواهی موفق نشده اند، سعی کرده اند تا کمی اعتراضات را جنبه قومی و ملیتی داده و ملیتی را که از آن نمایندگی می کنند را تحریک نمایند. به محض این کار، حلقه اصلی قدرت برای در امان ماندن از عواقب ناخواسته، منافع شخصی سیاستمداران و تیکه داران قومی را تامین کرده و در مقابل، از آنها خواسته اند تا قوم و ملیت مذکور را دوباره ساکت و رام نمایند. به عبارت دیگر حلقه اصلی قدرت (حامد کرزی و اشرف غنی) هم به اندازه ای به تیکه داران قومی باج و سهم از قدرت داده است که آنها توانسته باشند قوم و ملیتی که نمایندگی می کنند را آرام و ساکت نگهدارند. تحریک مردم و هواداران جنبش روشنایی در ابتدا از سوی تیکه داران قومی چون آقایان خلیلی، محقق، دانش، مدبر، اکبری و… و سپس جدا شدن هر کدامشان به بهانه های مختلف از کنار جنبش، در همین راستا قابل تحلیل است.
حلقه سوم بازیگران سیاست در افغانستان که شامل مردم و هواداران نظام بعد از طالبان بوده اند، در طول سالهای گذشته، کسانی بوده اند که بیشترین ضرر را نموده اند. در سالهای اولیه امید داشتند تا مکانیزم طراحی شده در کنفرانس بن، کشور را آرام آرام به امنیت نسبی برساند و در فرایندی زمانبر اما رو به جلو زمینه برای برآوردن خواسته های اولیه شان فراهم گردد. اما در طول سالها، به دلایل مختلف از جمله بالا رفتن سطح آموزش، سرعت گردش اطلاعات، شبکه های اجتماعی و… آگاهی نسبی به وجود آمد که حلقه اصلی قدرت نه به دنبال ایجاد زمینه برای رشد و توسعه همه جانبه کشور بلکه به دنبال احیای اسطوره های پشتون گرایانه است. حلقه دوم نیز سیاست و نمایندگی قومی را تبدیل به کسب و کار مافیایی برای فامیل و باند حزبی خودشان نموده اند. به عبارت دیگر مردم هوادار و دلبسته به نظام جدید پسا طالبانی، در طی یک بازی زرگری تقسیم به قومیت ها و ملیت های مختلف شده اند تا راحت تر قابل مدیریت، ساکت شدن، سوء استفاده برای کسب منافع باندی و شخصی و در صورت لزوم سرکوب باشند.
سیاست و قدرت در افغانستان برای حلقه اول قدرت (حامد کرزی و اشرف غنی) ابزاری برای دستیابی به رویاهای قبیله گرایانه شان است، اما برای حلقه دوم قدرت (که قرار بود نمایندگان عموم مردم هوادار نظام پسا طالبانی باشند) تجارتی است که طی آن باید افغانستان در شرایط فعلی باقی بماند تا از یک سو پولها، بودجه ها و حمایت های بین المللی بی حساب و کتاب دوام داشته باشد و از سوی دیگر آنها در مقام دریافت کنندگان این پولها و بودجه ها به نام مردم افغانستان و به کام باند حزبی و شخصی شان بمانند.
هر گونه اخلال در نظم فعلی، علاوه بر آنکه حلقه اصلی قدرت را آشفته می سازد، سیاستمداران و تیکه داران قومی را نیز برآشفته می سازد، چرا که تجارت سیاست پیشگی آنان را به هم خواهد زد. دلیل جدا شدن، و سپس تلاش برای سرکوبی و خاموشی جنبش روشنایی از سوی تیکه داران قومی چون خلیلی و محقق و مدبر از این منظر قابل تحلیل است.
با افزایش و انباشت آگاهی حلقه سوم قدرت نسبت به واقعیات و نتایج عینی مکانیزم های فعلی تقسیم قدرت و پیگیری مطالبات، حلقه سوم طی فرایند آزمون و خطا در طول 16 سال دوران پس از طالبان از دستیابی به مطالباتش در چارچوب نظم فعلی ناامید شده و در جستجوی راهکاری برای مداخله و سهم خواهی و مطالبه گری به صورت مستقیم برآمده است. جنبش تبسم و در ادامه آن جنبش روشنایی، آزمون و خطای حلقه سوم بازیگران سیاست و قدرت در افغانستان (ساکت ترین و پراکنده ترین حلقه) است تا بلکه راهی برای برون رفت از چرخه معیوب و سیکل ناقص فعلی سیاست ورزی در افغانستان بیابد. البته که راه بسی دشوار و خطیر است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)