مهرداد عارفانی شعری که ضرورت دارد…وضعیتی در شعر که می کشد و زنده می کند…نگاهی برای دیگرگونه دیدن جهانی که چشمی نمی بیند…مهرداد عارفانی زایش بی هنگام دردی که تنها کلمه می داند و شعر .

049Eg

1. مرگ بر خدا
برای خاورمیانه/ فلسطین و اسرائیل/ مرگ بر خدا/برای تمام گریه ها /عروسک های تکه پاره٬ اشک ها ٬بغض ها/ برای زمین رها شده /مرگ بر خدا /برای کودکان قتل عام شده /سرهای بریده /خونهای ریخته در خیابان ها/ مرگ بر خدا /با هر درختی که باید کاشت /با هر پرنده ای که از قفس آزاد می شود/ حتی برای همین مگس که از پنجره بیرونش می کنم /و نمی کشم /مرگ بر خدا /روی تمام گلدسته ها/مرگ بر خدا /برای تمام کودکان کار/ وقتی از کنار میوه فروشی رد می شوند از کنار انار /و آب دهان با طعم سیب فرو می برند/ مرگ بر خدا /برای طعم خوب نان /بازی گل یا پوچ در زندان در شب قبل از اعدام/ برای آن که ماه فاحشه زیبا شود/ وقتی تو را می بوسم در پیاده رو/ پلیس ها خنده کنند /برای یک قاچ هندوانه در تابستان عاشق/ اعتماد گوزنها و /اهلی شدن آدم ها /ریختن ترس پلنگ از چراغ های شهر/ بازی در زمین چمن /عطر خوب چای /بوی پرتقال/ مرگ بر خدا /برای پنج به علاوه ی یک /معادن الماس در کنگو/ برای پالایشگاه آبادان /کرکوک سرگردان و /قونیه/ برای برج های در هم کوفته ی بغداد /کشته های جنگ /مرگ بر خدا /یک نفر یک گندمزار به من نشان بدهد/ بروم بروم با یک ساقه ی علف در دندان /دراز بکشم /با کلاه رفیق چه گوارا /مثل اسکل ها به آسمان آبی و صلح نگاه کنم.

در مرگ بر خدا نیز با وضعیت ساختاری استعاره در شعر مواجه ایم. با هر برابر تکرار مرگ بر خدا شاعر در موقعیت های متفاوت و متضاد ، رفتاری یکسان را نشان میدهد که نهایتش سطر مرگ بر خداست. خدا و مرگی که بر خدا می فرستد وجه و عمق می یابد در شعر. خدا همان خدایی که آفریینده جهان است یا خدای درونی شاعر و انسان یا بازتابی از خودش که کافر است و تنها مومن به خود که مرگ می فرستد بر ناتوانی اش از ضرورت دردی که ایجاد شده در ناتوانی آفرینش و نجات بخشی جهان از سطر اول با موقعیت های مکانی مواجه ایم خاورمیانه، فلسطین و اسراییل فرقی ندارد باز برای آنها تنها مرگ بر خدا…بعد در پاساژ بعدی سراغ ادمها و حساس ترین وضعیت ها می رسد کودکان..سپس به تظاهرات و سرهای بریده خون های ریخته ، انگار در همین چند سطر کوتاه کودکانند که قد کشیده اند و حالا در خیابان ها با سرهای بریده و خونی مواجه ایم که نهایتا باز هم مرگ بر خدا.. در ساختار عمودی شعر با هر بار مرگ بر خدا یک فرم منشوری چند وجه ای ایجاد کرده است که از مکان ها و آدمها و طول عمرشان در ساختار عمودی سطرها به عشق بازی حتی می رسد…به خود می رسد…به شب قبل از اعدام….به چشمی که اکنون می بیند و حساس است نسبت به دردی که در جامعه سیاسی و اجتماعی امروز معاصر ایران زنده زنده می تپد و هلاک می کند حتی کودکان کار را و اینها درونی و شخصی شاعر و راوی اش شده است و با فردیت اش بهشان می پردازد که دیگر مرگ برخدا شعار نیست و شعر و شعور است و در انتها با کنایه ای به آسمان صلح و آبی خیره می شود که نیست در گندمزاری که نیست و در ذهن همچنان تکرار می شود مرگ بر خدا.

2.

آخ اگر مصدق زنده بود
می آمد دم مجلس
ما هم می رفتیم و شما را روی دوش هایمان می آوردیم
آخ اگر ستارخان اینجا بود
تف می کرد به غیرت ما
می آمد و
اوین را باز می کردیم ٬ شما را روی اسب می بردیم
میرزا کجاست؟
می گویند : رفته تنگستان با علی دلواری
نشسته نقشه می کشد
می گوید :
همین روزها می آییم و
خدا را چه دیدی
یک پادگان بوسه و تفنگ می آوریم
و می رقصیم و پله های اوین
پر از شکوفه و ترانه می شود

مشخصه این شعر و بسیاری از شعرهای عارفانی استعاره ای ست که در کل متن و ساختار شعر اتفاق می افتد . در این کار نیز با استعاره در طول سطرها مواجه نیستیم. ارجاعات تاریخی هویت خود را در متن باز می یابند به عنوان مثال در اینجا مصدق، ستارخان، میرزا و…به زیست امروزین موقعیت ها و پدیده ها و حتی اشیا در شعر گره می خورند به عنوان مثال تاریخ با اوین گره می خورد اشیا و پدیده ها و موقعیت های امروز ناتوان اند در پرداخت وضعیت چنین شعری و راوی تاریخ را در شعر به مجادله می کشد. تعیین وضعیت می کند وضعیتی تاریخی که قبلن از سر گرفته شده اما در شعر هویت خود را باز می یابد و اتفاقی رخ خواهد داد که تکرار تاریخ است در جهان شعری که تکرار مکررات نیست در واقع این افراد و موقعیت های تاریخی را به مجادله و مبارزه میکشد با جهان امروز که ناتوان است و بیرون از فضای شعر بر شعر تحمیل نمی شوند اتفاقی که نمی افتد در جهان واقع سیاسی و اجتماعی امروز ایران آزادی اوین است بطور مثال در شعر، اوین هم دیگر اوین نیست بلکه اوین پدیده ای ست که پله هایش وضعیتی ست که پر از شکوفه و ترانه و بوسه و تفنگ می شوند. در این چند سطر در طول عمودی چه اتفاقی رخ می دهد با بوسه و تفنگ. کارکردی عاشقانه از عاملی که می کشد حال سلاحی که آلتی ست که وضعیت دیگرگونه عاشقانه ای به خود می گیرد اوینی که ما میدانیم در بند است.اما بهار می شکفد و کلمات اند که از دامان تاریخ با آشنایی زدایی بر پله های اوین شعر و ترانه می شوند و زایش همان آدم هایی که بر دوش ..یا اسب و…در تاریخ می روند و در واقع تاریخ است در شعر که همان گونه که اشاره کردم زنده می تپد و موقعیت خود را پرداخت کرده و هویت و فردیت خود را دارد و منجر به این اتفاق نیفتادنی می شود که آیا آزادی اوین است با زایش بهار و ترانه؟. و مرده هایند که از دل تاریخ به نجات مرده ها پرداخته اند که زنده تر از زنده گان مرده امروزند.البته سخن فراوان است در باب این شعر و دیگر آثار که در تحلیلی برای کشف و شهود بیشتر به نام دریچه ای به مهرداد عارفانی در حال پرداخت و تدوین است.

3.
تابستان ۶۷
*
باران نام ها را می شوید
شمع را خاموش
گل ها را پر از آب و شیون ها را خیس می کند
انگار مثلث برموداست
سه گوشه ی سیاه و سه گونه مرگ
سه زاویه
سه خواب گوناگون و رفتاری همسان
خیلی ها از قاب آلومینیوم
رنگ پریده از آفتاب و شلوار ارتشی
با چفیه بر گردن و دو انگشت باز
نگاهشان توی باد می دود
آنطرف خیلی ها
سنگ در کنار سنگ
خط نستعلیق
سیمان و میله ها
پدر بزرگ ، مادر بزرگ
رئیس مدرسه
خیاط و نانوا
خلاصه زیادند و
تعدادشان بیشتر است
سر و صدا نمی کنند و این پهلو به آن پهلو نمی شوند
این طرف ولی وضعیتی داریم
نه اسمی روی سنگ
نه بوی گلاب و فانوس
بلوک های سیمانی
گاهی نشانه ی کوچکی
مثلن یک سنگ
اگر نیمه شب بروی
بوی پتوها ی اوین را می شنوی
و باروت و باران که توی هم می روند
بینی را خراش می دهد
صداهایی در هم را خواهی شنید
مورس می زنند و نقب از قبر توی قبر
خبرهای تازه می برند
خیال مردن ندارند
بدون لب ، بدون پوست
هر شب توی شهر می روند و
توی حفره های جمجمه
چشمشان سالم است
چرا که چشم ها بسته بود و گلوله ها صاف توی سینه رفتند
و شش ها را دریدند
روی پل صدای آب مزاحم است
یک بار شنیده ام
مرا ببوس خواندند و رفتند
هر شب کارشان این است
نیمه شب روی پل بروید
می شود شنید
گوشهاتان را سفت بگیرید و خم شوید و آرنج تکیه دهید
نرده های پل محکمند و سرد.

تابستان 67 مانند برخی دیگر از کارهای عارفانی مشخصه خودش را دارد بیشتر ازین لحاظ که در طول سطرها با استعاره مواجه نیستیم استعاره کلی در ساختار متن اتفاق می افتد شعر شدیدا ساختمند است و پدیده ها و اشیا و موقعیت ها رو در روی هم با هم برخورد کرده و ایجاد وضعیت و موقعیت جدید و بدیع را می سازند. بسیاری کارها تاحدی هم همین تابستان 67 بدون اینکه نحو جملات و سطرها بهم بریزد با هوشیاری ایجاد یک فضای سوررئالیستی می کند مخصوصا از همان سطر به بعد: این طرف وضعیتی داریم ، در واقع ضرورت یک وضعیت جدید است هم در فرم و ساختار و محتوا و هم دردی که زایش خلاقیت و آگاهی ست به وضعیت موجود اجتماعی سیاسی معاصر ایران پرداخته که شعار گونه در شعر باهاش برخورد نشده بلکه شخصی و بازتاب و تکثیر زیست راوی و شاعرش است. من وهم و ترس آشکارا را حین خوانش این تابستان 67 را با تمامی حواسم حس کردم و البته هنگام شنیدن اجرایش که گذشته از نکات تکنیکی مونوتن نبودن صدا، زیر و بمی کلمات را خوب دانسته و پرداخته، بسامد صدا که یکنواخت نیست…با حسی اندیشیده اجرا می کند کارها که بر عاطفه و قوه ادراک و حواس من مخاطب و البته فکرم اثر می کند…سخن بسیار است که در این مجال اندک نمی گنجد اما قطعن بر این آثار و مجموعه آدرس مفصل تر و بصورت یک تحلیل کلی در حال نوشتنم. تنها میتوان گفت تابستان 67 و تابستان 95 ندارد جنایت جنایت است چه زیرپوستی و پنهانی چه آشکارا توسط این سیستم…اما به شعریت و هنر رساندن قتل ، جنایت، تابستان 67 از دست هر مولف و شاعری بر نمی یابد چیزی که ذهن را مستقیم معطوف به این وضعیتی تاریخی منظم وار می کند…مرده هایی که زنده اند بی نام، بی نشان، بی سنگ قبری و تنها اشیا است که هویت یک مرگ وانسان را مشخص می کند چقدر دردناک است که حتی در شعر برخی اشیا و سنگ ها نام دارند اما برخی همان نام را ندارند و سرگردان با چشم هایی حفره و اگاه بدنبال دیدن اند. چشم هایی که هنوز می بینند و هیچ تیربارانی نتوانسته بینایی انها را کور کند. چشم دریچه ای به دیدن و نگاه کردن دنیاست. دنیای درون و بیرون. و هنوز بعد از تیرباران هم این چشم است که می بیند حتی در فضای خونین و وهم آلود و سیاه جامعه امروزی که هدفی جز کور کردن بینایی ادمهایش با بی نام و نشان کردن آنها ندارد. اما هر چه بی نشان تر بیناتر. و این شعرهای عارفانی جدا از وضعیت سانتی مانتالیسم متن های شعاری امروز داخل و خارج ایران است که جز مداحی دیکتاتوری ندارند .

4.
نه می بخشم نه می توانم فراموش کنم
آیا دوباره با زانوهایم راه خواهم رفت
با ویزای شینگن
روی سیم های خاردار خواهم رقصید؟
با کودکان حلبچه تا لندن می دویم
به آذربایجان هم می گوییم روستاهایش را بیاورد
برویم
برویم فرنگ گشتی بزنیم
برگشتنی با دوستان مرده روی تپه های اوین
چهارشنبه سوری حالی دارد…….نه ؟
ای کاش می توانستم ببخشم
یا فراموش کنم
ولی بی خوابم
طناب افتاده توی گلو صدایم عوض شده
توی سرم سربازان مرده رژه می روند
پوتین ها و ساعت ها و تفنگ هاشان را برده اند
و آن ها هنوز سنگر به سنگر سینه خیز می روند
و چاقوی فرو رفته در کتفم را
هر شب بیرون می کشند
چرک کرده نمی توانم درست راه بروم
صدایی نمی آید نه خمپاره نه مین
نه گلوله ای شلیک می شود نه تانکی می گذرد
ای کاش می توانستم تو را ببخشم
ای کاش می توانستم
وقتی خلاص می زدی
این طوری نگاهم نکن
هر کاری می کنم فراموشم نمی شود

تقابل و تضاد و هم سویی وضعیتی عاشقانه و جنگ در برابر پدیده ها و اشیایی که به عمق فاجعه می زنند در شعر..تاریخ در شعر مرور می شود البته تاریخ زیست راوی از پناهندگی تا جنگ و عاشقانه ای که دارد اتفاق می افتد عشق نیز در شعر درگیر جنگ است جنگ راوی با معشوق، جنگ راوی با خودش و انجایی که شعر اتفاق می افتد و به عمق فاجعه می زند : در سرم سربازان مرده رژه می روند… ایجاد یک فضای سوررئالیستی باز بی آنکه در این شعر نیز نحو جملات و سطرها بهم بریزد..برخورد با جوارح انسان و ایجاد و خلق موقعیت هایی که زاییده شعر است گلو با اینکه گلوست اما دیگر گلو نیست یا صدا یا کتف یا سر همه در ایجاد یک وضعیت سوررئالیتسی پدیده ها را بی آنکه بخواهد اشیا را از فضای خارجی بیرونی بر شعر تحمیل کند در شعر زاییده می شوند و در ساختار شعر به پیش میروند در واقع پدیده ها و اشیا این همانی و این زمانی در ساختار شعرند و همان طور که سخن رفت ازفضای بیرون بر شعر تحمیل نمی شوند. مثل برخورد طنابی که در گلو افتاده…صدایی که عوض شده…کتفی که چاقو درش است…سری که سربازان مرده درش رژه می روند….و حتی سربازها مانند راوی د زمان شعر از زمان گسسته اند درواقع ساعت ها، پوتین ها، تفنگ هاشان را برده اند نه زمانی را رویت میکنند نه پاهایی برای رفتن و حرکت دارند ونه گلوله ای برای جنگیدن باز مانند راوی که روی سیم های خاردار می رود و می رقصد آنها نیز سینه خیز می روند اما صدایی و پژواکی به گوش نمی رسد نه حتی مین، گلوله و…جز پژواک راوی با برخورد با اشیا و پدیده ها در ایجاد یک فضای وهم الود و جنگی و حتی عاشقانه به کنایه ای هم مبدل می شود و طنزی تلخ با دوستان مرده بر تپه های اوین چهارشنبه سوری!

ادامه دارد……..

سارا بهرام زاده
مرداد1395. بندر ماه شهر

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)