سازه ای بر سنگ
فلسفه اسپینوزا پس از سیصد سال
آلبرت گودهر
(۷)
فصل ششم – چیستی

مطابق سنت یهودی-مسیحی-اسلامی، یا توحیدی، خداوند جهان را از هیچ آفرید و جهان، خارج از خداوند وجود دارد. خداوند حاکم جهان است و بسوی هدفی میرود. خداوند هرجا که لازم بداند در کار جهان دخالت میکند. انسانها در جهان مخلوق وجود دارند و بنابر این خارج از خداوند. دانش ما درباره خداوند از منبع وحی میآید. خداوند زمانی به زمین آمد، تجسد یافت، یا توسط پیغمبران با بشر سخن گفت. پس دانش در باره خداوند فقط برای آنانی ممکن است که بدانان وحی شد و پیروان آنها، یا لااقل مؤمنترین پیروان که منتخب خداوند هستند، چون بین مؤمنان اختلاف هست.

فرد معمولاً همان دینی را می پذیرد که در جامعه وی معمول یا عاطفتاً برایش متقاعدکننده است یا تأییدش میکند.
اگر دانش ما درباره هدف حیات آدمی وابسته به وحی باشد، اخلاق باید به وحی وابسته باشد، و این بدان معنی است که اخلاق بدانانی وابسته است که وحی ای را که ما پذیرفتیم ثبت کردند.

خواست خدا توسط جماعت مقدسان یا کتاب مقدس اعلام میگردد. حداقل در تئوری؛ تاریخ نشان داده است که در عمل، آموزه های اخلاقی اغلب مقبولیت عامه دارند، اگرچه با وحی هم همخوان نباشند.

مثلاً، اگرچه عیسی مطابق عهد جدید محبت به دشمن را موعظه میکند یا سوگند خوردن را منع میکند، لیکن مسیحیان قرنها بدون عذاب وجدان کشتند و سوگند خوردند.

اسپینوزا برخلاف آن، اخلاق خود را بر پایه های عقل بنا مینهد. بنابر این اخلاق اسپینوزایی نه برای مؤمنان که برای انسانها است. اطاعت نمیطلبد، فهم میطلبد.

در اخلاق اسپینوزا واژه خوب هیچ ارتباطی به خدا یا طبیعت یا بخشی از آنها ندارد. جهان برای افاده فایده ای به انسانها خلق نشده است پس نه میتواند بد باشد نه خوب. آن چیزی برای آدمی خوب است که برایش مفید باشد. تا زمانی که آگاهی آدمی از حد تصورات او فراتر نرود، درک او از بد و خوب مسلماً آشفته و مغشوش است چون نیازهای همه یکسان نیست: موسیقی برای اندوهگینان خوب است و برای سوگواران بد ، و برای ناشنوایان نه بد است و نه خوب.

با اینحال این بدان معنی نیست که هر مصداق واژه خوب الزاماً ذهنی باشد. وقتی انسان فهمید که امیال ناشی از تصورات مغشوش به سرور دائم راه نمیبرد به جستجوی آنی برمیآید که در همه حال خوب باشد.

خوب حقیقی برای آدمی آن است که او را بسر منزل حقیقت و کمال رهنمون گردد؛ هر آن چیزی که به من و به بقیه انسانها کمک کند که به انسانیت کامل برسیم و به سعادتی که ثمره آگاهی شهودی است دست یابیم.

این هدف، راستین است اگرچه آسانیاب نیست. اسپینوزا در اخلاق ۱۳-۲ آن را : “آگاهی به وحدت ذهن با کل طبیعت” مینامد.

اساس اخلاق اسپینوزا دانش طبیعت آدمی است. عده ای از فلاسفه منکر هستند که اخلاق بتواند چنان اساسی داشته باشد. آنان میگویند آنچه باید کرد – موضوع اخلاق- هیچ ربطی به آنچه درواقع هست ندارد.

آنان این ارتباط را نفی میکنند چون که نمیپذیرند شورحیات انسانی جدا از کل، یعنی خداوند در مظهر قوه خلاقه خود، وجود داشته باشد. از این نفی، اخلاقی زاده میشود که فقط بر وظایف تأکید میورزد و بر اساس آن تنها انسانی اخلاقی شمرده میشود که بر امیال طبیعی خود لگام بزند.

اسپینوزا اصولاً منکر اراده ای است که خلاف اراده الهی باشد. این اراده شرورانه نیست که باعث عمل شرورانه میشود بلکه آگاهی مغشوش است. شرّ یعنی رفتاری که توانایی عمل انسانی را بکاهد و انسان را منفعل نماید.

با اینکه بد و خوب نزد اسپینوزا فقط مختص به امور انسانی است و باعث دخالت خداوند یا طبیعت بعنوان داور و قانونگذار نمیگردد، اما او در خصوص اخلاق نسبیتگرا نیست.

نسبیتگرایان، که از ادوار گذشته برای ما به میراث مانده اند، منکر این هستند که بد و خوب معنایی عینی داشته باشد و میگویند که بد و خوب به علل متغیر بازبسته اند. عللی که جامع شناسی یا روانشناسی میتواند توضیح دهد. این نسبیتگرایی، خودمخرب است. خودش خودش را نفی میکند. آنان یک اصل قطعی اخلاقی را اعلام میکنند در حالی که طبق آموزه های خودشان چنین حقی ندارند.

اگر، فی المثل، عده ای اعلام کنند که اخلاق به علائق اقتصادی بازبسته است، اگر هم راست باشد، چیزی راجع به اخلاق نمیگوید بلکه چیزی است راجع به علائق – حقیقی یا ادعایی- عده ای که این فرضیه را براندیشیده اند. پس یک نسبیتگرا، اگر صادق باشد، بعقیده اسپینوزا، فقط باید سکوت کند(۱)، همانطور که یک شکاک.
منتقدان معاصر اسپینوزا از وی میپرسیدند اگر همه اعمال افعال الهی هستند پس چطور چیزی میتواند بد باشد؟ پس هیچ چیز شرّ نیست. پس یک بزهکار همانقدر مطابق اراده الهی عمل میکند که یک پرهیزگار. اسپینوزا پاسخ میداد که میل به شرّ، آزار و ستم منفی هستند، از آگاهی مغشوش میآیند نه از خداوند.

اسپینوزا اولین کسی نبود که میگفت شرّ از جهل میآید. سقراط هم بر همین باور بود. اما ارسطو خلاف این میاندیشید. میتوان هم نقل قولی از پولس رسول آورد ( رساله رومیان۱۹-۷) : ” آن عمل نیکو را که می‌خواهم، انجام نمی‌دهم، بلکه عمل بدی را که نمی‌خواهم، به جا می‌آورم”.

اسپینوزا خود ( در اخلاق ۴) نقل قول مشابهی از کتاب دگردیسی ها اثر اووید(۳) میآورد.
شاید این پاسخی باشد به آن -شاید هم عقاید مدرن درباره ضمیر ناخودآگاه مؤیدش باشد- که اذهان انسانهای دربند، درواقع اکثریت انسانها، در درون خود دچار انشقاق است. بسیاری از آدمها نمیدانند چه میخواهند.

آموزه ای که بر اساس آن گناه، مخالفت با خداست، بطور ضمنی یک نوع ضدخدا را وارد جهان میکند، وحدانیت گیهم را درهم میشکند و قدرت خداوند را محدود میکند. آموزه اسپینوزا به خداوند جلال میبخشد.

خداوند، طبیعت یا جوهر دارای هیچ نقصی نیست. او کامل است در هر جزئش. از منظر عقل، کل، مجموع اجزای لاینفک بیصفت نیست. کمال عبارت است از تنوع کامل. آمیب، نهنگ یا انسان، همه و همه بخاطر شور حیات خود زنده اند ولی یکسان نیستند. مرتبه حقیقت آنان به توان عمل مستقل آنان بازبسته است.

یکی از جملات کلیدی اسپینوزا که هسته اصلی آموزه هایش را بیان میکند در فصل آخر کتاب اخلاق یک درج است: “خداوند برای اینکه هر چیزی را در بالاترین یا پایین ترین درجه کمال خلق کند چیزی کم ندارد. انسانهای شریف آنانی هستند که در جهت هدفی جاوید و مشترک تمام انسانها تلاش میکنند. تلاش آنان برای خیر شخصی، تلاش برای خیر عمومی است”.

چیستی هر انسان از معشوق وی معین میگردد. عشق به چیزهای ناپایا ایجاد ترس و حرمان میکند و مآلاً به ناامیدی میانجامد. نفرت حتی از عشق نامعقول هم مخربتر است. نتیجه آن فقط نفرت بیشتر است. انسان آزاد نفرت ندارد. حتی نفرت از شرّ هم نامعقول است. شیطان، اگر هم واقعا وجود داشته باشد(۴)، درخور ترحم است نه نفرت. رفتار خردمند در برابر مشکلات محتوم زندگی همان است که رواقی نامیده میشود اگرچه نه بر اساس بیزاری رواقی از احساسات و امیال.

در عصر ما، حداقل در آن بخشی از دنیا که اینک ثروتمند است، مردم عادت کردند که به مخالفان با جریانات غالب بچشم پدیده ای نگاه کنند که انگار نبایستی وجود داشته باشد و باید با دارو و درمان و روانپزشک مداوا شود. بسیاری از مردم دیگر به آن نسلهای رئالیستی که شاعر هلندی “فوندل”،(۵) معاصر اسپینوزا، در شعر زیر وصف میکند تعلق ندارند:

ذهن بسته خوشبخت است
(چون) میل به شکوفایی خللی بدان وارد نمیکند
و در برابر سرنوشت محتوم
مانند سپری استوار ایستاده است (۶)

(حتی) ارتجال هم در انسان آزاد عقلی است؛ او برای فعال شدن نه به بیم نیازمند است و نه امید. برای او چیزی در جهان یافت نمیشود که موجب بیزاری، نفرت یا تمسخر باشد. اسپینوزا هشدار میدهد که ترحم اگر بر اساس عقل نباشد میتواند به رفتاری غیرمعقول منتهی گردد. با این وجود، انسانی که ترحم، چه عقلی چه عاطفی، او را متأثر نمیکند، انسان نیست.

اسپینوزا خیلی ساده میزیست، اما زهد و ریاضت را توصیه نمیکرد. مطابق کتاب اخلاق، شادی همیشه خوب است؛ (اما) نمیتوان مقدار زیادی از آن را کسب کرد. انسان راد، پروا پیشه است اما نه بخاطر ترس از خدا، یا حرف مردم.

خردمند میتواند خود را با بوی خوش گلی، سبزی زیبای چمنی، زینتی، نغمه ای، نمایشی، هنری، یا هر آنچه که مفرح خاطر باشد ولی زیانی ببار نیاورد تازه کند. (اخلاق-۴- ۴۵). زیرا میداند که از هیچ چیز ترسناکی نباید واقعاً ترسید.

انسان راد شجاع است اما جسور نیست. او مددکار و فروتن است زیرا خیری که او بدنبالش است خیر عموم است. دروغ و خیانت ممنوع است حتی اگر برای نجات جان خود باشد چون همزیوی اجتماعی ممکن نخواهد بود اگر اعتماد بین انسانها نباشد.
اسپینوزا هم مثل کانت معتقد بود که هیچ انسانی حق ندارد خود را استثنا بداند.

ادامه دارد…

obmutescere 1-

۲- ۱۹زیرا آن عمل نیکو را که می‌خواهم، انجام نمی‌دهم، بلکه عمل بدی را که نمی‌خواهم، به جا می‌آورم.
http://www.kalameh.com/Pages/ArticleDetails.aspx?ArticleID=852#7

۳- Publius Ovidius Naso – (Metamorphoseon libri)

۴- رساله کوتاه درباره خدا، انسان و سعادت
Korte Verhandeling van God, de Mensch en deszelfs Welstand

۵- Joost van den Vondel

۶- Geluckigh is een vast gemoedt,
Dat is geen blijde weelde smilt,
En stuit, gelijck een taeie schudt,
Den onvermijdbren tegenspoedt.

۶- Gelukkig is een vast gemoed
dat in geen blijde weelde smilt
en stuit, gelijk een taaie schild,
den onvermijdb’re tegenspoed.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)