سازه ای بر سنگ
فلسفه اسپینوزا پس از سیصد سال
آلبرت گودهر
(۶)
فصل پنجم – مداومت و پایداری

هر تنی چمنی است و زیبایی آن چون گل دشت (اشعیا ۴۰.۶). بله، ولی حتی گل دشت هم پایداری و استدامت دارد اگرچه کوتاه. چگونه میتوان به وجود چیزی که پایداری ندارد پی برد؟ چیزی که کمتر از کل باشد؟ یک گل هم مثل یک انسان تلاش میکند هستیش تداوم یابد.

آنکه هر چیزی را از چیز دیگر میآفریند و باعث تداوم حیات آن میشود، بعقیده اسپینوزا، قدرت خالقه خداوند است. هر ذره گیهم نه تنها وجود دارد بلکه بر تداوم وجود خود پامیفشارد و شوق حیات آن (کوناتوس) بخشی – یا دقیقتربگوییم جلوه ای- از قدرت الهی است.

هر چیزی که وجود دارد تلاش میکند تداوم یابد و توان عمل خود را گسترش دهد. “شور” در تن آدمی فعالیت است و در ذهن وی میل وخواسته . اگر به هدف خویش آگاه باشد آرزوست. اگر شور مطابق عقل عمل نماید مناسب است و شورفعال نامیده میشود. اگر مطابق ایده های نامناسب عمل نماید به دنیای بیرون وابسته میشود و ما آن را شورمنفعل مینامیم.

بدون شورحیات، بدون احساس ، فعالیت هم نیست. احساس آنگاه فعال است که از طبیعت خود آدمی بجوشد. اگر از علت های خارجی بجوشد، احساس منفعل است. احساس منفعل حسرت است. اگر از حسرتهای خود پیروی کنیم بنده دنیای بیرون میشویم. آنکس آزاد است که بنده امیال و حسرتهای خود نیست.

برخلاف رواقیون، اسپینوزا نمیگوید که عقل باید بر امیال و شهوات غلبه کند. میگوید غلبه برمیل و شهوت فقط با میل قویتری ممکن است. اگر چیزی را که ناپایدار است و یا متعلق به دیگران است نخواهید، خود را از میل و شهوت رهانیده اید. رهایی، از احساس فعال برمیآید یعنی چیزی را بخواهید که درانحصاردیگری نباشد، چیزی که ازبین رفتنی هم نباشد.

وقتی که شور حیات در انسان به مانع برمیخورد، وقتی که توان عمل بدنی و ذهنی انسان کم میشود، نتیجه آن اندوه است (۲). برعکس، شوری که موفق شود توان خود را بگستراند موجد سرور میشود(۳).
این دو احساس به همراه آرزو ، بنظر اسپینوزا موجد بقیه هستند.

انسان بخاطر جهل بدنبال اهداف متفاوتی میرود لیکن آن نیرویی که انسان را بخود میکشد حقیقت یا کمال است. ذهن عاشق آن چیزی است که توانش را بگستراند و بیزار است از آن چیزی که توانش را کم کند.
رنج زاییده این امر است که چیزهایی که انسانها بدنبالشان میروند بماهو نمیتوانند رضایتی ببار بیاورند.
باید از این اهداف خیالی فاصله گرفت تا به راه خرد و سعادت بازگشت.

نقل قولی که در فصل یکم همین نوشته از “رساله در باب اصلاح فاهمه” آوردیم نشان میدهد که چگونه اسپینوزا نسبت به همه آن چیزهایی که ما شبانه روز برای بدست آوردنشان تلاش میکنیم و زندگیمان را وقف آنها کرده ایم شک کرده بوده و هدف والاتری به ما نشان داده که وهم و فریب نیست.

کلید درک روابط انسانی این است: آنانی را دوست داریم که به ما کمک میکنند تا به اهدافمان برسیم و از آنان که برای ما یا برای آنچه ما دوست داریم تهدیدی باشند بیزاریم. در کتاب سوم اخلاق، اسپینوزا نظریه احساسات خود را با رئالیسمی متقاعدکننده و با شرحی دقیق می پروراند. مهمترین نتیجه گیری وی این است که نفرت باعث نفرت میشود یا آن را افزایش میدهد. فقط با عشق میتوان بر نفرت غلبه کرد و نفرت را به عشق تبدیل نمود.

قابل توجه است که در آثار اسپینوزا، که بیشتر عمر کوتاه خود را تحت تعقیب و درمظان اتهام و بدگویی بسر برده، کوچکترین نشانی از اوقات تلخی نسبت به مخالفانش دیده نمیشود.

با اینکه احساسات فعال با ترتیبی عقلی اتفاق میافتند، و احساسات منفعل تحت تأثیر عوامل بیرونی، اما هیچیک شانسی (بطور تصادفی – به تصادف) اتفاق نمیافتند. در جهان جایی برای شانس و تصادف وجود ندارد. هیچ چیز بدون علت اتفاق نمیافتد. بنابراین مفهوم اراده آزاد – اگر بمعنای اراده رها از علت باشد- وهم است.

آزاد، نزد اسپینوزا، فعلی است که فاعل آن را تعیین میکند. اگر آدمی به آگاهی نسبت به حق برسد، لاجرم حسب عقل حق عمل خواهد کرد زیرا تمام ایده های حقیقی ایده های حق هستند و حق، خود،علت خود است.

پس میتوان گفت که فعل آزاد، فعلی است مطابق طبیعت آدمی. آدمی بمثابه جزوی از کل. شور حیات ما بدان سمت میل دارد. با این عمل ما جوهره خود را بروز میدهیم و با دیگران در همآهنگی زندگی میکنیم زیرا هدف غایی تمام انسانها مشترک است.

پس انسان آزاد انسانی است که دارای احساسات فعال است نه منفعل. تا زمانی که تحت فرمان احساسات منفعل نظیر نفرت و اندوه و ترس و رشک باشیم در زندانیم. اسپینوزا با همه ی احساسات منفعل مخالفت نمیکرد. محبت، ترحم، اعتماد و امثالهم میتواند بعلت عامل خارجی بوجود آمده باشد لیکن نتیجه آن باعث رفتاری مشابه رفتار ناشی از احساسات فعال باشد. اما برای اینکه این رفتار ثابت و پایدار باشد و علیرغم وضعیت نامساعد برقرار بماند، فاعل باید آدمی باشد رها از انقیاد امیال و شهوات.

اسپینوزا اعتقاد داشت که احساسات منفعل عموما قوی هستند؛ حسادت و نفرت در طبیعت آدمی هست. اما توانایی آدمی برای ایجاد ایده های مناسب که به احساسات فعال راه برد و به همآهنگی بین انسانها منجر شود نیز به همان اندازه طبیعی است.

اسپینوزا صفت آدمی را که مطابق احساسات فعال عمل کند به لاتین fortitudo مینمامد که شاید بشود آنرا به “قدرت ذهنی” ترجمه کرد.
انسان آزاد مطابق عقل حق عمل میکند که شقاق در آن راه ندارد. چنین انسانی با کردار خود موجب توافق و تعامل بین انسانها میشود. او فاقد بدخواهی و خودخواهی است. او جهال را می بخشد و با آنان مدارا میکند چون میداند که رفتار آنها از ایده های مغشوش ناشی میشود.

زندگی خود اسپینوزا سرمشقی از توان ذهنی است. گوته میگفت که اگر سخن بر سر صمیمیت و محبت به انسانها باشد بهترین کتاب، نامه های اسپینوزاست.

در زبان اسپینوزا “جبر/ضرورت” متضاد “تصادف” است نه “اختیار/آزادی”. خداوند که خود علت خود است مطابق ضرورت و آزادی عمل میکند. انسان آزاد مطابق ضرورت طبیعت خود عمل میکند نه دلبخواه. اگر کسی بخواهد نام این را جبر بگذارد باید بیاد داشته باشد که جبریون معمولاً عقیده دارند که رفتار آدمی از قبل تعیین شده است و اگر علم کافی بر قوانین جامعه شناسی یا روانشناسی یا فیزیک و شیمی داشته باشیم رفتارهای آدمی را میتوانیم پیشبینی کنیم.

اسپینوزا این را نفی میکند. فقط عقل خداوند میتواند تمام ارتباطات ممکنه بین تمام فاکتها و قواعدی که فاکتهای ناشیه را موجب میشوند بداند.

اگر نسل ما به آموزه های اسپینوزا گوش میداد میتوانست بر تئوریهای متخالف قرن نوزدهم که هنوز هم بر اندیشه ما چنگ انداخته و دنیا را چندپاره ساخته غلبه کند.
اسپینوزا منبع این اغتشاش را معرفی میکند.
ادامه دارد…

۱- در نسخه ای از انجیل فارسی که در اینترنت در دسترس است (www.wordproject.org/bibles/fa/23/1.htm) بصورت زیر آمده: هاتفی‌ می‌گوید: «ندا کن‌.» وی‌ گفت‌: «چه‌ چیز را ندا کنم‌؟ تمامی‌ بشر گیاه‌ است‌ و همگی‌ زیبایی‌اش‌ مثل‌ گل‌ صحرا. ”
۲- tristitia
۳- laetitia

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)