سازه ای بر سنگ
فلسفه اسپینوزا پس از سیصد سال
آلبرت گودهر
(۲)
فصل یکم – برای چه؟

در راینسبورخ(۱) ، روستایی آرام بین آمستردام و لاهه، دور از شاهراهها، خانه ای قدیمی برپاست. بر سنگی که بر دیوار این خانه نصب است قطعه ای از شاعر قرن هفدهمی هلند “دیرک رافائلس زون ” (۲) نوشته شده است:

اگر انسانها بخرد بودند
و کارهاشان درستکارانه بود
زمین بهشت می شد
اکنون دوزخ است

سازنده خانه، دوست و میزبان اسپینوزا و عضوی از فرقه کلژیان ها (کلخیان ها)، با نصب این قطعه شعر میخواست عقیده خود را نشان دهد که “دنیا، نفس انسانی و شیطان” نیستند که باعث ستمها و بیرحمی های بین انسانها میشوند، بلکه این جهل آدمی است که علت بدبختی اوست.

اسپینوزا از سال ۱۶۶۱ تا ۱۶۶۳ در آن خانه زیست. همانجا تآلیف کتاب اخلاق خود را آغاز کرد. بازدیدکنندگان امروزی از دو اتاق ساکتی که اسپینوزا در آنها کار و استراحت میکرد وارد میشوند اما هنگام خروج سروصدای ترافیک را میشنوند که بدانان یادآوری میکند در یکی از پرتراکم ترین کشورهای اروپا هستند. حاصل این هنگامه بی وقفه چیست؟ چرا و به کجا چنین شتابان میروند؟ آیا فعالیتهای انسانی حاصلی عقلی هم دارد؟ آیا نه اینکه “عقل بنده امیال است و چنین نیز باید باشد” ، چنانکه هیوم، یک قرن بعد از اسپینوزا هم برهمین باور بود؟

هیوم که انسانی عقل گرا بود و در دوره ای باثبات زندگی میکرد، میتوانست بی هیچ خطری با جهل بلاسد. نسل ما میداند عواقب آن چیست، در درون و بیرون ما.

اگر امروزه کسی نمی پرسد: “برای چه زنده ام؟” یعنی واداده است. البته پرسنده این پرسش پاسخی از فلاسفه امروزی دریافت نمی کند. اگر این فیلسوفان از مکتب تحلیلی باشند اصولا قائل نیستند که عباراتی همچون “هدف زندگی” دارای معنایی باشند؛ آنان معتقدند که وظیفه فیلسوف هدایت و راهنمایی نیست بلکه مباحثه کلامی با همقطاران خودشان است. اگر اگزیستانسیالیست باشند که تمام عقلشان را بکار میبرند تا اثبات کنند عقل پشیزی نمی ارزد. اگر پیرو دیالکتیکی همچون مدل هگل و اذنابش باشند، به شیوه ای شبه-ابژکتیو بر کشمکشهای گروههای انسانی و نفرت انسانهای خام و دشمنی تمام نشدنی آنها با یکدیگر صحه میگذارند.

اسپینوزا متخصص فلسفه نبود، همچنان که سقراط هم نبود. اسپینوزا آدمی بود که تمام عمرش را وقف جستجوی هدف شایسته ای برای زندگی و راهی شایسته برای دستیابی بدان کرد. ببینیم خودش در این باره در اثر ناتمامش “رساله در باب اصلاح فاهمه” (۴)چه گفته است؟

(آغاز نقل قول):
پس از آنکه در اثر تجربه شخصی آموختم که اموری که انسانها عموما با آنها خود را مشغول میدارند پوچ و بی ارزشند، و هنگامی که فهمیدم همه آن چیزهایی که موجب ترس من میشدند و همه آنچه که از آن میترسیدم، فقط بخاطر تآثیر خود بر جان من بد یا خوب هستند، بالاخره تصمیم گرفتم کشف کنم آیا چیز حقیقتا خوب هم وجود دارد؟ چیزی که بتواند جان مرا خوشحال کند حتی در نبود چیزهای دیگر. بعبارت دیگر آیا چیزی وجود دارد که اگر بیابمش موجب سروری متعالی و ابدی برای من باشد؟ … مهمترین اموری که علت بیشترین تلاشهای آدمیان است ظاهرا عبارت از سه چیز است؛ ثروت، مقام، لذات حسی. اینها میتوانند چنان ذهن آدمی را بخود مشغول کنند که بسختی میتواند به خیر دیگری بیندیشد. … بنظرم میرسد که خوشبختی و بدبختی بستگی دارد به طبیعت آنچه که آدم دوستش دارد. آنچه که آدم دوست ندارد باعث گرفتاریش نمی شود، وقتی مفقود میشود باعث اندوه نمیگردد، وقتی دست دیگری است نه باعث حسادت میشود نه ترس، نه کینه، یعنی هیچیک از عواطف را تحریک نمیکند.
علت این عواطف و احساسات محبت چیزهای فانی است، مثل همین چیزهایی که ذکرشان رفت.
اما محبت نسبت به چیزی ابدی و بینهایت قلب را مالامال از سرور ناب میکند و هر گونه اندوه را از دل میزداید. پس همین است که مطلوب است و ارزش دارد که آدم با تمام قوت بدنبالش باشد. …
خیر حقیقی آن است که به آدمی کمک کند به آن هدف برسد، اگر ممکن باشد به همراه دیگران. من بعدا توضیح خواهم داد که آن هدف چیست و آنگاه معلوم خواهد شد که آن آگاهی است به یگانگی ذهن و کل طبیعت.
(پایان نقل قول)

چیزی ابدی و بینهایت! آیا جستجوی آن واقعا، همچنانکه اسپینوزا با کلام و زندگی خود نشان داد، شرط لازم خوشبختی انسان، تنها اساس فلسفه ای مناسب و شیوه زندگی ارضا کننده است؟ اگر آری، پس تمام تلاشهایمان، تلاشهای انسان غربی در طول سده ها، تلاشهای تمام دنیا که در پی تقلید از غرب است، در مسیر اشتباهی است.
مذاهب داعیه جستجوی حقیقت ابدی دارند اما عموما نه از طریق اصلاح فاهمه. مذاهب اینک تآثیری در این زمینه ندارند. سیستمهای اجتماعی و اقتصادی ما، علیرغم اختلافات، در یک اصل مشترکند و آن تلاش برای تولید و مصرف هرچه بیشتر است. کالاهایی که برای یک نسل لوکس محسوب میشوند برای نسل بعدی از ضروریات شمرده میشوند. دنیای امروز ما میبایست به چیزی کاملا متفاوت بدل میشد اگر راه اسپینوزا نه فقط راه غریب عده ای منزوی ، بلکه راهی همگانی می بود. بعلاوه، میتوان پرسید آیا این هدف دست یافتنی است؟ و اگر آری، آیا هدف تنها عده ای محدود است؟

از کانت به این طرف فلاسفه اذعان دارند که آگاهی بر ابدیت ممکن نیست. شاید اسپینوزا موافق می بود که تا زمانی که اساس تلاشهای ما برای دستیابی به متاع زودگذر دنیوی است ، دنیای ما در مسیر خودتخریبی قرار دارد.
پاسخ احتمالی اسپینوزا به تردیدکنندگان شاید میتوانست این باشد؛ برای کشف اینکه آیا دانستن ابدیت ممکن است باید با تمام توان به جستجو پرداخت.
اسپینوزا اصلا اعتقادی نداشت که نجات، سرور مدام، از بین بردن ترس و میل به تخریب، تنها مختص عده ای منزوی باشد. خیر مطلق در انزوا حاصل نمیشود، هر کس را بدان دسترسی باشد مایل است با دیگران نیز قسمت کند.
اسپینوزا خود را گول نمیزد که شاید روزی همه مردم فیلسوف شوند. ولی باور داشت که دین پیراسته از ایدئولوژی، جامعه ای که درست سازماندهی و سامانبندی شده باشد، – در یک کلام ؛ آنچه امروزه ما آن را فرهنگ مینامیم- میتواند عامل نجات توده مردم گردد. و این با فرضیات از پیش استوار شده ای چون تکامل تاریخی یا دخالت خدا ممکن نخواهد شد. هر دو فریبند.
نجات واقعی تنها زمانی ممکن است که مردم از توان ذهنی و بدنی خود بهره جویند و بیاموزند که بین آگاهی و تصور( خیال) فرق بگذارند.

۱- Rijnsburg
۲- Dirck Rafaelszoon
۳- Sekte der Collegianten
۴- Tractatus de Intellectus Emendatione

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)