نوشتاری درباره سریالِ «شهرزاد» و ایدئولوژیِ «اعتدال»

در سریالِ شهرزاد، به شکلی زُمخت، پس زمینه سیاسی قصه به مخاطب گوشزد می شود: «کودتا»، «مصدق» و «دکتر فاطمی» کلید واژه هایی هستند که از دهان غالب شخصیت های سریال نمی افتد، خرده روایت هایی حولِ محورِ توقیف مطبوعات و سانسور شکل می گیرد، نیروهای امنیتی فعال های سیاسی را احضار و زندانی و شکنجه می کنند، به نام احزاب و جریان های سیاسی مختلفی اشاره می شود و در موردِ خاص «حزب توده» یکبارِ دیگر کلیشه های مربوط به تشکیلات آهنین و سرسپردگی این حزب بازسازی می شود. از سوی دیگر، و مهمتر از مابقی نکته هایِ مذکور، نویسنده های فیلمنامه «شهرزاد» با درست کردن سالادی از عناصرِ سینمای گانگستری و فیلمفارسی بستری می سازند تا بر پایه آن روندِ سازماندهی یک طبقه اجتماعی جدیدِ وابسته به رانت را روایت کنند.

از همان قسمت های اول شهرزاد ناظرانی، با اشاره به همین کدهای سیاسیِ قصه، فرضیه ای را طرح می کردند: آیا این سریال دارد به واسطه بازسازی وقایعِ بعد از کودتای ۲۸ مرداد به کودتای سال ۸۸ اشاره می کند؟ تولید کننده های سریال شهرزاد به طور قطع نمی توانستند به چنین سئوالی پاسخ بدهند و ایضاً در داخل ایران نیز هیچ خبرنگاری حاضر نبود این سئوال را طرح کند. پس درست در همین نقطه بود که ترانه تیتراژ پایانی سریال به ناگهان تغییر کرد و به نظر رسید که فضای مجازی فارسی زبان در اختیار این ترانه و تعبیرهایی سیاسی از آن قرار گرفته است؛ البته فقط به نظر می رسید!

ترانه «کجایی؟»، که توسط «محسن چاوشی» اجرا شده است، ترانه ای است عاشقانه و بند تُمبانی، با غمی از جنس غمِ نوحه خوانی های تکایا. با این حال کلید واژه هایی بحث برانگیز در نوحه خوانی چاوشی به چشم می آید: «زندونِ تنگ»، «حصر» و «قلبِ مریض». «پناه فرهاد بهمن» در گزارشی به تاریخ دهم آذر ۹۴ در رابطه با همین ترانه چنین می نویسد:«تنها وجود واژه های «حصر» و «قلب مریض» کافی بود که عده ای را مطمئن کند که ارجاع این ترانه به سران در حصر جنبش سبز است»؛ عده ای که از نظر خبرنگار «بی.بی.سی» فارسی اطمینان داشتند این ترانه به حصر «میرحسین موسوی» و «مهدی کروبی» اشاره دارد چه کسانی بودند؟ و سئوالِ بعدی: آیا غالب کاربرهای فضاهای آنلاین با سانتی مانتالیزمِ سیاسی این گروه همدلی نشان دادند؟

پرسش نخست هرگز در رسانه های به اصطلاح معتبر فارسی زبان طرح نشد، ولی پاسخ آنها به پرسش دوم مثبت بود. «مریم زهدی»، در همان گزارشِ زردی که در بخش اول این مقاله نیز به آن اشاره شد، درباره محبوبیت نوحه چاوشی چنین می نویسد:«تسنیم نوشت ترانه تیتراژ چاوشی به نام «کجایی؟» رکورد دانلود را در شش ساعت اول انتشار شکست»؛ از تفاوتِ میانِ خبرگزاری معتبر و بولتن امنیتی که بگذریم می بایست از خانمِ نویسنده پرسید: ببخشید، ترانه آقای چاوشی «در شش ساعت اولِ» انتشارش «رکورد دانلودِ» چه چیزی را شکست؟

جیبوتی کجایی؟ دقیقاً کجایی؟

بسیار احتمال دارد که داد و قال های مرتبط با ترانه رقیقِ چاوشی و تعابیر سیاسیِ سانتی مانتالی که به دُم آن بسته شد، حرکتی باشد هدایت شده از جانب گروه هایی نزدیک به ایدئولوژیِ اعتدال و دم و دستگاه تبلیغاتِ سریالِ شهرزاد. در غیر این صورت دلیلی وجود ندارد تا چندی بعد همان ترانه – که ادعا می شد به یک زخم سیاسی قابل احترام اشاره دارد و به همین خاطر نیز اقلاً در فضای آنلاین محبوب شده است – دستمایه شوخی های شبه فاشیستی با کشوری کمتر شناخته شده – ولی با موقعیتی به شدت استراتژیک – تبدیل شود که رابطه دیپلماتیکش را با جمهوری اسلامی قطع کرده بود:«جیبوتی کجایی؟ دقیقاً کجایی؟».

قبول کردن چنین فرضیه ای به پرسشی دیگر ختم می شود: چرا دستگاه تبلیغاتِ سریال شهرزاد می بایست تقویت کننده تعبیری سیاسی از ترانه ای باشد که در تیتراژ پایانی این سریال پخش می شود؟ و پاسخِ صریح: به منظور جا انداختن این باور عمومی که پس زمینه سیاسیِ روایت شهرزاد دقیقاً به وضعیت سیاسی فعلی ایران اشاره دارد. اما چرا؟ مگر ماشین تبلیغاتِ سریال شهرزاد نمی داند که چنین حاشیه هایی می تواند برای کل مجموعه دردسر ساز باشد؟

در بخش نخست نوشتار حاضر اشاره شد که در نقطه ای از پوسته ظاهریِ قصه، عشقِ «فرهاد» و «شهرزاد» معنایی سیاسی به خود می گیرد و وفاداری آن دو به این عشقِ آتشین به مقاومتی بدل می شود در برابر «کودتا». همچنین بر این نکته نیز تأکید شد که مخاطب سریال شهرزاد با قرائتی اخته از عشق مواجه است که با ایدئولوژی بخشی از هیئت حاکمه فعلی ایران همسویی دارد:عشقِ معتدل.

بر مبنای چنین فرمولی – به صورت منطقی – آنچه از مقاومت سیاسی نیز بر جا خواهد ماند، چیزی نیست جز سیاستِ اعتدال – یعنی سیاستی در مذمت هر گونه افراطی گری. از سوی دیگر اگر مخاطبِ «شهرزاد» با این پیش فرض قصه را دنبال کند که پس زمینه سیاسی سریال به وضعیت سیاسیِ فعلی ایران دلالت دارد، در واقع لایه های پنهان روایت دارد یک پیام سیاسی – ایدئولوژیک مشخص را به مخاطب مخابره می کند: ستایش از سیاست اعتدال.

علت احتمالیِ تمایلِ تولیدکنندگانِ سریال شهرزاد به مخابره این پیام به مخاطب ها که «پس زمینه سیاسی اثر نه به دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد، که دقیقاً به وضعیت سیاسی امروز دلالت دارد» را نیز می بایست با مداقه در همین نکته دریافت. حتی پافشاری نویسنده های فیلمنامه شهرزاد بر این موضوع که این سریال «ادعای تاریخی بودن ندارد» می تواند در نسبتی معنادار با این نکته آخر سنجیده شود: «شهرزاد» ادعای تاریخی بودن ندارد چون نویسنده های آن دارند دقیقاً درباره زمانِ حال حرف می زنند.

در ستایشِ سیاستِ اعتدال : دُگم ها و اصیل ها

نویسنده هایِ فیلمنامه «شهرزاد»، همزمان که قصه ای عاشقانه را برای مخاطب روایت می کنند، در حال روایت یک قصه سیاسی نیز هستند: دربار، ارتش و اوباش – با همراهی نیروهای خارجی – کودتایی سازماندهی کرده اند و، با توسل به سرکوبی و سانسور، نفس مخالف های سیاسی را بریده اند. «نغمه ثمینی» و «حسن فتحی» در روایتی که از شرایط بعد از کودتای ۲۸ مرداد ارائه می دهند اقتصاد سیاسیِ کودتا را از قلم نمی اندازند و خیلی واضح و روشن نشان می دهند که هیئت حاکمه با تقسیم رانت هایی اقتصادی و سیاسی میان شرکای کودتا در حال سازماندهی طبقه ای جدید از برخورداران نیز هست؛ آدم هایی که با پیروی از مدلِ دسیسه هایِ شرورانه و در عین حال جذاب «خانواده کورلئونه» نقشه قتل و ترور رقبای اقتصادی شان را می کشند. در چنین شرایطی اما نیروی های مخالف کودتا نیز دارند مقاومت علیه وضع موجود را ادامه می دهند، با این حال آنها نیز – درست شبیه به دشمنان سیاسی شان – جمعیتی یکدست نیستند و جبهه ای واحد را تشکیل نمی دهند: در یکسوی این مقاومت افراطی ها ایستاده اند و در سوی دیگر معتدل ها. در قصه سیاسی سریال شهرزاد، اعضای «حزب توده» – به نمایندگی از تمام نیروهای چپ و کمونیست و با کمی اغماض سکولار – مانیفستِ سیاستِ افراط را ارائه می دهند و طرفدارهای «محمد مصدق»، که نمایندگی نیروهایِ لیبرال مسلکِ مذهبیِ وطن دوستِ غیر وابسته را بر عهده دارند، مانیفستِ سیاستِ اعتدال را.

تقریباً همزمان با آغازِ یک سوم میانی قصه سریالِ شهرزاد، توده ای ها هم به سریال پا می گذارند: «مردهایی» دُگم با سبیل هایی پُرپشت که بیش از هر چیز به منافع اتحاد جماهیر شوروی و قواعد سفت و سخت حزبی وفادارند و زن های اغواگر را مأمور حرف کشیدن از سوژه های مد نظرشان می کنند. در سریالِ شهرزاد این دسته از انسان های عجیب، مقاومت در برابر کودتا را فقط مسئله ای «سیاسی» می دانند و عقب نشینی به مرزهای «فرهنگ» را موضعی سانتی مانتال تلقی می کنند. در مقابل توده ای ها اما آدم های دیگری نیز حضور دارند: «زن ها» و «مردهایی» لیبرال مسلک، زخم خرده از کودتا، هوادارِ «محمد مصدق» و پایبند به منافع ملی که فعالیت هنری و ادبی را اصیل تر از فعالیت سیاسی می دانند.

در دو گانه دستپختِ نویسنده های فیلمنامه شهرزاد، که می بایست آن را دوگانه «اعتدالگرا – افراطی» نامگذاری کرد، «فرهاد دماوندی» ایده هایِ اعتدالگراهای سریال را نمایندگی می کند و یکی از سرشاخه های تشکیلات حزب توده به نام «اسفندیاری»[۱] طرز تلقی افراطی ها را. برای همین اولین ملاقات های فرهاد و اسفندیاری در حقیقت مناظره ای است بین این دو طرز تلقی. «اسفندیاری» در جریان اولین ملاقاتش با «فرهاد» با طعنه به وی می گوید:«روحیه شما اهالی شعر و ادبیات، لطیف و نوع دوستانه است»؛ یعنی شما سیاست را رها کرده اید و به هنر و ادبیات چسبیده اید. اما فرهاد هم طعنه اسفندیاری را بدون پاسخ نمی گذارد:«اگر نبود این همه اطاعت بی قید و شرط تشکیلات شما از شوروی، می شد در مقابل کودتا فعال تر عمل کرد»؛ یعنی شما هم با خالی کردن پشت دکتر مصدق نشان دادید که از سیاست سردر نمی آورید و تازه سرسپرده خارجی ها هم هستید. [۲]

مقصد مشترک افراطی ها

در روایت شهرزاد چهره کریه افراطی گریِ حزب توده تنها در سرسپردگی این حزب به شوروی، عدم مدارای فرهنگی، استفاده ابزاری از زن ها و یا سانتی مانتال خطاب کردن مخالفانشان خلاصه نشده است، بلکه این چهره زشت در نقطه ای غیرقابل قبول تلقی می شود که راهِ حزب توده – یا نماینده افراط گرایی چپ – به نقطه ای می رسد که راه پلیس سیاسی و طبقه اجتماعی جدیدالتأسیس بعد از کودتای ۲۸ مرداد – یا همان نماینده های افراط گرایی راست – نیز رسیده است : بگیر و ببند و گانگستر بازی!

گانگستر بازیِ و بُکش بُکش جزو لاینفک تمام قسمت های سریال شهرزاد است: آدم هایی کله گنده به خاطر منافعِ اقتصادی شان برای هم دسیسه می چینند و بعد به کلاه مخملی های گانگستری[۳] که در خدمت دارند دستور می دهند تا نقشه های قتل و ترور را به اجرا درآورند. از سوی دیگر دم و دستگاه پلیس سیاسی آن دوران بارها در حینِ بازپرسی و شکنجه متهم ها در قاب دوربین «حسن فتحی» قرار می گیرد. در واقع در روایت شهرزاد، تهرانِ بعد از کودتایِ سال ۳۲ به قُرق آدم ها و جریان های ناجوری در آمده است که هر کدام تشکیلات و دار و دسته خودشان را راه انداخته اند و از جمله «حزب توده».

«اسفندیاری» دنبال تسویه حساب با خائن ها می گردد، تشکیلاتی که آن را اداره می کند سلسله مراتبی سفت و سخت دارد، مأمورهایش جاسوسی زندگی مردم را می کنند، زنی اغواگر در اختیار دارد تا از زیر زبان آدم ها حرف بیرون بکشد، مثل پلیس های سیاسی به چشم کسانی که به قلمروی تحت نظارت وی احضار شده اند چشم بند می زند و در صورت لزوم حتی از آدمکُشی هم ابایی ندارد. بنابراین نویسنده های فیلمنامه، مقصدِ اسفندیاری را به همان نقطه ای می رسانند که «بزرگ آقا» – به عنوان اصلی ترین شخصیتِ افراط گرای راستِ سریال – در آن به انتظار نشسته است؛ استدلالی آشنا در میدان سیاست این روزهای ایران که اساسِ ایدئولوژی اعتدال را نیز شکل می دهد:«لطفاً در همه حال – حتی با افشا شدن ارقام نجومی مربوط به فیش های حقوقی اعتدالگراها – جانب اعتدال را نگه دارید چون افراط گراییِ چپ و افراط گرایی راست دو روی یک سکه هستند و هر دو مسیر جهنم را هموار می کنند».

[ادامه دارد]

لینک بخش اول همین مطلب:

چشم هایِ بازِ بسته – بخش اول


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[۱] آیا هدف نویسنده های فیلمنامه «شهرزاد» از انتخاب این نام خانوادگی برای نماینده حزب توده، اشاره ای غیر مستقیم به «عباسقلی اسفندیاری» – اولین همسر «مریم فیروز» – بوده است؟
[۲] طعنه فرهاد به اسفندیاری در همان کلیشه تاریخی به شدت عامیانه ریشه دارد: اگر سازمان افسران حزب توده به موقع وارد عمل شده بود و از دولت مصدق حمایت می کرد، می توانست دست به اسلحه ببرد و جلوی کودتا مقاومت کند. شاید حالا حالا ها زمان نیاز باشد تا حرف آدم هایی مثل «محمد علی عمویی» توسط مخالفان حزب توده شنیده شود که در مرداد ۳۲ تعداد اعضای توده ای پادگان ها از بیست نفر هم کمتر بود و بیشتر همان ها هم در رسته های رزمی خدمت نمی کردند.
[۳] «کلاه مخملی های گانگستر»: یک تیپ جدید که با سریال شهرزاد خلق شد. این گروه در سریال شهرزاد آدم هایی هستند با تیپ و قیافه، منش و لهجه کلاه مخملی های فیلمفارسی که ادا و اصول گانگسترهای فیلم های آمریکایی را در می آورند؛ نسخه سینماییِ پیتزای قورمه سبزی!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)