شاملودیدار با احمد شاملو

سال ۱۳۶۵، یکی دوسالی پس از آزادی از زندان، در خیابانی در شمال پارک ساعی در طبقه ی سوم آپارتمان پنج طبقه ای در میان همسایگان به ظاهر  جورواجور اما در باطن یکسان، از سرهنگ بازنشسته ی ارتش شاهنشاهی تا کارمند دولت و کارمند دولت و کارمند دولت، در یکی از جلسه های مرتب مجموعه ی ساختمانی ( هر سه ماه یک بار ) در منزل یکی از ساکنان، در یکی از دفعات به همسایه ای  برخوردم که درطبقه ی بالای ما می نشست و به نظر از بقیه متمایز بود: جنس کلمات، شیوه ی به کاربردن عبارت ها، محتوای پیشنهادهایی که درباره ی بهبود وضع ساختمان می داد، نخندیدن اش به «جوک» و چند نشانه ی دیگر  خیلی خوب می رساند  که در میان این جمع آشنا فقط من بیگانه نیستم، غریبه ی دیگری هم هست. آشناها نشانه ها و نماد ها و ایما ها و اشاره های پیدا و پنهانی دارند که خیلی زود جماعت را به هم وصل می کند. بیگانه ها هریک شیوه و هنجار و راه و رسم خود را دارند، زود تن به آشنایی نمی دهند، زود با هم جوش نمی خورند، خاصه وقتی که محملی هم برای جوشیدن در میان نباشد. مسلم بود که کم رویی ذاتی من  و فضای آکنده از شک و خفقان و هراس دهه ی شصت مانع از آن می شد که من برای دوستی پیش قدم شوم. روز هایی بود که این مصراع ورد زبانم بود “جریده رو، که گذرگاه عافیت تنگ است”. (یک بار در سال ۶۴ خیابان وصال را به طرف خیابان انقلاب پایین می رفتم که صد قدمی مانده به خیابان اصلی چشمم در یک دم به اتومبیل “آریا”یی افتاد که در آن دو نفر پشت و دو نفرجلوِآن، راننده و پهلو نشین اش، نشسته بودند. یکی از چهار نفر را که پشت نشسته بود در یک آن شناختم. از بچه‌های زندان قصر شماره ی ۳ در سال ۵۱ بود. صورت گرد ، موهای فرفری و سبیل پر پشت  متمایزی داشت که هرگز از یاد نبرده بودم. یک دم مکث کردم، شاید کسری از ثانیه. بعد به راهم ادامه دادم. شک نداشتم که او هم مرا شناخته است. لرزشی درخطوط چهره اش دیدم که هر شکی را از میان می برد. حس کردم نوک انگشت های دست راستم گزگز می کند. با خودم گفتم چرا تردید می کنی، خودش است. معطل نکن. یقین داشتم که او را برای شناسایی های گه گاهی و “تصادفی” بیرون آورده اند. پیاده روها خلوت بود. به خودم نهیب زدم که بجنب. قدم تند کردم. خَلَجانی گیج کننده سراپایم را برداشته بود. باید دست کم سی گام می پیمودم تا به خیابان انقلاب می رسیدم. جای درنگ نبود. چاره ای نبود پا گذاشتم به دو. ندانستم چطور سینما دیانا (سپیده) و پیاده روِ جنوب دانشگاه را طی کردم و خودم را انداختم به زیر زمین آبگوشت سرای دور میدان. اگر آشنای درون ماشین لب تر می کرد تا می آمدم ثابت کنم که این آدم را از سال ۵۱ ندیده ام دست کم اش باز  باید چند سالی را آن «تو» می ماندم. وارد آبگوشت سرا شدم. کسی آمد جلو و با قیافه ی طلبکار که :”الان غذا نداریم”. سر به هوا گفتم: “واسه ی چی؟” – “چون ساعت پنج است حضرت آقا” – “خُب نانی، پنیری، چیزی …” – “صبحانه که نیست، صبحانه نمی دهیم” – “می توانم بروم دستشویی؟” که با اکراه و لب ورچیدن گفت: “بفرما” و به دستشویی اشاره کرد. رفتم و ده دقیقه ای معطل کردم. بیرون که آمد پشت میز نشسته بود و با چند ورق کاغذ بازی بازی می کرد و زیر چشمی مرا می پایید. همین قدر بس بود. از آبگوشت سرا بیرون آمدم.) گاهی در گاراژ ساختمان، توی آسانسور، و در اندک مواردی در پله های پیچ در پیچ ساختمان به هم بر می خوردیم و سلامی و علیکی و دزدانه نگاه ارزیابانه کردنی و بعد از طرف این همسایه “آقا همدیگر را ببینیم” و از طرف من  «وینگ وینگ»ي مبهم و درهمی و … بعد هرکدام سر خود می گرفتیم. اما سرانجام با پیگیری های و سماجت ها و از رو نرفتن های این آدم و از رو رفتن من یخ ناآشنایی وارفت و رفته رفته دوستی ما شکل گرفت. او هم رفتار ما را متمایز از بقیه دانسته بود: ما موسیقی کلاسیک و جاز گوش می­ کردیم که گاه صدای آن سراسر ساختمان را بر می داشت، وقت و بی وقت کتاب  زیر بغل داشتیم و کتاب می خواندیم، بی آن که تلویزیون و دستگاه ویدیو داشته باشیم به سینما هم بسیار علاقه مند بودیم، تازه درست  در همان زمان اولین کتاب ترجمه ی رسمی ام- «زندگی و هنر وان گوگ»- منتشر شده بود، و البته در جلسه های ساختمان و گفت وگو های معمول با ساکنان هنجار گفتارِ خاص داشتم. یک بار هم که  نسترن سوار ماشین همسر این همسایه شده بود، او گفته بود: “علی نقاش است. البته با دوستانش شرکتی تاسیس کرده ولی بیشتر ترجیح می دهد نقاشی کند تا هرکار دیگری”. در طی چند باری که همدیگررا دیدیم متوجه شدم که این دوست، علی اصغر قره باغی، از دوستان احمد شاملو (در یک دوره ای، از دوستان بسیار نزدیک او) و حتی  نقاش یکی از کتاب های حوزه ی کودکان شاملو «یل و اژدها»ست. روزی قره باغی که دوستدار شعر شاملو (و البته حافظ) بود و از دلبستگی من به کاروبار شاملو خبرداشت پرسید: “راستی می خواهی جور کنم یک شب برویم شاملو را ببینیم؟”. گفتم: “جانا، این چه پرسشی است، تو جور کن، از تو به یک اشارت، از من به سردویدن، در کار خیرهم که …”. گفت: “بگذار با امیر زال زاده تماس بگیرم، اول تلفن آقا را بگیرم بعد جورش می کنم، چون تلفن خانه ی جدیدشان را ندارم”. قره باغی دوست ابراهیم (امیر) زال زاده هم بود.

 

میانه ی شبی زمستانی در دی ماه سال ۶۶ قره باغی ازطبقه بالا آمد پایین که: “با شاملو تماس گرفتم. قرار شد یک شنبه برویم پیشش. امیر هم با ما می آید. ساعت هفت لباس پوشیده مترصد باش که می آیم با هم برویم”. آن شب سر راه امیر زال زاده را هم برداشتیم. امیر بچه ی خاکی و گرمی بود و در همان یک ربع ساعت اول صحبت مان گل انداخت. بعد سر راه جلوِ یک گل فروشی ایستادیم و قره باغی گلدان بزرگی خرید که دو سه تایی زور زدیم و گذاشتیمش توی صندوق عقب ماشین. گِل و خاشاک گلدان چنان چسبنده و سمج بود که دک و پوز قره باغی و امیر را حسابی به هم زد و من که به همان هیئت شندره پوش معمولم بودم  توی دل خنده ام گرفت… سرانجام راهی شدیم به طرف خیابان پاسداران (سلطنت آباد) و هنوز ساعت هشت نشده رسیدیم. شاملو و آیدا به استقبال آمدند و شاملو هر سه ی  ما را بوسید و بعد رو به قره باغی به لحن گِله آمیز گفت: “خُب، جوانمرد این رسم رفاقت است؟ خودت بگو چند سال است از ما سراغی نگرفته ای؟”. بعد تا قره باغی آمد چیزی بگوید گفت: “می دانم، نمی خواهد بگویی، همه گرفتاریم، بفرمایید، بفرمایید بنشینید”. امیر کمک کرد تا آیدا گلدان غول پیکر را در گوشه ای جا داد. بعد شاملو به آیدا گفت: “رفقا تشنه اند، از آن مایع جانبخش بی نصیب شان نگذارکه گناه است”. امیر گزارش درهمی از نشر و وضع کتاب های در حال چاپ شاملو داد که شاملو با بی حوصلگی گفت: “بگذار برای بعد سرجدّت، الان حالش نیست والله”. شاملو خودش ساقی شد و نم نم می ریخت و گیلاس را می داد دست ما و ما هم (من و امیر بیشتر و اصغرکمتر– اصغر بیشتر بازی بازی می کرد) می نوشیدیم و ملاحظه ی هیچ چیزی را نداشتیم و شاملو آن قدر خوش محضر بود که بیشتر می طلبید. قره باغی از شاملو پرسید: “چه طور از این جا سر در آورده اید؟ این جا چه طور است؟ راحت اید؟کمی لاغر تر شده اید”. شاملو گفت: “راستش ماجرای سر در آوردن از این جا  تفصیلی دارد که یک وقتی برایت می گویم. اما امان از این خیابان. درست وسط این خیابان گودال مهیبی دهن وا کرده که وقتی از یازده شب به بعد عبور و مرور کامیون ها آزاد می شود، صدای جگر خراشِ «تالاق» افتادن کامیون ها توی این هاویه آدم را جان به سر می کند، می خواهی سر به بیابان بگذاری. هرچه هم به شهرداری می گوییم گوش احدی بدهکار نیست. ولی گمان نمی کنم لاغرتر شده باشم به چشم تو این طور می آید، لابد”.

 

یک ساعتی گذشته بود ولی به قول تُرک ها هنوز «سوغان مان گُت نکرده بود». کم و بیش سرمان گرم شده بود اما مجلس نمی گرفت. شاملو آن دو نفر را می شناخت اما چیزی درباره ی من نمی دانست. این بود که حرف ها پراکنده و گسیخته بود. ساعت نه و نیم آیدا بلند شد و صلای شام داد که قره باغی و امیر پاشدند رفتند به کمک آیدا که فرصت را مغتم شمردم و برای آن که یخ مجلس را بشکنم یکی دو نام آشنا را در میانه ی گفت و گو پیش کشیدم که مطمئن بودم هم شاملو می شناسدشان و هم خیلی دوستشان دارد. گوش های شاملو تیز شد و خودش را از روی کاناپه اندکی  به طرف مبل  من کشید. با این همه هم چنان با وسیله ی کنترل از راه دور ضبط صوت حرفه ای اش ور می رفت و وانمود می کرد که دارد  به قطعه ای که ازموتسارت گذاشته بود، گوش می دهد. پرسید :”خُب آقا چه می کنید، روزگار را چه طور می گذرانید؟”. دیدم حالا وقتش است. گفتم: “راستش سالی نیست که از زندان در آمده ام، با کلام و قلم بیگانه نیستم، ترجمه می کنم”. گفت:”پیداست. خُب، از زندان چه خبر؟”. گفتم: “گمان نمی کنم بنی بشری از آنچه در زندان ها می گذرد بی خبر باشد، شما که جای خود دارید آقا. ولی نمی دانم می دانید یا نه که بچه ها چه قدر شما را دوست دارند. فقط سی-چهل نفر را با چشم های خودم دیدم که وقتی برای اعدام می بردندشان با شعر «هرگز از مرگ نهراسیده امِ» شما به پای جوخه های اعدام رفتند”، که دیدم شاملو تلخ وتیره  به هم ریخت. حالا خودش را از آن گوشه ی کاناپه به این گوشه می کشید. با «کنترل» صدای موسیقی را کاملا پایین آورد. سرش زیر بود وکلمات گنگی زمزمه می کرد که من چیزی ازش سر در نمی آوردم. بعد دیدم بهتر است کار را تمام کنم.گفتم: “خیلی از بچه ها از بابت شما فقط یک نگرانی داشتند”. پرسید: “نگرانی؟نگرانی برای چه؟ از چه بابت؟”. گفتم: “راستش چون فکر می کردند که من هم اهل بخیه ام و دستی به قلم دارم بارها می پرسیدند راست است که شاملو از ایران رفته؟”. ضربه کاری بود. شاملو، انگارکه گُرگرفته باشد،  «کنترل» را با غیظ پرت کرد روی کاناپه و فریاد زد: “آیدا بیا این جا، بیا این جا!” و چند بار دیگر تکرار کرد: “بیا این جا، زود بیا این جا”. آیدا سراسیمه از آشپزخانه دوید که: “چی شده، چی شده؟” و امیر و قره باغی هم به دنبالش. شاملو گفت: “ببین این جوان چه می گوید. بی شرف ها چو انداخته اند که من از کشور رفته ام. ببین این جوان چه می گوید”. آیدا هاج و واج پرسید: “کدام بی شرف ها، چی گفته اند؟”. شاملو گفت: “همین حکومتی ها، همین بی شرف ها، توی زندان ها چوانداخته اند که من رفته ام. بله، چوانداخته اند که من رفته ام، بله همین ها چوانداخته اند که من…”. بعد تلخ و تاریک سرش را برگرداند، انگارنمی خواست به کسی نگاه کند، نگاهش را آشکارا می دزدید.

 

سرشام ماجرا برای بقیه هم تعریف کردم. آیدا گفت: “دغدغه ی احمد در تمام این سال ها این بوده که هر طور شده بایستد و بماند. شما اولین نفری نیستید که خبرهایی از جهنم آورده اید، خیلی ها می آیند، جوان از دست داده ها …”. دیگر یخ مجلس به کلی شکسته بود و هرچه از شب می گذشت سرمای زمستانی کم اثرتر می شد. از شاملو خواهش کردیم که برایمان شعر بخواند. او هم هیچ دریغ نمی کرد و می خواند و همه هم از شعرهای تازه اش. شعری را که در پایانش می گفت: «ابلها مردا من عدوی تو نیستم/ انکار توام» در همین مجلس برایمان خواند و به خواهش قره باغی دوباره خواند (شاملو چنان خوب شعرمی خواند، و با چنان صدای خسته و شکسته و زنگ دار و پر طنینی که راستش اصلا لازم نبود  شعر بخواند تا آدم را در دایره ی مغناطیس وجودش سحر کند، کافی بود دفترچه ی تلفن اش را بردارد و شماره های تلفن را پشت سر هم  بخواند تا در جاذبه ی افلاکی او  قرار و آرام بگیری و از دنیا و مافیها منفک شوی). در میانه ی یکی ازشعرخوانی ها بلند شد و رفت و نامه ای از یک دختر جوان ژاپنی را آورد و خواند که دختر در طی نامه به شاملو اطلاع می داد که دارد گزیده ای از شعر های او را به ژاپنی ترجمه می کند. شاملو با شگفتی و ذوق زدگی گفت:”آقا فارسی را ببینید، ببینید با چه فصاحتی فارسی نوشته، آن وقت تو را به خدا بروید نثر نویسی این فضلای ریش و پشم دار دانشگاهی را ببینید، این دکتری گرفته های نَطَربوقِ بر ما مگوزید را، ازشان بخواهید به زبان آدمیزاد یک نامه ی چارکلمه ای برای مادرشان بنویسند، آن وقت ببینید چه گندی به قالب می زنند”. ساعت از دوازده گذشته بود و ما هم چنان از شاملو می خواستیم برای مان شعر بخواند. شاملو، هم درخواست ما را اجابت می کرد و هم به ابتکار خودش سخن از جاها و موضوع های دیگر هم به میان می کشید. در یکی از فاصله های شعرخوانی رفت و مقدمه ای راکه بر کتاب «قدرت و افتخار» گراهام گرین نوشته بود آورد و برایمان خواند. در میانه ی خواندن مقدمه رو کرد به ما که: “تصمیم گرفته ام برای مبارزه با حزب توده «دُن آرام» شولوخف را ترجمه کنم تا نشان دهم که فارسی را چه طور باید نوشت و ترجمه منی چنده”. بعد به امیر زال زاده ماموریت داد که در سفر سه روز بعدش به پاریس نسخه ی فرانسوی خاصی از «دُن آرام» را برای او ابتیاع کند. امیر گفت: “پس آقا، خواهش می کنم بنویسید، روی یک تکه کاغذ بنویسید، این جوری که یادم نمی ماند، بله روی یک تکه کاغذ بنویسید”. آیدا بلند شد رفت خودکار و کاغذ آورد و شاملو با خط خوش و به دقت و وضوح مشخصات کتاب را نوشت و داد دست امیر.

ساعت از دو صبح گذشته بود که به اشاره ی قره باغی برخاستم. موقع خداحافظی من گفتم: “آقا ببخشید که این همه ساعت مزاحم اوقات شریف تان شدیم، راستی که شرمنده ایم… “. شاملو نگذاشت سخنم را تمام کنم. گفت: “هرگز این حرف را نزن، حتی محض تعارف، بدان که من در جمع زنده ام. جمع نباشد مُرده ام به جان عزیزت، تنها در جمع …”. بعد رو کرد به قره باغی که: “اصغر جون، از این به بعد هروقت آمدی این رفیق جوان مان را هم باخودت بیار، فراموشت نشودا”. و بیرون آمدیم. سردیِ دی ماه نوک دماغ را می گزید. پرده ی نازکی از مه در هوا شناور بود و کمی سرگیجه حال را خوش تر می کرد. همین طور که گردن را درگریبان کاپشن فرو می بردم گفتم بگذار ببینم این چاله ی دوزخ کجاست که این طور شاملو را کلافه کرده. توانستم از پشت غشای نازک مه گودال ببینم. چندان عمیق نبود، به قاعده ی یک دیگ مسی، اما لابد آن قدر بود که آدم حساسی چون او را با هر «تالاقِ» ناگهانی از جا بپراند. اغراق شاعرانه کارخودش را کرده بود.

دو هفته ی بعد شاملو با قره باغی تماس گرفت و از او خواست که به دیدارش برود. شاملو به اصطلاح یک شنبه ها «می نشست» و همه ی دوستانی را که می خواستند او را ببینند یک جا می دید. من هم با قره باغی همراه شدم. یک شماره فصل نامه ی مجله ی«سوره» (نشریه ی حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی) را هم همره برداشتم. آن ايام بهاءالدین خرمشاهی مصاحبه ی مفصلی با این مجله ی ضد روشنفکری کرده بود و ضمن بسیاری حرف های دیگر بی هیچ مناسبتی به شاملو تاخته بود و به شیوه ی او درگذاشتن حرکات و اِعراب بر روی حروف و کلمه ها در «کتاب کوچه»ها ایرادهای بنی اسرائیلی گرفته و همین را بهانه ی تاختن به شاملو کرده بود. وقتی رسیدیم دیدیم برعکس دفعه ی پیش مجلس حسابی پُر پیمان است: گُلبُن، کازرونی (خریدار تابلو های نقاشی) و همسرش، خانم پزشکی به نام دکتر خوارزمی و همسرش، علیرضا اسپهبد، پاشایی و چند نفر دیگر. به شاملو گفتم: “دفعه ی پیش ازتان پرسیدم این مجله را دیده اید گفتید نه، حالا برایتان آورده ام، این هم صفحه هایی که خرمشاهی درباره ی شما افاضه کرده”. شاملو مجله را گرفت و آن قسمت ها را به دقت خواند و ابروها را در هم کشید و مجله را داد دست پاشایی که: “این مردک هم برای خودش کاسبی راه انداخته. مدتی از راه فحش دادن به من دارد بازار کاسدش را گرم می کند. بابا، فرصت طلبی هم حدی دارد”. پاشایی آن صفحه ها را دید و گفت: “این جا را ببین. فارسی نویسی این بابا ببین! نوشته «باید این کار را نمی کرد». این غلط مسلم است باید می گفت «نباید این کار …»”. شاملو گفت: “البته در نوشتن انضباطی هست که در مصاحبه کردن نیست، چیزی گفته و همین طور هم از ضبط پیاده کرده اند. این آدمِ فرصت طلب که حالا به کونْ لیسی حاکم باشی های جدید افتاده از قضا آدم بی استعدادی نیست. راستش فکر می کنم یکی از بهترین مطلب ها را راجع به شعر من همین خرمشاهی در مجله ی «الفبا» نوشته باشد. این مطلب را دیده اید؟”.

 

دفعه ی بعد قره باغی تدارک شام مفصلی دید و آیدا و شاملو را به منزلش دعوت کرد. دوره ی جنگ سپری نشده بود و با هر صدای آژیر برق ها می رفت و شاملو (با آن عارضه های سختِ کمر و پا و دست) و آیدا ناچار با هر زحمتی بود چهار طبقه ای را بالا آمدند. قره باغی از یارغار های نوجوانی و جوانیِ مهدی سحابی و بیژن الهی بود و در همان ایام به واسطه ی من مهدی سحابی را بعد از بیست و شش هفت سال پیدا کرده بود و گاه در این دیدارها سحابی هم حاضر می شد. در یکی از این دفعه ها بود که شاملو به سحابی پیشنهاد کرد که کتابی از رضوانی (نویسنده ی ایرانی تبار ساکن فرانسه) را به طور مشترک به فارسی در آورند که سحابی گفت از رضوانی خوشش نمی آید ولی اگر کتاب دیگری باشد هیچ بی میل نیست دو تایی روی آن کارکنند. در همه ی مدت مهمانی و گفت وگوها آیدا سخت مراقب بود که شاملو احیانا زیاده روی نکند. این بود که مثل یک ماده پلنگ مراقب هر حرکت شاملو بود و عملا نمی گذاشت در جام او جز مقادیر مفصلی آب و اندکی مایع تلخْ وش بریزند. این رفتار آیدا چنان چشمگیربود که پیش از این که دفعه ی بعد شاملو و آیدا را در منزل قره باغی ببینیم نسترن مقاله ی بسیار خواندنی و گیرنده­ ای را که در مجله ی Soviet Literature خوانده بود، فتوکپی گرفت تا  آن را به آیدا بدهد. مقاله به رابطه ی دلنشین، مهرآمیز و در عین حال مادرانه ی آنّا، همسر دوم و بسیار جوان و دستیار فیودور داستایفسکی، با این غول پیر ادبیات روسیه می پرداخت. شباهت های ناگزیر را نمی شد نادیده گرفت. قره باغی بیشتر موسیقی ایرانی گوش می کرد ولی وقتی شاملو به خانه ی او می آمد چون می دانست شاملو دلباخته ی موسیقی کلاسیک (یا به قول خودش موسیقی علمی) غربی است حال و هوای موسیقایی فضای خانه را دیگر می کرد. یک بار از او پرسیدم: “راستی از میان سمفونی های مالر کدام را بیشتر می پسندید؟”. به صرافت طبع منظورم را دریافت و پرسید: “حالا چرا مالر؟”. گفتم: “چون عاشق کار مالر ام”. شاملو گفت: “بیشتر از همه از سمفونی شماره ی پنج اش، همان که اسمش «رستاخیز» است”.

 

در یکی ازدفعات، شاملو ضمن بحثی درباره ی شعر فارسی در صد سال اخیر گفت: “نیما شاعر عجیبی است، عجیب ترینِ شاعران است. به ستاره ای می ماند که از کهکشان اش جدار شده و به ستاره ی زمین افتاده. شاید به همین دلیل است که این قدر سخت است”. من گفتم: “ظاهرا خاصیت آغازگرانِ هر سبک این باشد، راحت و شسته رُفته و روان نیستند، خَشَبی و زبر اند، جایی خواندم که مالارمه هم در شعر فرانسه همین طور است”. شاملو گفت: “شاید. فقط تاسفم این است که خیلی از جاهای شعر نیما را غلط خوانده ام، حیف!”. قره باغی گفت: “اما شما که شعر نیما را خیلی خوب خوانده اید، چرا این را می گویید” و شاملو سخت انکار کرد. وقتی قره باغی دوسه بار تکرار کرد شاملو کلافه و شکار گفت: “اصغرجون، دست بردار تو را به حضرت فیل، خوب می دانم چه کرده ام، اصلا از این کار راضی نیستم. همین”.

 

شاملو”کلیدر”دولت آبادی را دوست داشت . یک بارگفت:” “کلیدر”رمان خوبی است . من چندبار خوانده امش. یک بار همین طوری برای لذتش. یک بار هم برای این که لغت های خاص اش را در بیاورم ، ولی اختیاراز دستم رفت و کتاب را به پایان برده بودم که متوجه شدم لغتی در نیاورده ام . به محمود پیشنهاد کردم همان طور که در فرانسه نویسنده ای پیدا شده و رمان چهارجلدی  “خانواده ی تیبو”ی مارتن دوگار را در یک جلد در آورده او هم بگذارد من “کلیدر”را به سلیقه ی خودم در یک جلد دربیاورم، آن ده جلدی سرجای خودش ولی یک یک جلدی هم بشود ازش در آورد، چون اصل ده جلدی خیلی دراز است، اما محمود زیربارنرفت که نرفت”.من و قره باغی به هم نگاه کردیم.چون هیچ کدام “کلیدر”را نخوانده بودیم . پس از گفت و گو با شاملو، قره باغی سرانجام با توسری “کلیدر”را خواندو حسابی پکر شد. کارد می زدی به اش خونش در نمی آمد . یادم هست به زمین وزمان فحش می داد . من یکی دوباری “سیزیف وار “به کوششی حماسی دست یازیدم ولی لامصب چنان “رتوریک “و لفاظی وحشتناکی داشت که حتی به آخر جلد یک هم نرسیدم.

 

دور و بر سال ۱۳۶۹ قره باغی خانه ی نزدیک پارک ساعی اش را فروخت و به خانه ی بزرگتری در شهرک غرب رخت کشید. به این ترتیب دیدارهای من و قره باغی  کمتر شد، خاصه که ما برای تحکیم ارتباط با او حتی تلفن نداشتیم، جنگ تازه تمام شده بود و هنوز خبری از انبوه تلفن های همراه نبود. با این همه رشته ی دیدار های کم و بیش منظم با شاملو هرگزیکسر بریده نشد. آخرین دیدار از این سلسله دیدارها، در ۱۴ خرداد ۱۳۷۱پیش آمد. بیماری قند شاملو به جای خطرناکی رسیده بود و پزشک ها او را اکیدا از مصرف الکل پرهیز داده بودند و طبعا از آن شاملوی خوش مشرب و بذله گو که بنی بشری از زبان تند و آتشناک اش در امان نبود، هیچ خبری نبود. در تمام مدت مهمانی بُغ کرده بود و تلخ و کلافه فقط گوش می کرد و گاه چند کلمه ای می گفت و تمام. به اصطلاح، دیگر «محضر» نداشت. در آن مجلس محمد قائد، بابک بیات، امیر زال زاده و بهرام بیضایی، و همسر بعدی اش مژده شمسایی، هم حضورداشتند. از بابک بیات خواستند پیانو بزند، عجیب بود که بیات می گفت در حضور استاد (منظور شاملو)جسارت است، روی اش نمی شود، کُشتیارش شدند، نزد که نزد، حتی به درخواست شاملو. مجلس یک جورهایی مجلسِ «صاحب تشریفِ» یخی بودکه در آن هیچ بحثی نمی گرفت، انگار حرف در هوا یخ می زد. قره باغی بر سر انتشار مجموعه شعرهای مارگوت بیگل با ترجمه ی شاملو و محمد زرین بال و صدای شاملو به ذوق آمده بود و ده–دوازده تابلو رنگ و روغن از شاملو کشیده بود. وقتی همراه شاملو و بقیه ی مهمان ها به زیرزمین وسیع قره باغی (که حکم کارگاه و نمایشگاه آثارش را داشت) رفتیم، شاملو با دقت در کارها نظرکرد و بعد ابرو در هم کشید که: “اصغر جون ما را زیادی کلاسیک کرده ای، ما این قدرها هم عتیقه نیستیم والله !”. معلوم بود هیچ خوشش نیامده.

 

سال ۱۳۷۱ قره باغی با اتکا به تازه ترین و معتبرترین منابع، کتابی درباره ی لورکا ترتیب داده بود با عنوان «زندگی و طرح های فدریکوگارسیا لورکا» که امیر زال زاده در نشر «ابتکار» منتشرش کرده بود.  قره باغی می دانست که شاملو لورکا را خیلی دوست دارد. روزی که کتاب در آمد، شاملو را به خانه اش دعوت کرد و نسخه ای از کتاب را به او هدیه کرد. معروف بود که شاملو چشم بسیارتیزی برای یافتن غلط چاپی دارد. کتاب را ورقی زد و گفت: “بَه بَه چه کتابی! الحق که جایش در فارسی خالی بود”. اما از بدِ روزگار صفحه ی اول را که باز کرداز قول لورکا  نوشته بود: «من این ها را طراح هایی انسانی می نامم چرا که …». شاملو گفت: “اصغرجون، این شروع نشده غلط چاپی دارد. به جای «طرح هایی» آمده «طراح هایی»”، که قره باغی گفت: “کجا ؟” و شاملو گفت: “ببین، ایناهاش”. قره باغی پکر و وارفته  گفت: “اکّه هِی، بِخُشکی شانس!”.

 

یک بار هم که در همان سال ها رفته رفته بحث رسم الخط بالا گرفته بود برای نشریه ای که قرار بود منتشرش کنیم، و هرگز منتشر نشد، به سراغ شاملو رفتیم و این بار در «دهکده» (مهرشهر). مصاحبه بسیار مفصل شد و سه ساعتی طول کشید. در میانه ی مصاحبه زنگِ در را زدند و معلوم شد ناصر حریری است، همان ناشر و علاقه مند به هنر و ادبیات کم و بیش نابینا که با بسیاری ازاهلِ فرهنگ در آن ایام گفت و گو کرده بود. شاملو چنان خشمگین شد که گفت: “بابا این یارو ما را … ول کن نیست”. اما وقتی حریری وارد هال خانه شد شاملو طبعا با لب گزیدن های آیدا که به او هشدار می داد بدخلقی نکند خودش را از تک وتا نینداخت و پرسید: “آقا، حالتان؟”. حریری گفت: “آقا به لطف تان که همیشه شامل حال حقیر است، خوب است. من اصرار دارم این مصاحبه را با شما بکنم چون می دانم که شما در مورد موسیقی ایرانی در اصل نظر بدی نداشته اید و نباید بگذاریم دشمنان از این مناقشه سوءاستفاده کنند”. شاملو که هنوز تتمه ی تلخی ورود حریری در چهره اش بود گفت: “جز این هم نیست. من بعد از سخنرانی، خسته وکوفته از گرمای سن خوزه رفته بودم از آب خوری آب بخورم که یک شیر پاک خورده آمد و نظرم را راجع به موسیقی ایرانی پرسید. من هم شکار و کلافه در آمدم آن حرف را زدم”. دفعه ی بعد که شاملو را در خانه ی قره باغی دیدم محض این که سر صحبت را باز کرده باشم پرسیدم: “راستی آقا سرانجامِ مصاحبه با حریری به کجا کشید؟”. شاملو گفت: “راستش فکرش را هم نمی کردم. سماجت های این مرد بالاخره کارخودش را کرد. باورنمی کنید، عالی شد. به نظر خودم که این گفت و گو وصیت نامه ی ادبی من است، کم و بیش هرچه می خواستم درباره ی ادبیات و هنر بگویم گفتم. من هر مصاحبه ای را از سرتا بُن بازنگری و بازنویسی می کنم. این یکی هم مستثنا نبود، منتها غلیظ تر. هرچه می خواستم نوشتم”.

 

سال ۱۳۷۸ هیئت دبیران موقت کانون نویسندگان ایران درتدارک برگزاری نخستین مجمع عمومی کانون بود اما همه خوب می دانستند که بدون تایید رسمی شاملو (که خود جزو اعضای آخرین هیئت دبیران منتخب کانون در سال ۱۳۶۰ بود ) نمی توان مجمع عمومی گسترده ای برگزار کرد. از هرطرف حرف هایی به گوش می رسید که نمی شد به آن ها بی اعتنا ماند. پشتیبانی معنوی شاملو ناگزیر بود. شاملو یعنی که نساخته ای، یعنی که چیزی را در قبال چیز دیگری نفروخته ای، شاملو شاقول بود و حالا که دیگر سال ها از آن ایام می گذر د به جرئت می گویم فقط شاملو چنین شآنی داشت و نه هیچ کس دیگر. این بود که در یکی از جلسه های هیئت دبیران موقت از ایرج کابلی، عضو هیئت دبیران و دوست و معتمد شاملو، خواستیم شاملو را ببیند و پیامی برای افتتاح مجمع عمومی از او بگیرد. ایرج پذیرفت و شاملو را دید و به او اطمینان داد که در اصول پذیرفته و مسلم هیچ سازشی میان فعالان کانون و حکومت در میان نیست، کانون هم چنان آزادی خواه، مستقل و منتقد است و سر بر خط احدی از حکومتی و غیرحکومتی نمی گذارد. قرار شد برای گرفتن پیام به دیدار شاملو برویم. روز موعود در هفته ی اول آذر ماه کسانی از هیئت دبیران که توانستند بیایند جلوِ مجموعه ی آپارتمان محل سکونت هوشنگ گلشیری در شهرک اکباتان جمع شدند تا از آن جا به «دهکده» (فردیس) بروند: گلشیری، کابلی، کاظم کردوانی، سیمین بهبهانی، کاوه گوهرین و من. به «دهکده»» که رسیدیم، کابلی گفت: “همین جا باشید، هم الان برمی گردم”. رفت و ده دقیقه ی بعد برگشت و گفت: “حالا می توانید بیایید”. رفتیم و دیدیم آیدا شاملو را آماده کرده، و شاملو خاموش و کنجکاو روی ویلچیرنشسته و منتظراست. همه با شاملو سلام و احوال پرسی و ماچ و بوسه کردیم و گلشیری پرسید: “آقا، این جا چه طور می گذرد؟ راضی هستید؟ ظاهرا که خوب ساکت است، جان می دهد برای کارکردن”. شاملو با ناخشنودیِ آشکار گفت: “نه، خوب نیست. رفقا زیاد این جا نمی آیند، چون راه دور است، زیاد این جا نمی آیند، من آدم جمع ام، تنهایی را خوش ندارم”. گلشیری گفت: “راستش به شما حق می دهم. خود من هم که ظاهرا چندان از تهران و مرکز شهر دورنیستم، پیرم در می آید که هر روز این همه راه را گِز می کنم تا به شهر برسم برای امور مجله یا هر کار دیگری که پیش می آید”. آیدا گفت: “احمد غلو می کند. تا در شهر بودیم همه اش از سر و صدا فغانش بلند بود، حالا دست کم سکوت خوبی داریم”. شاملو لب ورچید و هیچ نگفت. سپس آیدا از همه خواست که در دو طرف شاملو بایستند تا چند تا عکس بگیرد. بعد شاملو به آیدا اشاره ای کرد و آیدا رفت و یکی دو دقیقه ی دیگر با پاکتی بر گشت. شاملو پاکت را گرفت و با دقت و ظرافت کاغذی را از پاکت در آورد و داد دست ایرج. ایرج کاغذ را خواند و سپس آن را داد دستِ سیمین و سیمین هم پس از خواندن کاغذ آن را به بقیه رد کرد. در متن پیام، شاملو با یادکردِ ستمْ کشتگان آزادیِ بیان، محمد مختاری و محمد جعفرپوینده، بر دو اصل پایدار کانون نویسندگان ایران، آزادی و ناوابستگی به قدرت تاکید کرده بود .

 

سال ۱۳۷۹ اوایل خرداد نمایشگاهی از کارهای مریم دختر محمود دولت آبادی در نگارخانه ای  در یکی از خیابان های منشعب از خیابان افریقا (جردن) برپا بود.دولت آبادی به تک تک ما کارت دعوت داده بود و خُب ما هم ماخوذ به حیا ناچار بودیم خواه و ناخواه برویم. نسترن مطابق معمول آن روزها در سفرِکاری بود و من به دخترم، ستاره، پیشنهاد کردم که اگر میل دارد در این سفرِ شاقّ با من همراه شود. برعکس همیشه ستاره با شوق و ذوق استقبال کرد. به تقلید از مادرش گفت: “این هم برای خودش برنامه ای است، بابا”. رفتیم و پس از طی مسافتی در خیابانی دراز سر انجام به نمایشگاه رسیدیم. جمع رفقا جمع بود. طبق معمولِ این گونه نمایشگاه ها به ندرت کسی به تابلوهای نقاشی نگاه می کرد در عوض جماعت گُله به گُله ایستاده بودند و تا دلتان بخواهد بازار گپ زدن و هِره کِره و غیبت و لودگی گرم بود. از نگارخانه که بیرون آمدیم درویشیان (علی اشرف ) پیشنهاد کرد که سر راه برویم و سری به گلشیری بزنیم که در آن روزها از بیمارستان مهر به بیمارستان ایران مهر منتقل شده بود و آن جا بستری بود. گلشیری تنها نبود. چند روزی بود که به توصیه ی دکترپارسا  شاملو را هم  از خانه  به این بیمارستان آورده بودند. من و زرافشان موافقت کردیم و بنابراین هر چهار نفر سوار بنزِ زردِ قناری جادارِ ناصر شدیم و به بیمارستان که رسیدم جلو در برخوردیم به سیروس، پسر شاملو، که برای کاری آمده بود بیرون. او درویشیان را شناخت و پیش آمد و با همه دست داد و علی اشرف از او خواست که اگر امکانش هست شاملو را ببینیم. سیروس با روی گشاده استقبال کرد و گفت: “بروم نگهبان ها را راضی کنم، الان برمی گردم”. رفت و برگشت و گفت: “پدر آماده است، بفرمایید”. ناصر گفت: “این جوری نمی شود، بگذارید بروم دسته گلی-چیزی بگیرم”. هرچه به او اصرار کردیم که بابا بیا نمی خواهد، امروز اضطراری است، بگذار برای دفعه ی بعد، به خرجش نرفت که نرفت، ورفت از دکه ی جلو ورودی بیمارستان یکی از بدقواره ترین و بی ریخت ترین دسته گل هایی را که می شد برای شاعری به ظرافتِ طبع شاملو برد خرید و آورد. جای شکرش باقی بود که شاملو در حالی نبود که به دسته گلِ اهدایی عنایتی داشته باشد. وقتی وارد اتاق شدیم، شاملو خاموش با  لباس سفید مخصوص بیماران روی تخت نشسته بود. اصلا حال خوشی نداشت. اما حتی همان حال نزار از عظمت و حشمت او چیزی نکاسته بود، سر بزرگ او به سر شیری می ماند که گرچه غریو و غَرنگِ معمول شیر را نداشت اما هر دم آماده ی تاختن بر بدی و شرارت بود. درویشیان سلام کرد و شاملو رو به درویشیان گفت: “چه طورید آقا، روزگار چه طورمی گذرد؟”. درویشیان با لهجه ی «کرمانشانیِ» (به قول خودش) روستایی وارش گفت: “الحمدالله، به مرحمت شما آقا، شما چه طورید؟” و شاملو نه گذاشت و نه برداشت و خیلی صریح گفت: “بد، خیلی بد، بدتر از آن چه فکرش را بکنید، از این بدتر نمی شود”. ما هم از صراحت لهجه هم جا خوردیم و هم خنده امان گرفت. آیدا هم چنان که لب می گزید گفت: “«آییش» جان آمدی نسازی، ابدا حالت بد نیست، بگو که حالت خوب است”. شاملو با یکدندگی ولجاجت گفت: “نه خیر هیچ هم خوب نیست”. بعد از آیدا خواست ظرف مخصوص ادرار را بدهد که شکل دهانه اش به «چراغ جادو» می مانست و دست به کار شد. در همان حال رو به درویشیان کرد و گفت: “آقا ببین کارمان به کجا کشیده. یک روز این «قضیه» به کجا می رفت و حالا دارد به کجا می رود!” که آیدا گفت: “«آيیش»، دیگه قرار نشد حرف های بی تربیتی بزنی آ”. شاملوگفت: “چشم قربان، اما بیان واقع بود”. زرافشان و من خندیدیم و ناصر گفت: “خانم خواهش می کنم راحت شان بگذارید”. من گفتم: “آقا خوب توی وسط مصائب و بیماری هم چنان شوخ طبعی و رندی تان را حفظ کرده اید، زنده باشید”. نیم ساعتی ماندیم و با هشدار اکید پرستار بخش به زور دل کندیم و رفتیم به طبقه ی پایین تا سری به گلشیری بزنیم که منگ و خیره به ما نگاه می کرد، بی آن که نشانه ای از آشنایی بدهد.

 

طرف های ۱۲ خرداد ایستاده بودم در محوطه ی بازِ بیرونی بیمارستان ایران مهر و داشتم با قاسم روبین و جلال بایرام (مترجم آثارادبی به زبان ژاپنی) گپ می زدم که دیدم بهاءالدین خرمشاهی دارد می آید به سمت ما. روبین و بایرام را می شناخت (هرسه با یک ناشر، نیلوفر، کار می کردند. بایرام و روبین از بیمارستان مهر به این طرف از گلشیری مراقبت می کردند. روبین مرا به خرمشاهی معرفی کرد و خرمشاهی گفت : “امروز آمده ام با دو نفر آشتی کنم، با جناب گلشیری و جناب شاملو”. در دستان اش دو شاخه گل سرخ و دو کتاب از تالیفات خودش بود . ما سه تایی به هم نگاه کردیم و من گفتم: “گلشیری که  در اغما فرورفته و عملا زنده نیست، اما شاملو را می توانید، فقط…” که بایرام آمد توی حرفم: “اما باید بروم آماده شان کنم، به این سادگی نیست، شاید خواب باشند”. بایرام رفت و ده دقیقه ی بعد برگشت. گفت: “آقا قبول کردند” و چهار تایی راه افتادیم طرف در ورودی. شاملو درست مثل همان دفعه خاموش روی تختخواب نشسته بود و سرش زیر بود. خرمشاهی دوید طرف شاملو، دستش را گرفت و سرش را برد پایین به طرف دست شاملو که شاملو با دست سرخرمشاهی را پس زد و با ملاطفت او را کنار خودش روی تخت نشاند و سرش را بالا آورد. ما از اتاق بیرون آمدیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)