فقط یک روز زودتر از من وارد بند شده بود؛ یعنی ۱۷ مهر ۹۰. حکمش هم تا آنجا که یادم می آید مثل من، ۳ سال بود. با هم پشت در هواخوری که شب ها بسته می شد و بعد از شام پاتوق سیگاری ها بود، آشنا شدیم. کم سیگار می کشید. عاشق «علی حاتمی» بود و گاهی که حرف می شد، از سینما هم حرف می زدیم اما بیشتر از موسیقی می گفتیم و خب، سلیقه هامان به شدت با هم فرق داشت. او دلبسته موزیک سنتی بود و خودش هم سه تار می زد.

این اواخر با «مصطفا نیلی» و او یک برنامه کتابخوانی داشتیم. سه روز در هفته صبح ها گوشه هواخوری می نشستیم و من با پاکت سیگار بهمن و فلاکس آب جوش و نسکافه منتظرشان می ماندم. مصطفا که خودش را درگیر کارهای بند کرده بود اغلب دلیل موجه داشت، اما تاخیرهای او به خاطر دیر بیدار شدنش بود. تا نزدیکای صبح خیلی جدی مطالعه می کرد.

داشتیم «تنهایی پر هیاهو» هرابال را دوره می کردیم و گپ های بعدش برای من یکی که جدن مفید بود. «سیامک قادری» هم که شیفته «ایوان کلیما» شده بود علاقه داشت توی برنامه باشد، ولی آزاد شدیم و دیگر نشد.

یک شب که توی اتاق ۶ (که روزها باشگاه ورزشی بود و شب ها لنگرگاه ما شب زنده دارها) توی حال خودم بودم و تنهایی داشتم موزیک گوش می کردم و سیگار می کشیدم؛ دیدم آمده و نشسته یک گوشه، قلم و کاغذ هم دستش است. بعد آمد جلو. گفت: «دوتا شعر نوشتم… داشتم نگاهت می کردم، حال غریبی داشتی. این یکی را برای تو نوشتمش.» و تکه کاغذی کاهی را داد دستم.

هنوز دارمش. شعر زیر سروده دوست و هم بندی هنرمندی است که بودن او در زندان برای کشورمان یک فاجعه است. اغراق نمی کنم. جای «مجید اسدی» زندان نیست.

.

«بیا و شکایت نکن!

سنگ را بردار و دلت را بگذار بتپد

و قرص ماه را

با یک لیوان آب خنک سر بکش

جمجمه فرتوت و عصای شکسته

کفش سوراخ و پای زخمی

همه را فراموش کن

سنگ و قرص ماه و برکه

و دلی که می تپد

.

.

.

سقف شب اگر سیمانی است

ولی در قاب برکه چروک خواهد خورد. –

به مزدک عزیز

اوین/ تیر ۹۱

مجید»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)