160705115136_1_640x360_getty_nocredit

 

«و رفت تا لب هیچ/ و پشت حوصله نورها دراز کشید/ و هیچ فکر نکرد/ که ما میان پریشانی تلفظ درها/ برای خوردن یک سیب/ چه قدر تنها ماندیم».

عباس کیارستمی، کارگردان و عکاسِ برجستۀ معاصر، دیروز بر اثر سکتۀ مغزی در پاریس درگذشت و به سوی بی سو پرواز کرد، ازشنیدن این خبر اندوهگین شدم. هنوز دانش آموز دبیرستان بودم که با دیدن فیلم « خانۀ دوست کجاست؟»، کیارستمی را شناختم؛ آن روزگار نمی دانستم که سهراب سپهری شعری با همین عنوان در دفتر «حجم سبز» دارد. بعدها که به دانشگاه پای نهادم و « هشت کتابِ» سپهری را به صورتی جدّی در مطالعه گرفتم و دوباره «خانۀ دوست کجاست؟» را دیدم، به لطافت و صمیمیت و سادگیِ ژرف و بدیعِ این فیلم پی بردم. سالها بعد، با دیدن فیلم های درخشان و به یاد ماندنیِ «طعم گیلاس» و « باد ما را خواهد برد»، تاثیر عمیق سپهری بر سینمای کیارستمی را به عیان دیدم و نگاه شاعرانه، معنوی و انسانیِ کیارستمی در آثارش را بسیار پسندیدم و به سینمای او علاقه مند شدم. چند وقت پیش با دیدن دوبارۀ « طعم گیلاس»، اوقاتم خوش شد و این فقرات شعر «جنبش واژه زیستِ» سهراب را زیر لب زمزمه کردم:
«زندگی یعنی: یک سار پرید/ از چه دلتنگ شدی؟/ دلخوشی ها کم نیست: مثلاً این خورشید/ کودک پس فردا/ کفتر آن هفته/ یک نفر دیشب مُرد/ و هنوز، نان گندم خوب است/ و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند» .

می توان نسبت به مرگی که روزی در خواهد رسید و ما را در چنبرۀ خویش گرفتار خواهد کرد، بی اعتنایی کرد و آن را ندید و انکار کرد و «کورمرگی» پیشه کرد؛ تو گویی انسان تا ابدالآباد زنده است و روی در نقاب خاک نخواهد کشید. همچنین، انسانهای متعددی از در رسیدن مرگ می ترسند و «مرگ هراس»اند؛ ایشان در مقام انکار این امر غریب نیستند، در عین حال از فرا یاد آوردن این مهم که روزی باید از تعلقات و داشته ها و برخورداریهای خود بگذرند و صحنۀ نمایش زندگی را ترک کنند، عمیقاً تلخکام و هراسناک اند، که « هر که شیرین می زید او تلخ مرد». افزون بر این دو شقّ، می توان از کسانی سراغ گرفت که « مرگ آگاه» اند، این جماعت نه در مقام انکار مرگ اند، نه مرگ هراسند؛ بلکه دو گانۀ «زندگی/ مرگ» را توأمان و با هم می بینند و عجالی و موقتی و گذارا بودنِ فرصتی را که بدانها داده شده تا چند صباحی بر روی کرۀ خاکی بزیند و نقش آفرینی کنند، به نیکی دریافته، چشیده و در پی آن اند تا زندگی اصیل و سنجیده ای پیشه کنند و از زنده بودن خویش، نهایت استفاده را ببرند و انتقام مرگ را از زندگی بگیرند؛ تا روزگاری که مرگ در می رسد، حسرتی بر وجودشان چنگ نیندازد و زمینی سوخته تحویل مرگ دهند :

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

چنانکه در می یابم، کیارستمی « مرگ آگاه» بود و در آثاری نظیر « زندگی و دیگر هیچ» و« طعم گیلاس»، این نوع مواجهۀ با مرگ را به زیبایی به تصویر کشیده است. به نزد او، « زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ» و مرگ «در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید» و « مسئول قشنگی پر شاپرک است»؛ مرگی که «با خوشه انگور می آید به دهان» و «گاهی ریحان می چیند»؛ مرگی که« در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد» و « گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد»؛ از اینرو نباید در بست « به روی سخن زندۀ تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم».
در بیست سال گذشته، افزون بر آثار فوق؛ در میان آثار کیارستمی، فیلم های «قضیه شکل اول، شکل دوم»، «کلوزاپ»، «زیر درختان زیتون»، «ده»، « کپی برابر اصل» و «شیرین» را دیده و لذت فراوان برده ام. آری گفتنِ به زندگی و برکشیدن و جدی گرفتن آن، به رغم تمام تلخیها، سردیها، ناکامی ها، نامردمی ها و بادهای ناموافقی که در زندگیِ هر انسانی می وزد، خصوصاً در «زندگی و دیگرهیچ»، «زیر درختان زیتون» و «طعم گیلاس» موج می زند و عبرت آموزست و رهگشا؛ که «زندگی چیزی نیست که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو برود». به روایت کیارستمی، دلخوشی ها کم نیست: کودک پس فردا، کفتر آن هفته، هنوز نان گندم خوب است، و هنوز اسب ها آب می نوشند. می توان طلب روزیِ ننهاده نکرد و آتش در پریشانی و پشیمانی زد و «دل دیگر» را سراغ گرفت و «به سیبی» و «به بوییدن بابونه ای» خشنود بود، می توان به «یک آینه، یک بستگیِ پاک» قناعت داشت و به تماشای «چکچک چلچله از سقف بهار» نشست و «به آغاز زمین نزدیک» شد و «نبض گلها را» گرفت و آرامش و طمأنینه را نصیب برد و اینچنین به سر وقت سرشت سوگناکِ هستی رفت و به زندگیِ خویش معنا بخشید.
چندی پیش، مقدمۀ داریوش شایگان بر مجموعه عکسهای کیارستمی تحت عنوان «درهای خانه های متروک» را در در جستجوی فضاهای گمشده خواندم. توضیحات شایگان دربارۀ درهای کیارستمی در این مجموعۀ عکسها که جملگی، درهایی خسته و خراب و پوسته پوسته شده و فرتوت و فرسودۀ زمان اند ، مرا به تأمل و درنگ دربارۀ مفاهیم زمان و زوال و فنا واداشت و همنورد افقهای دور کرد. مشتاقم در اولین فرصت این مجموعه عکسها را ببینم و افزون بر فیلمسازی، از هنرعکاسیِ کیارستمی نیز بهره مند شوم. علاوه بر فیلمسازی و عکاسی، کیارستمی در عرصۀ ادبیات نیز طبع آزمایی کرد و آثاری چون حافظ به روایت کیارستمی و سعدی از دست خویشتن فریاد را منتشر ساخت؛ انتشار حافظ به روایت کیارستمی نقد عالمانۀ برخی از حافظ پژوهان و اهالی فرهنگ نظیر داریوش آشوری را در پی داشت.
کیارستمی جزء معدود سینماگران ایرانیِ صاحب سبکی بود که از شهرت و اعتبار و اقبال بین المللی برخوردار بود؛ وی نام فرهنگ و هنر ایرانی را در جهان طنین انداز کرد و به سینمای ایران آبرو بخشید و با سفر بی بازگشتش، نامی نیک و میراثی ماندگار از خویش بر جای گذاشت. خدایش رحمت کند. ضایعۀ درگذشت او را به خانوادۀ محترم کیارستمی، جامعۀ سینمایی و هموطنان عزیزِ هنردوست تسلیت می گویم:

دو چیز حاصل عمر است نام نیک و صواب
وز این دو در گذری کل من علیها فان

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)