احمد شاملو را چگونه باید به موزه بفرستیم؟
اسطوره زدایی از احمد شاملو
امیرحسین بریمانی

یکشنبه سیزده تیر، در مجتمع اسوه، مستند “قدیس” ساخته‎ی حسین لامعی پخش شد؛ مستندی غیرمسئولانه راجع‎به احمد شاملو! در این یادداشت، ضعف‎های تکنیکی مستند و به‎طور کلی این مستند را مورد چشم‎پوشی قرار می‎دهم و وضعیت را در شکل کلی‎تری مورد بررسی قرار می‎دهم. اما پیش از گذر کردن ازین فیلم، باید به موضع‎گیری آن اشاره کنم تا سپس حول محور موضوع، دست به جستار بزنم. این فیلم سعی دارد از احمد شاملو، اسطوره‎زدایی کند و برای این امر، او را تریاکی دمدمی مزاجی تصویر می‎کند که راجع‎به موسیقی سنتی، حافظ و عقاید خود یاوه‎بافی می‎کند! حتی مخاطب ایده‎آل این مستند نیز پس از دیدن فیلم با کارگردان همسو نمی‎شود؛ یعنی فیلم جدا ازین‎که چرا باید احمد شاملو را مورد اسطوره‎زدایی قرار داد و این‎که آیا شاملو اصلا اسطوره است هم موفق نیست و به‎هدف خود (یعنی بی‎اعتبار ساختن چهره‎ی شاملو) نایل نمی‎آید.
یک چهره‎ی مهم شعر معاصر را چگونه می‎توانیم به موزه بفرستیم و اصلا چرا باید چنین کاری انجام دهیم؟ با آشکارسازی مراد من از موزه، چراییِ ضرورت این امر نیز آشکار خواهد شد: به موزه فرستادن شاملو، نوعی فاصله‎گیری آگاهانه از او را معنی نمی‎دهد بلکه این فرآیند بصورتی ناآگاهانه صورت می‎پذیرد آن هم توسط شاعران پیشرو. چراکه شاعران عقب‎افتاده شاید هنوز بخواهند از شاملو تبعیت کنند؛ چه می‎دانیم؟! یک چهره‎ی ادبی، ثانیه‎یی به موزه می‎رود که دیگر امکان کشف‎ناشده‎یی برای ادبیات پیشرو نداشته، تمامی پتانسیل‎های آن مورد آزمون و خطا قرار گرفته و به‎طورکلی ادبیات از آن گذر کرده باشد. احمد شاملو دو سه دهه‎یی‎ست که در چنین وضعیتی قرار گرفته اما (همسو با آنچه حسین لامعی مد نظر دارد) هنوز عده‎ای تلاش بر حفظ او در بطن حوادث ادبی امروز را دارند و تن به فروپاشی شاملو به‎مثابه‎ی یک تابو را نمی‎دهند. این عده، صرفا کسانی نیستند که چهره‎ی خوبی از او تصویر می‎کنند بلکه نقطه مقابل آنان یعنی امثال حسین لامعی نیز ناخواسته بر اسطورگی او پافشاری می‎ورزند. اسطوره شدن یک شاعر، تنها متکی‎ست به شناخت فردیت و همدلی با شخصیت بیرونی او و نه غور در متون آن شاعر. پس هرگونه سطحی‎نگری (اعطای اولویت به شناخت مولف به‎جای متن) اعم از تخریب و ستایش به اسطورگی مولف دامن می‎زند و مگر یک اسطوره نمی‎تواند منفور باشد؟ هفایستوس، پرومته را با زنجیر به کوه می‎بندد اما نمی‎توانیم بگوییم اسطوره نیست! و حسین لامعی صرفا تلاش داشته شاملو را هفایستوس بداند. دراینجا باید بپرسیم چرا چند دهه یا حتی چند قرنی طول می‎کشد تا اسطوره‎بودگی یک چهره رنگ ببازد؟ چون شخصیت او فراموش شده و صرفا از او متن برجای مانده است. اما استثناعاتی نظیر کافکا هم وجود دارند؛ به‎میزان اسطورگی کافکا، هر دهه افزوده شده است و این دلیلی ندارد جز کنجکاوی عده‎ی زیادی بر سر چگونگی زیست فردی او و منتشر شدن یادداشت‎ها، خاطرات، گفتگوهای کافکا. درنتیجه هویت او هرگز قابل فراموشی نیست و به‎همین دلیل است که جز در سطوح رادیکال ادبیات، کافکا به‎موزه‏ها سپرده نشده درحالی که تمامی امکان‏های پیشنهادی آثار او به‏اتمام رسیده است! البته تلاش بر اسطوره‏زدایی از احمد شاملو، ارتباطی به نادیده گرفتن اهمیت او در شعر معاصر نیست بلکه صرفا بازه‏ی تاثیرگذاری او را متعین می‏سازد و شعر امروز را از یوغ بندگی او به‏در می‎آورد؛ همین! به حسین لامعی و امثال او باید بگوییم که از سطحی‎نگری دست بردارید تا بتوانیم احمد شاملو را به‎مثابه‎ی یک شاعر بشناسیم و نه یک کنشگر سیاسی (فارغ از موفقیت یا عدم موفقیت او). در این‎صورت خواهیم توانست ابطال‎شدگی او را دریافته و تاثیرگذاری او بر شعر معاصر را در موزه‎ها حفظ کنیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)