مردی که نام او اعتبار بود و اعتبار ما بود، سر در خاک کشید. کیارستمی درگذشت. او که یکی از انگشت شمار فیلمسازان مطرح غیر غربی ی جهان بود، اثر انگشت خود را برای همیشه بر صفحه ی تاریخ سینمای جهان گذاشت. ۷۶ سال زندگی کرد و بیش از پنج دهه از زندگانی خود را در جهان سینما گذراند. درکارنامه ی هنری ی وی نام او بر پیشانی ی دستکم در چهل و اندی فیلم ثبت شده است. اگرچه سینمای کیارستمی سینمای گیشه و پولسازی نبود، ولی از این بخت برخودار بود که در فرا مرزهای ایران به ارزش آن ارج نهاده شود. تا کنون هیچ فیلمسار ایرانی یی نتوانسته است به اندازه ی او ستایش و تحسین فیلم سازان برجسته و منتقدان جهان فیلم و سینما را برانگیزد. در همین هفته ی گذشته بود که از او دعوت شد تا هموندی ی آکادمی گزینش فیلم های اسکار را بپذیرد. شهره گی ی جهانی ی کیارستمی را نه دستگاه آخوندهای تهران تاب می آوردند و نه آقایان رهبران مثلا پرولتاری جهان که در برونمرز یا در کار خرید و فروش و بازرگانی اند و یا چشم براه همیشگی ی مهرورزی و یاری رسانی ی پنهانی ی امپریالیسم جهانی ی مورد خشمشان برای به انجام رسانیدن برنامه ی جمهوری ی دمکراتیک خلق آقایان رفقا در ایران. در تهران تیغ سانسور و ممنوعیت بر فیلم های او کشیده می شد و در برونمرز، آقایان همیشه رهبر از هیچ ناسزایی به او دریغ نمی ورزیدند و بی شرمانه به او بهتان فرسته ی فرهنگی ی رژیم اسلامی بودن را می زدند. از نگاه عمله های رنگارنگ سانسور و
سرکوب، بزرگترین گناه گیارستمی آن بود که فیلمسازی بود غیرسیاسی. خود کیارستمی هم بارها در برابر دوربین به این گناه خستویش کرده بود.

کیارستمی با نگاه مینیمالیستی اش زنده گی ی امروز ایرانیان را با همه ی چالش هایی که در برابر آن ها است بر پرده ی نمایش می آورد. او بیشتر دنباله و تأثیر موج محدودیت هایی را که به زندگی شهری در ایران تحمیل شده است را در روستاها دنبال می کرد و از همین رو سینمای به ظاهر ساده ی او از پیچیده گی های تو در تویی برخوردار است که برای همیشه از ویژه گی های سینمای کیارستمی خواهد ماند.

فیلم “طعم گیلاس” او که در سال ۱۹۹۷ برنده ی نخل زرین جشنواره ی کَن شد، داستان مردی تنها است که به پایان راه رسیده است و می خواهد خودکشی کند. فیلم کنایه ای است به زندگی انسان ایرانی ی امروز که دردسرهای بزرگتر این جهانی ی او تازه پس از مرگش آغاز می شود و او برای گرفتار نشدن به مصیبت این جهانی پس از مرگ، نخست باید کسی را بیابد که با او همدلی کرده و او را به خاک بسپارد. ولی درست همین یافتن کسی که چهار تا بیل خاک بر مرده ی او بریزد مشکل زا می شود. در ایران به راستی کسی به کسی نیست. اگر کیارستمی را غربی ها کشف نکرده بودند، ما از او به همین اندازه ی اندک هم نمی دانستیم.

پ. مهرکوهی
۰۵/ ۰۷ -۲۰۱۶

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)