فرانس تیمرمانس
برادری
دفاعیه ای برای همبستگی
(3)

پناهنده قبل از هر چیز یک انسان است. و در این بحران پناهندگی ما طوری رفتار می کنیم که درست همین نکته مغفول می ماند. ما آنها را به چند دسته تقسیم می کنیم. می گوییم سعادت طلبان، می گوییم مهاجران، دنبال هر واژه ای می گردیم تا خودمان را راضی کنیم که به ضرورت قضیه نگاه نکنیم، آن را حس نکنیم و نگذاریم تا به نگرانی ما بیانجامد. ولی لحظه ای تآمل کنیم. این انسان کیست؟ چرا به این عمل دست زده است؟ در شرایط مشابه ما چه کار می کردیم؟ اگر این بلا بر سر ما می آمد بعنوان اعضای جامعه ما چه وظیفه ای داشتیم؟ خب می توان ملاحظه کرد که بعضی ها هم بدنبال این موج، در پی پناهجویان گریخته از جنگ ، راه می افتند تا خود را به ثروت و بهزیوی اروپا برسانند. زیرا زندگی بهتری می جویند، زیرا برای شیوه زندگی ما ارزش قائلند و می خواهند مثل ما زندگی کنند – و بعضی ها هم متآسفانه چون از ما نفرت دارند، از آزادی ما خوششان نمی آید و می خواهند ما را از صفحه روزگار محو کنند و برای آنان کاشتن بذر مرگ و تباهی وظیفه ای مقدس است.

تآمل کنیم. کمی به عقب برگردیم. در سال 1941 یک پناهنده، اریش ماریا رمارک، رمانی بنام ” نزدیکان خود را دوست بدار” منتشر کرد. داستانی راجع به انسانهایی که از آلمان گریختند زیرا زندگی شان در خطر بود، چون یهودی بودند یا مرام سیاسی دیگری داشتند. این گریختگان در سراسر اروپا همچون جانورانی که بخواهند شکارشان کنند تحت تعقیب قرار می گیرند، از وین تا پراگ، از پاریس تا زوریخ.
آنها غیرقانونی اند چون گذرنامه آلمانی ندارند و به همین خاطر نیز اجازه اقامت در هیچ کجا پیدا نمی کنند. بنابر این توسط پلیس در سراسر اروپا تحت تعقیب قرار می گیرند، به زندان انداخته می شوند، یاد می گیرند با هویت جعلی یا مدارک تقلبی زندگی کنند. گاهی اتاقکی در مسافرخانه ای تنگ و تاریک گیر می آورند یا روی نیمکتهای پارکها می خوابند. بخاطر شرایط بد و سخت بیمار می شوند.
به علت شکنجه هایی که می بینند و مصیبتها و بلاهایی که سرشان می آید زخمهای روحی عمیقی بر جانشان می نشیند. از نقاط ضعف قوانین استفاده می کنند، از اوراق هویتی مردگان و همچنین از تفاوت بین قوانین کشورها، شبانه و غیرقانونی از مرزها می گذرند، از این کشور به آن کشور می روند و قاچاقی سوار قطارها می شوند.
اینها سعادت طلبند! به معنی واقعی کلمه. به دنبال کورسویی از سعادت هستند در این حماقتی که از یک عقیده پوچگرایانه، یک ایدئولوژی نیهیلیستی، ناشی شده که همه چیز را می سوزاند و نابود می کند، انسانها را سوا می کند چون فلان هستند یا بهمان، از این قوم هستند یا از آن نژاد، از این دین هستند یا از آن مرام. آنها را مثل میکروبهای بیماری زا می دیدند که باید از جامعه ریشه کن می شدند.

اکنون ما پناهندگانی چون اریش ماریا رمارک، توماس مان ، آلبرت انیشتین و خیل گریختگان بی نام و نشان دیگر را که از جهنم نازی گریختند به دیده احترام می نگریم و با آنها همدردی می کنیم. در سالهای دهه سی هم این بحث در مورد پناهجویان درگرفته بود و اینکه آیا ما بالاخره از عهده برخواهیم آمد، آیا بین آنها سعادت طلبانی نیز خود را جا نزده اند، آیا رفتارهای جنسی متفاوت جوانان یهودی تهدیدی برای زنان و دختران ما نیست و آیا اگر ما اینها را بپذیریم هیتلر را تحریک نمی کنیم؟

*

ادامه دارد

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)