سال ۱۳۴۸ که به مشهد کوچ کردیم، من به کلاس دهم باید میرفتم. سال چهارم دبیرستان. شروع سیکل دوم. زمانی که پس از سه سال اول عمومی دبیرستان، باید رشته انتخاب میکردیم. طبیعی، ریاضی یا ادبی. عدهای هم به هنرستانهای صنعتی یا کشاورزی میرفتند که اصلاً سازوکارشان جدا از دبیرستانها بود. پسرداییام علی در «دبیرستان دانش و هنر» درس میخواند.
سال ۱۳۴۸ که به مشهد کوچ کردیم، من به کلاس دهم باید میرفتم. سال چهارم دبیرستان. شروع سیکل دوم. زمانی که پس از سه سال اول عمومی دبیرستان، باید رشته انتخاب میکردیم. طبیعی، ریاضی یا ادبی. عدهای هم به هنرستانهای صنعتی یا کشاورزی میرفتند که اصلاً سازوکارشان جدا از دبیرستانها بود. پسرداییام علی در «دبیرستان دانش و هنر» درس میخواند.
مدرسه بچهپولدارها بود و علی با اینکه مثل خانواده خود ما بچهپولدار نبود، اما دوست بچهپولدار زیاد داشت. خصوصیات ذاتیاش او را محبوب آنها کرده بود. من هم با اینکه تابستانهای گذشته را در مشهد و گلمکان گذرانده بودم، برای مدرسه رفتن در مشهد غریب بودم. دلم میخواست من هم به همان «دبیرستان دانش و هنر» بروم تا غریب نباشم، گرچه در ابتدا رؤیایی دور از دسترس به نظر میرسید. پدر که درجهدار بازنشسته ارتش بود و با بیست سال خدمت بهناچار خودش را بازنشسته کرده بود (و آن داستان دیگری است) قطعاً نمیتوانست شهریه «دانش و هنر» را که دبیرستانی به اصطلاح آن زمان «ملی» و به اصطلاح حالا غیرانتفاعی بود بدهد. میگفتند گرانترین دبیرستان ملی مشهد است و خب مرکز بچهپولدارها. با این حال به پدر اصرار کردم شانسمان را امتحان کنیم؛ برای نامنویسی برویم، شاید بتوانیم تخفیف بگیریم. رفتیم.
دبیرستان در ساختمانی نسبتاً قدیمی، ابتدای خیابان جهانبانی مشهد بود که به آن خیابان زندان میگفتند، چون در سوی دیگر خیابان، نزدیک ارگ، زندان مشهد قرار داشت. ساختمانی بود دو طبقه با نمای آجری. پس از ورودیاش که درِ چوبی کوچکی بود، محوطهای به اندازه عرض ساختمان، عمق حدود پنج متر و ارتفاع شصتهفتاد سانتیمتر حالت سکویی داشت که دوچرخههایمان را آنجا میگذاشتیم، بعدش حیاط بود وآن سویش ساختمان و پشتش هم یک حیاط کوچکتر که به عنوان زمین والیبال یا بسکتبال کوچک هم از آن استفاده میشد، به اضافه گلخانهای کوچک که فوتبالدستی در آن مستقر بود و انباری زغال سنگ و یک اتاقک متروک. اواخر شهریور ۴۸ که به آنجا رفتیم، آقای هندینژاد رییس دبیرستان رقمی به عنوان شهریه سالانه گفت که اولش ناامید شدم. فکر میکنم چهارصد یا پانصد تومان بود. در حالی که حقوق ماهیانه پدر پس از بازنشستگی زودهنگام به رقمی کمتر از چهارصد تومان رسیده بود.
پدر گفت چنین پولی ندارد. آقای هندینژاد که مرد بسیار مؤدبی است اسم چند تا دبیرستان دیگر، دولتی و ملی را گفت؛ که میتوانید به آنجا بروید و ثبتنام کنید. گفتم تازه به مشهد آمدهایم و چون پسر داییام هم اینجا درس میخواند دلم میخواهد اینجا ثبت نام کنم. نمیدانم گفتن اسم پسردایی این تأثیر را داشت یا به هر دلیل دیگری، آقای هندینژاد گفت میتواند کمی به ما تخفیف بدهد و تازه همان مبلغ را هم میتوانیم در چند قسط بدهیم. پدر گفت وضع خرابتر از این حرفهاست و بعد یادم نیست چه گفت و میمیک چهرهاش چه بود که آقای هندینژاد پرسید: خودتان بگویید چقدر میتوانید بدهید؟
پدر بیآنکه چیزی بگوید، دست توی جیبش کرد، اسکناسی در آورد و آرام و خجالتزده، با لبخندی تلخ، آن را روی میز آقای هندینژاد گذاشت. یک اسکناس پنجاه تومانی بود. آقای هندینژاد بدون هیچ حرف و اعتراض و کنایهای، بدون نگاه متعجب و ملامتباری، بیآنکه نگاهی به پدر بیندازد تا او را احیاناً شرمنده و بدهکار سخاوت و مناعتطبع و بلندنظری خود کند، اسکناس را آرام برداشت و در کشوی میزش سُراند، بعد ورقههای ثبتنام را به ما داد تا پر کنیم. باورنکردنی بود. این قدر راحت.
wHendinezhad
«دبیرستان دانش و هنر» دو رشته ریاضه و طبیعی داشت. نمرههای درسهای کارنامه سال قبل من برای رشته طبیعی بیشتر از درسهای ریاضی بود، اما دلم میخواست در رشته ریاضی ثبتنام کنم. آقای هندینژاد هم گفت که نمرههایت برای رشته طبیعی بهتر است، اما من از تصمیم خود گفتم. به قول امروزیها میخواستم دست به چالش بزرگتری بزنم. مانعی نبود. شدم دانشآموز سال چهارم رشته ریاضی دبیرستان ملی «دانش و هنر» مشهد که آن سالها برای خودش به اصطلاح موند بالایی داشت. تازه دیواربهدیوار دبیرستان دخترانه شاهدخت هم بود که البته برای یک آدم دستوپا چلفتی فایدهای هم نداشت.
آقای هندینژاد، خودش علاوه بر ریاست دبیرستان، دبیر ریاضی هم بود. دبیر جبر و مثلثات و هندسه و حساب استدلالی و ترسیمی/ رقومی. اما در سال اول ورود، او برای کلاسچهارمیها درس نمیداد. شأن و اندازهاش بالاتر بود و به کلاس پنجمیها و ششمیها درس میداد. میگفتند دبیر ریاضی درجهیک شهر است و بین سایر دبیران شهر و دانشآموزان دبیرستانهای دیگر مشهور و معتبر بود. کلاس چهارم ریاضی، سطح درسهای ریاضی و فیزیک و شیمی نسبت به کلاس سوم آن قدر متفاوت و بالا و دشوار بود که من برای اولین بار در کارنامه تحصیلی، آن سال در جبر و شیمی (که از شیمی معدنی به شیمی آلی رسیده بودیم) تجدید شدم و باید در شهریور، دوباره این دو درس را امتحان میدادم.
تابستان، دبیرستان دانش و هنر برای تجدیدیها کلاس تقویتی گذاشته بود و دبیر کلاس جبر، خود آقای هندینژاد بود. برای جبران کمبود، به این کلاسها رفتم. کلاس جبر آقای هندینژاد حیرتانگیز بود و من عاشق جبری شدم که آقای هندینژاد درس میداد همان جور که سال بعد عاشق درسهای دیگر ریاضی شدم. جوری مفهوم و رسا و ساده و شیرین درس میداد که انگار قصه میگوید.
اما خصوصیات دیگرش هم منحصربهفرد بود: هیچگاه حرف خارج از درس نمیزد. نمیخندید. شوخی نمیکرد. البته عتاب و خطاب هم نمیکرد. حتی به عنوان رییس دبیرستان، بهندرت اتفاق میافتاد مثلاً نکتهای انضباطی را به دانشآموزان یادآوری کند (این کارها را به معاونش، ناظم مدرسه، آقای شکارچیان واگذار کرده بود). خیلی کم اتفاق افتاد که به بچهها گلایه کند مثلاً چرا در زنگ تفریح گچها را به هم پرتاب میکنند و آنها را هدر میدهند. وارد که میشد و بچهها به احترامش برمیخاستند، آرام و با اشاره سر میگفت بنشینیم. مثل بعضی از معلمها به یکی از بچهها نمیگفت تخته را پاک کند. خودش با دقت و وسواس، با تختهپاککن تخته را پاک میکرد. اگر هم در زنگ تفریح بچهها چرتوپرتی روی تخته نوشته بودند، گرچه موقع پاک کردن میدید اما به روی خودش نمیآورد.
پاک کردن تخته که تمام میشد دستهایش را کمی پاک میکرد و غبار گچ را تا جایی که میشد از لباسش میتکاند، بعد چند تکه گچ رنگی – سفید و زرد و آبی و قرمز – در دست میگرفت و درس را شروع میکرد. در طول درس دادن هم که در عرض کلاس قدم میزد، تکهگچهایی که بچهها روی زمین و در گوشهوکنار کلاس ریخته بودند، سر راهش جمع میکرد. همین جوری اتفاقی نه به قصد گچ جمع کردن و صرفهجویی خسیسمآبانه.
در حین توضیح شفاهی، با بیانی گویا و شمرده و کاملاً قابل درک، موضوعها، مسألهها، قضیهها و راهحلها را که توضیح میداد، هر نکته لازم و هر مرحله از عملیات را روی تختهسیاه مینوشت. بسیار مرتب، خوشخط و ریز (البته به طوری که از انتهای کلاس هم قابل خواندن باشد) و هر تکه با منطقی ریاضیوار به یک رنگ.
طوری مینوشت که در تمام طول کلاس، همه آنچه که درس داده بود، همه مسألهها و عملیات منجر به نتیجه، تا پایان کلاس روی تخته بود و میشد به آن مراجعه کرد. آن قدر تمیز و خوشخط و مرتب که آخر کار، آدم حیفش میآمد تخته را پاک کند. جبری که تابستان آن سال آقای هندینژاد درس داد آن قدر به جانم نشست که در امتحان شهریور، نمره بیست گرفتم! و آقای هندینژاد، شد معلم محبوبم. برخلاف دافعهای که معمولاً ریاضیات برای بچهها دارد، ریاضیات هم شد درس محبوبم. بیصبرانه و با اشتیاق منتظر رسیدن نوبت به کلاسهای آقای هندینژاد بودم و از سال بعد، درسهایمان با او بیشتر هم شد. کلاسهایش را قطرهقطره سر میکشیدم.
دفترهای ریاضیاتم به احترام او و به عشق کلاسهای او شیکتر و قشنگتر و مرتبتر و تمیزتر از سایر دفترهایم بود. دفتر ترسیمی/ رقومیام را هنوز هم دارم. دفتری در قطع رحلی، با جلد سخت کرمرنگ، که لفافی از جنس پارچه هم دارد، با ورقهای بیخط نسبتاً ضخیم. از یک طرفش ترسیمی بود و از آن طرفش رقومی. در طول کلاسهایش چشم و گوش از او برنمیداشتم و در کنار آموزش معجزهوارش شیفته رفتار و گفتار و حرکتهای موقرانهاش بودم. محو آهنگ صدای یکنواختش و لحنی که حاکی از اعتمادبهنفس و دانش و آگاهی و تسلط به کارش بود.
ندیدم که با هیچ یک از بچههای کلاس رفتاری متفاوت از بقیه داشته باشد. سالهای دوم و سومی که در «دانش و هنر» بودم، آقای هندینژاد همان اندک شهریهای را هم که پدر با او توافق کرده بود قسطی گرفت و وسط سال ششم دبیرستان که پدر مُرد، پرداخت قسطهای بعدی را اصلاً به رویم نیاورد.
خرداد ۵۱ که تحصیلم در دبیرستان تمام شد، در کنکور قبول نشدم (چون بلندپروازانه، رشتههای خیلی سختی را امتحان کرده بود) اما از آنجا که یک سال دیگر برای رفتن به سربازی وقت داشتم تصمیم گرفتم این یک سال را درس بخوانم و سال بعد هم در کنکور شرکت کنم. کاری در تهران یافتم و از مشهد کوچ کردم. میخواستم در یک کلاس کنکور نامنویسی کنم که شنیدم آقای هندینژاد هم از مشهد به تهران منتقل شده؛ سهمش را در «دانش و هنر» فروخته و یکی از شرکای «گروه فرهنگی مرجان» شده؛ توی خیابان کاخ (فلسطین فعلی)، درست روبهروی خیابان دمشق.
رفتم به آنجا برای نامنویسی، و پیش از رفتن به حسابداری، سراغ آقای هندینژاد را گرفتم. آمد و پس از احوالپرسی مختصری (هر دو کمحرف و مختصر بودیم) خواهش کردم دستور بدهد تخفیفی به من بدهند. به حسابداری گفت پنجاه درصد تخفیف بدهند. و رفت. بعد که گفتند پنجاه درصد دیگرش چقدر میشود، دیدم همان قدر هم پول در جیبم ندارم. دمغ و سردرگریبان، آمدم بیرون و پیاده و مغموم سرازیر شدم به طرف سینما آسیا که فیلم تنگنا را نمایش میداد و برای دومین بار هم آن را دیدم که توی آن حال بیپولی، چقدر چسبید. البته یکیدو روز بعد رفتم و در کلاسهای مرجان نامنویسی کردم، با تخفیف… اوایل اردیبهشت ۱۳۵۲ بود.
سالها گذشت و از آقای هندینژاد بیخبر بودم اما یادش همیشه با من بود. به عنوان یک آموزگار تماموکمال و یک آقای بهتماممعنا. یک بار در مطلبی، از نوع خاطرهنگاریهای نوستالژیک، اشارهای کردم به همان روزِ مراجعه به گروه فرهنگی مرجان و تخفیف پنجاه درصدی آقای هندینژاد و پول کافی نداشتن و بیرون زدن و تماشای تنگنا. یکی از همکارانم گفت آقای هندینژاد از بستگان دور همسرش است. تقاضا کردم شماره تلفنش را به من بدهد، گفت میپرسم. مدتی طول کشید تا شماره را به من داد که آن را گم کردم و خلاصه گرفتار در چنبره زمانه، پس از یکیدو بار تماس تلفنی با آقای هندینژاد، بالاخره چند ماه پیش به خانهاش برای دیدار او رفتم؛ خانهای که خوشبختانه در همسایگیام است، با پنج دقیقه پیادهروی.
همان وقار و صلابت، همان ادب و متانت و اعتمادبهنفس و مهربانی. واقعاً متوجه نشدم در میان هزاران شاگردی که طی چند دهه آموختن داشته، آیا اصلاً مرا شناخت یا نه. مرا به یاد داشت یا نه. اما طوری رفتار کرد که انگار میشناسد و به یاد دارد. نیم ساعتی نشستم و بیشتر من حرف زدم. چند شماره مجله «فیلم» و کتابهایم را برایش بردم. چند تا عکس از او گرفتم و عکسی دونفره به یادگار.
از دیدارش که برگشتم، عکسها را برای برادرم که سیوچند سال است اینجا نیست ایمیل کردم و پرسیدم: میشناسی؟ از این جور مسابقهها با هم داریم. چند دقیقه بعد جواب داد: وقارش برایم یادآور آقای هندینژاد است. گفتم: خب خنگ خدا، این خود آقای هندینژاد است! پاسخی داد که برق از کلهام پرید و هنوز هر دوی ما حیرانیم: «من اصلاً آقای هندینژاد را ندیدهام!» (برادر، در آن سالها در دبیرستان دیگری درس میخواند). واحیرتا! پس از کجا فهمیدی؟
نوشت: «دیدن این عکسها و افتادن به یاد آقای هندینژاد اولین اتفاق از این دست در زندگیام است. من اصلاً آقای هندینژاد را ندیدهام. فقط وقار مردی که در عکس دیدم مرا به یاد او انداخت؛ وقاری که از حرفهای تو و آقا [پدر] درباره او در ذهنم نقش بسته و به یاد دارم. اینکه شهریه دبیرستان دانش و هنر گران بود و و چقدر با آقا در این زمینه همراهی کرد و پس از مرگ آقا هم در واقع با ادامه همراهیاش همه خانواده ما را یاری داد. شرحی را هم که از دیدارت با او در تهران دادی یادم هست که برای نامنویس در کلاس کنکور رفتی و آقای هندینژاد باز همان کاری را کرد که قبلا کرده بود.
هنوز هم گیجم که وقار آقای هندینژاد با همین توصیفها و خاطرهها تا کجا در ذهن من رسوب کرده که با دیدن این عکسها، این مرد تجسم وقار به نظرم رسید و مفهوم وقار مرا فقط به یاد او انداخت… دوست دارم در فرصتی بتوانم با او تلفنی حرف بزنم؛ البته اگر او علاقه داشته باشد. عجب اتفاق بزرگ و شگرفی. خوشحالم، خیلی خوشحال.»
شماره تلفن آقای هندینژاد را به برادر دادم و همان روز تماس گرفت و با او حرف زد. آن قدر پرشور که وسط حرفهایش، آقای هندینژاد دخترش را صدا زده بود و از او خواسته بود که بیاید این حرفها را ضبط کند.
چند هفته پیش، خواب دیدم به مشهد رفتهام و مثل هر سفرم به این شهر (که بسیار دیربهدیر اتفاق) میافتد حتماً سری به ساختمان دبیرستان «دانش و هنر» هم زدهام، یعنی از جلویش رد شدهام. در آخرین سفرم، سهچهار سال پیش، ساختمان هنوز سر جایش بود؛ گرچه از توی خیابان فقط در و دیوار بیرونیاش پیداست و ساختمان که آن سوی حیاط است از توی خیابان پیدا نیست. این بار، توی خواب دیدم اوضاع جور دیگری است در باز بود و داشتند ساختمان را تخریب میکردند. هنوز اوایل تخریب بود. در و پنجرهها را کنده بودند و سقف طبقه دوم هم برداشته شده بود.
مثل بچهیتیمها رفتم از توی خاکوخل، طول حیاط را طی کردم، وارد بنای نیمهویران شدم و به طبقه بالا رفتم. توی هر اتاقش که میشد رفتم، تختهسیاهها را دیدم که رویشان هنوز چیزهایی مانده بود و گچهای رنگی لابهلای زبالهها و نخالههای حاصل از تخریب ساختمان مثل جواهر میدرخشیدند. همه جا صدای آقای هندینژاد میآمد که مثل همان سالها ریاضی درس میداد و جرعهجرعه مینوشیدم و تحسینش میکردم.
نگاهش در نگاهم افتاد، این بار لبخندی زد و گفت: بفرما بنشین! اما من رفتم لبه ساختمان به سمت حیاط خلوت، تا نگاهی به زمین محقر و آجرفرش والیبال و بسکتبال بیندازم که پر از گچ و سنگ و آجر بود و آن گلخانهای را دیدم که در آن فوتبالدستی مستقر بود و به یاد دوست و همکلاسیام قدی [قدرتالله] افتادم که در آن دو سال آخر چه آتشی در آنجا سوزاند و منِ محافظهکارِ سربهزیر را هم قاطی آتشبازیهایش کشاند و آن قدر کارهای بامزه میکرد که فقط یک بار همو بود که باعث شد لبخندی به لبهای آقای هندینژاد بنشیند اما سعی کرد خودش را کنترل کند.
…و صدای آقای هندینژاد میآید، از کلاس بغلی و از آن یکی کلاس، و آن کلاس دیگر. از همین نزدیکی. از دو کوچه بالاتر. و سایهاش از دو کوچه بالاتر همیشه بر سرم. دوستتان دارم آقای مرتضی هندینژاد، آقای ریاضیات، آقای وقار.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.