از زباله در طبیعت تا خیانت در خانه؛ مارکسیسم و امکان بازسازی اخلاق اجتماعی

 

چندی پیش در مقاله‌ای با عنوان «فروپاشی اخلاقی در جامعه؛ از زباله در طبیعت تا خیانت در خانه» تلاش کردم از مجموعه‌ای از رفتارهای ظاهراً پراکنده در جامعه تصویری از یک مسئله واحد ترسیم کنم: زباله‌ای که در طبیعت رها می‌شود، بی‌‌تفاوتی نسبت به رنج دیگری، دروغ و ریا در محیط کار، رشوه، قانون‌گریزی، خیانت در روابط شخصی و بی‌اعتمادی عمومی، اگرچه در ظاهر پدیده‌هایی متفاوت‌اند، همگی نشانه‌های یک فرسایش مشترک‌اند؛ فرسایش اخلاق اجتماعی.

اما اگر اخلاق اجتماعی در حال فروپاشی است، پرسش اصلی این نیست که چرا مردم «بد»شده‌اند. چنین توضیحی بیش از آنکه گرهی باز کند، مسئله را به سطحی فردی تقلیل می‌دهد. پرسش بنیادی‌تر این است: چه نوع نظم اجتماعی انسان‌هایی تولید می‌کند که در آن بی‌تفاوتی، قانون‌گریزی، رقابت و خیانت به رفتارهایی عقلانی، عادی و گاه حتی ناگزیر تبدیل می‌شوند؟ طرح این پرسش ما را ناگزیر از حوزه اخلاق فردی به قلمرو اقتصاد سیاسی پرتاب می‌کند.

مسئله اخلاق در عصر ما را نمی‌توان بدون فهم نئولیبرالیسم، فردگرایی رقابتی، کالایی‌شدن روابط اجتماعی و ظهور پلتفرم‌های دیجیتال درک کرد. در این جهان، فرد بیش از همیشه آزاد به نظر می‌رسد، اما در عمل زیر فشار خردکننده‌ای قرار دارد تا مدام خود را مدیریت کند، بفروشد، ارتقا دهد، به نمایش بگذارد و از دیگران پیشی بگیرد. در گذشته، اخلاق اجتماعی از دل شبکه‌ای از ارزش‌ها و نهادها عبور می‌کرد؛ از خانواده و محله گرفته تا دین، سنت، مدرسه و تشکل‌های کارگری. این نهادها البته بی‌عیب و عادلانه نبودند و بسیاری‌‌شان خود حامل روابط سلطه بودند، با این حال فرد را درون بافتاری از معنا و مسئولیت زنده نگه می‌داشتند.

این به معنای بازگشت نوستالژیک به گذشته نیست. همان خانواده، دین، سنت و مدرسه‌ای که می‌توانستند احساس تعلق و مسئولیت ایجاد کنند، در بسیاری از موارد خود حامل تبعیض و اقتدار بودند. مسئله این است که با تضعیف پیوندهای اجتماعی، چه چیزی جای آنها را گرفته است. امروز بخشی از این خلأ را سازوکارهای بازار و پلتفرم‌های دیجیتال پر کرده‌اند؛ سازوکارهایی که نه بر پایه تعلق و مسئولیت، بلکه بر پایه رقابت، مصرف، دیده‌شدن و مبادله عمل می‌کنند.

آیا الگوریتم‌ها نقش دین یا سنت‌های قدیم را بازی می‌کنند؟ به معنای دقیق کلمه خیر، اما از منظر جامعه‌شناختی برخی از کارکردهای آنها را در شکل‌دهی به توجه، پاداش، طرد و هنجارسازی بر عهده گرفته‌اند. شبکه اجتماعی معبد نیست و الگوریتم هم کتاب مقدس ندارد، اما هر دو، البته به شیوه‌ای کاملاً متفاوت، می‌توانند معماری توجه انسان را شکل دهند. در فضای شبکه‌های اجتماعی، رفتار فرد گاه نه بر اساس حقیقت یا مسئولیت، بلکه بر مبنای دیده‌شدن و واکنش گرفتن تنظیم می‌شود؛ پدیده‌ای که می‌توان آن را «اخلاق نمایشی» نامید.

ریشه‌های مادی اخلاق

از همین‌جا باید بحث اخلاق را از نو بنیاد گذاشت. اخلاق را نمی‌توان صرفاً مجموعه‌ای از احکام انتزاعی مثل «دروغ نگو» یا «به دیگری آسیب نزن» دانست. اینها عناصر اخلاق‌اند، اما خودِ اخلاق نیستند. اخلاق در اساس، شکلِ رابطه انسان‌ها با یکدیگر، با جامعه و با جهان پیرامون است. وقتی اعتماد رخت برمی‌بندد، وقتی دیگری صرفاً رقیب پنداشته می‌شود، وقتی دروغ پاداش می‌گیرد و صداقت هزینه دارد، بحران اخلاقی به بحران پیوندهای اجتماعی تبدیل می‌شود.

مارکس رساله‌ای مستقل درباره اخلاق ننوشته است، اما اندیشه او نقطه ثقل نقد اخلاقیِ سرمایه‌داری است. مارکس به جای آغاز کردن از یک «انسان انتزاعی»، از انسان زنده و روابط مادی زندگی او شروع می‌کند؛ انسانی که کار می‌کند، تولید می‌کند، رنج می‌کشد و در ساختارهای مشخصی نفس می‌کشد. انگلس در آنتی‌دورینگ به روشنی با تصور اخلاق ابدی و فراتاریخی مخالفت می‌کند. معیارهای اخلاقی تغییر می‌کنند و با تضادهای طبقاتی پیوند دارند.

اما تاریخی‌بودن اخلاق به معنای نسبی‌گرایی مطلق نیست. مارکسیسم امکان داوری را از دل بررسی روابط اجتماعی واقعی بیرون می‌کشد: هنگامی که ساختاری انسانی را وادار به فروش نیروی کارش می‌کند، زنی را زیر بار کار بازتولیدی بدون دستمزد می‌گذارد یا کودکی را از آموزش محروم می‌سازد، با چیزی فراتر از یک «انتخاب فردی» طرفیم؛ پشت این پدیده‌ها ساختارهای قدرتی خوابیده‌اند که امکان زیست انسانی را محدود می‌کنند.

در تحلیل مارکس، سرمایه‌‌داری روابط انسانی را کالایی می‌کند. وقتی بازار به منطق مسلط جامعه تبدیل می‌شود، انسان‌ها یکدیگر را بر مبنای سود و زیان ارزیابی می‌کنند و به تدریج خودِ فرد نیز به کالایی در بازار کار تبدیل می‌شود. نئولیبرالیسم این عقلانیت را به عمق جان جامعه تزریق می‌کند؛ رقابت به اصل سازمان‌دهنده زندگی تبدیل می‌شود و شکست به جای آنکه ریشه‌ای ساختاری داشته باشد، گناه شخصی فرد تلقی می‌گردد. در این فضا، پرسش سنتیِ «چگونه با هم زندگی کنیم؟» جای خود را به پرسش فرساینده‌ی «چگونه در این رقابت بقا یابم؟» می‌دهد.

این تغییر فقط در محل کار اتفاق نمی‌افتد. فرد باید خود را در بازار کار عرضه کند، مهارت‌هایش را دائماً به‌روز کند، شبکه ارتباطی بسازد و حتی تصویر خودش را مدیریت کند. در چنین شرایطی دیگران نیز می‌توانند نه به عنوان انسان‌هایی با نیازها و سرنوشت مشترک، بلکه به عنوان رقیب، مشتری، مخاطب یا وسیله‌ای برای پیشرفت دیده شوند.

از «امر مشترک» تا اتمیزه‌شدن جامعه

از اینجا مفهوم «امر مشترک» اهمیت پیدا می‌کند. طبیعت، شهر، فضای عمومی، قانون و اعتماد همگی بخشی از شرایط مشترک زندگی‌اند. وقتی جامعه به مجمع‌الجزایری از افراد تنها تبدیل می‌شود که هر یک فقط به نجات خویش می‌اندیشند، دیگر دلیلی برای پاسداشت این امور باقی نمی‌ماند. چرا باید از جنگل مراقبت کنم وقتی تصور می‌کنم دیگران چنین کاری نمی‌کنند؟ چرا باید قانون را رعایت کنم وقتی احساس می‌کنم کسانی که آن را دور می‌زنند بیشتر سود می‌برند؟ چرا باید به دیگری اعتماد کنم وقتی انتظار دارم او در نخستین فرصت منافع خودش را بر رابطه ترجیح دهد؟

در چنین شرایطی، چیزی شبیه «جنگ همه علیه همه» می‌تواند در شکل روزمره و مدرن خود ظاهر شود؛ نه الزاماً به شکل خشونت آشکار، بلکه در قالب رقابت دائمی، بی‌اعتمادی، فرصت‌طلبی و عقب‌نشینی از مسئولیت عمومی.

بازگردیم به همان مثال‌های روزمره؛ چرا کسی که می‌داند ریختن زباله در طبیعت خطاست، باز هم این کار را می‌کند؟ چرا دروغ، رشوه و خیانت عادی می‌شود؟ پاسخ را نمی‌توان در یک علت واحد پیدا کرد. تربیت فردی، فرهنگ، ساختار اقتصادی، کیفیت نهادهای اجتماعی، تجربه مردم از قانون و عدالت و شرایط مادی زندگی همگی در این رفتارها دخالت دارند.

رها کردن زباله در جنگل و خیانت در روابط شخصی، البته پدیده‌هایی یکسان نیستند. نمی‌توان آنها را از نظر اخلاقی یا اجتماعی هم‌ارز دانست. اما هر دو می‌توانند در بستری از تضعیف پیوند میان «من» و «دیگری» تشدید شوند؛ بستری که در آن مسئولیت نسبت به امر مشترک و نسبت به دیگری به تدریج جای خود را به منفعت فوری فردی می‌دهد.

البته این تحلیل به معنای سلب مسئولیت اخلاقی از فرد نیست. انسان در قبال اعمال خود مسئول است، اما تقلیل دادن همه‌چیز به «بی‌اخلاقی ذاتی افراد»، چشم بستن بر بستر مادی و اجتماعی است. توضیح دادن شرایطی که یک رفتار را تقویت می‌کنند با توجیه کردن آن رفتار یکی نیست. خیانت، دروغ، رشوه یا بی‌تفاوتی با ارجاع به ساختار اجتماعی خودبه‌خود قابل توجیه نمی‌شوند.

اما اگر سازوکارهای اقتصادی و اجتماعی دائماً رفتارهای ضدهمبستگی را پاداش دهند، موعظه اخلاقی راه به جایی نخواهد برد. اخلاق اجتماعی به زیرساخت نیاز دارد؛ به نهادهای مدنی مستقل، اتحادیه‌ها، فضاهای عمومی واقعی و تجربه‌ی زیسته‌ی همکاری و همبستگی. انسان زمانی به دیگری اعتماد می‌کند که بارها در عمل دیده باشد اعتماد فقط یک هزینه یک‌طرفه نیست.

بحران بازتولید اجتماعی و اخلاق مراقبت

اخلاق اجتماعی فقط در خیابان و محیط کار ساخته نمی‌شود. بخش بزرگی از آن در زندگی روزمره و در فرایند بازتولید زندگی شکل می‌گیرد؛ در مراقبت از کودکان، سالمندان و بیماران، در تهیه غذا، نظافت خانه و کاری که برای ادامه زندگی روزمره لازم است اما اغلب دیده نمی‌شود. نظریه بازتولید اجتماعی در سنت مارکسیستی نشان داده است که سرمایه‌داری فقط در کارخانه و محل کار بازتولید نمی‌شود. نیروی کاری که روز بعد دوباره وارد بازار می‌شود، باید پیش از آن تغذیه، مراقبت و از نظر جسمی و اجتماعی بازسازی شده باشد. بخش بزرگی از این کار تاریخی بر دوش زنان قرار گرفته و اغلب بدون دستمزد انجام شده است.

در شرایط نئولیبرالی، از یک طرف زنان بیش از گذشته وارد بازار کار شده‌اند و از طرف دیگر مسئولیت‌های مراقبتی همچنان تا حد زیادی به خانواده واگذار شده است. نتیجه می‌تواند ترکیبی از کار مزدی، کار خانگی و کار عاطفی باشد؛ همان چیزی که از آن به عنوان «دو شیفت کاری» یا فشار مضاعف یاد می‌شود. هم‌زمان، بخشی از خدمات مراقبتی نیز کالایی شده و هزینه آن به خانواده منتقل شده است. بنابراین اخلاق مراقبت فقط مسئله‌ای فرهنگی نیست. نمی‌توان از انسان‌ها انتظار داشت نسبت به دیگری مسئول باشند، اما شرایط زندگی آنها را دائماً در رقابت بر سر زمان، درآمد، مسکن، امنیت و آینده قرار دهد. اخلاق مراقبت نیازمند زیرساخت اجتماعی است.

این مسئله حتی به روابط خصوصی هم مربوط می‌شود. وقتی رابطه انسانی در جهانی شکل می‌گیرد که مصرف، انتخاب دائمی و امکان جایگزینی را به ارزش تبدیل کرده است، رابطه نیز ممکن است بیش از پیش تحت تأثیر همین منطق قرار گیرد. این به معنای آن نیست که خیانت را می‌توان مستقیماً از نئولیبرالیسم نتیجه گرفت. چنین رابطه‌ای ساده‌انگارانه خواهد بود. بحث بر سر این است که شرایط اجتماعی بر تصور ما از رابطه، تعهد، آزادی و دیگری اثر می‌گذارند.

اقتصاد توجه و اخلاق نمایشی

از سوی دیگر، شبکه‌های اجتماعی این وضعیت را پیچیده‌تر کرده‌اند. در اقتصاد توجه، آنچه کمیاب است فقط اطلاعات نیست؛ توجه انسان است. لایک، دنبال‌کننده، بازدید و بازنشر می‌توانند به شکل تازه‌ای از ارزش اجتماعی تبدیل شوند. در نتیجه، رفتاری که واکنش بیشتری ایجاد می‌کند ممکن است از رفتاری که مسئولانه‌تر یا حقیقت‌مندتر است، بیشتر دیده شود. اینجاست که «اخلاق نمایشی» اهمیت پیدا می‌کند. خشم، تحقیر، افشاگری و دو قطبی‌سازی معمولاً ظرفیت بیشتری برای جلب توجه دارند تا گفت‌وگوی آرام و پیچیده. مسئله فقط دروغ گفتن نیست؛ حتی حقیقت هم می‌تواند به ابزاری برای نمایش خود تبدیل شود.

الگوریتم‌ها البته نه آگاه‌اند و نه صاحب اراده مستقل. آنها بخشی از زیرساخت تجاری پلتفرم‌ها هستند. اما می‌توانند در تعیین اینکه چه چیزی بیشتر دیده شود و چه رفتاری پاداش بگیرد نقش داشته باشند. قدرت جدید فقط این نیست که به انسان بگوید چه فکر کند؛ بلکه این است که تا حدی تعیین کند چه چیزی را ببیند و درباره چه چیزی فکر کند.

این وضعیت برای چپ نیز یک مسئله واقعی است. چپ نمی‌تواند ادعا کند چون با نئولیبرالیسم مخالف است، از منطق فرهنگ اینفلوئنسری، خودبرندسازی و نمایشی‌‌شدن سیاست مصون مانده است. فعال سیاسی هم می‌تواند وارد رقابت برای دیده‌شدن شود و به تدریج همان منطق توجه و شهرت را بازتولید کند.

از زباله در طبیعت تا خیانت در خانه

بازگردیم به همان مثال‌های روزمره؛ چرا کسی که می‌داند ریختن زباله در طبیعت خطاست، باز هم این کار را می‌کند؟ چرا دروغ، رشوه و خیانت عادی می‌شود؟ پاسخ را نمی‌توان در یک علت واحد پیدا کرد. تربیت فردی، فرهنگ، ساختار اقتصادی، کیفیت نهادهای اجتماعی، تجربه مردم از قانون و عدالت و شرایط مادی زندگی همگی در این رفتارها دخالت دارند.

رها کردن زباله در جنگل و خیانت در روابط شخصی، البته پدیده‌هایی یکسان نیستند. نمی‌توان آنها را از نظر اخلاقی یا اجتماعی هم‌ارز دانست. اما هر دو می‌توانند در بستری از تضعیف پیوند میان «من» و «دیگری» تشدید شوند؛ بستری که در آن مسئولیت نسبت به امر مشترک و نسبت به دیگری به تدریج جای خود را به منفعت فوری فردی می‌دهد.

البته این تحلیل به معنای سلب مسئولیت اخلاقی از فرد نیست. انسان در قبال اعمال خود مسئول است، اما تقلیل دادن همه‌چیز به «بی‌اخلاقی ذاتی افراد»، چشم بستن بر بستر مادی و اجتماعی است. توضیح دادن شرایطی که یک رفتار را تقویت می‌کنند با توجیه کردن آن رفتار یکی نیست. خیانت، دروغ، رشوه یا بی‌تفاوتی با ارجاع به ساختار اجتماعی خودبه‌خود قابل توجیه نمی‌شوند.

گرامشی و مبارزه با «عقل سلیم» رقابتی

گرامشی به درستی نشان داد که هژمونی زمانی پایدارتر می‌شود که ارزش‌های نظم موجود به شکل «عقل سلیم» درونی شوند؛ یعنی دیگر نه به عنوان یک ایدئولوژی، بلکه به عنوان واقعیتی بدیهی تجربه شوند. مفاهیمی چون «هرکس باید گلیم خود را از آب بیرون بکشد»، «به هیچ‌کس نمی‌توان اعتماد کرد»، «اگر خودت زرنگ نباشی سرت کلاه می‌رود» یا «هرکس شکست خورده خودش مقصر است» در چنین شرایطی فقط جمله‌هایی معمولی نیستند. آنها تصویری از جامعه می‌سازند که در آن دیگری پیش از آنکه شریک زندگی اجتماعی باشد، رقیب یا تهدید است.

اخلاق رهایی‌بخش و تجربه تاریخی چپ

اگر چپ بخواهد دوباره به نیرویی اجتماعی تبدیل شود، پیش از هر چیز باید اخلاق رهایی‌بخش را در روابط درونی خود بازتولید کند؛ در جنبشی که اختلاف‌نظر در آن خیانت تلقی نشود، در سازمانی که انسان ابزار هدف‌های سیاسی بزرگ‌تر نشود، و در فرهنگی که کرامت انسان را مقدم بر هر ایدئولوژی یا عددی در شبکه‌های اجتماعی بداند. تجربه تلخ قرن بیستم به ما آموخت که جامعه‌ای که به نام جمع، فرد را بلعید یا به نام حقیقت، حق نقد را سرکوب کرد، رهایی‌بخش نبود. اخلاق مارکسیستی معاصر باید بتواند میان آزادی فردی و همبستگی اجتماعی پیوندی دیالکتیکی برقرار سازد؛ نه آزادی را به فردگرایی بازار تقلیل دهد و نه جمع را بهانه‌ای برای حذف فرد کند.

اما این اخلاق نمی‌تواند فقط مجموعه‌ای از توصیه‌ها باشد. اگر در یک سازمان از برابری حرف بزنیم و مناسبات درونی آن بر سلسله‌مراتب و اطاعت بنا شده باشد، آن برابری چیزی بیش از شعار نخواهد بود. اگر از آزادی سخن بگوییم اما اختلاف‌نظر را خیانت بدانیم، آزادی در همان نقطه متوقف شده است. اخلاق رهایی‌بخش باید در خودِ رابطه‌ها تجربه شود.

اخلاق بدون زیرساخت اجتماعی ساخته نمی‌شود

از اینجا مسئله به ساختن فضاهایی بازمی‌گردد که در آنها شکل دیگری از رابطه اجتماعی امکان پیدا کند؛ چیزی که می‌توان آن را «جزایر مقاومت و مراقبت جمعی» نامید. اتحادیه‌ها، تعاونی‌ها، صندوق‌های همیاری، مراکز محلی، شبکه‌های کمک متقابل، فضاهای فرهنگی مستقل و سازمان‌هایی که در آنها مشارکت و تصمیم‌گیری جمعی واقعاً تجربه می‌شود، فقط ابزارهایی برای مقابله با فقر یا فشار اقتصادی نیستند. اهمیت آنها در این است که می‌توانند شکل دیگری از زندگی اجتماعی را در مقیاسی محدودتر تجربه کنند؛ جایی که دیگری فقط رقیب، مشتری، مخاطب یا وسیله‌ای برای رسیدن به هدف نباشد. همبستگی زمانی از شعار فاصله می‌گیرد که انسان آن را در زندگی روزمره لمس کند.

بحران امروز اخلاق اجتماعی، بحران دستور و موعظه نیست؛ بحران شکل روابط اجتماعی است. اخلاق زمانی به جامعه بازمی‌گردد که انسان بار دیگر احساس کند چیزی فراتر از منافع فردی‌اش دارد؛ هنگامی که طبیعت، همسایه، شهر و آینده‌ی فرزندانش نه به عنوان ابزار یا رقیب، بلکه به عنوان پاره‌ای از زندگی خودش تجربه شوند.

وظیفه اساسی سیاست رهایی‌بخش در عصر حاضر، نه موعظه کردنِ مردم، بلکه مشارکت در ساختن جامعه‌ای است که در آن انسانیت، همبستگی و مسئولیت در قبال دیگری، نه یک انتخاب پرهزینه، بلکه شکل عادی و بدیهی زیستن باشد.

اخلاق، شکل انسانی رابطه اجتماعی است. بنابراین بازسازی اخلاق اجتماعی جدا از بازسازی خودِ رابطه اجتماعی نیست. اگر جامعه همچنان انسان‌ها را به افراد منزوی و رقیب تبدیل کند، نمی‌توان با چند دستور اخلاقی این روند را معکوس کرد. مسئله در نهایت این است که چگونه می‌توان مناسباتی ساخت که در آنها انسان دوباره دیگری را نه مانعی در مسیر زندگی خود، بلکه بخشی از همان زندگی ببیند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)