کشتار دیماه ۱۴۰۴، جنگ و حذف رهبر جمهوری اسلامی، سه رویداد بسیار بزرگی در یک سال گذشته بوده اند که هر یک بهتنهایی نیز میتوانستند نقطه عطفی در وضعیت سیاسی ایران باشند. بنابراین طبیعی است که کنار هم قرار گرفتن و همزمانی تقریبی این سه رویداد، جامعه ایران، حاکمیت و جریانات مدعی اپوزیسیون و یا آلترناتیو را به گونه ای در برابر شرایط جدیدی قرار داده اند که دیگر مانند رویدادهای پیشین حتی اعتراضات ۱۴۰۱، نمیتوان به آسانی از کنار آن گذشت، یا آن را ادامه وضعیت گذشته دانست و بر این مبنا، تزها و فرضیات پیشین را تکرار کرد و به دنبال آن راه حلها و راهبردهای تکراری و تجربه شده را مجددا مطرح نمود.
جامعهای که هزینه بسیار سنگین اعتراضات دی ماه را تجربه کرده و موج اعدامهای بیشمار نیز این هزینه را هر روز سنگین تر می کند، کشوری که درگیر یک جنگ با دو قدرت جهانی و منطقه ای شده و سایه آن نیز همچنان گسترده است، حکومتی که رهبر و بسیاری از فرماندهان و مسئولان درجه یک خود را از دست داده است و اپوزیسیونی که مواضعش در رابطه با این رویدادها، به ویژه جنگ و بحران های بسیار عمیق اقتصادی و معیشتی، به محک آزمایش گذاشته شده است، دیگر دقیقاً در همان موقعیت پیشین قرار ندارند.
به همین سبب معتقدم که پس از این رویدادهای بزرگ، جامعه ایران، حاکمیت جمهوری اسلامی و اپوزیسیون وارد دوره ای از پوست اندازی و گذار شده اند. اینکه سرانجام این دوره گذار برای جمهوری اسلامی چیست مورد توجه مستقیم این یادداشت نمی باشد، به ویژه که جنگ قدرت در درون حکومت هنوز به مرحله ای نرسیده است که بتوان آینده آنرا پیش بینی کند و رهبری مانند علی خامنه ای نیز وجود ندارد که فصل الخطاب باشد.
اما مورد توجه این یادداشت اپوزیسیون جمهوری اسلامی است و از این پرسش آغاز می کند که آیا نیروهای مخالف حکومت نیز اهمیت این دوران گذار را درک کرده اند و به همین علت، به ضرورت بازنگری در مفاهیم، تزهای سیاسی، ادبیات سیاسی و اهداف و راهبردهای خود رسیده اند؟ و به طور کلی، آیا میتوان با همان تعاریف سنتی از اپوزیسیون، همان تصورات قدیمی از آلترناتیو و همان شیوههای سیاست ورزی گذشته، با شرایطی روبهرو شد که خود دستخوش تغییرات اساسی شده و همچنان در حال گذار است؟
به باور من این سه تحول، صرفنظر از اینکه فرجام سیاسی آنها چه خواهد بود، ضرورت چنین بازنگریای را پیش روی ما قرار دادهاند. در همین رابطه، مهمترین و مبنایی ترین مفهومی که به نظر من باید در درجه نخست مورد بازنگری قرار گیرد مفهوم «اپوزیسیون» است، البته این بازنگری نباید فقط به مفهوم اپوزیسیون محدود بماند؛ و بهتر است به پرسشهای دیگر از جمله در رابطه با معنای آلترناتیو، اهداف سیاسی و مسئولیت نیروهای مدعی نمایندگی جامعه نیز برسد.
اپوزیسیون؛ موقعیت مخالفت یا هدف سرنگونی؟
در ادبیات سیاسی رایج ایران، وقتی از اپوزیسیون سخن میگوییم، معمولاً ذهنمان به سمت نیروهایی میرود که خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی هستند؛ از مجاهدین خلق تا سلطنت طلبان و دیگر جریانهایی که تغییر حکومت را هدف اصلی خود قرار دادهاند. گویی اپوزیسیون بودن و سرنگونی طلب بودن دو مفهوم مترادفاند. اما این برداشت تا چه اندازه دقیق است؟
اپوزیسیون، در ادبیات و معنای عمومی سیاسی، پیش از آنکه یک هدف باشد، موقعیت و نوع رابطه یک نیروی سیاسی را در برابر قدرت مستقر نشان می دهد. نیرویی ممکن است با سیاستهای دولت مخالف باشد، خواهان اصلاحات ساختاری شود یا راهبرد گذار مسالمت آمیز از نظام سیاسی را دنبال کند و یا پیگیر امر سرنگونی انقلابی باشد، در تمامی این حالات نیروی مزبور به عنوان یک اپوزیسیون تعریف می شود. در واقع در اینجا آنچه این نیروها را در معنای گسترده در موقعیت اپوزیسیون قرار میدهد، نوع رابطه آن با قدرت حاکم است، نه لزوماً هدف نهایی یا روش مبارزهشان.
البته در نظامهای استبدادی که امکان رقابت آزاد، فعالیت مستقل احزاب و گردش قدرت محدود یا مسدود است، مخالفت سیاسی معمولا و به سرعت به مخالفت با کلیت ساختار قدرت تبدیل شود، و یا اینکه قدرت حاکم برای سرکوب و حذف آسانتر مخالفین خود هر انتقاد و مخالفتی را ضدیت با کلیت ساختار سیاسی معرفی می کند. طبیعی است که در چنین شرایطی، سرنگونیطلبی ممکن است نتیجه تجربه انسداد سیاسی باشد. اما با این حال این توضیح تمام مسئله را روشن نمیکند و کافی نیست.
واقعیت این است که در فرهنگ سیاسی ما، اپوزیسیون معمولا با سرنگونی تعریف می شده است و تصور از سیاست اغلب به رقابت برای تصرف مرکز قدرت تقلیل مییافته است؟ برای مثال در فرهنگ عامه ما ایرانیان، زمانی که از واژه اپوزیسیون استفاده می کنیم، معمولا منظورمان جریانات سرنگونی طلب و برانداز هستند. پیش از انقلاب اسلامی و دوران پهلوی اگرچه واژه اپوزیسیون کمابیش ناشناخته بود و مورد استفاده قرار نمی گرفت اما زمانی که از مبارزین صحبت می شد، ذهن سریعا سراغ نمونه هایی مانند نیروهای چریکی و مسلح می رفت که در پی سرنگونی انقلابی حکومت شاه بودند.
به عبارت دیگر، در فرهنگ سیاسی ما، به ویژه از دهه های ۴۰ و ۵۰ خورشیدی، سیاست عمدتاً با سقوط حکومت، پیروزی یک رهبر یا جایگزینی یک نیروی سیاسی با نیرویی دیگر تعریف میشده است؛ و در این تعریف و انتظار از سیاست، کمتر به مسئله ساختن نهادهای مستقل و ایجاد سازوکارهای مهار قدرت توجه می شده است. بنابراین، بازنگری در مفهوم اپوزیسیون فقط اصلاح یک واژه نیست؛ مستلزم بازاندیشی در خود مفهوم سیاست و رابطه آن با قدرت است.
بنابراین اگر اپوزیسیون را موقعیتی در برابر قدرت مستقر و جامعه بدانیم و مسئولیت آن را صرفا در سرنگونی خلاصه نکنیم، آنگاه این پرسش مطرح میشود که چنین موقعیتی چه مسئولیتی در برابر جامعه ایجاد میکند؟ آیا کافی است یک نیروی سیاسی با حکومت مخالف باشد و وعده دهد که پس از تغییر آن، آزادی و دموکراسی برقرار خواهد شد و برای تحقق این وعدها صرفا روی قدرت نیروهای سازمان یافته و تشکیلاتی خود یا بر حمایت قدرتهای دیگر حساب باز کند و از توده های مردم انتظار داشته باشد که فقط در مراحل پایانی و نهایی سرنگونی به خیابان بیایند؟ همانطور که در تجربه مجاهدین و سلطنت طلبان به رهبری رضا پهلوی شاهد بودیم؟ یا یک نیروی اپوزیسیون باید بتواند در برابر مسائل و بحرانهای جاری نیز موضعی روشن، قابل ارزیابی و پاسخگو داشته باشد و رابطه ای زنده و مسئولانه و راهگشا با جامعه داشته باشد.
جنگ جاری نمونه روشنی از این مسئله است. در شرایط جنگی، مسئله فقط آینده حکومت نیست؛ جان انسانها، امنیت جامعه، استقلال سیاسی و تمامیت سرزمینی نیز در میان است. نیرویی که مدعی نقشآفرینی سیاسی است، نمیتواند موضعی صریح و شفاف در رابطه با جنگ نداشته باشد و یا موضعی میانه و سکوت اختیار کند. باید روشن کند که جنگ را چگونه ارزیابی میکند، چه نسبتی میان مخالفت با حکومت و دفاع از منافع جامعه برقرار میسازد و برای کاهش خطر گسترش جنگ و حفاظت از مردم چه موضعی اختیار می کند.
البته مسئولیت سیاسی به معنای داشتن راهحل قطعی برای همه بحرانها نیست. هیچ نیرویی نمیتواند صرفاً با اعلام موضع، خود را قادر به حل یک جنگ یا پایان دادن به یک بحران نشان دهد. اما میتوان از آن انتظار داشت که مواضعش را روشن کند، پیامدهای احتمالی انتخابهایش را توضیح دهد و در برابر جامعه پاسخگو باشد.
البته این نوع از مسئولیت به جنگ محدود نمیشود. در برابر سرکوب و اعدام، بحران اقتصادی، فروپاشی خدمات عمومی، نقض حقوق شهروندان و دیگر مسائل حیاتی نیز همین پرسش مطرح است: آیا اپوزیسیون فقط خود را نیرویی برای روز سرنگونی میداند یا همین امروز نیز بخشی از مسئولیت سیاسی در برابر جامعه را میپذیرد راه حلی حتی برای کاهش آلام مردم ارائه می دهد و برای آن سازماندهی می کند؟ در واقع در رابطه با چنین مشکلات بسیار طاقت فرسایی حتی راه اندازی کارزار نیز کافی نیست، اقدامات عملی دیگری برای کاهش مشکلات مردم نیز می بایست در دستور کار نیرویی که مدعی اپوزیسیون و یا آلترناتیو است قرار گیرد.
از این منظر، سیاست ورزی صرفاً رقابت برای تصرف قدرت در آینده نیست. سیاست، فرایندی مستمر برای ایجاد ظرفیت اجتماعی، سازمانیابی مستقل، دفاع از حقوق شهروندان و شکل دادن به مناسباتی است که در آن قدرت بتواند به چالش کشیده و مهار شود.
سه تحول و ضرورت گذار راهبردی اپوزیسیون
اکنون میتوان به سه تحول آغاز بحث بازگشت. کشتار دیماه، جنگ و حذف رهبر جمهوری اسلامی، هر یک مسئلهای متفاوت را برجسته کردهاند: نسبت میان جامعه و سرکوب، نسبت میان مخالفت با حکومت و منافع ملی، و نسبت میان رهبر و ساختار قدرت.
کشتار دیماه این پرسش را پیش میکشد که چگونه میتوان خشم و اعتراض اجتماعی را به ظرفیت پایدار سازمانیابی و تغییر سیاسی تبدیل کرد. جنگ نشان میدهد که مخالفت با حکومت، بدون موضع روشن درباره امنیت و سرنوشت جامعه، نمیتواند تمام مسئولیت یک نیروی سیاسی را توضیح دهد. حذف رهبر نیز ضرورت بازنگری در تصورهایی را مطرح میکند که تغییر سیاسی را عمدتاً به رفتن یک فرد یا فروپاشی رأس قدرت وابسته میدانند.
تجربه ماههای اخیر نشان دادند که هیچیک از این تحولات به تنهایی نتیجه نهایی سیاست را تعیین نمیکند. حذف علی خامنه ای و سران رده اول حکومت نیز نشان داد که این حذف به معنای فروپاشی ساختار حکومت نیست؛ جنگ و ضربات بسیار سهمگین به حکومت نیز نشان دادند که این عامل نیز به تغییر نظام سیاسی منجر نمیشود؛ و همچنین، خشم ناشی از سرکوب و بحرانهای عمیق اقتصادی و معیشتی نیز خودبهخود به سازمانیابی و ایجاد یک بدیل دموکراتیک نمیانجامد. اما شاید از کنار هم قرار دادن این تحولات، ضرورت ارزیابی دوباره مفروضات گذشته برجسته تر شود.
اگر حکومت در مرحلهای تازه از بحران و تحول قرار گرفته است و وارد فرایند گذار و پوست اندازی شده است، اپوزیسیون نیز باید امکان ورود به مرحلهای تازه از بازاندیشی مفهومی و راهبردی را جدی بگیرد. این گذار، پیش از هر چیز، به معنای عبور از تعریف خود بر اساس نفی حکومت و حرکت به سوی تعریف روشنتری از اهداف سیاسی، ظرفیتهای اجتماعی و مسئولیت در برابر جامعه است.
چنین گذاری سه جهتگیری اساسی دارد: عبور از تمرکز صرف بر لحظه سرنگونی و توجه به فرایند مستمر سیاست ورزی؛ عبور از ادعای جایگزینی حکومت و روشن کردن ظرفیت واقعی برای ایجاد نظم سیاسی جدید؛ و عبور از تصور جامعه به عنوان نیرویی که صرفاً باید از یک رهبر یا سازمان پشتیبانی کند، به پذیرش جامعه به عنوان کنشگری مستقل که باید توان سازمانیابی و مشارکت در تعیین سرنوشت خود را داشته باشد.
و سرانجام، اپوزیسیون را نمیتوان فقط با آنچه میخواهد از میان بردارد تعریف کرد؛ همانطور که آلترناتیو بودن را نمیتوان صرفاً از ادعای جایگزینی حکومت نتیجه گرفت. آنچه اهمیت دارد، رابطه میان مخالفت سیاسی، ظرفیت واقعی تغییر، مسئولیت در برابر جامعه و تصوری است که از نظم آینده وجود دارد.
https://t.me/politicalphilosphy/896

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.