شبنم زیر مهتاب
گزیدهی اشعار و هایکوهای
ناصح ادیب

برگردان به فارسی
زانا کوردستانی
شبنم زیر مهتاب
گزیدهی اشعار ناصح ادیـب
شعر معاصر اقلیم کـردستان
مترجم: زانا کوردستانی
طراح جلد: لیلا طیبی
نوبت نشر ۱ / مهر ۱۴۰۵
نشــر الکترونیــک زیتــون
این مجموعه را،
تقدیم میکنم به روح پاک مادر سفر کردهام، “آفتاب محمدامین” که بعد کوچ پدرم، نگذاشت فراق پدرم را حس کنیم.
تقدیم میکنم به روح پدرم سفر کردهام، “عزیز محمدامین خلیفه”، که مرا مدرسه نهاد، تا که سیاه و سفید را از هم تشخیص دهم.
◇ زندگینامهی شاعر:
استاد “ناصح ادیب” (به کُردی: ناسیح ئەدیب) با نام کامل “ناصح عزیز محمد امین” (به کُردی: ناسیح عەزیز محەمەد ئەمین) در تاریخ ۱۹۷۱/۴/۱ میلادی، در روستای هراوه از توابع شهرستان چمچمال اقلیم کردستان به دنیا آمد.

در سال ۱۹۸۷ میلادی، وارد عرصهی هنر تئاتر شد و با گروهی از دوستان هنرمندش، در سال ۱۹۸۸ میلادی، “انجمن هنرهای زیبای کُرد ـ شعبهی چمچمال” را تأسیس کرد.
ایشان از سال ۱۹۹۱ میلادی، در سلیمانیه ساکن است.
در سال ۱۹۸۷ میلادی، نخستین مقالهی زن کُرد و تئاتر را نوشته و در روز جهانی تئاتر خواند.
در سال ۱۹۹۸ میلادی، در نخستین همایش شعر اتحادیهی نویسندگان کُرد، شعبهی سلیمانیه در چمچمال شرکت کرده است.
نخستین شعرش را سال ۱۹۹۱ میلادی، در شمارهی یک مجلهی بابا گرگر منتشر کرده است.
در دومین فستیوال تئاتر در تاریخ ۲۰۱۲/۹/۲۵ میلادی، در شهرستانهای استان سلیمانیه و ادارهی گرمیان در چمچمال سمیناری دربارهی تاریخ تئاتر چمچمال ارائه کرده است.
وی در شعر آزاد و هایکو مدتهاست دست به قلم شده است و گرچه هنوز کتابی از او منتشر نشده است، اما سه کتاب به نام و نشان زیر را آمادهی چاپ و انتشار دارد:
– نسیم خیال
– تاریخ تئاتر چمچمال
– مادرم بامدادی میرود و غروبی بر نمیگردد.

(۱)
گفتم پدر جان سرکار نرو،
امروز روز توست-
سرش را تکان داد و رفت!
(۲)
بدون هم بند نمیشوند،
دو مفصل نه!
چشمانت.
(۳)
سرفه میکند،
از سرمای پاییزیست-
چناروک!*
———
* نوعی گیاه
(۴)
آمدهاند به ییلاق،
با قهقهه و خنده-
پرستوها!
(۵)
در خانهسازی،
مهندسانی ماهرند-
مردم کُرد نه، بلکه پرستوها!
(۶)
غیر از خانهی خود،
به هیچ خانهای پا نمیگذارند-
پرستوها!
(۷)
قبا و سینهپوش را دور انداخت،
با پیراهن نازکی از نرگس-
آواز سر میدهد کوهستان!
(۸)
با قلقلک باران پاییزی،
دانههایش بیرون زد-
انار!
(۹)
توشهاش کنگر و،
رهآوردش نرگس است-
بهار!
(۱۰)
با عمر کوتاهش،
عطر خوش مستی را منتشر کرد-
گل نرگس!
(۱۱)
تو در من وجود نداشته باشی،
انگاری که جنازهای هستم-
ای زن!
(۱۲)
به بلندای شرافت،
خون میچکد-
از زخم انفال!
(۱۳)
میان باغ امیر،
کفشهایش جا مانده-
چشمهی عشاق!
(۱۴)
ریف پرتقال است،
در دهان آسمان-
هلال ماه!
(۱۵)
از پشت کوه بیرون آمد،
با ناز و عشوه وارد روستا شد-
فجر کاذب!
(۱۶)
برای چلهنشینی،
راهها ما را میرسانند-
به خانهی رنگینکمان!
(۱۷)
در اسفند ماه،
غنچهی لبِ شکفت ـ
درختی نورسته!
(۱۸)
شبها چراغی میافروخت،
میگفت: پسرهایم بر میگردند ـ
او نمیدانست چراغ عمرشان خاموش شده بود!
(۱۹)
روزهداران مسجد،
هر یک، گوشهای خوابیدهاند ـ
درخت بلوط!
(۲۰)
چشم به راه درختیست،
که بوسه میچیند ـ
مهربانی زن!
(۲۱)
سالهاست حیران و سراسیمهاند،
درختانِ ـ
گورستان توپزاوا*!
———-
* قبرستانی در اقلیم کردستان که پیشتر پادگان نظامی بود، و محل دفن شماری از کودکان کُرد در جریان عملیات انفال است.
(۲۲)
حماسه میسراید،
رودخانهای از خون جاری شده ـ
از ستم!
(۲۳)
آغوش میگشاید،
در پیشواز بازگشتم ـ
بخت و اقبال!
(۲۴)
آواز میخوانند هر کدام،
کسی به دیگری گوش نمیدهد ـ
قورباغههای مرداب!
(۲۵)
چشم دوخته است،
به آن سوی پرچین ـ
دخترک چشم آبی!
(۲۶)
پیرزنِ دوغریخته،
با چشمان خوابآلود غرغر میکند ـ
انتقام!
(۲۷)
دست نوازش بر سرِ کدبانو میکشد،
با گیسوانی از ماش و برنج ـ
گل گاوزبان!
(۲۸)
مهمانِ فصل درو است،
بادبزن ـ
نسیم شمال را میآورد!
(۲۹)
آویزان شدهاند،
شاخه گسترانیدهاند ـ
انگشتانم!
(۳۰)
دستم را به آن نمیگیرم،
بگذار باد با خود ببردش ـ
کلاهِ سرم را!
(۳۱)
نالهی ابر،
آخرین اشکش را میباراند ـ
آسمان!
(۳۲)
در به در میگردند،
برای نقلِ بوسه و شکلات ـ
شبِ برات!
(۳۳)
از پارچههای رنگارنگ،
سر بیرون آوردهاند ـ
زنبورها!
(۳۴)
با دار و سنگ،
شانه و گردنش را میتکانند ـ
چقدر بخشنده است درخت توت!
(۳۵)
کدامین در را بکوبم،
که به روی روز گشوده شود ـ
زندگی!
(۳۶)
یک به یک،
گوشِ برگ را میکشد ـ
تگرگ!
(۳۷)
زیر سیاهچادر،
ماه سوسو میزند ـ
بانویی نشسته است!
(۳۸)
همهمه میانشان افتاده است،
پریشان، سفر رفتند ـ
برگهای پاییزی!
(۳۹)
نه تنها بیناییشان تار است،
قلبشان هم کور است ـ
بادهای گذرا!
(۴۰)
ماه لبخند زده،
بگو چه شده ـ
هاله پراکنده است!
(۴۱)
دختری شیطانبلای بازیگوشست،
وسط برکهای شنا میکند ـ
مهتاب!
(۴۲)
قربانی میخواهد،
مابین دو سنگ قبر ـ
عشقِ مم و زین*!
———
* مَم و زین یک داستان منظوم عاشقانهی کُردی است که در مناطق مختلف کردستان، به گویشهای گوناگون زبان کُردی روایت شده است.
(۴۳)
دردِ حلبچه،
تاریخی دوباره است ـ
قلقل چشمه!
(۴۴)
عدم طلوع ماهِ چهارده،
غباری بر دلم نشاند ـ
شبِ یلدا!
(۴۵)
ظهری سست و رخوتانگیز،
بامدادی بازیگوش ـ
تابستان!
(۴۶)
از چشمانش اشک میچکد،
پلکهایش پژمرده شده ـ
گلِ باغ!
(۴۷)
از نردبان به سختی،
آهسته آهسته بالا میرود ـ
سن و سال!
(۴۸)
عیارش بالا میرود،
وقتی که خودش را شیرین میکند ـ
خرما!
(۴۹)
با نفسِ باد شمال،
گیسویش میرقصد ـ
بید مجنون!
(۵۰)
زیبایی را به نمایش میگذارد،
با پیراهنی بنفش ـ
گلِ ارغوان!
(۵۱)
حلاج شده است،
ابرها را از هم جدا میکند ـ
آسمان!
(۵۲)
سر و سینهاش را گرفته است،
سرفه میکند ـ
آسمان!
(۵۳)
حکایتِ تنهاییاش را،
برای غروب تعریف میکند ـ
لکلک!
(۵۴)
نکهتاش خوبش به دل رسید،
نسیم فرستاده ـ
نم باران!
(۵۵)
نسیم صبح، تار مینوازد،
یورش میبرند ـ
جنگاوران!
(۵۶)
امیدبخش دل است،
لبخند مینشاند بر لبها ـ
وفاداری!
(۵۷)
شعله میزند به درون،
آواز ساز و سنتورش ـ
احمد کایا!*
———
* خوانندهی کُردزبان اهل ترکیه
(۵۸)
قطره… قطره،
به لبِ گل میچکد ـ
شبنم!
(۵۹)
کلاه از سر برداشتهاند،
با عطر خوش پاییز ـ
مورچهها!
(۶۰)
از تار به تار گیسوان مادرم،
برف شرم میکند ـ
سپید سپید شدهاند!
(۶۱)
واقواق سگها میآید،
دیروقتِ شبان تابستان ـ
رهگذری سرگردان!
(۶۲)
تکه ابرها را میشمارد،
چشمانتظار بارانِ است ـ
مزرعهی تشنه!
(۶۳)
پر از حکایتهای سر به مُهراند ـ
فالبین هم جرأت خواندنشان را ندارد ـ
چشمانت!
(۶۴)
نفس بریدهی راه است،
تشنگی رهگذر را میشکند ـ
جامی از آب چشمه!
(۶۵)
سرنوشت سرگردان،
آویخته به درخت آرزوهایم ـ
جهنمی سوزان را!
(۶۶)
کفشهایش به دریا افتاده،
همه شب دنبالش میگردد ـ
ماه!
(۶۷)
شب تا به صبح،
دلِ شب را میدَرَد ـ
نالهی جدایی!
(۶۸)
لبریز از زیبایی،
تابش آفتاب غروبگاهان ـ
آخرین نگاهِ غروب!
(۶۹)
ناز و شرم از سر و رویش میریزد،
چشمانتظار تابش آفتاب است ـ
گُل!
(۷۰)
اشکِ خونین،
جویبارها را بسته است ـ
سخت است جدایی!
(۷۱)
با نخستین گامِ بازگشتش،
سر درختان را میبُرد ـ
پاییز!
(۷۲)
با قبایی زرد،
به میان جنگل افتاده ـ
پاییز!
(۷۳)
جوی را پُر کرده از قایق،
فصل سفر و جدایی ـ
پاییز!
(۷۴)
جارو کشید به آخرین ییلاق،
عرقِ پیشانیاش را پاک کرد ـ
تابستان!
(۷۵)
قدمزدن،
همراه با نسیم شب ـ
کوچههای خاطره!
(۷۶)
بیکلاه و سرپوش،
در خیابانها میگردد ـ
پاییز!
(۷۷)
به آرامی میخرامد،
سر را در آغوش هم نهادهاند ـ
دو سپیدار!
(۷۸)
ماه با سوسو،
پاییز با برگهای طلایی ـ
زمین و باغ را میپوشانند!
(۷۹)
میان خرمنگاه،
دست از هم کشیدند ـ
گندم و کاه!
(۸۰)
گیسو افشان کرده است،
در برابر باد میرقصد ـ
بید مجنون!
(۸۱)
نسیم صبح،
تار به تارش را به رقص در میآورد ـ
موهای ابریشم!
(۸۲)
فرصت نمیکند به عزا بنشیند،
وجب به وجبش ماتم است ـ
جنگل!
(۸۳)
گناهکارم،
به جرم دزدیدن ستارههای ـ
چشمانت!
(۸۴)
وقتی دریا به یاد میآورد،
امواجِ جادوییاش را ـ
خروشان به آواز در میآید!
(۸۵)
آوازی غمگین است،
به رنگ زرد ـ
خورشید پاییز!
(۸۶)
دخترِ پاییز است،
که برگ را گوشواره کرده ـ
خزان!
(۸۷)
بر میخیزد روزی ملت کُرد،
صدای طبل پیروزی را میشنوم ـ
ای غرب کردستان!
(۸۸)
من پایم را بخشیدهام،
او دستش را ـ
به وطن!
(۸۹)
موج پس از موج،
آرام نمیگیرد و نمینشیند ـ
انقلاب!
(۹۰)
پاییز بیناز مانده است،
کسی نیست آرامش کند ـ
خاموش است ژنرالِ!*
———
* اشاره به “محمدعمر عثمان” متخلص به “ژنرال پاییز” که در سال ۱۹۵۷ میلادی، در شهر سلیمانیه چشم به جهان هستی گشود.
(۹۱)
لبش بر لبش نمیرسد،
دهان میگذارد بر دهان چشمه ـ
جغد پیر!
(۹۲)
رودهای دجله و فرات،
جاریست در چشمانش ـ
غرب کردستان!
(۹۳)
قهقههی خندهی زنی،
میریزد به رودِ زندگی ـ
آبشار دلم را!
(۹۴)
چایِ بانو، دَم کشیده،
مهمانِ خانهاش شد ـ
عروسِ برف!
(۹۵)
از باریکهراهِ کهکشان،
به خانهی ابر میرودـ
عطر باران!
(۹۶)
شبی زمستانی،
مهمانی ناوقت ـ
پُر از خاطره!
(۹۷)
اشک از چشمانی منتظر میبارد،
دل مالامال است ـ
مادری جگرسوخته!
(۹۸)
بهسختی صدای فریادش،
به گوش رودخانه میرسد ـ
زریبار!*
———
* دریاچهای در شهر مریوان
(۹۹)
با یار،
دو چیز خیلی خوش است-
شبنشینی، چیدن انار!
(۱۰۰)
آنکه نچشیده باشد،
نمیداند چقدر تلخ است ـ
درد یتیم بودن!
(۱۰۱)
بر لبها آب میگردد،
و بخار میشودـ
پشمکِ بوسه!
(۱۰۲)
به کجا بروم؟!
از من دست بر نمیدارد ـ
عشقِ تو!
(۱۰۳)
چشم پُر از اشک،
خاکو گورش دردی سخت ـ
آخرین لحظهی دیدن پدرم!
(۱۰۴)
شبِ انگشتبهچشم شد،
زندگی ما ـ
بعد از کوچ پدرم!
(۱۰۵)
موهای ریختهاش را،
تار تار جمع میکند ـ
آفتاب غروب کرده!
(۱۰۶)
تنها برگی کافیست
برای نصب تابلویی
جهت نشان دادن اوج زیبایی
فصل پاییز…
(۱۰۷)
تُرهی زلف پُر مُهر زن،
فرمانبردار هر راهی میکند
اسب چموش را…
(۱۰۸)
بر شاخهی درخت زیباست،
اما در دستان تو زیباتر،
چون روی ماه کودکی،
گردوی نو رسیده!
(۱۰۹)
تاجی از گل است
بر سر زن کشاورز،
کلاه لبهدار…
(۱۱۰)
آب روان در جویبار را هم
دو پاره کرده است…
مرز!
(۱۱۱)
سرک میکشد از پنجره
به داخل خانه…
درخت گردوی پیر!
(۱۱۲)
شعریست کوتاه
نشسته بر گلهای پیراهن زنی…
پروانه!
(۱۱۳)
نمیتواند سر بلند کند،
درخت زردآلوییست شرمگین…
آن زن زیبا!
(۱۱۴)
دور و دراز شد،
چون روزگاران خیلی دور…
دیدار تو!
(۱۱۵)
لبخند زیبای کودکیست،
بر صورت چشمه…
تابش ماه!
(۱۱۶)
لنگە دمپایی سبز
که نه مزهی خیار میداد و
نه طعم زندگانی!
مبدل شد به تابوت مرگ
برای دخترک گرسنه و بیچاره.
(۱۱۷)
دخترک بهار است،
که پیراهنی از گل نرگس به تن کرده…
نوروز!
(۱۱۸)
آخ که چه تلخ است،
روایت دراماتیک انفال!
نه با شعر توانش شرح داد
نه با مقاله و سخنرانی…
انفال زخمیست کاری،
بر پیکرهی وطن.
(۱۱۹)
بعد از فاجعهی انفال
در بیابان عرعر درختهایی رویید
که نه درخت خرما بودند و
نه درخت بلوط!
درختهای سرخ،
روییده از خون و استخوان و
اجساد انفال شدهها…
(۱۲۰)
شاخهای گل نرگسم
در دستان کودکی فقیر،
عطر نوروز از من برخواسته!
(۱۲۱)
در جستجوی ماه بودم
که دیدم افتاده است درون رودخانه،
یک شب!
(۱۲۲)
از غرغر سیاهباد بیزار است،
چشمانتظار آمدن باران است ـ
طبیعت!
(۱۲۳)
مردمک چشم شد،
جدا نمیشود حسرت فراقش-
یار!
(۱۲۴)
در رگ و پی دریای آسمان،
لنگر انداخته ـ
قایق ماه!
(۱۲۵)
وقتی چشم به چشمم میدوزد،
جهانی دیگر میبینم ـ
که دست خوشبختی را گرفته است!
(۱۲۶)
گلِ گندمهای سوختهی،
مزارع کرکوک ـ
سوگواری میکنند!
(۱۲۷)
زیر باران،
صورتشان را میشویند ـ
انارهای پاییزی!
(۱۲۸)
انار و زن،
دوقلوهای همساناند ـ
در جشنوارهی انار حلبچه!
(۱۲۹)
دست به زانو نشسته است،
نومیدی میچیند ـ
چشمان تو!
(۱۳۰)
در آن دنیا هم،
انارهای باغ تو را میطلبم ـ
تا برایم شراب کنند!
(۱۳۱)
بیا بچینیم شاهتوت،
بتکانیم درختهای توت را ـ
به یاد کودکی!
(۱۳۲)
خدایا بساط جهنمت را جمع کن،
تاب سوختن ندارم ـ
حالم خراب است!
(۱۳۳)
کم پیش میآید،
پیش از سحر برخیزد ـ
آفتابِ من!
(۱۳۴)
با تمنا قد میکشد،
تا که نو شود ـ
رودِ عشق!
(۱۳۵)
ستارهی هنر و ادب است،
در ادبیات میدرخشد ـ
بکر پشتدری!*
——–
* از ادیبان اقلیم کردستان
(۱۳۶)
در سایهی گل چیدن،
نشکفت ـ
نماد عشق!
(۱۳۷)
مرگ دست از شعر کشید،
بهارمان خزان است ـ
بیتو!
(۱۳۸)
زندگی پس از من،
برایت بیمزه است ـ
بیدلداری میکُشدَت!
(۱۳۹)
هیچ غروبی بر نمیگردم،
با خورشید غروب میکنم ـ
آن هنگام که تو نیستی!
(۱۴۰)
بزرگترین گناه،
شکستن دل زن است ـ
حماقت مَرد!
(۱۴۱)
در جنگل موهای زنی،
انگشتانم را کاشتم ـ
تا چشمه شوند!
(۱۴۲)
گفتم شبهایم را پس بده،
روزهایم را هم از من گرفت ـ
اینچنین است بخت من!
(۱۴۳)
همهی فصلها،
نیازمند مِهر تو هستیم ـ
من و گلهایت!
(۱۴۴)
رازآلود میماند،
در میان بقچهی زندگی ـ
عشق من و تو!
(۱۴۵)
دیریست که رقصیدن را فراموش کرده،
نمیرود بر روی ران هیچ زنی ـ
دوک نخریسی!
(۱۴۶)
نفسهای شبانهام،
شبنم میشوند ـ
در آغوش تو!
(۱۴۷)
زیباترین عیدی تو،
برای من ـ
گز و انگبینِ بوسههایت است!
(۱۴۸)
دلم لبریز است،
از عشق تو ـ
گاه به گاه از آن بردار!
(۱۴۹)
تا عشق دور هم گردمان نیاورد،
من پراکنده و پریشانم ـ
گِرد نمیآیم!
(۱۵۰)
انگشتانت را با خون سرخ کن،
اگر فردا روزی ـ
گلولهای دلم را شکافت!

(۱۵۱)
چیزی ندارم،
بهجز عشقت ـ
مردی ثروتمندم!
(۱۵۲)
گلدانی شکسته است،
به درد دوریات ـ
نالان است دل!
(۱۵۳)
آن حائل مابینمان را بردار،
میان من و او ـ
فقط پروردگار است!
(۱۵۴)
میان خواب من و تو،
شب سیاهی ایستاده ـ
که راه ماه را بسته است!
(۱۵۵)
گلِ باغ عشقم،
پژمرده و پلاسیده است ـ
این بیبارانی تا به کَی؟!
(۱۵۶)
نه نوشته میشود،
نه زبان دارد که سخن راند ـ
بوسه!
(۱۵۷)
همه شب ـ
نیمهشبها برمیخیزد ـ
ماه من!
(۱۵۸)
زخمی التیام نیافتهست،
بر پیکرهی وطن ـ
حلبچه!
(۱۵۹)
وجود تو در من،
یعنی من هستم ـ
زندگی میکنم!
(۱۶۰)
تب و لرز دارد،
بیحال است امشب ـ
ابر!
(۱۶۱)
خرداد ماه است،
شبیه خرمن شده ـ
ماه شب چهارده!
(۱۶۲)
توشهی راهِ دروگر است،
در فصل درو ـ
نان و دوغ!
(۱۶۳)
هرکه رفت از این راه،
بینامونشان شد ـ
راه عشق!
(۱۶۴)
با رنگ کردن مو،
خود را جوان میکند ـ
از بس که ابلهست پیرمرد!
(۱۶۵)
جنگ من و تو،
به صلح نمیانجامد ـ
تا وقتی بوسه میانجیگری نکند!
(۱۶۶)
انگور دل را میفُشرد،
به شراب تبدیلش میکند ـ
غمِ دوری تو!
(۱۶۷)
گوش و دُمش را بریدند،
توله سگ نه ـ
حقوقِ کارمندان!
(۱۶۸)
پنج ماه انتظار،
لبخند نشست بر لبش ـ
جیب کارمندان!
(۱۶۹)
زیر نور ماه،
قهقهه میزند ـ
دیوانه!
(۱۷۰)
کفش پارهی کودکی،
به سرمایهداران خواهد خندید ـ
یک روزی!
(۱۷۱)
با من سخن بگو،
کم مانده که سکوت ـ
ویرانم کند!
(۱۷۲)
با دیدن تو دانستم،
مادرِ زن ـ
یک فرشته است!
(۱۷۳)
درخت گردوی هورامانم،
چهار فصل سال ـ
برگ سبز میریزم!
———–
* اورامان یا هورامان، نام منطقهای کوهستانی در غرب ایران و شرق عراق است که ساکنان آن کُرد هستند و به گویشهای هورامی تکلم می
(۱۷۴)
رنج و مشقتهای زندگی،
بر لبهی پرتگاه ـ
پایینم کشید!
(۱۷۵)
به یقهی پیراهن مردی،
تار موی زنی ـ
دست در گردن شبی!
(۱۷۶)
باغ لیمویی میدانم،
به دست باغبانی پیر ـ
رنگ پاییز به خویش گرفته!
(۱۷۷)
در باغ سینهی تو،
دست خسته نمیشود ـ
از چیدن سیب!
(۱۷۸)
انگشتانم ستاره میشوند،
در میان شبِ موهایت ـ
تا سپیدهدم!
(۱۷۹)
تکه ابری ارغوانی را،
رام میکنم ـ
تا سایبانمان شود!
(۱۸۰)
همهی شهیدان ـ
پشیماناند از شهادت ـ
کودکی دروغگو میگفت!
(۱۸۱)
دروازهی امیدم گشوده نمیشود،
دلش شکستهست ـ
از بد قولیهای تو!
(۱۸۲)
ماندن آنها،
از اشتباه ماست ـ
فاسدستان این وطن!
(۱۸۳)
دو رودخانهی شیر،
میجوشد
از بهشت زن!
(۱۸۴)
سعادت کودکانه،
در آغوش آسمان ـ
پرواز بادبادک!
(۱۸۵)
تماشای دو ماه،
در آسمان سینه ـ
شب چهارده!
(۱۸۶)
میخواهم هر صبحم را،
در چشمان تو روز کنم ـ
مردی خوشبخت!
(۱۸۷)
تونلیست که پایان مییابد،
از عمر میکاهد ـ
به کام درد!
(۱۸۸)
کفشی پلاستیکیست،
به گرما داغ و به سرما سفت ـ
قلب دیکتاتور!
(۱۸۹)
تنها دعاهای مادر است،
که در رود خروشان زندگی ـ
ما را به آنسو میرساند!
(۱۹۰)
روحم را میآزارد،
نمیتوانم فراموش کنم ـ
آخرین نگاه پدرم را!
(۱۹۱)
بیمارستان جمهوری گواه است،
در پروندهای نگهداری میشوند ـ
دردهای پدرم!
(۱۹۲)
با غم و اندوه اندوده شدند،
سر و دلم را میشکند ـ
هر روز!
(۱۹۳)
به هر کجا اشاره کنی،
آنجا خواهد نشست ـ
پروانهی بوسه!
(۱۹۴)
برکهی آبی را رنگ کردهای،
تابلویی شده است ـ
از رنگ من و تو!
(۱۹۵)
سپیدهدمی خرداد ماهی،
آخرین سفر مادرم ـ
دلی شکسته!
(۱۹۶)
باری دیگر،
یتیم شدهام ـ
در ویرانهی زندگی!
(۱۹۷)
وعدهگاه شبی بهاری،
لبخند میزند ماه ـ
دستنبو هم در رقص!
(۱۹۸)
راه را گرفته،
به پشت سر نمینگرد ـ
غروب آفتاب!
(۱۹۹)
تنها شبی را به من بده،
تا همسفرت گردم ـ
زمزمهی نسیم شبانه!
(۲۰۰)
اصل و نژاد زن،
میرسد به ـ
درختان انار!
(۲۰۱)
زبانم به دو، اُخت شده است،
مثلا ـ
دو انار، دو لب!
(۲۰۲)
در میان موهای زنی،
خرگوشبازی میکنند ـ
انگشتانم!
(۲۰۳)
بر روی دو کوه افتادهام،
که برف بر آن نمیبارد ـ
و خورشید هم نوازش نمیکند!
(۲۰۴)
در آغوش تو،
نفسهای شبانهام ـ
شبنم میشوند!
(۲۰۵)
کوهستانیست،
که دیگر برفش پاک نمیشود ـ
سَر من!
(۲۰۶)
زندگی زیباییهایش را،
از دست میدهد ـ
بیحضور زن!
(۲۰۷)
تو در کنارم باشی،
اردیبهشت ماه است ـ
هر روز عمرم!
(۲۰۸)
شاعری غمگسارم،
به سینهات بخوابانم ـ
تا غربت نربایدم!
(۲۰۹)
بازویت را بالشتم کن،
سینهات را گلدان ـ
برای دستانم!
(۲۱۰)
شبانه ساز مینوازد،
برای هایکوهایم ـ
نسیم گیسوانت!
(۲۱۱)
کابوس ترس است،
شب و روز خرخر میکند ـ
شبح!
(۲۱۲)
شبهای حرام شدهی،
حرمسرای تو ـ
چراغاناند!
(۲۱۳)
دنبال آن شبهایی میگردم،
که ماهم را در آن گم کردهام ـ
منِ دیوانه!
(۲۱۴)
منتظر شبهای با تو بودنم،
گلباران بوسه است ـ
در وعدهگاه!
(۲۱۵)
اتاقک زندان انفرادی،
هزار و یک خیال ـ
یک درِ امید!
(۲۱۶)
به زیر پیراهن کرونا ـ
دو کبوتر سفید میبینم ـ
مشتاق زندگی کردند!
(۲۱۷)
امشب در کمین است،
تیراندازی شروع شد ـ
سربازی در تنگنا گرفتار است!
(۲۱۸)
تا دود سیگار خاموش نشود،
صدای خوشی بلند است ـ
مردی در توالت!
(۲۱۹)
بر روی دو شاخهی درخت،
تمرین پرش میکند ـ
کرم ابریشم!
(۲۲۰)
عُمر قرض میکند،
دربدر جوان شدن است ـ
پیرمرد!
(۲۲۱)
گره بختش وا نمیشود،
گرهکوره شده ـ
دخترِ ترشیده!
(۲۲۲)
کنار زد، پردهی تاریکی را،
از صورت شب ـ
دست سپیدهدم!
(۲۲۳)
نیامدن تو،
شکستن قلب من است ـ
خراب شدن جشن!
(۲۲۴)
به زیر دوش حمام،
یک جفت کبوتر ـ
کز کردهاند!
(۲۲۵)
دو انار پاییزی را،
به رقص درآورده ـ
ترنم شعر!
(۲۲۶)
عجبا که این پاییز،
به هقهق گریه نیافتاد ـ
هیچ ابری!
(۲۲۷)
با نمنم انگشت،
گیسوان صنوبر را شُست ـ
باران!
(۲۲۸)
شبهای دوری تو،
بسیار تاریکترند ـ
از قلبِ حکمرانان!
(۲۲۹)
هدیهیشان میکنم،
دستانم را به زنی ـ
بِکَند سوتین!
(۲۳۰)
جیب کُتم،
پُر شده از گرسنگی ـ
پای برهنه!
(۲۳۱)
قد و بالای هایکوهایم را،
گلهای رنگارنگ در بر گرفته ـ
تو مهمانمی!
(۲۳۲)
آخرین شبهای تابستان،
موسم چیدن جالیز ـ
بوی دستنبو!
(۲۳۳)
آژیر خطر به صدا درآمد،
جنگ گریبانمان را گرفت ـ
گریهی کودکی!
(۲۳۴)
قهوهخانه را به گند کشیدهاند،
استفراغ پشت استفراغ ـ
جمعی نویسنده!
(۲۳۵)
چون کوه سخت شده،
دست مهربانی به آن نمیرسد ـ
قلبِ جلاد!
(۲۳۶)
پایش به جنگل سبز وا شده،
با تبری در دست ـ
کرونا!
(۲۳۷)
زنی به زیر دار اعدام،
سه مرد به او میخندند ـ
پاک شدن شرف!
(۲۳۸)
غمهایت بسیار سنگیناند،
پایینشان بگذار ـ
خودت جایگزینشان بگرد!
(۲۳۹)
جنگلی شعلهور شده،
با اشک چشم که خاموش نمیشود ـ
آتش دل!
(۲۴۰)
دردهای فراقت،
زندگی را بر من تلخ کردهاند ـ
در تنگناست دل!
(۲۴۱)
سکوتمان خشکسالی است،
تودهای ابر ـ
نمیبارد باران!
(۲۴۲)
سبوی دلتنگیام،
سالهاست که پُر شده ـ
چرک و خون از آن میچکد!
(۲۴۳)
عزادار وطنیام،
که هر روز ـ
بدبختیی تازهای دارد!
(۲۴۴)
شهری در احتضار است
نکبت از پیشانیاش میچکد ـ
سلیمانیه!
(۲۴۵)
سلیمانیه ژنرالی است،
گویژه و ازمر* ـ
ستارههای روی شانهاش هستند!
———-
* سلیمانیه از سوی شمال باختری با کوههای ازمر (۱۷۰۲ متر) و گویژه (۱۵۲۴ متر) محصور میشود.
(۲۴۶)
به دل شب نور میریزد،
چه مهربان است ـ
مهتاب!
(۲۴۷)
ساحلهای آرامشم،
التیام زخمهایم ـ
فقط لبخند تو!
(۲۴۸)
زنده به گور میشود،
در چشمان تو ـ
امید من!
(۲۴۹)
دوخت و دوز چارهاش نیست،
تار و پودش پیدا شده ـ
قدرت!
(۲۵۰)
با سوتین بنفشی،
شنا میکرد در حوضی ـ
پروانهای!
(۲۵۱)
شما هر کجا باشید،
آنجا آباد است ـ
زن، زندگی است!
(۲۵۲)
دل میبَرد و پس نمیدهد
میسوزاند و خاموش نمیشود ـ
عشق!
(۲۵۳)
هایکوهای ناصح ادیب،
از کلمه به کلمهاش –
شبنم میچکد!
(۲۵۴)
ماه من،
از چهرهی تو طلوع میکند ـ
ای آسمان!
(۲۵۵)
زنی به زیر پرتوی مهتاب،
گیس شانه میکند ـ
هر سپیدهدم!
(۲۵۶)
نمکنشناس نیستم،
بسیار به من بخشیدهای ـ
گیلاسهای بوسهات را!
(۲۵۷)
هرگز جمع و جور نمیشوم،
پخش و پلار گشتهام ـ
تو که نبودی!
(۲۵۸)
خیالی پُر از درخشش ستاره،
نور بر لب ماه ـ
شب عروسی!
(۲۵۹)
شعر، وطنم است،
واژه هم خانهام ـ
لطیف هلمت!*
———-
* از شعرای مطرح کردستان
(۲۶۰)
بوسهی مهتاب است،
بر گونهی برگ گیاه میچکد ـ
شبنم!
(۲۶۱)
هایکویستی پُر احساس،
ساده و مهربان ـ
ناصح ادیب!
(۲۶۲)
غروبی پاییزی،
مرگ شاعری ـ
یتیم شدن شعر!
(۲۶۳)
به تو بیگانه است،
با من بیگانهتر ـ
زندگی در اینجا و آنجا!
(۲۶۴)
در شبی،
دو ماه طلوع کردند ـ
یکسان چون پستانهای یک زن!
(۲۶۵)
دانههای باران،
میبارد به پاییز عمرت ـ
بهاران بوسه میروید!
(۲۶۶)
خداحافظی سخت است،
سختتر بازگشت ـ
انگشت حیرت!
(۲۶۷)
شبی تماما تاریک است،
پُر کن جام عمرم را ـ
از قطرات شبنم!
(۲۶۸)
ماه چهارده از من رنجیده،
ستارههای ریخته را ـ
جمع میکنم!
(۲۶۹)
جار بزن در شهر،
تا همگان بدانند ـ
قاتل منی!
(۲۷۰)
ریختند به حیاطمان،
شروع کردند به رقص و پایکوبی ـ
باران و تگرگ!
(۲۷۱)
زمین خیس از باران است،
فردا دختری خواهد داشت ـ
نامش را میگذارد ابر!
(۲۷۲)
نه تنها ماه را،
فصل و سال را هم تغییر دادند ـ
حکومت اقلیم کردستان!
(۲۷۳)
انتخاب او،
آغاز فصل نرگس ـ
منِ شاعر!
(۲۷۴)
تا پای به باغ نگذارد،
خودش را غمگینترین میبیند ـ
پاییز!
(۲۷۵)
قصههای شِن،
گواه احوال بیابان است ـ
انفال!
(۲۷۶)
جوانهی ترس،
دو انتخاب دارد ـ
بهشت و دوزخ!
(۲۷۷)
زنی به اینجا میآید،
بهشت نزدیک میشود ـ
بوی میخک!
(۲۷۸)
آغوشت بهشتیست
که به سوی جهنمم میبَردم ـ
شکستن مرز!
(۲۷۹)
انسان ریاکار،
دو روی یک سکه است ـ
بیاعتمادی!
(۲۸۰)
روزها کار نمیکنند و،
شبها هم چراغی نمیافروزند ـ
شهروندان گورستان!
(۲۸۱)
هر انگشتش را که بُبری،
به جای خون، شیر میآید ـ
خوشیل!*
———-
* خوشیل، فرفیون، شیرشیرک یا شیرسگ (نام علمی: Euphorbia) نام یک گیاه سرده از تیره فرفیونیان است. فرفیون دارای شیره شیری رنگ و بسیار سمی است.
(۲۸۲)
سرکش و بازیگوش است،
آرام و قرار ندارد ـ
چشمِ گربه!
(۲۸۳)
غروب رودخانه،
پروانهی سیاه ـ
وعدهگاه غروب!
(۲۸۴)
کولهبارش را جمع کرد
وقت سفر نزدیک است ـ
پاییز عُمر!
(۲۸۵)
به حساب نمیآیند،
اشکهایی که ریخته شدند،
در سالیان غربت!
(۲۸۶)
میبارد بر دلم،
بارانی عاشقانه ـ
از چشمان تو!
(۲۸۷)
تو در را بر رویم میگشایی،
بازگشت از سفر ـ
چه رویای شیرینی!
(۲۸۸)
لغو عهدنامه ـ
انتخابی نو ـ
تولدی دیگر!
(۲۸۹)
تفاوت سن،
میانشان زمین تا آسمان ـ
سرنوشتی سیاه!
(۲۹۰)
شبی بهاری،
دیدار ماه و دریا ـ
وعدهگاه!
(۲۹۱)
شکستن دل زن،
نابودی عطر طبیعت ـ
ویرانی زیبایی!
(۲۹۲)
پارچهی رنگارنگ،
در خیابان قدم میزند
خیالات زیبای یک زن!
(۲۹۳)
با چمدانی زرد،
خود را به پارک رساند ـ
پاییز!
(۲۹۴)
از دروازهی شهر،
تا مرکز شهر ـ
زیبایی زن!
(۲۹۵)
نوای شمشال،
برخواست از بوکان ـ
قالهمره!*
———
* استاد “قادر عبدالله زاده” متخلص به “قاله مهره”، استاد بیهمتای شمشالنوازی اهل بوکان
(۲۹۶)
شب تاریکِ تاریک،
خشخش پای عاشق ـ
به سوی وعدهگاه!
(۲۹۷)
همه را صِفر میکند،
غمهای روزگار ـ
بوسههای تو!
(۲۹۸)
شکستن رسوم و سنن،
نترسیدن از طعنه ـ
دوستت دارم!
(۲۹۹)
پرتقال چهار فصلهست،
با عطر و طعم خوش ـ
پستانهایت!
(۳۰۰)
شراره میپراکند به دل،
قطره قطره میچکد شبنم ـ
از گیسوان خیسات!

(۳۰۱)
جنگ پیر نمیشود،
عُمر را کوتاه میکند ـ
هر چه صیقل بخورد!
(۳۰۲)
مرا به مدرسه برد،
گفت که کور نباشم ـ
پدرم!
(۳۰۳)
نسیم شبانه میآورد،
زنی مو شانه میکند ـ
بوی باغ گل!
(۳۰۴)
تنها چیزی شادم میکند،
گاه به گاه بدان مینگرم ـ
عکس من و پدرم!
(۳۰۵)
آهنگی دلنشین است،
قلبم را آرام میکند ـ
صدای پسرم محمد!
(۳۰۶)
پرندهای تکبالم،
یک بالم زخمی است ـ
معلولیت برادرم!
(۳۰۷)
سی سال پیاپی،
دشت دلم را آبپاشی میکند ـ
زنی مهربان!
(۳۰۸)
روزگاری دلگیر میشد،
به سفیدی موی سرم
جگرگوشهام!
(۳۰۹)
پس از نُه سال،
نهال امید به بار آمد ـ
تکفرزند دل!
(۳۱۰)
با انگشتش میگشاید،
دگمههای سینهی بامداد را ـ
پرتوی آفتاب!
(۳۱۱)
تنها با یک نَفَس،
همهی ما را اسیر کرده است ـ
دست سیاه کرونا!
(۳۱۲)
چه دردی سختتر است،
از این درد ـ
حلبچه!
(۳۱۳)
سپیدهدمان،
لحظهای میخواهد برای مُردن ـ
روزی سیاه!
(۳۱۴)
گنبد آبی آسمان را،
وعدهگاه ساختهاند ـ
دو تودهی ابر!
(۳۱۵)
شدت گرمای خرداد ماه،
آخرین روز انتظار ـ
مرگ بازنشستهای!
(۳۱۶)
شبهای بهاری،
کوتاه کوتاه شدهاند ـ
ماه عریان ظاهر شده است!
(۳۱۷)
در گوشهی لب دختری،
جای پای بوسهای است ـ
تابلویی رمانتیک!
(۳۱۸)
غسل حیض میکند،
هر سپیدهدم ـ
زنی باغبان!
(۳۱۹)
انگشتان دست مَرد،
زیارت پستانهای زن ـ
صفا و مروه!
(۳۲۰)
قهقههی خندهی زنیست،
که میریزد به دل شب ـ
مهتاب!
(۳۲۱)
عروسی خجالتیست،
به انگشت آفتاب آب میشود ـ
برف!
(۳۲۲)
شمشال مینوازند انگشتانم،
تار تار موی زنی ـ
رقص میکند!
(۳۲۳)
دو رودخانهی شرابست!
با خوشترین طعم ـ
پستانهای زن!
(۳۲۴)
فستیوال رنگهاست،
رنگینکمان افراشته ـ
بهار!
(۳۲۵)
شبنم از گونههایش میچکد،
عروس نوروز است ـ
سپیده!
(۳۲۶)
خورشید از چشمانم طلوع میکند،
آباد است دل ـ
نور عشق!
(۳۲۷)
شانه بر سر کوه میکشد،
با دلی پر از حُزن ـ
مهتاب!
(۳۲۸)
دسته دسته،
سرپناه افکندهاند ـ
قارچ!
(۳۲۹)
خلق و خویاش چون ماهیست،
لباس نمیپوشد ـ
پاییز!
(۳۳۰)
نگارگری چیره دست است،
سالانه تابلوهایش را به نمایش میگذارد-
پاییز!
(۳۳۱)
چون پهلو افتاد،
بالش ماه شد ـ
کوه!
(۳۳۲)
هیچکس صدایش را دوست ندارد،
خوانندهای بد صداست ـ
خرمگس!
(۳۳۳)
در آغوش دریا،
میرقصد ـ
ماه آسمان!
(۳۳۴)
چهرهاش را غم گرفته،
گویی قطاری بیمقصد است ـ
رودخانه!
(۳۳۵)
در اجتماع حاضر نمیشود،
تنهایی را دوست دارد ـ
گُل کاسنی!
(۳۳۶)
دستهای پرستو،
سپیدی را آباد کردهاند ـ
سمفونی بهار!
(۳۳۷)
لبم ابر میزاید،
ابر بوسهات را ـ
باران میکند!
(۳۳۸)
از گونهاش خون میچکد،
تاریخ را مکتوب میکند ـ
شهیدِ گل سرخ!
(۳۳۹)
رنگینکمان کمربند کرده است،
ابر هم دستمال به دست گرفته ـ
در اردیبهشت ماه!
(۳۴۰)
شبهایش تاریک و تلخاند،
که ماه هرگز در آن طلوع نکرد ـ
زنی سیاهبخت!
(۳۴۱)
آسمان رودوشی آبی رنگی پوشیده است،
با پیراهنی از نرگس ـ
قدم میزند اسفند ماه!
(۳۴۲)
نیلبکی است بر لب زندگی،
خستگیاش را مینوازد ـ
سالیان درازیست، کارگر!
(۳۴۳)
پرچینش، جهنم،
باغبانش، پیر ـ
ریزش گل!
(۳۴۴)
درسهای زندگی را مینویسم،
از سرم میگذرند ـ
آنها را نمیفهمم!
(۳۴۵)
تا که تو نیامدی،
او هم دیگر نیامد ـ
نسیم شعر!
(۳۴۶)
سنگسار تاک،
سر و گوشش شکست ـ
بارش تگرگ!
(۳۴۷)
در شهری هستم،
که آشناترینم ـ
نسیم سحری است!
(۳۴۸)
نهالی بکار،
تا شاخههای بسیاری بدهد ـ
پس از نبودنم!
(۳۴۹)
برکهی راکد،
فرشی بافته شده از خزه ـ
قور قور قورباغه!
(۳۵۰)
میخواهند بیفتند،
جلوی روشنایی دیدهی مادرم ـ
شعر و هایکوهایم!
(۳۵۱)
جاهلترین شاعران، منم،
به دنبال ردِ باد افتادهام ـ
در شبی سیاه و تاریک!
(۳۵۲)
افتاده به دریای کبر و غرور،
چشمش هیچکس را نمیبیند ـ
نویسندهای خودخواه!
(۳۵۳)
خوردن یک سیب،
راه خوشبختی را تغییر داد ـ
سرنوشت!
(۳۵۴)
چهار فصل سال،
نرگسزار است ـ
پیراهنِ مادرم!
(۳۵۵)
کودکیام به جا مانده،
در کوچههای رنج و مشقت ـ
با یک جفت کفش پاره!
(۳۵۶)
پایان راه من است،
بیمارستان روانی ـ
لطفا به دیدنم بیا!
(۳۵۷)
به سوی آوازی از دوردستها،
به دام افتادم ـ
پرندهای ناآشنا بودم!
(۳۵۸)
مشغول نگارش،
داستان زن و مردی هستم ـ
به من و تو میمانند!
(۳۵۹)
شهرم روز به روز پهناور،
قلبم ـ
لحظه به لحظه تنگتر!
(۳۶۰)
در خلوتگاه کهولت،
مرا خواهی یافت ـ
با قلبی شکسته!
(۳۶۱)
نگرانیهایم،
به بنبست رسیدهاند ـ
بر دوش ظن و گمان!
(۳۶۲)
تقدس خون شهیدان،
کردار نیک میطلبد ـ
که رنگ دهد!
(۳۶۳)
زورگوها بسیار شدند،
در این اقلیم ـ
به شماره نمیآیند!
(۳۶۴)
به میانهی آب و رنگِ زنی،
خویش را یافتم ـ
نقاش شدم!
(۳۶۵)
سپیدهدمی،
جیکجیک گنجشکها به گوش نمیرسید ـ
در سوگ مادرم!
(۳۶۶)
دیگر هیچکس،
احوال تو را از من نمیپرسد ـ
بیخبر است مادرم!
(۳۶۷)
عمرم را بخیه میزند،
روز به روز ـ
تارهای سپید ریشم!
(۳۶۸)
نسیم آبیدر است،
ریخته به گلوی هایکو ـ
طنازی زنی!
(۳۶۹)
به شهر نمیرسند،
یک به یک میریزند ـ
خوابهایم!
(۳۷۰)
وعدهگاه شبی بهاری،
لبخند میزند ماه ـ
ستارهای هم ترانه میخواند!
(۳۷۱)
نور میپاشد،
به دل شب ـ
مهربانی زن!
(۳۷۲)
دلم هزار پاره میشود،
زیر پای شبانگاهان ـ
بدون تو!
(۳۷۳)
هیچگاه به هم نمیرسند،
با تمام زیباییشان تنها میمانند ـ
ماه و آفتاب!
(۳۷۴)
کفشش را درآورد،
تا دمی بیاساید ـ
دریا!
(۳۷۵)
از پشت نردهها،
به رهگذران مینگرند ـ
گلهای باغ!
(۳۷۶)
راههای مالرو را در پیش گرفتهاند
برای لقمهای نان،
کولبرها!
(۳۷۷)
فاجعه است، فاجعه!
وقتی که فریاد و نالهی مستمندان
قلب و روح و وجدان
هیچ صاحب منصبی را به لرزه در نمیآورد.
(۳۷۸)
با مرگ من،
سکوت تو پایان مییابد!
من این شعر را
گواه میگیرم،
که بعد از مرگم،
تو به سخن در آمدی!
(۳۷۹)
چگونه قلبت راضی میشود
هر غروب،
کبوتر نحیف خیالاتم را
از نزد خود پَر دهی؟!
(۳۸۰)
برف بازی میکنند،
دختران و پسران نه-
گویژه و ازمر!

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.