رضا پهلوی در مصاحبهی اخیرش با فاکسنیوز از «تجهیز مردم ایران» و استفاده از داراییهای بلوکهشدهی ایران برای این منظور سخن گفته است. بحث دربارهی این پیشنهاد، البته اگر فرض را بر جدیت آن بگیریم، معمولاً به دو نقطه میرسد: مدافعان این طرح از حق دفاع مردم در برابر حکومتی سرکوبگر و تا دندان مسلح میگویند و مخالفان از خطر جنگ داخلی؛ مضاف بر اینکه بسیاری معتقدند اساساً از طریق مبارزات مسلحانه و انقلابهای خشونتآمیز نمیتوان به دموکراسی دست یافت.
این یادداشت اما سراغ بحثهای تکراری موافق و مخالف نمیرود. پرسش من از نوع دیگری است: اگر راهبردهای قبلی به نتیجهی مطلوب نرسیدهاند، چرا به جای بازنگری در مفروضات راهبردهای پیشین، لایهای تازه بر همان راهبرد افزوده میشود و همچنان بر همان منطق پیشین مبارزه میچرخد؟
برای مثال، اگر مواضع رضا پهلوی در سالهای اخیر را پشت سر هم بگذاریم، یک خط سیر مشخص دیده میشود؛ خط سیری از تکرار پیشبینیها و راهبردهایی که یا نادرست از آب درآمدهاند یا به سرانجام مورد انتظار نرسیدهاند، اما در پی آن، به جای بازنگری در مفروضات پیشین، یک عنصر بیرونی یا روش قهری تازه به راهبرد افزوده شده است؛ بدون آنکه توضیح روشنی دربارهی دلایل عدم موفقیت پیشین، یا گزارشی به مردم دربارهی اینکه کدام پیشفرض و کدام روش نادرست بوده، ارائه شود.
البته در این واقعیت که هر راهبردی گاهی ناکام میماند تردیدی نیست و این عدم موفقیت نیز به خودی خود عیبی محسوب نمیشود. آنچه اهمیت دارد، شیوهی مواجهه با ناکامی است. در این رابطه، به طور کلی میتوان از دو روش سخن گفت.
در روش و مکانیزم «تطبیقی»، یک مفروض مشخص مورد ارزیابی مجدد قرار میگیرد، رد یا تصحیح میشود و سپس رفتارهای بعدی بر اساس آن تغییر میکنند. در مکانیزم «انباشت»، اما مفروضات پیشین دستنخورده باقی میمانند و حتی میزان پایبندی و تعهد به آنها افزایش پیدا میکند.
در روانشناسی تصمیمگیری به این پدیده «تشدید تعهد و پایبندی» میگویند؛ یعنی هرچه هزینهی بیشتری برای تحقق اهداف پیشین پرداخت شده باشد، ترک یا تصحیح مسیر دشوارتر و تشدید و تکرار آن وسوسهانگیزتر میشود. حتی این نگرانی وجود دارد که باز کردن یکی از گرههای تصمیمگیری و نقد آن، به باز شدن گرههای پیشین بینجامد و نقد را تا نقطهی آغازین یک راهبرد پیش ببرد؛ چیزی که معمولاً از آن پرهیز میشود.
گروههایی مانند سازمان مجاهدین خلق در دهههای ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ نمونهی تاریخی این الگو در اپوزیسیون ایراناند. به نظر میرسد در مسیری که رضا پهلوی در سالهای اخیر طی کرده نیز میتوان نشانههایی از همین الگو را دید: انباشت مفروضات و روشها و سپس تعهد و پایبندی بیشتر به مجموعهی آنها.
واقعیت این است که استراتژی رضا پهلوی در سالهای اخیر، و بهویژه پس از جنبش اعتراضی دیماه ۱۴۰۴، را میتوان در چارچوب نوعی «توانمندسازی قهری مردم ایران» فهم کرد. در ابتدا، این استراتژی متکی بر حملات نظامی آمریکا و اسرائیل ــ که از سوی او در چارچوب کمک به مردم ایران توصیف میشد ــ و نیز انتظار برای ایجاد شرایطی بود که به خیزش مردمی و ریزش نیروهای نظامی و امنیتی منجر شود. اکنون، پس از آنکه این راهبرد به نتیجهی مورد انتظار نرسیده، به نظر میرسد چرخشی در آن صورت گرفته و سخن از تجهیز مردم، از جمله با استفاده از منابع مالی بلوکهشدهی ایران، به میان آمده است.
در واقع، پروژهای که او تحت عنوان «انقلاب ملی» یا «شیر و خورشید»، از طریق خیزشهای مردمی، حملات نظامی آمریکا و اسراییل و سپس ریزش نیروهای نظامی و امنیتی و پیوستن آنها به صفوف مردم تعریف و اعلام کرده بود، اکنون ظاهراً قرار است با افزودن عنصر مسلحشدن مردم به پیش برود. این یعنی افزودن یک گام و لایهی قهری دیگر به راهبردی که از پیش قصد پیگیری آن را داشته است؛ بدون آنکه دلایل عدم موفقیت مفروضات و روشهای پیشین به روشنی توضیح داده شده باشند.
بنابراین سوال اصلی این است: آیا این راهبرد جدید پاسخی به شکست یا ناکافیبودن راهبردهای قبلی است، یا صرفاً افزودن ابزاری جدید به همان زنجیرهی محاسبات قبلی؟ اگر راهبردهای پیشین به نتیجهی مطلوب نرسیدهاند، چرا به جای بازنگری در مفروضات آن، یک لایهی جدید به همان راهبرد اضافه میشود؟
در روش تطبیقی، هر شکست استراتژیک الزاماً با افزودن یک ابزار جدید جبران نمیشود؛ گاهی شکست نشانهی آن است که باید خودِ فرضی را که استراتژی بر آن بنا شده دوباره بررسی کرد. چیزی که در تجربهی مجاهدین خلق در دهه های ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ و در مسیر طیشده از سوی جریان پادشاهیخواه به رهبری رضا پهلوی نیز دیده نمیشود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.