من چندی پیش سخن از مشروطۀ دوم گفتم و اینکه حرکتی را که ما ایجاد کرده ایم میتوان چنین نامید. تصور میکنم کار حاجت به مختصری توضیح دارد.

اول اینکه از ما پرسیده اند ایا انتخاب این نام ربطی به پادشاهی خواهی دارد یا اینکه نشان از نوعی نزدیکی بین دو جریان سیاسی است؟ پاسخ قاطعاً و به روشنی منفی است. هیچ نزدیکی در کار نیست چون پهلوی طلبی اصلاً با مشروطیت سنخیتی ندارد. عنوان مشروطه خواهی را داریوش همایون برای جریان گردآمده حول رضا پهلوی انتخاب کرد تا به این ترتیب برایش آبرویی بخرد که نداشت والبته هنوز هم ندارد. انتخاب نام بی پایه بود ولی از نظر تبلیغاتی هوشمندانه و مؤثر، میبینیم که هنوز هم از آن استفاده میشود.

انقلاب مشروطه پس از تاریخی بسیار دراز، حاکمیت را ازتقدس بی نیاز و منتزع کرد و آنرا به مردم سپرد. این برش اساسی تاریخ ما بود. ولی در پی انقلاب پنجاه و هفت، خمینی با سو استفاده از اعتمادی که به خود جلب کرده بود، نظامی روی کار آورد که به تمام معنا شایستۀ صفت ارتجاعی بود. ارتجاع به معنای بازگشت به پیش از مشروطیت و دوباره برقرار کردن سیطرۀ تقدس بر حیات سیاسی ایرانیان. این بار نه با پشتیبانی از سلطنت استبدادی سنتی، بل با حوالۀ مستقیم قدرت به روحانیتی که خود، با سؤ استفاده از انقلاب، در رأس قدرت قرار گرفته بود.

هدف اصلی ما، ورای اختلافات و تنوعات سیاسی، بازگرداندن حاکمیت است به ملت و بریدن تبعیت مصنوعی که اسلامگرایان بین تقدس و آن برقرار کرده اند. به این اعتبار، کار ما بازگشت است به مشروطیت و ارزشهای سیاسی که این انقلاب دورانساز، اول بار در کشور ما برقرار ساخت. نام مشروطۀ دوم را، به پیشنهاد یکی از دوستان حقوقدان، به این اعتبار برای برنامۀ خود برگزیده ایم. ما خواهان برقراری حاکمیت ملت هستیم. دفاع از حاکمیت ملت، ارث مستقیم مشروطیت، مصدق و بختیار است. پیشینۀ تاریخی ما با این خط مستقیم به ابتدای قرن بیستم بازمیگردد.

حال ببینیم که چگونه میخواهیم حاکمیت ملت را اعاده کنیم.

قرار بر این است که ملت ایران رأساً برای سرنوشت سیاسی خود تصمیم بگیرد. کاری که نزدیک به پنجاه سال است از آن منع گشته و اسباب این کار را که نهادهای انتخابی است، از او گرفته اند، یعنی با حفظ ظاهرشان از معنا تهی کرده اند. مشکل، دوباره گشودن ارتباط بین مردم و این نهادهاست.

باز کردن این راه را میتوان در کلی ترین حالت به دو صورت در نظر آورد: مرحله ای و یکباره.

متأسفانه راه اول طی دو دهۀ اخیر که گفتاری پوچ و بیمایه با عنوان اصلاح طلبی و اصلاحات در ایران  ترویج شده، به تمام معنا بی آبرو گشته و بی اعتبار. راه دوم نیز که به عنوان براندازی از آن یاد میشود، مورد حمله قرار گرفته و به نادرست خشونت پرور و تندروانه نام گرفته.

نکتۀ اصلی چیست؟ ‌باید اول ببینیم که هدف اصلی چیست و چه میتواند باشد تا بعد برسیم به راه دستیابی.

اگر میخواهیم حاکمیت را به مردم برگردانیم، هدف اصلی ما، حال هر نامی بر آن بنهیم، تغییر بنیادی حیات سیاسی ایرانیان است. مطلب روشن است و تعارف هم ندارد.

ولی سخن گفتن صریح از تغییر نظام سیاسی دو مشکل ایجاد میکند، یکی اینکه هر کس را که به نظام فعلی دلبستگی دارد از ما دور میکند. دوم اینکه تصور تغییر ناگهانی نظام را تقویت میکند که بسیاری از آن میهراسند.

پس به جای اینها چه میگوییم. اول از همه اینکه صریح میگوییم که هدفمان دادن اختبار ادارۀ مملکت به مردم همین مملکت است. مخالفت با این حرف قدری مشکل است، چون همه میدانند که دست مردم ایران از تعیین سرنوشتشان کوتاه است و دوم اینکه اختیار بر سرنوشت خویش حق مردم است.

 در حقیقت آنچه که باعث میگردد برخی از آنچه که براندازی تصور میکنند، روگردان شوند خشونتی است که این کلمه در ذهنشان تداعی میکند، خشونتی که ملازم سرعت و یکسرگی کار جلوه میکند و برخی را میرماند. یک ضرب به طرف هدف رفتن را نمیپسندند، حتی اگر گاه با هدف آن موافق باشند. یادآوری کنم که حتی براندازی هم کاری نیست که یک ضرب انجام شود، در آن مراحلی هست. نمیباید اینرا فراموش کرد.

برای احتراز از رماندن مخاطبان، میتوان گشایش بازی را به صورت مرحله ای در نظر آورد. گشایشی که از ابتدا اجباراً به براندازی ختم نمیشود، یعنی که الزامی نیست تا بدان برسد. از اینجاست که میتوان حرکتی را آغاز کرد که نوعی شبیه سازی از مشروطیت است. حرکتی که مشروطۀ دومش مینامم.

داستان از چه قرار است؟

در مشروطیت، استبدادی سنتی بر سر کار بود که قرنها عمر داشت و در مواجهه با جهان مدرن به کلی درمانده بود. عمرش به سر آمده بود و از بی کفنی زنده بود. جنبش مشروطیت این کفن را دوخت و به تنش پوشاند. مطالبات ملت که از ابتدا شکل روشن نداشت و معلوم هم نبود که به کجا خواهد انجامید، با سرعت نسبی، صورت درخواست تأسیس مجلس شورای ملی را گرفت. مجلس در مرکز خواستها واقع شد و تأسیسش مترادف پیروزی ملت شد. همانطور که مجلس کانون خواستها بود، تبدیل یه کانون قدرت مردمی نیز گشت، به حدی که در قانون اساسی هم وزنه ای بسیار سنگین پیدا کرد، به رغم مجریه ای که تکلیفش در متن قانون درست روشن نشه بود.

من تصور میکنم که ما نیز امروز میتوانیم از همان جایی شروع کنیم که پدرانمان در عصر مشروطیت کردند ـ از خواست مجلس. مردم ما از مجرایی نهادی که بتوانند از طریق آن گزینه های خود را در زمینۀ ادارۀ مملکت بیان سازند، محرومند و باید این نهاد را بخواهند و بسازند. مقصود من مجلس شورای اسلامی نیست که اینیست که هست و به هیچ کار جز زدن مهر تأیید بر تصمیمات هیئت حاکمۀ فعلی نمیاید، مجلس شورای ملی است که زبان ملت باشد.

اول کاری که این مجلس میتواند و باید بکند، تصحیح مسیر دولت است در ادارۀ جنگ که بسیار بد و مغشوش انجام گشته. این امر فوری و حیاتی است چون خطراتی که مملکت را تهدید میکند بسیار بزرگ است و پاسخ سریع و قاطع میطلبد. البته امکان فراتر رفتن از این نقطۀ حیاتی نیز وجود دارد. ممکن و حتی از دید آدمی نظیر من، مطلوب است که تغییرات وسیعتر و اساسی تری انجام بپذیرد. همۀ اینها بستگی دارد به خواست مردم و توانشان برای جلوتر رفتن. بازی مرحله است و نسبتاً قابل اداره.

ما قادریم تا از همینجا جنبشی را که تالی انقلاب بزرگ مشروطیت باشد، به حرکت بیاندازیم. جنبشی که نقطۀ شروعش خواست ایجاد مجلس شورای ملی باشد با انتخاباتی آزاد و بدون پیش گزینی که بند از دهان ملت بردارد. حاکمیت به تقدس ربطی ندارد و از آن ملت است.

مجلس میتواند با گنجایشی که برای تعدد و تنوع افکار دارد، به بهترین شکل تصویری از خواستهای ملت ایران به ما عرضه بدارد و راهگشای ساختن ایران آینده از روی این تصویر باشد. اگر میخواهیم درست بدانیم که چه باید کرد و چه میتوان کرد، باید به ملت رجوع کنیم که اصل است و پایه و جایگزینی هم ندارد. توان ملت ما برای رفتن به این راه، بسیار بیش از آنیست که در ابتدای قرن بیستم داشت. راه، راهیست نرم و تا حد امکان قابل اداره. البته هیچ راهی از خطر خالی نیست، بخصوص راهی که به بزرگی رهنمون است. من جداً اعتقاد دارم که این راه، راه آیندۀ ماست، آینده ای درخشان و متناسب با بزرگی تاریخی ملت چند هزار ساله ای که ملت ایران است.

۲۷ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸ سپتامبر ۲۰۲۶

این مقاله برای سایت ایران لیبرال نوشته شده و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)