داستان از یک شام بسیار لذیذ و سنتی ایرانی در شامگاه سهشنبه، ۴ اوت ۲۰۲۶، آغاز میشود؛ یک بشقاب لوبیاپلو که پس از یک روز گردش در آمستردام، شهرگردی و بازدید از موزه ملی شهر، طعم دیگری داشت. در آنجا به دو نفر از دوستان، صاحبنظر در ادبیات و اهل قلم، برخوردم. حیفم آمد که به قول استاد سخن، سعدی، این داستان را با شما به اشتراک نگذارم:
دریغ آمدم زان همه بوستان تهیدست رفتن سوی دوستان
حدود ساعت ۱۰ شب بود که میزبان مهربان ما پیشنهاد کرد برای گشتوگذار شبانه در روتردام و احتمالاً «لبی تر کردن» بیرون برویم. گردش شبانه آغاز شد و پس از لحظاتی به خیابان Witte de Withstraat رسیدیم؛ یکی از خیابانهای شناختهشده و پرجمعیت مرکز روتردام. میزهای مملو از جمعیت، مانند سنمیشل پاریس، با شمعهای کوچک تزئین شده بودند. انسانها مشغول گپزدن، شادی و خنده بودند؛ سیگار به لب یا پیپ در دست، و یا لیوانی در دست و مشغول گفتوگو و معاشرت…
در شماره ۹۲ این خیابان، ادیب و سرپرست گشت، توجه ما را به یک مغازه جلب کرد. در نگاه نخست تصور کردم با یک مغازه معمولی فروش سیگار یا شاید تنباکو روبهرو هستم. اما چند لحظه بعد متوجه شدم که اشتباه کردهام. با یک سورپرایز جدی روبهرو شدم؛ چیزی که برای نخستین بار در زندگیام از نزدیک میدیدم: یک coffeeshop که در آن انواع کانابیس، حشیش و فرآوردههای مربوط به آن در معرض فروش قرار داشت.
یک مرد تنومند و فردی بلندقد و نازکاندام در ورودی حضور داشتند؛ یکی ظاهراً مسئول حفاظت بود و دیگری از کارکنان یا مسئولان مغازه. دوستانم بیرون ماندند و من، از روی کنجکاوی و البته با توجه به علاقه پژوهشیام، وارد شدم. خودم را معرفی کردم و گفتم:
“من توریست هستم و از فرانسه میآیم. در فرانسه چنین مغازهای که بتواند به این شکل کانابیس عرضه کند وجود ندارد. برای من این تجربه کاملاً جدید است. اگر اجازه بدهید، مایلم چند عکس بگیرم و درباره این تجربه بنویسم.” برای کارکنان مغازه، ظاهراً موضوع کاملاً عادی بود. با آرامش اجازه دادند عکس بگیرم و من نیز شروع به ثبت آنچه میدیدم کردم. بالای سر آنان تابلویی نصب شده بود که انواع مواد و قیمت آنها روی آن درج شده بود.
اما چیزی که بیش از همه برایم جالب بود، نه فقط خود مغازه، بلکه عادی بودن صحنه بود. جوانانی وارد میشدند، مقدار مشخصی خرید میکردند و پس از چند دقیقه بیرون میرفتند؛ درست مانند مشتریانی که برای خرید سیگار یا کالای دیگری وارد یک فروشگاه میشوند.
یکی از مشتریان جوان، حدود ۲۶ ساله و دارای پیشینه روسی، وارد شد و حدود یک گرم از محصول مورد نظرش خریداری کرد. بعد از کمی صحبت و معرفی اولیه، احساس کردم فردی باز و اهل گفتوگوست. از او پرسیدم که چند وقت است این کار را انجام میدهد. پاسخ داد که هر از گاهی و بیشتر برای تفنن و لذت این کار را انجام میدهد و، به گفته خودش، احساس نمیکند که به آن وابسته یا معتاد شده باشد.
کمی بعد، خانمی حدود ۳۵ ساله وارد مغازه شد. ظاهری کاملاً معمولی و اروپایی داشت و اهل هلند بود. گفت که مصرف او با مورد قبلی متفاوت است. از تعبیر «مصرف منظم» (Regular Use) استفاده کرد. او گفت که به کانابیس علاقه دارد و احساس میکند تا حدی به آن وابسته شده است. از آن برای کاهش استرس و مقابله با فشارهای روزمره استفاده میکند و تجربه مصرفش را تا حدی شبیه عادت به سیگار توصیف کرد. به گفته خودش، حدود پنج سال پیش، در دورهای که با افسردگی و بیخوابی دستوپنجه نرم میکرد و در جستوجوی تجربهها و لذتهای تازه بود، به مصرف کانابیس روی آورده است.
این گفتوگوها برای من بسیار قابل تأمل بود. دو نفر، با دو تجربه کاملاً متفاوت؛ یکی مصرف گهگاهی و تفننی و دیگری مصرف منظم و تا حدی وابسته. اما هر دو در یک فضای عمومی و در چارچوب یک فروشگاه مشخص، بدون آنکه صحنهای از ترس، تعقیب یا پنهانکاری ببینم. در همین هنگام متوجه شدم دو دوست من که بیرون مغازه منتظر بودند، با تعجب نگاهم میکنند. حق با آنها بود. سریع بیرون آمدم و به آنان ملحق شدم. اما برای من، این صحنه به یک پرسش جدی تبدیل شده بود:
چگونه جامعهای مانند هلند به جایی رسیده است که فروش کانابیس در چنین فضایی امکانپذیر شده است؟
من که سالها اخبار مربوط به مواد مخدر را از زاویهای کاملاً متفاوت دیده بودم؛ از مجازاتهای سنگین و اعدام قاچاقچیان مواد مخدر در ایران گرفته تا عملیات پلیس فرانسه علیه شبکههای قاچاق و دستگیری اعضای آنها، اکنون در قلب روتردام شاهد منظرهای کاملاً متفاوت بودم. این تجربه مرا به فکر فرو برد. آیا هلند واقعاً مواد مخدر را آزاد کرده است؟ اگر چنین نیست، پس این فروشگاه چگونه اجازه فعالیت دارد؟ این سیاست از چه زمانی آغاز شده است؟ چه کسانی در شکلگیری آن نقش داشتهاند؟ و مهمتر از همه، چرا دولت هلند تصمیم گرفت به جای برخورد صرفاً کیفری، با بخشی از مسئله مواد مخدر از زاویهای دیگر برخورد کند؟ هنوز پاسخ این پرسشها را نمیدانستم.
چند لحظه بعد، میزبان مهربان ما را از آنجا به سوی مکان دیگری برد؛ مکانی که در نگاه نخست شاید یک کلیسای معمولی پروتستان به نظر میرسید، اما پشت دیوارهای آن بخشی از تاریخ اجتماعی روتردام و داستان مواجهه هلند با مسئله اعتیاد نهفته بود.
کلیسای پولُس
نام آن مکان Pauluskerk، یعنی کلیسای پولُس، بود و از اینجا بود که داستان برای من شکل دیگری پیدا کرد. میزبان ما در آنجا داستانی برایمان تعریف کرد؛ داستانی درباره یک کشیش و معتادانی که در این مکان پذیرفته میشدند. بدون هیچ تردیدی، «ریشه تجربه هلند در آزادسازی یا تحمل مواد مخدر از کلیسای Pauluskerk شروع نشد»، اما این کلیسا در روتردام یکی از نقاط مهم و اثرگذار در شکلگیری رویکرد هلند به معتادان و ایجاد فضاهای حمایت و مصرف مواد بوده است.
داستان دقیقتر چیست؟
شخصیت محوری این داستان، کشیش پروتستان هانس ویسر (Hans Visser) است. کلیسای پولُس از سال ۱۹۶۰ وجود داشت، اما از سال ۱۹۷۹، با آمدن ویسر، بهتدریج از یک کلیسای صرفاً مذهبی به مرکزی برای حمایت اجتماعی از افراد حاشیهنشین، بهویژه بیخانمانها و افراد مبتلا به اعتیاد، تبدیل شد. خود کلیسا نیز این تاریخ را تأیید میکند.
ویسر بعدها توضیح داد که وقتی متوجه شد شمار زیادی از مصرفکنندگان مواد در اطراف کلیسا حضور دارند، درهای کلیسا را به روی آنان گشود. او معتقد بود نظام رسمی درمان اعتیاد در آن زمان برای این افراد بیش از حد دشوار و دستنیافتنی بود.
به این ترتیب، کلیسای پولُس به تدریج به مکانی برای پناه، حمایت و ارتباط با گروهی تبدیل شد که بخش بزرگی از جامعه آنها را به حاشیه رانده بود. این رویکرد، بعدها در بحثهای گستردهتر درباره سیاست مواد مخدر، کاهش آسیب و نحوه مواجهه با افراد معتاد در هلند، اهمیت ویژهای پیدا کرد.
اما اتفاق بسیار مهمتر در سال ۱۹۸۷ رخ داد: ویسر در کنار ایستگاه مرکزی روتردام، مکانی ایجاد کرد که به Perron Nul، یا «سکوی صفر»، معروف شد. در آنجا برای معتادان بیخانمان خدماتی مانند متادون و سرنگ پاک فراهم میشد و امکان مصرف مواد نیز وجود داشت. بنابراین، کلیسای پولُس در واقع مغازه فروش مواد مخدر نبود، بلکه ابتکاری مذهبی ـ اجتماعی برای رسیدگی به معتادانی بود که نظام رسمی آنان را کنار گذاشته بود. تجربه Pauluskerk و سپس Perron Nul بعدها در شکلگیری و گسترش فضاهای مصرف تحت نظارت و سیاست «کاهش آسیب» (Harm Reduction) نقش داشت.
یک گزارش پژوهشی اروپایی نیز صراحتاً همکاری Pauluskerk با فعالانی مانند Nico Adriaans و «اتحادیه معتادان روتردام» را از عوامل ایجاد خدماتی مانند سرپناه، غذای گرم، مراقبت پزشکی و فضاهای مصرف میداند.
اگر بخواهیم، میتوانیم قدم بعدی را دقیقاً روی همین زنجیره بگذاریم و بررسی کنیم که چگونه از یک کلیسای روتردام و کمک به چند معتاد، به شکلگیری coffeeshopهای امروزی هلند رسیدند. این بخش واقعاً داستان جالبی دارد که شرح کامل آن از حوصله این گزارش مختصر خارج است.
اما بهصورت بسیار فشرده، در هلند و در چارچوب سیاستهای لیبرال، از دهه ۱۹۷۰ مسیر دیگری نیز در حال شکلگیری بود: به جای آنکه همه مواد و همه مصرفکنندگان در یک دسته قرار گیرند، میان مواد موسوم به «سخت» و «نرم» تفاوت گذاشته شد. نقطه عطف مهم این تحول، اصلاح قانون تریاک (Opium Act) در سال ۱۹۷۶ بود. در این چارچوب، کانابیس و حشیش از موادی مانند هروئین و کوکائین تفکیک شدند و سیاست دولت بر این اساس قرار گرفت که بازار مواد کمخطرتر از بازار مواد پرخطر جدا شود و برخورد کیفری، بیش از پیش بر قاچاق و مواد موسوم به «سخت» متمرکز شود.
به این ترتیب، آنچه در نگاه نخست ممکن است یک سیاست ساده برای «آزاد گذاشتن مصرف مواد» به نظر برسد، در واقع حاصل چندین دهه تحول در نگرش اجتماعی، پزشکی، مذهبی و حقوقی به مسئله اعتیاد و مواد مخدر بود.
در حقیقت، آن شب بهوضوح مشاهده کردم که چگونه آسیبشناسی درست میتواند یک مشکل اجتماعی را بهگونهای حل کند که بُعد انسانی راهحل، همواره در تاریخ باقی بماند. به ایران امروز خودمان میاندیشم که در آن، به جای یک آسیبشناسی درست، زبان اعدام رایج است.
به گردشمان ادامه میدهیم. مدتی است که هوس بستنی کردهایم. مغازهای کوچک با پیشخوانی حدود هشت مترمربع، مستطیلشکل، و ویترینی پر از انواع و اقسام بستنی، جلوی چشممان سبز میشود. چهار دختر جوان، در سنین بین ۲۰ تا ۲۵ سال، مدام سفارش مشتریها را که روی یک نرمافزار ساده ثبت شده است، آماده و تحویل میدهند.
سه لیوان بستنی «سه کوهان شتری» سفارش میدهیم و روی نیمکتی در بیرون مغازه، مشغول خوردن میشویم. میزبان مهربان، در همین فاصله، داستان آمدن ایرانیان به هلند را از دهه ۱۹۹۰ برایمان تعریف میکند. در حال حاضر، در پایان سال ۲۰۲۵، حدود ۶۰ هزار ایرانی در این کشور ساکن هستند.
اما داستان یکی از این ایرانیهای زبل، شنیدنیتر است. در فاصله صد متری همین مغازه، مردی ایرانی در دهه ۱۹۹۰ یک رستوران خرید و سپس همان رستوران کوچک را به مجموعهای تبدیل کرد که تمامی واحدهای مسکونی بالای آن را نیز دربرمیگرفت. داستان زندگی او و چگونگی صعود اجتماعی این ایرانی کارآفرین برایم جالب آمد. اما ظاهراً بهراحتی نمیتوان به او دسترسی پیدا کرد.
ساعت تقریباً یک بامداد است و بستنی خوشمزه خواب را از چشمانمان ربوده است. با این حال، فردا باید راهی اوترخت شویم. رفتهرفته به خانه بازمیگردیم و کلام را به سعدی میسپارم.
ادبیات، تمامی نگاه روشمند ما را در علوم اجتماعی به هم میریزد و ذهن را آزاد میکند تا خیال، بیهیچ قید و بندی، به کرانههای ناشناخته سفر کند؛ جایی که مرز میان واقعیت و خیال، میان مشاهده و تأمل، و میان علم و ادبیات، گاه چنان باریک میشود که نمیتوان بهسادگی آنها را از یکدیگر جدا کرد. و شاید در پایان این شب پرماجرا، سعدی نیز با لبخندی به استقبال ما بیاید:
گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی، فلفل به هندوستان
پاریس، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ (۲۴ اوت ۲۰۲۶)
فرازهایی از زندگی میوهان هانس Johan (Hans) Visser ترجمه آزاد از دانش نامه آزاد
یوهان (هانس) ویسر (متولد لاهه، ۳ آوریل ۱۹۴۲) یک کشیش بازنشسته هلندی است. او از سال ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۷ بهعنوان کشیش در کلیسای پائولوس (Pauluskerk) در روتردام، که در آن زمان وابسته به کلیسای اصلاحشده هلندی و امروزه بخشی از کلیسای پروتستان هلند (PKN) است، فعالیت میکرد. ویسر به دلیل فعالیتهایش در زمینه وضعیت افراد معتاد به مواد مخدر و افراد بیخانمان در سراسر هلند به شهرت رسید.
هانس ویسر در خانوادهای ارتدوکس پروتستان در لاهه بزرگ شد. او از دوران کودکی میخواست کشیش شود. پس از تحصیل در دبیرستان مسیحیِ کلاسیک (Gymnasium)، در سال ۱۹۶۰ به اوترخت رفت و تا سال ۱۹۶۵ در آنجا به تحصیل الهیات پرداخت. نخستین شغل او بهعنوان نیروی خدمات شبانی و اجتماعی در شرکت هوخوِنس (Hoogovens) ــ که امروزه تاتا استیل نام دارد ــ در آیمَیدن بود.
در دهه ۱۹۷۰، او بهعنوان مبلغ مذهبی در اندونزی، در منطقه سولاوسی مرکزی (با نام تاریخی سلبس) فعالیت کرد. پس از بازگشت به هلند، در سال ۱۹۷۹ بهعنوان مدیر «بنیاد فعالیتهای اجتماعی کلیسایی» در روتردام منصوب شد. در همین سمت، ویسر کشیش کلیسای پائولوس شد؛ کلیسایی که به پناهگاهی برای بیخانمانها و معتادان مواد مخدر تبدیل شد.
پروژهای با نام Perron Nul در سال ۱۹۸۷ آغاز شد. به دلیل جذابیت و جاذبهای که این مرکز برای افراد معتاد ایجاد کرده بود، در مقطعی بیش از هزار معتاد در اطراف ایستگاه مرکزی روتردام تجمع و اقامت میکردند. ویسر در این دوره در سراسر کشور شناخته شد.
شهردار روتردام، برام پِپِر، در سال ۱۹۹۴ تصمیم گرفت پروژه Perron Nul را، برخلاف میل شدید ویسر، تعطیل کند. ویسر در اعتراض به این تصمیم، از جمله در برنامه ویژه سینترکلاس از برنامه تلویزیونی De schreeuw van De Leeuw اعتراض خود را مطرح کرد. در این برنامه، او که یک کشیش پروتستان بود، لباس سینترکلاس ــ شخصیت سنتی کاتولیک ــ را پوشیده بود و چند مصرفکننده مواد مخدر نیز نقش زوارته پیت (Zwarte Piet) را ایفا میکردند. این اعتراض نتیجهای نداشت و Perron Nul سرانجام در ۵ دسامبر ۱۹۹۴ تعطیل شد.
پس از آن، مشکلات و مزاحمتهای مرتبط با مواد مخدر در سطح شهر پراکنده شد. در کلیسای پائولوس نیز مرکزی برای اسکان و حمایت از افراد بیخانمان وجود داشت. در مارس ۲۰۰۵، ویسر اعلام کرد که بنا به درخواست شهرداری، کلیسای پائولوس قرار است تخریب شود؛ احتمالاً پیش از پایان همان سال. قرار بود خدمات اسکان و پشتیبانی آن در قالب سه مرکز کوچکتر در نقاط مختلف روتردام تقسیم شود.
ویسر در ۲۴ فوریه ۲۰۰۰ در دانشگاه اوترخت از رساله دکتری خود دفاع کرد. عنوان رساله او چنین بود:
Creativiteit, wegwijzing en dienstverlening. De rol van de kerk in de postindustriële stad
یعنی: «خلاقیت، راهنمایی و خدماترسانی؛ نقش کلیسا در شهر پساصنعتی».
در ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۰ نیز کتابی از ویسر درباره زندگی مسیح منتشر شد با عنوان Jezus als vreemdeling («عیسی بهعنوان یک بیگانه/غریبه») که شامل حکاکیهایی از رامبرانت بود.
از سال ۲۰۰۷، ویسر بازنشسته شد و به مقام کشیش بازنشسته (emeritus) درآمد. پس از او، دیک کووه (Dick Couvée) بهعنوان کشیش کلیسای پائولوس منصوب شد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.