پس از گذشت بیش از ده روز از آغاز دور سوم تنشهای نظامی میان آمریکا و جمهوری اسلامی و اعلام «سیاست چشم در چشم» از هر دو سو، امیدها به پایان تخاصم رنگ باخته اند. رویای نرمال شدن روابط که پس از امضای تفاهمنامه ۱۴ مادهای ایجاد شده بود نیز، امروز بیش از پیش دستنیافتنی به نظر میرسد.
واقعیت این است که تصمیم به صلح و یا پوست اندازی، برخلاف تصور رایج، یک تصمیم فنی یا حتی صرفاً استراتژیک و یا یک مکانیزم خودبخودی نیست؛ بلکه یک تصمیم سیاسیِ بسیار ویژه و تاریخی است که به شجاعت و اقتدار کامل نیاز دارد.
برای فهم بحران کنونی سیستم در تصمیمگیری میان جنگ و صلح، و نیز برای درک اینکه چرا حتی پس از تفاهمنامه اخیر، انتظار «پوستاندازی» رژیم واقعبینانه نبوده است، باید به سیر تحول جایگاه و ساختار رهبری در جمهوری اسلامی نگریست؛ جایگاهی که در سه پرده، از «کاریزمای ناب»، به «کاریزمای عاریهای» و در نهایت به «کاریزمای تهی» سقوط کرده است.
روحالله خمینی در سال ۱۳۶۷ قطعنامهی ۵۹۸ را پذیرفت و آن را «جام زهر» نامید. این پذیرش، از منظر آرمانهای اعلامی انقلاب، یک شکست آشکار بود. جنگی که قرار بود تا فتح کربلا و قدس ادامه یابد، با بنبست در عرصههای نظامی و تشدید انزوای سیاسی نظام پایان یافت. اما خمینی توانست این شکست را قبول کند و هزینههای نمادین آن را متحمل شود. در واقع، او بیآنکه مشروعیتش خدشهدار شود، فرمان چرخش داد و مسیر حیات رژیم را از مسیر «جنگ نعمت است» به آغاز دوران سازندگی تغییر داد.
در واقع خمینی خودش تجسم آرمان بود، نه صرفاً مجری آن؛ به همین دلیل میتوانست از آرمان عقب بنشیند بیآنکه به خیانت متهم شود. کاریزمای ناب، یعنی اقتداری که از خودِ فرد سرچشمه میگیرد؛ تنها نوع اقتداری که میتواند هزینهی یک بازگشت بزرگ و برگشتناپذیر را بهتنهایی جذب کند.
علی خامنهای اما صاحب کاریزمای شخصی نبود بلکه مدیر نظامی بود که همچنان از سرمایه نمادین خمینی تغذیه میکرد. به همین دلیل خامنهای در طول دوران رهبریاش مدام به «امام» ارجاع میداد و مشروعیتش را از طریق تکرار مناسکی در رابطه با بنیانگذار جمهوری اسلامی، بازتولید میکرد. این ارجاع دائم، نه از سرِ یک رسم بوروکراتیک صرف، بلکه به این علت که جایگاهی که اشغال کرده بود از کاریزمای خودش نبود و بنابراین هر روز باید از منبع اصلی دوباره به عاریه گرفته میشد. اگرچه حتی این کاریزمای عاریه ای نیز آن اقتدار و شجاعت لازم را به وی نداد تا قادر به شکستن بن بست «نه جنگ و نه صلح» شود.
در دوران پسا-خامنهای، این سیر افول یک گام دیگر عمیق تر شده است. اگر کاریزمای خامنهای دستکم عاریهای بود و امکان «قرض گرفتن» از منبعی معتبر را داشت، ساختار جانشینی جدید (مجتبی خامنهای) حتی این امکان را هم ندارد. او نه صلاحیت مرجعیت سنتی دارد و نه فرآیند برآمدنش (در دل جنگ، با غیبت طولانی و شتابزده، در شرایطی که وضعیت جسمانیاش نامعلوم مانده) از حداقل تشریفات نمادینی برخوردار بود که حتی جانشینی سال ۶۸ را «موجه» جلوه میداد.
در واقع، در وضعیت کنونی، دالِ «رهبر» تهی مانده است؛ زیرا هیچ مدلولی (نه کاریزماتیک، نه نهادی و نه حتی عاریهای) آن را پر نمیکند. عنوان هست، جایگاه هست، اما محتوایی که بتواند اقتدارِ مشروع تولید کند وجود ندارد. در چنین شرایطی، ساختار پادگانی-بوروکراتیک (سپاه) عملاً جای خالی رهبر را با «زور نظامی صرف» پر کرده است. اما زور نظامی اگرچه اقتدار فیزیکی میآورد، از جنسی نیست که بتواند هزینهی نمادین و معنوی یک تصمیم بزرگ سیاسی مثل صلح را بپذیرد.
علاوه بر انتظار صلح که حداقل در آینده نزدیک و میان مدت واقعی به نظر نمی رسد، به نظر می رسد انتظار پوست اندازی رژیم نیز بیشتر یک آرزو بوده است. در ماههای گذشته این تصور در میان بخشی از تحلیلگران شکل گرفته بود که جمهوری اسلامی تحت فشار بحرانها در حال «پوستاندازی» است؛ گویی فشار جنگ، بهخودیخود رژیم را وادار به تغییر شکل میکند. اما این پیشفرض، پوستاندازی را بهاشتباه یک فرآیند خودکار و مکانیکی فرض میگیرد. پوستاندازی اما، مثل صلح، یک کنش سیاسی ارادی است، نه یک واکنش مکانیکی به فشار بیرونی. و کنش سیاسی ارادی، نیازمند «کنشگر» است؛ کسی که هم مسئولیتپذیر باشد و هم شجاعت تصمیم داشته باشد.
به عبارت دیگر برای صلح و پوست اندازی فقط یک کاریزمای ناب یا حداقل یک اقتدار کامل سیاسی که برخوردار از قدرت و شجاعت پذیرش عواقب و مسئولیت باشد، لازم است. اما واقعیت این است که با گذار از کاریزمای ناب به عاریهای، این ظرفیت کنش کاهش یافت (خامنهای فقط توانست انجماد سیستم را مدیریت کند، نه گذار آن را)؛ و امروز با گذار به کاریزمای تهی، این ظرفیت به شدت کم است.
https://t.me/politicalphilosphy/783
https://haghaei.blogspot.com/

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.