«یک لقمه نان»

هوا هنوز روشن نشده بود که بلند شد. نه از آن بلند شدن‌های معمولی؛ انگار چیزی توی سینه‌اش گیر کرده باشد و بخواهد با یک نفسِ زورکی بازش کند. دستش رفت سمت کتری، اما همان‌جا وسط آشپزخانه مکث کرد؛ انگار یادش آمد که اگر چای هم بخورد، دلِ زن و بچه‌اش آرام نمی‌شود.

زن از زیر پتو گفت: «نرو… امروز نرو…»

او لبخند زد، همان لبخندهای کوتاه و بی‌جان که آدم فقط برای این می‌زند که طرف مقابل نفهمد دلش دارد فرو می‌ریزد. گفت: «زود برمی‌گردم. فقط همین دفعه…»

بچه در خواب ناله‌ای کرد و صورتش را به بالش مالید. مرد رفت کنار تخت و موهای بچه را آرام کنار زد. بوی خوابِ بچه، بوی شیرینی‌ای بود که آدم را شرمنده می‌کرد. شرمنده از اینکه دنیا، آدم را مجبور می‌کند بین بغل کردن بچه و برداشتن بار، یکی را انتخاب کند.

زن نشست. روسری‌اش را روی سرش انداخت، بی‌آنکه آینه‌ای باشد. نگاهش نه التماس بود نه دعوا؛ چیزی میانِ ترس و خستگی. گفت: «هفتهٔ پیش گفتند تیر زده‌اند… گفتند فلانی برگشته، اما پا ندارد… تو…»

مرد حرفش را برید: «نگفتند چرا؟» بعد خودش جواب داد، بی‌آنکه منتظر باشد: «چون نان نمی‌پرسد چرا. نان فقط می‌خواهد بیاید روی سفره.»

زن چیزی نگفت. فقط دستش را دراز کرد و گوشهٔ کاپشن مرد را گرفت؛ مثل اینکه اگر پارچه را نگه دارد، آدم را هم نگه داشته است. مرد خم شد و پیشانی زن را بوسید. بوسه‌اش کوتاه بود، مثل مُهر. بعد رفت سراغ کفش‌ها.

دمِ در، یک لحظه ایستاد. انگار می‌خواست چیزی بگوید که اگر نگفت، ممکن است دیگر هیچ‌وقت فرصت گفتنش را نداشته باشد. اما حرفی نیامد. فقط گفت: «مواظب باش چراغ رو خاموش کنی.»

این حرفِ معمولی، بدترینِ خداحافظی‌هاست. چون آدم با همین جمله‌های ساده، خودش را گول می‌زند که «برمی‌گردم». انگار برگشتن، یک کارِ حتمی است.

در بسته شد. زن چند ثانیه همان‌جا ماند. صدای قدم‌های مرد روی راهرو رفت و کم شد. بعد سکوت نشست روی خانه؛ سکوتی که معلوم نبود صبح است یا شب، امید است یا ناامیدی.

بچه بیدار شد و گفت: «بابا رفت؟»

زن گفت: «رفت عزیزم. زود میاد.»

بچه گفت: «قول داد برام دفتر بخره.»

زن با لبخند، دروغ را مثل لقمه‌ای نرم در دهان گذاشت: «آره… قول داده.»

ساعت‌ها گذشت. زن هر چند دقیقه یک‌بار گوشی را برمی‌داشت. نه برای اینکه زنگ بزند؛ برای اینکه صفحه روشن شود و زمان را ببیند، انگار زمان را می‌شود با نگاه کردن مهار کرد. هر وقت صدایی از بیرون می‌آمد—صدای موتور، صدای درِ همسایه، صدای سرفهٔ مردی توی کوچه—دلش می‌پرید و می‌گفت: «خودشه…» اما هیچ‌کدام «خودش» نبود.

ظهر شد. زن برای بچه غذا گذاشت، اما خودش نتوانست بخورد. وقتی قاشق را نزدیک دهان برد، یادش آمد مرد صبح گفت: «فقط همین دفعه…» و همین «همین دفعه»هاست که آدم را پیر می‌کند.

بعدازظهر، هوا سنگین‌تر شد. نه ابری بود، نه بارانی. اما انگار آسمان چیزی را نگه داشته بود و نمی‌گذاشت بیفتد؛ مثل اشکِ کسی که جلوی بچه‌اش خودش را کنترل می‌کند.

غروب نزدیک شد و زن شروع کرد به جمع‌وجور کردن خانه. نه از سر نظم؛ از سر درماندگی. آدم وقتی کاری از دستش برنمی‌آید، به کارهای کوچک پناه می‌برد تا احساس کند هنوز می‌تواند چیزی را کنترل کند: یک لیوان را جابه‌جا کند، گوشهٔ فرش را صاف کند، لباس بچه را تا کند. اما هیچ‌کدام جایِ یک تماس را نمی‌گرفت.

بچه گفت: «مامان… چرا بابا دیر کرد؟»

زن گفت: «راه دوره.»

بچه گفت: «اگه گرگ بیاد چی؟»

زن نفسش گرفت. یک لحظه تصویرِ گرگ، تصویرِ برف، تصویرِ مین، تصویرِ تیر، همه با هم آمدند و جلوی چشمش رژه رفتند. اما به خودش اجازه نداد. دستِ بچه را گرفت و گفت: «هیچ‌چی نمی‌شه. بابا بلده.»

در همان لحظه، گوشی زنگ خورد.

زن اول خشکش زد. انگشتش روی صفحه لرزید. شماره ناشناس بود. قلبش چنان زد که صدایش را توی گوشش شنید. جواب داد: «بله؟»

صدایی مردانه، خسته و تند: «خانمِ…؟ خانمِ… فلانی؟»

زن گفت: «خودمم. چی شده؟»

مرد مکث کرد. این مکث، بدترین بخشِ خبرهای بد است؛ چون آدم در همان یک ثانیه، همهٔ زندگی را دوره می‌کند. مرد گفت: «همسرتون… توی مسیر… تیر خورده.»

زن گفت: «کجا؟ کی؟ الان کجاست؟»

مرد گفت: «بیمارستانِ شهر… آوردیمش…»

زن حرف را قاپید: «زنده است؟»

آن‌طرف خط، نفسِ سنگین. بعد همان جمله‌ای که هیچ‌کس دوست ندارد بشنود، اما همیشه یک روز ممکن است بشنود: «ما هر کاری کردیم…»

زن گوشش سوت کشید. انگار دنیا یک‌باره رفت زیر آب. صدای مرد دور شد، دورتر و دورتر. فقط کلمه‌ها مثل تکه‌های یخ توی سرش می‌افتادند: «تیر… بیمارستان… هر کاری…»

بچه کنار پاهایش ایستاده بود. با چشم‌های گرد نگاه می‌کرد. گفت: «مامان؟ بابا اومد؟»

زن خواست چیزی بگوید، اما زبانش کار نمی‌کرد. انگار دهانش پر از خاک شده باشد. گوشی از دستش افتاد روی فرش. نشست. دست‌هایش روی زانوها می‌لرزید. به بچه نگاه کرد و دید بچه منتظر است، مثل اینکه جوابِ دنیا را از دهانِ مادرش می‌خواهد.

زن گفت: «بابا… دیر میاد.»

بچه گفت: «پس چرا گریه می‌کنی؟»

زن سریع صورتش را پاک کرد. گفت: «چیزی نیست. چشمم…»

اما بچه فهمید. بچه‌ها زودتر از آنچه فکر می‌کنیم، حقیقت را بو می‌کشند. آمد نزدیک و سرش را گذاشت روی شکم مادر. گفت: «من دفترم رو نمی‌خوام… فقط بابا بیاد.»

زن همان‌جا شکست. نه با فریاد، نه با شیون. با یک صدای کوتاه که شبیه نفسِ زخمی بود. دستش را گذاشت روی سر بچه و گفت: «آخه چرا… چرا…»

شب، زن و بچه جلوی بخاری نشستند. چراغ کوچک روشن بود. خانه همان خانه بود: همان دیوارها، همان ظرف‌ها، همان فرش. اما انگار یک ستونِ اصلی از زیر سقف برداشته شده باشد و خانه فقط سرپا مانده باشد چون هنوز نفهمیده باید فرو بریزد.

زن به کاپشنِ مرد نگاه کرد که پشت در آویزان بود. صبح خودش آویزانش کرده بود. صبح فکر می‌کرد «زود برمی‌گرده». حالا آن کاپشن مثل یک شاهدِ خاموش بود؛ شاهدِ اینکه آدم می‌تواند از خانه برود و برنگردد، فقط برای یک لقمه نان.

بچه خوابش برد. در خواب، لب‌هایش تکان می‌خورد: «بابا… دفتر…»

زن بلند شد. رفت سمت پنجره. بیرون، کوچه تاریک بود. چند چراغِ دور، مثل ستاره‌های خسته می‌سوختند. زن زیر لب گفت: «تو رفتی که زنده بمونیم… ولی ما بدون تو، فقط نفس می‌کشیم.»

بعد، برای اولین‌بار در آن روز، یک تصمیم گرفت. نه تصمیمِ بزرگِ قهرمانانه؛ تصمیمِ سادهٔ یک زنِ واقعی. گوشی را برداشت، شمارهٔ همان مرد را پیدا کرد و پیام داد: «لطفاً هر مدرکی هست، هر گزارشی هست، برای من بفرستید. من نمی‌گذارم اسمش فقط یک خبر کوتاه باشد.»

چون مرگِ یک کولبر، اگر فقط «خبر» بماند، فردا تکرار می‌شود. اما اگر «داستان» شود—اگر به زبانِ زن و بچه گفته شود—شاید یک نفر، فقط یک نفر، یک لحظه مکث کند و بفهمد پشتِ آن «یک لقمه نان»، یک خانه فرو ریخته است.

زن برگشت کنار بچه نشست. دستِ بچه را گرفت. آرام گفت: «بابا رفت… ولی تو می‌مونی. و من… من مجبورم محکم باشم. نه چون قوی‌ام؛ چون چاره‌ای نیست.»

و آن‌قدر آرام گفت که خانه نشنود و دوباره فرو نریزد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)