شاهو حسینی

فروپاشی دولت‌های چندملیتی در دوران پساجنگ سرد یکی از مهم‌ترین روندهای ژئوپلیتیکی و اجتماعی قرن بیستم و بیست‌ویکم بوده است. در این روند، کشورهایی که در ساختار خود دارای ترکیبی از ملت‌ها، زبان‌ها، دین‌ها و هویت‌های فرهنگی متفاوت بودند، پس از تضعیف انسجام ایدئولوژیک یا بحران در مشروعیت سیاسی، دچار فروپاشی ساختاری شده‌اند. این فروپاشی نه‌تنها به معنای تغییر مرزهای سیاسی، بلکه به‌معنای بازسازی نظم جدیدی بر مبنای مطالبات هویتی و حق تعیین سرنوشت ملت‌هاست. از منظر جامعه‌شناختی، نظریه‌هایی چون نظریه‌ی “ملت‌سازی ناکام( (Failed Nation-Building  نشان می‌دهند که در غیاب یک هویت ملی مشترک، دولت‌ها در درازمدت ناتوان از مهار نیروهای واگرا خواهند بود. در سطح فلسفی نیز، اندیشه‌هایی چون مفهوم “حق تعیین سرنوشت”  از جان استوارت میل گرفته تا منشور ملل متحد، بنیاد گفتمان استقلال‌طلبی ملت‌ها را تقویت کرده‌اند.

در جهان مدرن، دولت-ملت‌ها زمانی مشروعیت دارند که بتوانند وحدتی میان اجزای متکثر خود ایجاد کنند؛ اما زمانی که ملت‌های گوناگون درون یک کشور، احساس حذف، تبعیض یا سرکوب سیستماتیک داشته باشند، دولت دیگر به‌مثابه‌ی نماینده‌ی اراده‌ی عمومی تلقی نمی‌شود، بلکه به نیرویی سلطه‌گر بدل می‌گردد. اینجاست که انقلاب، گریز از مرکز، و سپس فروپاشی و بازتعریف مرزهای هویتی آغاز می‌شود.

در این نوشتار کوتاە، پنج مورد مهم از این روند بررسی می‌شود: فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی،یوگسلاوی، عراق سانترال، تجزیه سودان، و بحران جاری در اتیوپی. این موارد به ما امکان می‌دهند تا الگویی تحلیلی از فروپاشی دولت‌های چندملیتی ارائه دهیم و پیامدهای آن را در سطح منطقه‌ای و جهانی ارزیابی کنیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)