اشاره. یکی از جمله‌های پرآوازه در اندیشۀ مدرن که در ادبیات فلسفی و سیاسی بازتاب بسیار داشته است، جمله‌ای از کارل مارکس است که در اصل واپسین برنهاد از یازده برنهاد او «دربارۀ فوئرباخ» است:

«فیلسوفان تا کنون تنها به تفسیر جهان به شیوه‌های گوناگون پرداخته‌اند؛ نکته همانا تغییر دادن آن است.»

کارل مارکس

کارل مارکس

این برنهاد، در ایجاز خود حامل بار مفهومی بسیار است. شماری از مفسران آن را اعلام گسست پیوند فلسفه با نظرپردازی ناب و دعوتی به پراکسیس یا کنشگری دگرگون‌ساز دانسته‌اند. من آن‌گاه که، در دوران دانش‌آموزی، برای نخستین بار با این برنهاد روبه‌رو شدم، آن را چونان پتکی یافتم که با بیشترین توان بر سر تاریخ فلسفه فرود آمده است. مدتی در نوسان میان پذیرش و وازنش آن گذراندم تا برداشتی که از پیوند میان ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی فراچنگ آمد، چیستان ذهنی را گشود و دریافتم که مارکس خود در نظر و عمل به پیوند میان نظر و عمل، میان تنوریا و پراکسیس، میان فلسفۀ تعبیرکننده و فلسفۀ تغییردهنده باور داشته است. من خود در سال‌های فلسفه‌آموزی نارسمی و رسمی به همبستگی و پیوند دوسویه میان این دو قطب در نقش‌آفرینی فلسفه باور یافتم، و چنان شد که سرانجام در سال ۱۳۸۰ مقاله‌ای با فرنام «فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان» برای مجلۀ گزارش گفت‌وگو»ی «مرکز بین‌المللی گفت‌وگوی» تمدن‌ها نوشتم. آن مقاله کانون مجموعۀ مقاله‌هائی شد که سیزده سال پس از آن پیکرۀ کتاب ۶۰۰ صفحه‌ای «فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان» ساختند (مؤسسۀ نگاه معاصر، ۱۳۹۳). همچنان باورم به این پیوند چنان است که سال‌ها است هم نام گذرگاه تلگرامی‌ام «فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان» است هم شعار وبلاگم.

در این یادداشت کوتاه در افق فلسفۀ رادیکال – که در توجه به ریشه و بنیاد، چونان نگاهی ژرف، نقاد، و تغییر‌آفرین، فلسفه را از برج عاج به زمین، به دل تاریخ، به جامعه، و به ساحت‌های وجودی انسان می‌برد – از نگرشی می‌نویسم که تعبیر جهان و تغییر جهان در آن دو سویۀ یک کنش یگانه به نام فلسفه‌ورزی‌اند. از دیدگاه فلسفۀ رادیکال من، مجموعه‌هائی از اندیشه‌رزی‌ها که تنها به تعبیر جهان یا تنها به تغییر جهان بپردازند – اگر امکان‌پذیر باشند – فلسفۀ راستین نخواهند بود.

پیش از سخن اصلی بایسته است به چهار نکته اشاره کنم:

۱) همۀ اندیشه‌ها و کنشگری ‌های ما با هم پیوند آشکار و نهان دارند یا باید از پیوند آشکار و نهان برخوردار باشند؛

۲) از میان همۀ «انگاره»‌ورزان در پنج «دستگاه باور مدعی شناخت»، یعنی علم و فلسفه و دین و عرفان و اُستوره، فیلسوفان، – یعنی کسانی که به تعبیر جهان از دیدگاه فلسفی ‌می‌پردازند، و با نگاه کلان‌نگر فلسفی است که به تغییر جهان دست می‌زنند – بیشترین شایستگی را هم برای تعبیر جهان و هم برای تغییر جهان دارند؛

۳) فیلسوفان در تعبیر و تغییر جهان از دستاوردهای چهار دستگاه باور مدعی شناخت دیگر، یعنی علم و دین و عرفان و اُستوره، به‌ویژه از دستاوردهای علم، بی‌نیاز نیستند؛

۴) ممکن است شماری از فیلسوفان در خودآگاه خود دو ساحت تعبیر و تغییر جهان را از هم جدا بدانند، ولی راستی آن است که این دو ساحت، در پنهان‌ترین لابه‌های خود از هم جدا نیستند و نباید جدا باشند.

۱. تعبیر جهان: از شناخت تا معنایابی و معنادهی

تعبیر جهان، در معنای نخستین خود، ناظر به کنشگری نظریِ انسان در برابر واقعیت جهانی است که انسان در آن می‌زید، از محیط طبیعی پیرامون در تراز خُرد تا همۀ جهان هستی در تراز کلان، از جامعۀ پیرامون در تاز خُرد تا همۀ جامعۀ انسانی در تراز کلان. از سُقرات و افلاتون و اَرَستو تا بسا فیلسوفان امروزی در خاور و باختر و شمال و جنوب، از زرتشت در سیمای فیلسوف تا فارابی و بسا فلسفه‌ورزان دغدغه‌مند کنونی در ایران، همواره یکی از آماج‌های فلسفه، تعبیر یا تفسیر جهان در پرسش از چیستی و چرایی و چگونگی پدیدآیی و سیر دگرگونی آن در زمان و پیوند رویدادهای درون آن هم در بُرش زمانی ویژه هم در پویایی روندها بوده است.

تعبیر تنها به معنای شناخت نیست. تعبیر به معنایابی در موضوع شناخت یا معنادهی به موضوع شناخت نیز می‌پردازد. ازاین‌رو تعبیر فلسفی جهان هم به معنای شناخت فلسفی جهان است هم به معنای معنایابی فلسفی در جهان یا معنادهی فلسفی به جهان.

۲. تغییر جهان: کنش، اراده و پراکسیس

در برابرِ تأمل نظری، کنش چونان فاعلیت و اراده‌ورزی در برابر واقعیت تفسیرپذیری تعریف شد که با کنشگری انسان تغییرپذیر نیز هست. در اندیشه‌های رادیکال سدۀ نوزدهم و سدۀ بیستم تغییر جهان وظیفۀ اصلی فیلسوف شمرده شد، چنان که در هر فلسفۀ رادیکال امروز و آینده نیز چنین است.

ولی در نخستین نگاه بسا فیلسوفان بوده‌اند که همواره دغدغۀ کاربست اندیشه‌ها و انگاره‌های خود را در جامعه برای دگرگونی داشته‌اند. هم چند تن از فیلسوفان پیشاسقراتی که به فیلسوفان گیتی‌شناس آوازه یافته‌اند دغدغۀ تغییر جهان را داشته‌اند هم می‌توان فلسفۀ سُقرات-افلاتون را برایند همۀ دغدغه‌های فلسفه‌ورزی یونانی دانست که در آن تغییر جهان چنان ارجمند است که برجسته‌ترین کتاب افلاتون (دولتشهرداری یا کشورداری یا، بر پایۀ ترجمۀ لاتینی فرنام آن، جمهوری) از زبان سقرات با پرسشگری از دادگری (dikaiosúnē) آغاز می‌شود، و فرنام آن (Politeia) که برگرفته از «پولیس» به معنای «دولت‌شهر» است به دیسۀ حکومت و حقوق شهروندان اشاره دارد.

۳. پیوند میان تعبیر و تغییر: تقابل یا تعامل؟

پرسش بنیادین این است: آیا تعبیر و تغییر در فلسفه‌ورزی دو راه جدا از هم و حتی در کشمکش با هم‌اند؟ یا می‌توان، و حتّا باید، آن‌ها را همبسته یا متلازم، لازم و ملزوم یک‌دیگر، چونان دو رویۀ یک سکّۀ یگانه دانست؟

  1. فلسفۀ رادیکال

فلسفۀ رادیکال – آن گونه ‌که من آن را در می‌یابم یا به آن باور دارم همواره آهنگ فراتر رفتن از این دوگانگی دارد. در این نگرش تعبیر جهان تنها درنگریستن منفعلانۀ جهان نیست، بلکه خود گونه‌ای کنشگری است؛ و تغییر جهان، اگر بی هیچ تعبیری، به‌ویژه تعبیری هر چه راستین‌تر به معنای برخورداری از شناختی در انطباق هر چه بیشتر با واقعیت، باشد، همانا حرکتی در آشوب است که پیامدش همواره آشوب یا استبداد سرکوب‌کنندۀ آشوب است. به‌راستی هر تعبیر راستین جهان دربردارندۀ امکان تغییر جهان است، و هر تغییر راستین جهان بر تعبیر راستین جهان استوار است.

اینک اگر فلسفه را چونان کلیتی با حجم تعین‌نایافته و بی هیچ مرزی در جهان بی‌کران اندیشه بنگریم که همواره در تاریخ خود در دگرگونی و نمایشگری سویه‌های گوناگون خود بوده است و خواهد بود، درمی‌یابیم که همواره هم به تعبیر جهان پرداخته است هم به تغییر جهان، هر چند بیشتر چنین بوده است که بیشترین شمار فیلسوفان «ظاهراً» تنها درگیر تعبیر جهان بوده‌اند، و شمار اندکی از آنان «ظاهراً» تنها دغدغۀ تغییر جهان را داشته‌اند.

افلاتون، چه آن‌گاه که به سیسیل رفت و چه آن‌گاه که از تغییردهی مستقیم جهان در عمر خود ناامید شد و آکادمی را بنیاد گذاشت همواره به سیاست می‌اندیشید و همان برجسته‌ترین کتاب او که با پرسش از دادگری می‌آغازد برجسته‌ترین اندیشه‌های مابعدالطبیعی او را در چارچوب تعبیر جهان عرضه می‌دارد.

هم خود افلاتون هم شاگرد برجسته‌اش ارستو، که برجسته‌ترین فیلسوفان همۀ تاریخ فلسفه تاکنون در تعبیر جهان‌اند، سیاست را، چونان بخشی یا سیمائی از فلسفه که عهده‌دار تغییر جهان است، برایند فلسفه‌ورزی و برترین بخش فلسفه و تاج فلسفه می‌دانستند.

من با باور و پایبندی به «فلسفه چونان کنش آگاهانۀ رهایی‌بخش»، برنهاد یازدهم در بارۀ فوئرباخ را فریاد این افسوس مارکس می‌دانم که شماری از فیلسوفان چشم بر سرشت راستین فلسفه بسته بودند و بر این گمان بودند که فیلسوفان در برج‌های عاج نشسته و چنان غرقۀ تماشای جهان و فهم آن‌اند که نه مجال فرود آمدن بر زمین را دارند نه اجازۀ آن را.

من سخن مارکس را بیشتر یک هشدار و یادآوری می‌دانم زیرا هر کس، با هر گونه داوری در بارۀ مارکس و مارکسیم، اگر منصفانه به تاریخ فلسفه بنگرد او را برجسته‌ترین نمونۀ فیلسوفی می‌داند که در فلسفۀ او – با هر چند و چون پذیرفتنی یا ناپذیرفتنی – نظر و عمل، تئوری و پراکسیس، و تغییر جهان و تعبیر جهان پیوند ناگسستنی دارند، و حتّا از بیشترین تناظر یک به یک در تاریخ فلسفه برخورداراند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)