ستیزه گری با زبان پارسی و پارسی گویان در افغانستان از آغاز تا کنون ماهیت سیاسی داشته و زاده ی ذهنیت و اندیشه ی برتری جویی تبارگرایانه ی حاکمیت سیاسی در این کشور بوده است. حکومت های تبار-محور افغانستان از زمان تاسیس این کشور در اواخر سده ی نوزدهم با سیمای سیاسی و مرزهای جغرافیایی کنونی اش تا امروز پیوسته در جهت تحمیل هویت تباری-زبانی خویش به عنوان هویت ملی و رسمی برای این سرزمین کوشیده اند. آنها ستیزه گری با زبان و فرهنگ پارسی را به عنوان بخش کلانی از برنامه های هویت پردازی برای افغانستان طرح کرده و آن را از مجراهای قوانین، سیاست گزاری ها و راهکارهای تبعیض آمیز سازمان داده و عملی کرده اند. این امر به عنوان یکی از عوامل مهم تداوم سلطه ی آنها کار کرده است. 

حکومت های افغانستان مدام نیازمند حمایت سیاسی، اقتصادی و نظامی قدرت های بزرگ علاقه مند به این منقطه در صد و چهل سال گذشته بوده اند. امپراتوری بریتانیا  و شوروی در سده های نزدهم و بیستم و کشورهای غربی در سده ی بیست و یکم در روی کار آوردن و یا هم سر پا نگاه داشتن حکومت های افغانستان نقش فعال بازی کرده اند. این حکومت ها کارکرد پارسی ستیزانه ی شان را یا در هم سویی با دیدگاه ها و سیاست های حامیان بیرونی شان نسبت به حوزه ی جغرافیایی-فرهنگی پارسی زبان قرار داده اند و یا بی تفاوتی و بی توجهی شماری از حامیان شان به این مساله را همچون چراغ سبز برای تداوم سیاست های تبعیض آمیز خود در این کشور پنداشته اند.

پارسی ستیزی در هندوستان، آسیای میانه و قفقاز

ریشه های مساله در یک زمینه ی فراختر و تاریخی برمیگردد به سیاست های استعماری امپراتوری بریتانیا (از طریق کمپنی هند شرقی) درشبه قاره ی هند و سلطه ی استعماری روسیه ی تزاری و سپس شوروی در آسیای میانه و قفقاز. این قدرت ها در سیاست های استعمارگرانه ی شان نسبت به حوزه ی فرهنگی-تمدنی پارسی زبان، رویکردی فرهنگ زدا و پارسی ستیز داشته اند. گسترش دامنه ی نفوذ آنها در سده های نوزدهم و بیستم در این حوزه خط کشی ها و مرزبندی های جدید سیاسی به میان آورد که به چند پارچه کردن و ازهم گسیختاندن پیوندهای فرهنگی در میان مردمان و جاهای گوناگون شامل در این منطقه انجامید. در کنار عوامل دیگر، زبان پارسی به عنوان عرصه ی مشترک ارتباطات و فرهنگ از زمینه های مهم درهم تنیده گی و پیوند میان مردمان و سرزمین های شامل این حوزه ی جغرافیایی–فرهنگی بود که از دیدگاه قدرت های استعماری باید تکه و پارچه میشد. برای پیاده کردن نقشه های استعماری این قدرت ها، مهم بود تا دهلی و لاهور زبان بلخ و بخارا را ندانند و غزنه و سمرقند از مرو و نیشاپور را. افغانستان کنونی برشی است که در دل این جغرافیای زبانی و فرهنگی فراگیر شکل داده شده است.

سرنوشت زبان پارسی در آسیای میانه ی امروزی پس از ورود نیروهای اشغال گر روسیه ی تزاری و به ویژه پس از تسلط شوروی در این منطقه و هم سرنوشت این زبان در شبه قاره ی هندوستان پس از ورود نیروهای استعمارگر امپراتوری بریتانیا را درهمین زمینه میتوان بررسی کرد. بریتانیایی ها بالاخره پس از ۱۸۳۲ زبان پارسی را در شبه قاره ی هند از رسمیت انداختند و جایش را به زبان های هندی نو، اردو و انگلیسی به عنوان زبان رسمی دادند. از سوی دیگر، روسیه ی تزاری و سپس شوروی جغرافیای پارسی گو در آسیای میانه را حتا مورد جراحی های تباری-زبانی قرار دادند و با دنبال کردن سیاست های روسی سازی و تغییر خط به سریلیک در این منطقه، از رسمیت افتادن زبان پارسی در آسیای میانه و قفقاز را تشدید کردند. در نتیجه، این زبان جایش را گام به گام به زبان روسی داد. این قدرت ها در کارکرد پارسی زدایی شان در راستای استعمار آسان تر و پایه دارتر شبه قاره ی هند و سرزمین های آسیای مرکزی موفقانه عمل کردند.

پارسی ستیزی و داعیه ی هویت ملی در افغانستان

در اثر نزدیک شدن دو قدرت استعماری امپراتوری بریتانیا از جنوب و روسیه ی تزاری از شمال و توافق آنها بر پرهیز از رویارویی گرم است که کشور افغانستان با سیمای سیاسی و مرزهای جغرافیایی امروزینش در اواخر سده ی نوزدهم به میان آورده میشود. این کشور، که ابتدا زیر نفوذ استعمار بریتانیا میماند، در اواخر دهه ی دوم سده ی بیستم به استقلال سیاسی میرسد و تا اوایل دهه ی هشتم استقلال سیاسی اش را نگاه میدارد. باز در دهه های هشتم و نهم به تدریج در مدار شوروی قرار میگیرد و سپس در دهه ی آخر سده ی گذشته دچار فروپاشی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به دست گروه های مجاهدین و طالبان میشود. افغانستان در دو دهه ی اول سده ی بیست و یکم زیر نفوذ سیاسی و اقتصادی امریکا و سایر کشورهای غربی قرار میگیرد و بالاخره با فرار اشرف غنی احمدزی در آگست سال پار دوباره به گروه تندرو مذهبی و قومی طالبان سپرده میشود. 

افغانستان در صد و چهل سال پسین نظام های سیاسی گوناگونی را تجربه میکند. دامنه ی این تنوع از نظام شاهی مطلقه تا مشروطه، تا جمهوری دموکراتیک کمونیستی، تا جمهوری اسلامی طرفدار غرب، تا امارت اسلامی طالبانی را در بر گرفته است. صرف نظر از نوع نظام سیاسی، حکومت های مرکزی افغانستان پیوسته سیاست های هویت پردازی تباری-زبانی برای مردمان این سرزمین و ستیزه گری با زبان پارسی و پارسی گویان را به گونه ی هدف مند طرح و در حد توان شان اجرا کرده اند. قدرت های بیرونی حامی حکومت های افغانستان در دوره های مختلف یا از سیاست گزاری ها و کارکردهای پارسی ستیزانه ی آنها حمایت کرده اند و یا بر آنها چشم پوشیده اند.

حکومت های پشتون تبار افغانستان مدام در صدد تحمیل هویت تباری-زبانی خود شان به عنوان هویت ملی و رسمی برای تمام مردمان این سرزمین بوده اند و این خواسته ی شان را بر پایه ی ستیزه با زبان و فرهنگ پارسی در این سرزمین گذاشته اند. در دوره ی پس از استقلال سیاسی افغانستان، حکومت های مرکزی در کابل فرصت یافتند تا سیاست های پشتون گرایی و پشتو پروری خویش را منسجم تر کنند. آنها پارسی ستیزی را به روی دیگر سیاست های هویت پردازی ملی شان بدل کردند. این امر شاه رگ ذهنی عوامل و تحرکات در ظاهر نشنالیست و در ماهیت تبارگرای درباری و سپس حلقه های معین دستگاه های سیاسی حاکمیت پسا-سلطنتی را ساخت.

چهره ها و حلقه های تبارگرای پشتون، که هم خود و هم اندیشه ی شان به گونه ی تاریخی دست و راه باز در دستگاه های قدرت مرکزی در کابل داشته اند، حضور و کاربرد گسترده ی زبان پارسی در این سرزمین، از جمله در دستگاه اداری خود قدرت های حاکم، را به عنوان بزرگترین عامل بازدارنده در جهت فراهم سازی یک بستر فرهنگی برای هم گون سازی تباری و زبانی میدانسته اند. این حلقه ها طرح چنان بستری را به عنوان زمینه ساز تحمیل هویت تباری شان در نقش هویت هم گون و فراگیر «ملی» بالای تمام باشنده گان افغانستان امری الزامی میپنداشته اند. جای گاه تاریخی و کاربرد متداول زبان پارسی در این سرزمین دقیقن نقشی است که آنها برای زبان تباری خود شان، زبان پشتو، خواسته اند. بدون جای گزینی زبان پارسی با پشتو روند افغان (پشتون) سازی هویت سیاسی و فرهنگی مردمان این سرزمین -آن چه که آنها از آن، به گونه ی عمدی ولی نادرست، “ملت-سازی” تعبیر کرده اند- همچنان ناشدنی مانده است.

روش ها و ابزار

ذهنیت برتری جوی تبارگرای حکومت های مرکزی با به کارگیری شیوه های تبعیض آمیز گوناگون با زبان پارسی، جایگاه و گویندگان آن در افغانستان ستیزه کرده است. اینجا شماری از این شیوه های ستیزه جویانه را بر میشمریم: تحقیر و کم زدن جای گاه زبان پارسی در اسناد قانونی و رسمی، انکار پیشینه و کارکرد فراقومی و فرامنطقه ای این زبان و در عوض هویت تراشی قومی برای آن، محدود ساختن کاربرد پارسی در دستگاه اداری حکومت های مرکزی، وارد ساختن اجباری واژه های پشتو در زبان پارسی، وادار کردن کارمندان حکومتی به آموزش و به کارگیری زبان پشتو به جای پارسی، و تغییر نام جای ها و نهادها از پارسی به پشتو. به گونه ی نمونه میتوان از دیدگاه های محمود طرزی در رابطه با زبان پشتو که او آن را “زبان افغانی” و “زبان ملی” میخواند، از تغییر نامی و کارکردی انجمن ادبی کابل به “انجمن پشتو”، از تغییر نام جاهایی مانند سبزوار به شیندند، از ممنوعیت کاربرد نام اصلی «پارسی» و در عوض کاربرد رندانه ی «دری» برای این زبان در قانون اساسی سال ۱۹۶۴، و بالاخره از سیاست های پارسی ستیزانه ی محمد داوود بانی نظام جمهوری در افغانستان یاد کرد.

ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻨﻪ ی ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﺗﺮ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﻗﻌﯽ ﻣﺴﺎﻋﺪ، ﺍﻳﻦ ﺫﻫﻨﻴﺖ ﺍﻓﺰون ﺨﻮﺍﻩ ﻭ ﺑﺮﺗری ﺠﻮی ﺗﺒﺎﺭﮔﺮﺍ ﺗﺎ ﻣﺮﺯ ﭘﺎک ﺴﺎﺯی های ﺗﺒﺎﺭی/ﺯﺑﺎﻧﯽ ﭘﻴﺶ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻭ ﺳﺎﮐﻦ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﭘﺸﺘون ﺘﺒﺎﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﺷﻤﺎﻝ ﻭ ﻏﺮﺏ ﺍﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎﻥ، ﮐﺎﺭﮐﺮﺩﻫﺎی ﭘﺎﺭﺳﯽ ﺳﺘﻴﺰﺍﻧﻪ (ﻧﻈﻴﺮ ﻭﻳﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻨﺎی ﻗﺒﺮ ﺭﺍﺑﻌﻪ ی ﺑﻠﺨﯽ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻠﺦ) ﻭ ﭘﺸﺘﻮ ﺳﺎﺯﺍﻧﻪ ﻭ ﭘﺸﺘﻮن پرﻭﺭﺍﻧﻪ ی ﺍﻓﺮﺍﺩی ﻧﻈﻴﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﮔﻞ ﻣﻬﻤﻨﺪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻮﺍﺣﯽ، ﻭ ﺣﺘﺎ ﻋﺼﺒﻴﺖ ﻏﻀﺐ آﻟﻮﺩ ﻁﺎﻟﺒﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﻭ ﭘﺎﺭسی گوﻳﺎﻥ ﺩﺭ ﭘﺎﻳﺘﺨﺖ، ﺷﻤﺎﻝ، ﻣﺮﮐﺰ، غرب، جنوب ﻭ ﺳﺎﻳﺮ ﻧﻘﺎﻁ ﺍﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩی ﭘﺎﮐﺴﺎﺯی های ﺗﺒﺎﺭی ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪه در مناطق شمالی و مرکزی افغانستان ﺑﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﺍﻳﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﻭ ﻧﻈﺎﻳﺮ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺯﻣﻴﻨﻪ میتوان ﺑﺮﺭﺳﯽ ﮐﺮﺩ.

پارسی ستیزی و برتری جویی تبارگرا پس از ۲۰۰۱

از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ طرفداران اندیشه ی برتری جویی تبارگرایانه درظرفیت های متفاوت و بیشترینه تاثیر گذار تلاش کردند تا مجاری ساختاری قدرت وعرصه ی سیاست را در کشور به دست بگیرند و با نگاه نستالجیک به گذشته، با تمام نیرو در پی باز آفرینی ذهنیت تبارگرا، دگرستیز و برتری جوی شان به عنوان تکیه گاه فکری دستگاه قدرت در کابل و تداوم انحصار آن باشند. قیدهای انحصارگرانه در موارد مهم در قانون اساسی سال ۲۰۰۴ از جمله در مورد شیوه ی نظام سیاسی، زبان سرود ملی (ماده ی بیستم)، وهم در موارد دیگر مانند دست کاری در متن تصویب شده ی قانون اساسی، از جمله مطرح کردن بحث “مصطلحات ملی” (ماده شانزدهم)، وتاکید بر کاربرد اجباری شماری از واژه گان پشتو در نقش تعریف ناشده ی “مصطلحات ملی” در زبان های دیگر این سرزمین و به ویژه زبان پارسی از نمونه های اعمال نفوذ عوامل این ذهنیت برای زمینه سازی و نهادینه ساختن دیدگاه های انحصارگر، تبارگرا، برتری جوی و دگرستیز شان در این سند پایه بوده است.

پارسی ستیزی سازمان یافته در افغانستان در بیست سال پسین همچنان یکی از مظاهر این ذهنیت برتری جوی تبارگرا بوده که پس ازمرحله ی نخست اعمال نفوذ در تعیین ساختارهای پایه ای و نهادهای چهارچوبی نظام سیاسی (مانند قانون اساسی) از سوی شخصیت ها و گروه های باورمند به این ذهنیت، وارد مرحله ی تازه ی به اجرا گذاشتن شد. در این مرحله، پارسی ستیزی سازمان یافته در چهارچوب ظاهرن قانونی ساختارها و نهادهای پایه ای و عمده ی دولت، دیگر از گریبان دادگاه عالی، دفتر ریاست جمهوری، وزارت اطلاعات و فرهنگ، دادستانی، و دستگاه تبلیغاتی-رسانه ای دولتی به شمول رادیو و تلویزیون، رسانه های چاپی، و آژانس خبررسانی آن سر برآورده بود. امروز پس از سلطه ی دوباره ی طالبان بر افغانستان، این گروه تندرو مذهبی و قومی هر روز در برابر زبان پارسی و گویندگان آن ستیزه و خشونتی نو در پیش میگیرند. طالبان در کارکرد ستیزه گرانه ی شان در برابر زبان پارسی و گویندگان آن در افغانستان در حقیقت میراث دار روند ممتد تاریخی و سیاسی پارسی ستیزی حکومت های مرکزی افغانستان در صد و چهل سال پسین استند.

با توجه به ماهیت سیاسی پارسی ستیزی و ریشه داری تاریخی آن در اندیشه و ذهنیت برتری جویی تبارگرایانه که تکیه گاه فکری اداره ی حکومت های مرکزی افغانستان را ساخته است، این روند تبعیض آمیز به گونه ی سازمان داده شده ازچهارچوب ها و نهادهایی مانند قانون اساسی، دادگاه عالی، و دستگاه های اداری درون حکومت به عنوان ابزار قانونمندی و اجرایی بهره میبرد. این امر به روشنی مینمایاند که مبارزه در برابر روندی چنین سازمان یافته و ریشه دار، باید در چهارچوب یک برنامه ی فراگیر پی ریزی گردد که هم اندیشه ی ناجور تحمیل هویت قومی-زبانی حکومت مرکزی به عنوان هویت ملی مردمان افغانستان وهم کلیت اندیشه و ذهنیت برتری جوی تبارگرا، دگرستیز و کثرت زدا را در بستر تاریخ و در گذر امروز نشانه بگیرد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)