این پرسش البته جدید نیست و فیلسوفان معاصر چندی به آن پرداختهاند، در نتیجه، این نوشته اگر بخواهد نکته جدیدی در بر داشته باشد باید به مسئله دیگری بپردازد. اما اشاره به یک نکته ضروری است. همانگونه که در نوشته پیشین هم اشاره کردم، با آغاز دوران روشنگری انسان جدیدی متولد شد، همانگونه که در دوره فلسفی یونان انسان جدیدی به نسبت تمدنهای پیشین متولد شده بود. این نکته حائز اهمیت فوقالعادهای است که توجه کنیم انسان دوران جدید که نظریهپردازی فلسفی آن بر عهده کانت قرار گرفت، واجد یک کیفیت منحصر به فرد شد که در انسان نوع پیشین غایب بود: انسان به مثابه حیوان خود-نقاد. تفاوت چنین انسانی با انسان ارسطویی حیوان ناطق یا حیوان عاقل در این بود که در دوره پیشاروشنگری، انسان قایل به کشف چیزی بود که به آن نام «حقیقت» نهاده بود. انسان کاشف حقیقتی بود که در جایی آن بیرون قرار داشت. با کانت، عقل واجد این کیفیت شد که با نقد خود، مرزهای خود را تعیین کند، مرزهایی که نمیتوانست از آن فرا رود، یک کیفیت پارادوکسیکال که در آن عقل بدون فرارفتن از مرزهای خود، مرزهای خود را میشناسد. ممکن است نزد کانت این سویهای از کشف «حقیقت» در مورد جهان عقل بوده باشد، همانگونه که مثلا فیزیکدانی «حقایقی» را در باره جهان بیرون کشف میکند، اما این اشتباه از اهمیت چندانی برخوردار نبود زیرا کانت راهی را گشود که اکنون میتوانست خود او را به آسانی پشت سر گذارد، و این اتفاق مهم هم افتاد. خصلت مهمتر تلاش کانت این بود که اکنون با او جهان و ذهن تبدیل به مفهومی همبسته شده بودند که از رابطه توپولوژیک ویژهای برخوردار بود، کیفیتی به مثابه جهان-ذهن، همانند مفهوم فضا-زمان در فیزیک جدید که از همبستگی ویژهای پیروی میکند. به این ترتیب خصلت یکسویه عقل ارسطویی که در آن جهان خود را در ذهن وارد میکند- مفهومی که فیلسوفان با ایجاد مفاهیمی نظیر صورت، ماده و صور عقلانی سعی در تبیین آن داشتند- به یک رابطه دوسویه تغییر یافت به این معنی که جهان به مثابه چیز فینفسه از ساحت آگاهی کنار نهاده شد تا جهان به مثابه چیزی معقول جایگزین آن شود، جهانی که مدخلیت عقل در ساخت آن اگر بیشتر از آن چیز فینفسه نباشد، کمتر هم نیست. به این ترتیب خود-نقاد بودن عقل به ساحت انسانی پاگشود و انسان تبدیل به حیوانی خود-نقاد شد و بدون آنکه از مرزهای خود امکان فراروی داشته باشد، او بدون آنکه امکان مشاهده جهانی بیرون از مرزهای خود را داشته باشد، این مرزها را ترسیم کرد، و به زعم کانت، انسان اکنون با آگاهی بر ناکامیابی بزرگ خود کامیاب شده بود.
اما مکتب انتقادی خود تبدیل به یک آرمان بزرگ برای فیلسوفان و روشنفکران دیگر شد. آنها آرمانی داشتند که نوید دوران جدید را میداد، دورانی که دقیقا بیآرمان بود. چنین کیفیت خودانتقادی از عقل در اثر تاریخ ساز روسو نیز به روشنی دیده میشود، اثری که در آن امکان فلسفی یک قرارداد اجتماعی تبیین میشود، قراردادی که دو طرف آن دقیقا یک طرف است. مردم وارد قراردادی با خود میشوند تا مفهوم «مردم» پدید آید و تا حاکمیت از آن این «مردمی» شود که در اثر قرارداد مزبور تولد یافته است. به این ترتیب مردم با وضع قوانینی برای خود، خود را زیردست حکومت قرار میدهند، همان حکومتی که چیزی نیست جز تبلور اراده خود مردم. به این ترتیب مردم همزمان به عنوان غالب و مغلوب، فاتح و مفتوح و آقا و بنده در میآیند، به همانگونه که عقل خود را موضوع اندیشیدن خود میکند تا بتواند ضمن فراروی از خود، مرزهایی برای خود ترسیم کند که امکان فراروی از آنها را از خود سلب نماید. اما تکامل این اندیشه منجر به تولید جوامعی شد که فاقد آرمان بودند. در دهههای قرن بیستم بود که فیلسوفان سیاسی در باره این مسئله هشدار دادند که انسان به تدریج در حال تبدیل شدن به گونه جدیدی از موجودات زنده داخل جوامعی است که مناسبات داخل آن جوامع را نه مانند قبل خود انسانها بلکه عقلانیت منفصلی به نام تکنولوژی تعیین میکند. هر نوع آرمانگرایی در این سیستم، پایههایی که تمدن جدید بر آنها قرار دارد را با تهدید مواجه میکند. به این ترتیب چپگرایان جدید به مثابه حاملان سنتی آرمانگرایی، به عنوان محافظان سنتی که بنیاد آن بر رد و نفی هر سنتی قرار دارد، تبدیل به دشمنان طبیعی سیستم حاضر شدند، سیستمی که تمدن حاضر بر آن مبتنی است، و از این زاویه است که آنها با تمامی نیروهای آرمانگرا حتی آنهایی که خصلت ارتجاعی آشکار نیز دارند- مانند بنیادگرایان اسلامی- از در همدردی ظاهر میشوند.
اما منظور این نوشته در مورد ایران منتهی به انقلاب ۵۷ است. روشنفکرانی که ویژگی ذاتی آنها آرمانگرایی بود، از در مخالفت با سیستمی درآمدند که راهبرد اصلی آن فروپاشی سریع نظامها و مناسبات اجتماعی سنتی به نفع تاسیس مناسبات دوران جدیدی بود که عملا فاقد آرمان بود. در یکی از نوشتههای پیشین در اینباره توضیح دادم چگونه تغییر سریع مناسبات اجتماعی، فروشکست نظامات عشیرهای و قبیلهای، تبدیل خانواده بزرگ به خانواده هستهای و سپس اتمیزه شدن فرد در سالهای پس از انقلاب سفید، و عدم رشد نظامهای ارزشی، نرمها و هنجارهای متناسب با وضعیت جدید که بتواند این تغییرات را مشروع سازد، منجر به بحران درون جامعه روشنفکری ایران شد. جامعه جدید بدون آرمان است و در نتیجه بدون روشنفکر، اما جامعه ایران در مرز میان سنت و شکست سنت، روشنفکرانی را تولید کرد که مجبور بودند آرمان معکوسی را دنبال کنند، نفی رشد سریع به نفع حفظ جامعه سنتی که امکان آرمانگرایی را در خود داشت . اما سنتها شکسته بود و بازگشت امکان نداشت، به این ترتیب بود که بنیانگذار نظام اسلامی با درک وضعیت، ارتجاعیترین سنت را -اینکه چرا ارتجاعیترین بود را امیدوارم زمانی با تشریح دیدگاههای منحرف عرفانی او که تاثیر قاطعی بر اندیشه سیاسیاش داشت، توضیح دهم- لباسی از تجدد پوشاند تا هم انقلابیون حرفهای را راضی کند و هم روشنفکران میانهرو را و هم طیفهای مختلف سنتگرایان را. چنین مخلوق شترگاوپلنگی البته نمیتوانست عمر زیادی داشته باشد و خود او و جانشینش هر از گاهی مجبور به گرفتن تصمیمات دشوار در عریان کردن چهره این مخلوق کج و معوج میشدند. از طرف دیگر، انسانها و شهروندانی هم که عمر خود را در جامعه جدیدالتاسیس سپری کردند، به موجوداتی فاقد آرمان تبدیل شدند، کیفیتی که آنان را تبدیل به بردگانی کرد که امکان تغییر وضعیت را ندارند. با این وجود آنها در جامعه دینی زیست میکنند که در ذات خود آرمانگراست و به این ترتیب تمام عمر خود را در فضای تعلیق برخاسته از این دو وضعیت سر میکنند. هر بسیجی نیاز به آرمان دارد و هر آرمانی نیاز به حاملانی. دوران روشنفکران آرمانگرا اما سرآمده زیرا جهان جدید جهان بدون آرمان است، در نتیجه هرگونه روشنفکری انقلابی در جامعه ایران مجبور است در تدارک آلترناتیوی برای ارتجاع دینی باشد، آلترناتیوی که نه متعلق به جهان آینده بلکه مربوط به گذشته است، و این پارادوکس بنیادین تاریخ معاصر ماست.

نظرات
قول شادیبخشی است. امیدوارم کاری را که “خط سوم” شروع کرد شما به اتمام برسانید. خواندن نوشته های شما از معدود لذتهای این روزگاران من است. معمولا اذهان عقلی و نقلی چندان آبشان در یک جوی نمیرود اما شما در نوشته هایتان نشان دادید که در ذهنتان این آشتی برقرار است.
جمعه, ۱۱ام تیر, ۱۴۰۰