این روزها کمتر رسانه ای از جمله تلویزیون، روزنامه یا حتی شبکه های اجتماعی را می توان یافت که به نوعی آماری از بروز و شیوع بیماری های روانی را منعکس نکند. یکی ازشیوع 23.6 درصدی بیماری های روانی در کشور خبر می دهد و از قول معاون وزیر بهداشت، هزینه ی درمان این اختلالات را سالانه بیش از ۹۶0 میلیارد تومان برای سنین 15تا 64 سال اعلام می کند(1). آن دیگری، از کمبود نیروی متخصص اعم از روانپزشک و روانشناس برای خدمت رسانی به این گروه کثیر سخن می گوید (2). از طرفی، برخی از مراجع دولتی نیز نرخ بیکاری و طلاق را به دلیل مشکلات روانی و اعتیاد، نگران کننده گزارش می کنند(3).

توجه فراوان به این آمار و ارقام هشداردهنده، از سوی رسانه ها و مطبوعات، لزوم پرداختن به مقوله ی بهداشت روانی (Mental health) را چه در سطح افراد اجتماع و چه از منظر دست اندرکاران و برنامه ریزان نظام سلامت، بیش از پیش نمایان می کند. آنچه دراین باره می توان پرسید، این است که: چگونه و با چه اقدامات پیشگیرانه ای می توان از رشد روز افزون این اختلالات در سطح جامعه جلوگیری کرد؟ با چه برنامه و راهکاری می توان فرایند درمان و توانبخشی افراد مبتلا به اختلال روانی را تسریع بخشید؟ و به منظور توسعه ی بهداشت روانی، کدامیک از سطوح پیشگیری، درمان و توانبخشی، ازاهمیت بیشتری برخورداراست؟ آیا اعتباراتی که از سوی مراجع ذی صلاح به امر بهداشت روانی تخصیص داده می شود، نیاز دستگاه ها و نهادهای بهداشتی را برآورده می کند؟ آیا باید صرفا به این منابع دولتی بسنده کرد؟ یا دستیابی به امر مهم «بهداشت روانی» نیازمند همکاری یکپارچه با سایر دستگاه های خصوصی و مردم- نهاد است؟ در این میان اما مهمترین و اساسی ترین پرسش معطوف به جایگاه «بهداشت روانی» در زندگی فردی و در نظام بهداشت است و آن این است که آیا اساسا در جامعه ایران به بهداشت روانی به منزله ی مقوله ای درخور توجه و مهم نگریسته می شود؟

بنابرآنچه در جراید آمده است، کم توجهی و بی توجهی به مقوله ی سلامت و بهداشت روانی در سطح جامعه از جمله ی اصلی ترین دغدغه ها ی متولیان و فعالان حوزه ی بهداشت روانی است. به بیانی دیگر، چه در حوزه ی عمومی و چه درمیان نخبگان نظام سلامت، به اختلالات روانی همتراز سایر مسایل بهداشتی از جمله بیماری های جسمی یا نورولوژیکی، نگریسته نمی شود. مثلا در این باره می خوانیم؛ دکتر احمد حاجبی، مشاور معاون بهداشتی وزیر بهداشت در امور سلامت روان و اعتیاد، با بیان وجود کمبود جدی تخت‌های روانپزشکی، از بی توجهی بیمارستان های عمومی به قانون ده درصد (تخصیص ده درصد از تخت های خود به تخت های روانپزشکی) خبر می دهد(1). از طرف دیگر، شرکت های بیمه گر تنها بخشی ازهزینه ی خدمات درمانی روانپزشکی را می پردازد و سایر حوزه های اساسی مانند، مشاوره، کاردرمانی و روان درمانی از آن بی نصیب می مانند(همان منبع).

بخشی از این کم توجهی را می توان ناشی از نوع نگرش جاری به خودِ «بیماری های روانی» در اجتماع دانست. در توضیح این مطلب می توان چنین گفت: بیماری های روانی، ماهیتی بالقوه انگ زا (Stigmatizing) دارند و برخی افکارکلیشه ای (Stereotypes)و پیش داوری هایی (Prejudice)راجع به آنها در جامعه همچنان ساری و جاری است. مثلا گاهی این بیماری ها به عنوان بیماری هایی مطلقا «درمان ناپذیر» تلقی می شوند و افراد مبتلا نیز افرادی «همیشه ناتوان» و «وابسته» و صرفا «مصرف کننده» شناخته می شوند (4)، نگرشی که لزوما با واقعیت زندگی بیماران مطابقت ندارد. از جمله وجود چنین نگرش هایی است که به صورت غیرمستقیم منجر به کاهش توجه به امر بهداشت روانی در جامعه شده، آن را به حاشیه می راند و ای بسا در برنامه ریزی و سیاست گذاری های بهداشتی نیز کمتر دیده شود.

تا زمانی که نگرش عمومی(Public attitude) راجع به بیماری های روانی تغییر نکند، مقوله ی «بهداشت روانی» هم به عنوان امری «فرعی» و «حاشیه ای» تلقی شده، در برنامه ریزی های نظام بهداشتی کمتر مورد توجه قرار خواهد گرفت. لذا راهکارِ مهم و اساسی دراین باره، ابتدا ارتقاء سطح آگاهی عمومی راجع به این اختلالات با دو هدف عمده زیر است: نخست، اثر افکارکلیشه ای و پیش داوری های رایج را -که نقشی تعیین کننده در کیفیت زندگی افراد مبتلا دارند- کمرنگ کند. دوم، اهمیت بهداشت روانی را چه در سطح خرد و چه در سطح کلان، مدیران و سیاست گذاران سلامت نمایان سازد.

با چنین رویکردی، افراد اجتماع در ابتدا، به اهمیت وجایگاه بهداشت روانی در کنار سایر عوامل، به منظور دستیابی به استانداردهای یک زندگی سالم پی می برند و از طرف دیگر، متولیان و سیاستگذاران نظام سلامت، نیز توسعه ی «بهداشت روانی» را درسطح اجتماع، لازمه ی توسعه ی اقتصادی- فرهنگی کشور تلقی نموده، در برنامه ریزی های کلان بهداشتی به آن توجه ویژه ای خواهند نمود. لازمه ی رسیدن به چنین رهیافتی، پذیرش نقش حیاتی بهداشت روانی هم در توسعه ی مهارت های فردی و هم در رشد و بالندگی اجتماعی است، آنچه که تاکنون در راهروهای دستگاه عریض و طویل سلامتِ کشور مهجور و مغفول باقی مانده است.

از این رو، تا وقتی بهداشت روانی در نظام سلامت جایگاه اصلی و واقعی خود را بازنیابد، نمی توان امیدواربود، اولا اعتبارات و منابع درخور و مناسب به آن تخصیص داده شود، توضیح اینکه، در حالیکه در برخی از کشورهای پیشرفته دنیا بودجه ای که برای سلامت‌روان اختصاص دارد، بین10-5درصد و حتی در برخی دیگر بین 15-10درصد است، این مقدار ازکل بودجه سلامت کشور، تنها حدود 3درصد بوده است (1). ثانیا، اقدامات پیشگیرانه موثری هم برای شناساندن درستِ ماهیت این بیماری ها و هم به منظور اجتناب از پرداختن خسارت های ناشی ازدرمان و بستری افراد مبتلا، به اجرا در نخواهد آمد که زمینه ساز یکپارچه گی (Integration) بیماران و بازگشت آنان به جامعه و مشارکتشان در توسعه و سازندگی کشور شود.

بنابراین، توجه به بهداشت روانی و توسعه ی آن، چه در سطح فردی و چه در اجتماع، در وهله اول، نیازمند ارتقاء سطح شناخت و آگاهی اجتماعی و تغییر باورهای عمومی راجع به بیماری های روانی است، امری که می تواند درفرایند پیشگیری، درمان و توانبخشی اختلالات روانی هم موثر واقع شود. البته دستیابی به چنین هدفی، جز با همکاری منسجم و یکپارچه ی مراکزعلمی و دانشگاهی، سیستم بهداشت و درمان، نهاد آموزش و پرورش، سازمان های مردم- نهاد و رسانه ها میسر نخواهدبود.

منابعMental health
1- همشهری آنلاین، جمعه 4 بهمن 1392، لینک مطلب:
http://www.hamshahrionline.ir/details/246925
2-روزنامه اعتماد، شماره 2895 به تاریخ 21/11/92، صفحه 13 (جامعه)
3-روزنامه ایران، شماره 5561 به تاریخ 28/10/92، صفحه 11
4-
Alireza Momeni ; and Soroor Parviz; Stigma in People With Psychiatric Problems: A Grounded Theory Study, Jundishapur Journal of Chronic Disease Care, 2013, 2(4), 27-39

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)