خودکشى.
خودکشى از دیرباز مسله اى بحث انگیز بوده است، اینکه یکنفر به این نتیجه مى رسد که درد جان دادن از درد ادامه زندگى کمتر است و زندگى ارزش زیستن دارد یا نه، به زعم کامو مسله اى از اساس فلسفى است. حتى گوته خودکشى را طبیعى ترین بخش از زندگى فرض کرده است که هر کس در حیات خود باید بنوعى با آن در زمان و موقعیت خود روبرو بشود. در یونان باستان هم که نسبت به شرق یا ادیان شرقى به آزادى بهاى بیشترى مى دهد خودکشى بجز در موارد استثنایى عملى زشت محسوب میشد و أفلاطون توصیه مى کند که از دفن جسد فرد “خود کشته” در قبرستان عمومى و نشان دار و با تشریفات احترام آمیز بجز در موارد استثنایى خوددارى شود. با همه این احوال و گناه آمیز بودن خودکشتن در ادیان و با توجه به اینکه آن ” سادیست ساحر” به روشنى در جهنم نامه خود تهدید کرده است که : “خودتان را مکشید زیرا خدا همواره با شما مهربان است، و هر کس از روى تجاوز و ستم چنین کند به زودى وى را در آتشى درآوریم و این کار بر خدا آسان است”. با همه این تهدیدهاى رنگارنگ خودکشى هنوز پرطرفدار است و شاید فرض اصلى فرد خود کشته این مثل قدیمى باشد که بالاتر از سیاهى رنگى نیست . هر چند که در تناقضى آشکار همان ادیان شرقى، خودکشى به خاطر دین را شدیداً ارج مى نهند و خودکشتن به خاطر ارزشهاى دینى را با نام بى مسماى شهادت به عرش اعلا مى رسانند. به همین خاطر هم است که مصلحین و روشنگران دینى مخالف انتحاریون هیچ دلیلى از قران و هیچ حدیثى مستند در رد انتحار پیدا نمى کنند که تا انتحاریون و طرفداران انتحار را با زبان خودشان إقناع کنند که عملیات انتحارى و خودکشى دینى هم در ردیف خودکشى عرفى است و راهش به جهنم کج است. اما اینکه انسان چرا خودکشى مى کند، بحث برانگیز و تا حدى مجهول است و دلایل مختلفى مى تواند داشته باشد. چه آنچه آنکه خود را مى کُشد از دنیاى مـرگ رجعت نمى کند تا خبر از دلایل خود کشتنش بدهد و آنکه نجات مى یابد لب فرو مى بندد، تو گویى که مى خواهد از خود هم پنهان بکند که چرا مى خواست خود درد جانکاه جان دادن را بر خود تحمیل کند، صادق هدایت سالها پیش در هنگامى که اولین بار خواست خود به استقبال جان دادن برود به برادرش کوتاه نوشت:
-” دیوانگى کردم اما به خیر گذشت”.
بصورت کوتاه از مشکلات روانى تا ظلم حاکمیت، ناامیدى از جامعه تا ناامیدى از خانواده، از دست ردى که از طرف دوست یا عزیزى به درخواست کمک داده مى شود تا خنده اى که در یک روز صبح از روی دریغ مى شود مى تواند در خود کشتن یک نفر ریشه داشته باشد. سابق بر این خودکشى هر چه بود منحصر به امرى فردى و در حوزه عرصه خصوصى بود و تاثیر سیاست بر آن بیشتر غیرمستقیم بود. اما اینکه چرا یک انسان در عرصه عمومى چنان خودکشى مى کند که خود را به رسانه هاى کشورى استبدادزده که هنوز این مسله تابو است را تحمیل مى کند، باید دلیل ویژه اى براى این کارش داشته باشد. شاید او چند ماه است که برنامه ریزى مى کند، مسله فقط در حکومت نیست، مسله بالاتر از این حرفهاست، شاید او مى خواهد از جامعه انتقام بگیرد، از جامعه اى که هر روز در آن اخلاق کم رنگتر مى شود، جامعه اى که هر روز بى تفاوت تر مى شود. در این جامعه که به تعبیر هابزى در آن : “انسان، گرگ انسان شده است”. هر کس سهم بیشترى میخواهد و براى رسیدن به این سهم بیشتر، آماده دریدن است. در زمانه اى که مثل معروف در عرصه عمومى این است که “دیوار موش دارد و موش گوش دارد” در این جامعه دیگر تو یک دوست ندارى که بدون ترس از تمسخر و یا مخبرى با او درد دل کنى، دیگر معروف شده است که نمى شود به برادر هم اعتماد کرد. همه جا تابلوهاى تشویق به چوغولى به شماره تلفن ” یکصد و یازده” چشم و روح را نوازش مى کند و دائم در میان برنامه هاى تلویزیونى مستندى تبلیغاتى دو دقیقه اى را نشان مى دهند که در آن اعضاى خانواده یک مرد او را به سربازان گمنام امام زمان لو مى دهند و آنها به مدد خداوند او را نجات مى دهند تا دوباره به آغوش خانواده اش بازگردد. حتى در این مستند دو دقیقه اى هم خاکستر مـرگ را بر چهره بازیگر نقش متهم مى توان به وضوح مشاهده کرد، دیگر به کسى نمى توان اعتماد کرد، پدر و مادر و خواهر و برادر هم به امید نانى بیشتر ممکن است که روزى چوغولى ات را بکنند، دیگر در وقت گرسنگى یا احتیاج نمى توان قرص نانى قرض کرد، معرفت و مرام به امرى لوکس و غیر قابل دسترسى تبدیل شده است که باید آن را در روزگار خوش گذشته جستجو کرد. خودکشته در مقابل این پوچى عصیان مى کند او با خودکشتن به عصیان در مقابل این بى تفاوتى و بى اعتمادى دست مى زند ، به احتمال زیاد او در اندیشه وارد کردن شوک به این جامعه است. خودکشته هیچ ابزارى براى ابراز این خشم اش ندارد، غالباً روحش حساس تر از آن است که با دشنه بر دیگران زخم وار کند، خود کشته دشنه را بر قلب خود وارد مى کند. او با تحمیل مـرگ خود است که در فکر جاودانگى بخشیدن بر خویش است، او غالباً با انتخاب خود آگاهانه مـرگ، شیوه زندگى کنونى را انکار مى کند.
جسد آویخته نشانه شرم است، نه بر کسى که تشخیص داده تا خود سرنوشت خودش را تعیین بکند! بلکه نشانه شرمى بر حکومتى است که خواست با نوید آخرت، دنیاى مردم را بهشت کند و هر دو را در نهایت به جهنم تبدیل کرد . این جسد آویخته از پل یا سوخته از آتس بنزین به دلیل ناچارى و خشم از دست ماموران “سد معبر عمومى” که همه سرمایه زندگى و نان شب کودکان خود سوخته را به جرم بدچهره کردن فضاى عمومى شهرى مصادره مى کنند و چه جرمى بالاتر از اینکه زیبایى عمومى فضاى شهرى “ام القراى اسلامى و حکومت حامى مستضعفین” را که الگویى براى اداره کردن دنیا و عدالت جهانى است را چهره رنگ پریده حاکى از سوتغذیه دستفروشانى تکیده زشت جلوه دهند. این جسم روان و سوزان و آویخته بر پل، تُفى است بر چهره آن جانى بالفطره که گفت: «به مستضعفان و مستمندان و زاغه ‏نشینان که ولى نعمت ما هستند خدمت کنید.» و رندى در جوابش گفت: ولیکن منظورش این بود که بهترین خدمت به مستضعفان و مستمندان این است که همه آنها را بکُشیم تا هم خودشان از درد زندگى پرمشقت راحت بشوند و هم ما از زحمت مسولیت این همه گرسنه که چهره ام القراى اسلامى را زشت جلوه مى دهند راحت شویم. جسد سوزان در خیابانها و آویخته از پل آنتى تز و نشانه شکست ائدولوژى حکومت مدعى حامى مستضعفین جهان است ، علامتى است که با بانگ بلند به کسانى که انحصار گورکنى تاریخى و کلیددار حرمسراهاى آخروى را دارند مى گویند: بهتر است شرتان را از سر ما کم کنید و من جهنم سوزان را بر جنت کذایى با وجود شما ترجیح مى دهم! در حکومت و ایده اى که نفرت از لذت زندگى و حیات دنیوى به امید لذت از حرم سراهاى اوخروى بر ذهن عامه مردم تحمیل مى شود، خودکشته مى خواهد بگوید که زندگى دنیوى ما را جهنم کردید و هیچ امیدى به حرمسراى اوخروى شما نیست و براى من بالاتر از سیاهى رنگى نیستى و به جهنم که آخرتم هم جهنم بشود. شاید او مى خواهد با تحمیل جسد خود به عرصه عمومى وجدان اخلاقى جامعه را تحریک بکند ، اما اینکه آیا فرد خود کشته رعایت اخلاق را نمى کند، مسله اى قابل بحث است چه خود کشتن فقط تحمیل درد ترک دنیا بر فاعل عمل نیست. در اینجا باید درد و رنج تبعات فراقى را که فاعل عمل خودکشى با عمل خود بر نزدیکانش تحمیل مى کند را هم باید در نظر گرفت، چه آنکه هم شرم نادرست موجود خودکشى خودکشته بر نزدیکانشان در اجتماع، در نimageبودش بخاطر مرگش بر نزدیکانش تحمیل مى شود و هم درد و رنج اضافى حاصل از فراق همراه با امکان تحمیل ضرر و ضربه مادى عزیز از دست رفته را ماندگان باید تحمل کنند! در نقطه مقابل این ادعا ممکن است تصور شود که خود کشتن بمعناى انتقام از نزدیکان است، اینکه او محاسبه تحمیل درد و کدر جان دادنش را بر عزیزانش را کرده و حتى در آن غلو کرده است نشانه هایى از حقیقت وجود دارد. به احتمالى او فکر رجوع و بازگشت از جهانى فانى به دنیاى زندگان را داشته باشد تا از ارزشى و قدر و قیمتى که بعد از فراقش برایش مرثیه سرایى مى کنند لذتى وافر ببرد، شاید هم مى خواهد غیر مستقیم بگوید این سرنوشت شما هم است، شمایى که مى توانستید از سرنوشت من جلوگیرى کنید و نکردید، شمایى که با بى توجهى به من، من را به سوى خودکشتن راغب کردید. در این ادعا هم مى تواند نشانه اى از حقیقت باشد.

قهرمان قنبرى

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)