بهارانه‌ها
شادیانه‌های چکامه‌سرایان به مردم و
پرچم مبارزه آنها در برابر قشریون و خودکامگان

نمایه
جستارگشائی 5
رودکی سمرقندی 8
دقیقی مروزی 9
رابعه بلخی 10
فردوسی توسی 11
فرخی سیستانی 12
عنصری بلخی 15
منوچهری دامغانی 16
ابوسعید ابوالخیر 17
خاقانی شروانی 18
بوالفرج رونی 18
خیام نیشابوری 19
عمعق بخارایی 20
شاه بورجا غزنوی 21
بابا طاهر همدانی 21
سنایی غزنوی 22
مسعود سعد سلمان 23
جمال‌الدین عبدالرزاق 24
عطار نیشابوری 24
نظامی گنجوی 26
امیرخسرو دهلوی 28
انوری ابیوردی 30
سعدی شیرازی 31
کمال الدین اسماعیل 33
مولانا جلال الدین (مولوی) 34
خواجوی کرمانی 38
حافظ شیرازی 39
ابن نصوح شیرازی 41
امیرشاهی سبزواری 41
اهلی شیرازی 41
طالب آملی 42
وحشی بافقی 43
عذری تبریزی 44
هلالی جغتایی 44
صائب تبریزی 45
بیدل دهلوی 47
هاتف اصفهانی 48
شهیدی قمی 49
فیاض لاهیجی 49
قاآنی شیرازی 50
فروغی بسطامی 51
میرزا نعیم سدهی 51
پری حصاری 51
میرزا ابوالقاسم قائم مقام 52
اشرف‌الدین گیلانی 53
صدرالدین عینی 55
ملک الشعراء بهار 56
اقبال لاهوری 58
نیما یوشیج 59
پژمان بختیاری 59
میرزا تورسون‌زاده 60
محمد حسین شهریار 61
پروین اعتصامی 62
خلیل‌‏الله خلیلی 64
رهی معیری 65
فریدون توللی 66
ابوالقاسم حالت 68
ژاله اصفهانی 70
مهدی سهیلی 72
امیرحسین آریان‌پور 76
فریدون مشیری 79
محمد زهری 83
سیاوش کسرایی 84
هوشنگ ابتهاج (هـ.ا. سایه) 86
سیمین بهبهانی 88
سهراب سپهری 92
مهدی اخوان ثالث 93
نادر نادرپور 95
محمود مشرف آزاد تهرانی 98
محمود کیانوش 99
منوچهر نیستانی 100
نوذر پرنگ 101
نعمت میرزازاده 101
جواد مجابی 102
شفیعی کدکنی 103
احمدرضا احمدی 105
واصف باختری 106
عمران صلاحی 106
لطیف ناظمی 107
مومنه نیکخو 107
گلرخسار صفی یوا 108
حمیرا روحی 110
شبگیر پولادیان 110
قهار عاصی 111
لیلا صراحت روشنی 114
نادر احمدی 115
ابوطالب مظفری 116
محمد کاظم کاظمی 116
خالده فروغ 118
حسین حیدر بیگی 119
نجیب برید 120
راحله یار 120
سمیع حامد 122
محمد شریف سعیدی 122
صادق عصیان 123
محبوبه ابراهیمی 123
فایقه جواد مهاجر 124
مژگان ساغر 125
نادیا انجمن 125
پی‌نوشت 127

جستارگشائی
کشور من سرزمین شگفت‌انگیزی است. صدها مبارزه در صدها جبهه در جریان است. یکی از این جبهه‌ها، مبارزه برای بیان احساسات به ویژه احساس شادی و نشاط است. یک جریان عبوس و غم‌طلب می خواهد ترانه، شعر، شادی و نشاط را از لب ها و دل ها بزداید و اندوه و نوحه و مصیبت را جایگزین آنها کند. یک جریانِ در آشکارا عبوس و تارک‌دنیا ولی در پنهان دنیادوست و زرکیش، می خواهد مهرگان، سده، یلدا، نوروز را از سالنامه‌ها پاک کند و ایام عزاداری محرم، صفر، موسویه، زینبیه، حسنیه و فاطمیه را جایگزین آنها کند.
اما، شاعران که محمد در آیه «والشعراء یتبعهم الغاوون» [و شاعران را گمراهان پیروى مى‏کنند.سوره الشعراء، آیه ۲۲۴] و روایت «لان یمتلی جوف رجل قیحا خیر له من ان یمتلی شعرا.» [اگر درون انسان پر از چرک باشد بهتر از آن است که پر از شعر باشد.] دشمنی آشتی‌ناپذیر خود را با آنها نشان داد، همواره به پیشواز بهار رفتند و شکست زمستان سرد و سیاه و آمدن بهار روشن و شادی‌بخش را جشن گرفتند و به مردم بهارانه و یا بهاریه پیشکش کردند.
بهار در بهارانه‌ها شاعران ما، به معنی نوزایی است و معنی نمادینی ژرف دارد که از تجدید حیات و نوسازی فردی تا اجتماعی را نیز در بر می گیرد.
در بهارانه‌ها، سرایندگان با ستایش از زیبائی های ‌بهار زیبا، رنگین‌، نوشکفته، نوساز، دگرگونساز و زندگی‌بخش، اشتیاق و چشم انتظاری خویش را برای رسیدن به یار و همدم و بهتر شدن انسان و جامعه زا زمزمه می کنند. آرمان نابودی کهنه، رکود و سکون را و شوق زایش دوباره‌ی جنبش و حرکت را آواز می کنند.
سه عرصه زایش، دگرگونی و نوسازی در بهارانه‌ها برجسته است.
• دگرگونی طبیعت
• دگرگونی فردی
• دگرگونی اجتماعی
دگرگونی طبیعت
در برخی ار بهارانه‌ها، شاعران چنان نقاشی‌های زیبا و دل‌انگیزی از طبیعت ترسیم کرده‌اند، و چنان شکفتن گل‌ها و آواز پرندگان تصویر کرده‌اند که چشم و دل از دیدن آنها سیر نمی شود.
دگرگونی فردی
برخی بهارانه‌ها علاوه بر وصف نوروز و جشن فروردین و توصیف زیبائی‌های طبیعت، انسان را به نشاط، شادمانی و خودسازی تشویق می‌کند. حافظ در بهارانه زیر، ما را به خوشدلی تشویق می کند:
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
این غزل، در برنامه گلهای تازه شماره ۱۳، در ماهور با صدای محمدرضا شجریان، ویلن حبیب الله بدیعی، سنتور منصور صارمی، عود منصور نریمان و تنبک جهانگیر ملک اجرا شده است.
مولوی از ما می خواهد همگام با دگرگونی بهار ما نیز تحول درونی و روحی پیدا کنیم و روادار و مهربان شویم.
در بهاران کی شود سرسبز سنگ؟
خاک شو تا گل برآیی رنگ رنگ
سال ها توسنگ بودی دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش
دگرگونی اجتماعی
برخی از بهارانه‌ها تنها آثار هنری زیبا و بیان احساسات و شادی و نشاط نیستند، بلکه بیان زندگی مردم، دردها، رنجها، آرزو و آرمان های آنها نیز هستند.
قدم به این گلستان پر طراوت بیکران می‌گذاریم و در گلزار سراسر سرزمین نوروز، ایران، افغانستان و تاجیکستان گشت و گذار می کنیم.

رودکی سمرقندی
رودکی (۲۴۴ – ۳۲۹ هجری قمری)، ما را در آستانه بهار به شادزیستن و باده نوشیدن دعوت می کند و با رنگ و بوی بهار به پیران مژده جوان شدن می‌دهد:
آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب
با صد هزار نزهت و آرایش عجیب
شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان
گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب
چرخ بزرگوار یکی لشگری بکرد
لشگرش ابر تیره و باد صبا نقیب
نفاط برق روشن و تندرش طبل زن
دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب
آن ابر بین که گرید چون مرد سوگوار
و آن رعد بین که نالد چون عاشق کثیب
خورشید ز ابر تیره دهد روی گاه گاه
چونان حصاریی که گذر دارد از رقیب
یک چند روزگار جهان دردمند بود
به شد که یافت بوی سمن را دوای طیب
باران مشک بوی ببارید نو بنو
وز برف برکشید یکی حله قصیب
گنجی که برف پیش همی داشت گل گرفت
هر جو یکی که خشک همی بود شد رطیب
لاله میان کشت درخشد همی ز دور
چون پنجه عروس به حنا شده خضیب
بلبل همی بخواند در شاخسار بید
سار از درخت سرو مر او را شده مجیب
صلصل بسر و بن بر با نغمه کهن
بلبل به شاخ گل بر بالحنک غریب
اکنون خورید باده و اکنون زیید شاد
که اکنون برد نصیب حبیب از بر حبیب

دقیقی مروزی
دقیقی مروزی (۳۲۰ – ۳۵۹ هـ. خ.) سلیقه را به کمال رساند و پس از توصیف دلکش بهار، موسیقی، لب سرخ چون یاقوت و شراب صاف را برمی‌گزیند.
برافکند ای صنم ابر بهشتی
زمین را خلعت اردیبهشتی
بهشت عدن را گلزارماند
درخت آراسته حور بهشتی
جهان طاوس گونه گشت دیدار
به جایی نرمی و جایی درشتی
زمین برسان خون آلوده دیبا
هوا برسان نیل اندوده مشتی
بدان ماند که گویی از می و مشک
مثال دوست بر صحرا نبشتی
زگل بوی گلاب آید ازآن سان
که پنداری گل اندر گل سرشتی
به طعم نوش گشته چشمه آب
به رنگ دیده آهوی دشتی
چنان گردد جهان هزمان که گویی
پلنگ آهو نگیرد جز به کشتی
بتی باید کنون خورشید چهره
مهی کو دارد از خورشید پشتی
بتی رخسار او همرنگ یاقوت
م‍ئی برگونه جامه کنشتی
دقیقی چارخصلت برگزیدست
به گیتی در زخوبی‌ها و زشتی
لب بیجاده رنگ و ناله چنگ
می چون زنگ و کیش زردهشتی

رابعه بلخی
رابعه بلخی (قرن چهارم) بهار را همانند نگارنامه یا ارژنگ مانی می بیند و از ما می خواهد که از این فضای بیکران پر نقش و نگار بهره‌مند شویم، باده بنوشیم و خوش باشیم.
ز بس گل که در باغ ماوی گرفت
چمن رنگ ارژنگ مانی گرفت
صبا نافهٔ مشک تبت نداشت
جهان بوی مشک از چه معنی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندر است
که گل رنگ رخسار لیلی گرفت
به می‌ماند اندر عقیقین قدح
سرشکی که در لاله مأوی گرفت
قدح گیر چندی و دنیا مگیر
که بدبخت شد آنکه دنیا گرفت
سر نرگس تازه از زرّ و سیم
نشان سر تاج کسری گرفت
چون راهبان شد اندر لباس کبود
بنفشه مگر دین ترسی گرفت

فردوسی توسی
حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی (۳۱۹ – ۳۹۷ ه‍.خ.) از جشن‌ آغاز بهار،‌ شادی طبیعت و پایان‌ فصل‌ سخت‌ سرما، فصل سبزی و طراوت، فصل دگرگون شدن زمین و انسان اینگونه یاد می کند:
بمان تا بیاید مه فرودین
که بفروزد اندر جهان هوردین
بدانگه که برگل نشاندت باد
چو برسر همی گل فشاندت باد
بگویم ترا هر کجا بیژنست
بجام اندرون این مرا روشنست
به نظر فردوسی، هنگام‌ برپائی نوروز در روز هرمزد (نام نخستین روز هر ماه خورشیدی) از ماه‌ فروردین‌ (نخستین ماه از هر سال خورشیدی) در دوران‌ پادشاهی جمشید است‌.
جهان انجمن شد بر آن تخت او
شگفتی فرومانده از بخت او
به جمشید بر گوهر افشاندند
مران روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
برآسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ ازان روزگار
به ما ماند ازان خسروان یادگار

برفتند یکسر به آتشکده
به ایوان نوروز جشن سده
همی مشک بر آتش افشاندند
به بهرام بر آفرین خواندند
چو شد ساخته کار آتشکده
همان جای نوروز و جشن سده

فرخی سیستانی
فرخی سیستانی (جوانمرگ ۴۲۹ ق) در بهارانه‌هایش تصویرپردازی‌های دل‌نواز دارد. باغ را رنگارنگ و ابر را مرواریدبار می‌بیند. طبیعت را به لطافت پرنیان لمس می کند. از بهار تازه روئی خبر می دهد که دل‌انگیز‌تر از بهار پیشین آشکار شده است:
امسال تازه رویتر آمد همی بهار
هنگام آمدن نه بدینگونه بود، پار
پار از ره اندر آمد چون مفلسی غریب
بی‌فرش و بی‌تجمل و بی‌رنگ و بی‌نگار
و امسال پیش از آنکه به ده منزلی رسید
اندر کشید حله به دشت و به کوهسار
فرخی سیستانی در ترجیع‌بندی مشهوری بهار و نوروز اینگونه وصف می کند:
زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
کلیدباغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید
چواندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید
ترا مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید
چنان دانی که هر کس را همی رو بوی بارآید
بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید
ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

فرخی سیستانی در قصیده‌‌ی بهارانه‌ی مشهور وصف داغگاه امیر ابوالمظفر، بهار و طبیعت را بسیار رنگارنگ و سرشار از زندگی و با یک شادی و نشاط واگیردار توصیف می کند.
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار
پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار
خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس
بیدا را چون پر طوطی برگ روید بیشمار
دوش وقت نیمشب بوی بهار آورد باد
حبذا باد شمال و خرما بوی بهار
باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین
باغ گویی لعبتان ساده دارد در کنار

گل بخندید و باغ شد پدرام
ای خوشا این جهان بدین هنگام
چون بنا گوش نیکوان شد باغ
از گل سیب و از گل بادام
همچو لوح زمردین گشته ست
دشت همچون صحیفه‌ای ز رخام
باغ پر خیمه‌های دیبا گشت
زندوافان درون شده به خیام
گل سوری به دست باد بهار
سوی باده همی‌دهد پیغام
که ترا با من ار مناظره ایست
من به باغ آمدم به باغ خرام
بوی بهار آمد
بهار آمد من و هر روز نــــو ‌باغی و نــــو ‌جایی
به گشتن هر زمان عزمی، به بودن هر زمان رایی
قدح پـــــــر باده‌ی رنگین بــــــه دست باده پیمایی
چــو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشایی
هر کجا درنگری، سبزه بود پیش دو چشم
هر کجا درگذری، گل سپری زیر دو پا

عنصری بلخی
عنصری بلخی (۳۵۰ – ۴۳۱ ق.) در بهارانه‌هایش به طبیعت شخصیتی معشوق‌گونه می‌دهد، و دگرگونی‌های طبیعت را با عشوه‌گری دلبر موازی می بیند.
باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود
تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود
باغ همچون کلبه بزاز پر دیبا شود
راغ همچون طبله عطار پر عنبر شود
سوسنش سیم سپید از باغ بردارد همی
باز همچون عارض خوبان زمین اخضر شود
روی بند هر زمینی حله چینی شود
گوشواره هر درختی رسته گوهر شود
چون حجابی لعبتان خورشید را بینی ز ناز
گه برون آید ز میغ و گه به میغ اندر شود
افسر سیمین فرو گیرد ز سر کوه بلند
باز مینا چشم و دیبا روی و مشکین پر شود
روز هر روزی بیفزاید چو قدر شهریار
بوستان چون بخت او هر روز برناتر شود

منوچهری دامغانی
منوچهری دامغانی (نیمهٔ اول سده پنجم هـ. ق.) که خود ظاهراً مبتکر مسمط است، در یک مسمط بهارانه زایش طبیعت را در چهره گل‌ها و آواز پرندگان تصویر می کند.
آمـد نوروز هـــم از بامـــداد آمدنــش فرخ و فرخنـده باد
باز جهان خرم و خوب ایستاد مُرد زمستـان و بهاران بــزاد
ز ابر سیه روی سمن بوی داد
گیتـی گـردید چـو دارالقـرار

در این مسمط بهارانه منوچهری می رود که بهاری کند.
من بروم نیز بهاری کنم بر رخش از مدح نگاری کنم
بر سرش از در خماری کنم بر تنش از شعر شعاری کنم
وینهمه را زود نثاری کنم
پیش امیرالامرا بختیار

در این مسمط بهارانه منوچهری از نوازندگان می خواهد که نغمه نوروز بزرگ را همنوا با پرندگان بنوازند:
نوروز بزرگم بزن ای مطرب، امروز
زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز
برزن غزلی نغز و دل‌انگیز و دل‌افروز
ور نیست ترا بشنو و از مرغ بیاموز
کاین فاخته زین کوز و دگر فاخته زان کوز
بر قافیه‌ی خوب همی‌خواند اشعار

منوچهری دامغانی در بهارانه دیگر در وصف بهار و طبیعت و رویش مجدد باغ و بستان، پافشاری می کند که تنها اگر دلبر در کنارت باشد، بهار خوش است:
خوشا بهار تازه و بوس و کنار یار
گر در کنار یار بود، خوش بود بهار
ای یار دلبرای هلا خیز و و می بیار
می ده مرا و گیر یکی تنگ در کنار
با من چنان بزی که همی‌زیستی تو پار
این ناز بیکرانت تو برگیر از میان

ابوسعید ابوالخیر
ابوسعید ابوالخیر (۳۵۷-۴۴۰ هـ. ق.) بهار طبیعت را با بهار جامعه همگام نمی بیند.
نوروز شد و جهان برآورد نفس
حاصل زبهار عمر ما را غم و بس
از قافلهٔ بهار نامد آواز
تا لاله به باغ سر نگون ساخت جرس

خاقانی شروانی
خاقانی شروانی (۵۲۰ – ۵۹۵ هـ.ق.) در بهار از زهدی که ندارد، کناره می گیرد و سفره‌ای کوچک پهن می کند و پیاله شراب (چمانه) می‌خواهد.
می‌خور که جهان حریف جوی است
آفاق ز سبزه تازه روی است
بر عیش زدند ناف دو عالم
اکنون که بهار نافه بوی است
از زهد کنار جوی کاین وقت
وقت طرب و کنار جوی است
شو خوانچه کن و چمانه در خواه
زان یوسف ما که گرگ خوی است
گرگ آشتی است روز و شب را
و آن بت شب و روز جنگ‌جوی است
خاقانی گفت خاک اویم
جان و سر او که راست گوی است
گفتی ز سگان کیست افضل
گر هست هم از سگان اوی است

بوالفرج رونی
ابوالفرج رونی (قرن پنجم و ششم هجری، هم‌دوره غزنویان) در یک بهارانه می گوید:
جشن فرخندۀ فروردیــن است
روز بازار گــل و نسریــن است
آب چون آتش عود افروزست
باد چون خاک عبیر آگیـن است
باغ پیراستــــه گلــزار بهشـت
گلبن آراسـته حورالــعین است

خیام نیشابوری
عُمَر خَیّام نیشابوری (۴۲۷ – ۵۱۰ خورشیدی) در رباعی‌های بهارانه‌اش آمدن بهار را با نشستن و قدح گرفتن با زیبا رویان، بی‌پروا از قشریون و بدون آز و چشمداشت به بهشت توصیه می کند.
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
با یک دو سه تازه دلبری حور سرشت
پیش‌آر قدح که تازه نوشان صبوح
آسوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و بجام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

بر چهره گل، نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن، روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
بلبل ز جمال گل طربناک شده
در سایه گل نشین که بسیار این گل
از خاک برآمده است و در خاک شده

روزی‌ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابـــــــــر از رخ گلـــــزار همی‌شویــــــد گــــرد
بلبـــــــــل بـــــــــــــه زبان پهلوی با گـــــــل زرد
فــــــــریاد همی زند کـــــــه: می‌بایــد خـــــورد

چــــــون لاله به نــــوروز قـــدح گیـــــر به دست
با لاله رخی اگـــــر تــــــرا فــــرصت هست
می نـــــــوش بـــه خـــرمی، که این چرخ کبـود
ناگــــــاه تــــــــرا چـــو خــــــاک گردانـــــد پست

عمعق بخارایی
عمعق بخارایی ( قرن ششم هجری) بهارانه پر احساس دارد.
ای نوبهار عاشق، آمد بهار نو
خیز ای بت بهشتی آن جام می بیار
که اردیبهشت کرد جهان را بهشت وار
نقش خورنق است همه باغ و بوستان
فرش ستبرق است همه دشت و کوهسار
این چون بهارخانه چین پر ز نقش و چین
وآن چون نگارخانه مانی پر از نگار
آن افسر مرصع شاخ سمن نگر
وان پرده موشح گلهای کامگار
گلبن عروس وار بیاراست خویشتن
ابرش مشاطه وار همی شوید از غبار
آن لاله بین نهفته درو آب چشم ابر
گویی که جامهای عقیق است پر عقار
یا شعله های آتش تیز است اندر آب
یا موج های لعل بدخشی است در بهار

شاه بورجا غزنوی
شاه بورجا غزنوی (اواسط سده ششم هجری):
حلقه حلقه مشک دارد بر کران ارغوان
توده توده لاله دارد در میان ضیمران

بابا طاهر همدانی
بابا طاهر همدانی، عریان (قرن پنجم هـ. ق. معاصر سلجوقیان) از ما می‌خواهد، دوران کوتاه بهار را غنیمت شماریم.
عزیزان موسم جوش بهاره
چمن پر سبزه صحرا لاله زاره
دمی فرصت غنیمت دان درین فصل
که دنیای دنی بی اعتباره

بمو واجی چرا ته بی قراری
چو گل پرورده باد بهاری
چرا گردی بکوه و دشت و صحرا
بجان او ندارم اختیاری

گلان فصل بهاران هفته بی
زمان وصل یاران هفته بی
غنیمت دان وصال لاله رویان
که گل در لاله زاران هفته بی

سنایی غزنوی
سنایی غزنوی یا حکیم سنایی (۴۷۳ – ۵۴۵ هـ. ق.) در بهارانه‌هایش آسمان جهان را با شکوفه‌های بادام ستاره‌باران می‌بیند.
کرد نوروز چو بتخانه چمن
از جمال بت و بالای شمن
شد چو روی صنمان لالهٔ لعل
شد چو پشت شمنان شاخ سمن
آفتاب حمل آن گه بنمود
ثور کردار به ما نجم پرن
از گریبان شکوفه بادام
پر ستاره‌ست جهان را دامن
هم کنون غنچهٔ پیکان کردار
کند از سحر ز بیجاده مجن

با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز
از شام تو قدر آید و از صبح تو نوروز
از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک
وز تابش روی تو برآید دو شب از روز
بر گرد یکی گرد دل ما و در آن دل
گر جز غم خود یابی آتش زن و بفروز
هر چند همه دفتر عشاق بخواندیم
با این همه در عشق تو هستیم نو آموز
در مملکت عاشقی از پسته و بادام
بوس تو جهانگیر شد و غمزه جهانسوز
تا دیدهٔ ما جز به تو آرام نگیرد
از بوسه‌ش مهری کن و ز غمزه‌ش بردوز
با هجر تو هر شب ز پی وصل تو گویم
یارب تو شب عاشق و معشوق مکن روز

مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان (نیمهٔ دوم سده پنجم و آغاز سده ششم هجری) از جشن نوروز، دیدار محبوب و شادی و سرور و موسیقی نوروزی، چنین یاد می کند:
رسید عید و من از روی حور دلبر دور
چگونه باشـم بی روی آن بهـشتی حور
رسید عید همایون شها به خدمت تو
نهاده پیش تو هدیه نشاط لهو و سرور
برسم عید شهـا باده مروق نوش
به لحن بربط و چنگ و چغانه و طنبور

جمال‌الدین عبدالرزاق
جمال‌الدین عبدالرزاق (سده ششم هجری) باد بهاری را آرایشگر و باغ را عروسک‌ساز می بیند:
اینک اینک نوبهـار آورد بیرون لشکری
هریکی چون نوعروسی در دگرگون زیوری
گر تماشا می‌کنی برخیز کاندر باغ هست
باد چون مشاطه‌ای و باغ چون لعبت گری
عرض لشکر می‌دهد نوروز و ابرش عارض است
وز گل و نرگس مراد را چون ستاره لشکری

عطار نیشابوری
عطار نیشابوری (۵۴۰ – ۶۱۸ هجری قمری) با یک دیدگاه وحدت‌وجودی به بهار می‌نگرد. او خویشتن خویش، طبیعت و خدا را در دگرگونی بهار می جوید:
جهان از باد نوروزی جوان شد
زهی زیبا که این ساعت جهان شد
شمال صبحدم مشکین‌نفس گشت
صبای گرم‌رو عنبرفشان شد
تو گویی آب خضر و آب کوثر
ز هر سوی چمن جویی روان شد
چو گل در مهد آمد بلبل مست
به پیش مهد گل نعره‌زنان شد
کجایی ساقیا؟ درده شرابی
که عمرم رفت و دل خون گشت و جان شد
قفس بشکن کزین دام گلوگیر
اگر خواهی شدن اکنون توان شد
چه می‌جویی به نقد وقت خوش باش
چه می‌گویی که این یک رفت و آن شد
یقین می‌دان که چون وقت اندر آید
تو را هم می‌بباید از میان شد
چو باز افتادی از ره ره ز سر گیر
که همره دور رفت و کاروان شد
بلایی ناگهان اندر پی ماست
دل عطار ازین غم ناگهان شد

ای بلبل خوشنوا فغان کن
ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن
بردار سفینه‌ غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن
صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکته‌دان کن
وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن
ما صوفی صفه‌ صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم

نظامی گنجوی
نظامی گنجوی (۵۳۵ – ۶۱۲ هـ. ق) تصویر پرداز چیره دست ادبیات ایران، در بهارانه‌هایش تصویرهای ناب و دل‌انگیز از بهار دارد.
بیا ساقی از خنب دهقان پیر
میی در قدح ریز چون شهد و شیر
نه آن می‌که آمد به مذهب حرام
میی کاصل مذهب بدو شد تمام
بیا باغبان خرمی ساز کن
گل آمد در باغ را باز کن
نظامی به باغ آمد از شهر بند
بیارای بستان به چینی پرند
ز جعد بنفشه برانگیز تاب
سرنرگس مست برکش ز خواب
لب غنچه را کایدش بوی شیر
ز کام گل سرخ در دم عبیر

وقتی گرمای بهار، اندام زمهریر [سرما بسیار سخت] را می شکند، زیبائی طبیعت خواب از چشم نظامی می رباید:
چون به تثلیث مشتری و زحل
شاه انجم ز حوت شد به حمل
سبزه خضر وش جوانی یافت
چشمه آب زندگانی یافت
ناف هر چشمه رود نیلی شد
هر سبیلی به سلسبیلی شد

نظامی در منظومه خسرو و شیرین در فصل «سرود گفتن نیکسا از زبان شیرین» ما را به دریافتن بهار تشویق می کند.
نکیسا در ترنم جادوی ساخت
پس آنگه این غزل در راهوی ساخت
بساز ای یار با یاران دلسوز
که دی رفت و نخواهد ماند امروز
گره بگشای با ما بستگی چند
شتاب عمر بین آهستگی چند

نظامی در خسرو شیرین بهار را دل‌انگیز وصف می کند و پیر و جوان را به شادی فرا می خواند و به درستی می گوید که بهار عشق‌های کهن را تازه می‌کند.
چو پیر سبز پوش آسمانی
ز سبزه بر کشد بیخ جوانی
جوانان را و پیران را دگر بار
به سرسبزی در آرد سرخ گلزار
گل از گل تخت کاوسی بر آرد
بنفشه پر طاوسی بر آرد
بسا مرغا که عشق آوازه گردد
بسا عشق کهن کان تازه گردد
چو خرم شد به شیرین جان خسرو
جهان می‌کرد عهد خرمی نو

امیرخسرو دهلوی
امیر خسرو دهلوی (۶۵۱ – ۷۲۵ هجری قمری) در بهارانه‌هایش در گلبرگ‌ها حواله و برات عیش و نوش که برای ساقی نوشته را می‌خواند:
چو بوستان تازه گشت از باد نوروز
جهان بستد بهار عالم افروز
زآسیب صبا در جلوه شد باغ
به غارت داد بلبل خانه زاغ
هوا کرد از گل آشوب خزان دور
به مشک تر به دل شد گرد کافور
عروس غنچه را نو شد عماری
کمر بربست گل در پرده داری

خوش بود باده گلرنگ در ایام بهار
خاصه در سایه گلهای تر اندام بهار
عاشق زار بهار است نهانی سوسن
لیک از شرم نیارد به زبان نام بهار
بر چمن بود بسی وام بهار از زر و سیم
غنچه بگشاد گره تا بدهد وام بهار
بعد ازین بینی در سایه هر سرو بلند
مجلسی کرده جوانان می آشام بهار
هوشیار اوست به نزد همه اهل معنی
که به مستی گذراند سحر و شام بهار
به غنیمت شمر، ای دوست، اگر یافته ای
روی زیبا و می روشن و ایام بهار
از پی خوردن می با سخنان خسرو
باد می آرد ازان روی تو پیغام بهار

انوری ابیوردی
انوری ابیوردی ( سده ۶ قمری همدوره سلجوقیان) سده‌ها پیشتر از سعدی بهارانه‌های روان (سهل و ممتنع) سروده است. در بخش تغزل قصیده‌ای در مدح امیر ناصرالدین قتلغ‌شاه، همه پیش‌نیازهای جشن بهاری، شمع، شرینی، گل، شراب،موسیقی و بوس و کنار را بر می شمارد:
شب و شمع و شکر و بوی گل و باد بهار
می و معشوق و دف و رود و نی و بوس و کنار
سبزه و آب گل‌افشان و صبوحی در باغ
نالهٔ بلبل و آواز بت سیم عذار
خوش بود خاصه کسی را که توانایی هست
وای بر آنکه دلی دارد و آنهم افکار
نوبهار آمد و هنگام طرب در گلزار
چه بهاری که ز دلها ببرد صبر و قرار
ساقیا خیز که گل رشک رخ حورا شد
بوستان جنت و می کوثر و طوبیست چنار

مکن ای دل که عشق کار تو نیست
بار خود را ببر که بار تو نیست
مردی از عشق و در غم دگری
گرچه این هم به اختیار تو نیست
دیده راز تو فاش کرد ازآنک
دیده در عشق رازدار تو نیست
نوبهار آمد و جهان بشکفت
زان ترا چه چو نوبهار تو نیست

سعدی شیرازی
سعدی شیرازی (۵۸۹ – ۶۷۱ هـ.خ.) سرشت انسان را شادی‌‌خواه و بهار را شادی‌آفرین می‌بیند و هر که جز این باشد را بیجان چون سنگ و چوب به شمار می‌آورد.
پریشان شود گل به باد سحر
نه هیزم که نشکافدش جز تبر
جهان پر سماع است و مستی و شور
ولیکن چه بیند در آیینه کور؟
نبینی شتر بر نوای عرب
که چونش به رقص اندر آرد طرب؟
شتر را چو شور طرب در سرست
اگر آدمی را نباشد خرست

سعدی طبیعت بهاری را می ستاید و در فضای بهاری به رقص و سماع در می آید. او در بهارانه‌های روان (سهل و ممتنع) که خواندن آنها همیشه لذت بخش است، ما به برخورداری از زیبائی‌های جهان فرا می خواند.
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار
که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق
نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند
نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او
غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

سعدی خاموشی بلبلان مشتاق را در بهار غیرممکن می‌داند.
برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش میفروز

کمال الدین اسماعیل
کمال‌الدین اسماعیل (۵۶۸ – ۶۳۵ هـ.ق.) که در حمله و قتل‌عام‌های مغول به قتل رسید، نوروز را داروازه شادی می بیند.
چوگشت از روی تو دلشاد نوروز
در گنج طرب بگشاد نوروز

مولانا جلال الدین (مولوی)
مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (۵۸۶ – ۶۵۲ هـ. خ.) در بهارانه‌های خویش، نو شدن طبیعت را با نو شدن جانها و حالها، رفتن کهنـه‌ها و آمدن نوها پیوند می‌زند.
آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد
مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد
راه دهید یار را، آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او، نور نثار می‌رسد
چاک شدست آسمان، غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک می‌دمد، سنجق یار می‌رسد
رونق باغ می‌رسد، چشم و چراغ می‌رسد
غم به کناره می‌رود، مه به کنار می‌رسد
تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود
ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد
باغ سلام می‌کند، سرو قیام می‌کند
سبزه پیاده می‌رود، غنچه سوار می‌رسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند
روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد
گل از نسرین همی‌پرسد که چون بودی در این غربت
همی‌گوید خوشم زیرا خوشی‌ها زان دیار آمد
سمن با سرو می‌گوید که مستانه همی‌رقصی
به گوشش سرو می‌گوید که یار بردبار آمد
بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد
که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد
همی‌زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی
بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد
ز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیبارو
به هندستان آب و گل به امر شهریار آمد
ببین کان لکلک گویا برآمد بر سر منبر
که ای یاران آن کاره صلا که وقت کار آمد

عید بر عاشقان مبارک باد
عاشقان عیدتان مبارک باد
عید ار بوی جان ما دارد
در جهان همچو جان مبارک باد
بر تو ای ماه آسمان و زمین
تا به هفت آسمان مبارک باد
عید آمد به کف نشان وصال
عاشقان این نشان مبارک باد
روزه مگشای جز به قند لبش
قند او در دهان مبارک باد
عید بنوشت بر کنار لبش
کاین می بی‌کران مبارک باد
عید آمد که ای سبک روحان
رطل‌های گران مبارک باد
چند پنهان خوری صلاح الدین
بوسه‌های نهان مبارک باد
گر نصیبی به من دهی گویم
بر من و بر فلان مبارک باد
شمس تبریز، همچو عید آمد
بر من و دوستان، مبارک باد

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد
شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان
طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد
شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش عذار آمد
کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد
مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد
دلی آمد دلی آمد که دل‌ها را بخنداند
میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد
کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد
شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد
کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او
ولیکن چشم گه آگاه و گه بی‌اعتبار آمد
ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد
و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد
کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید
رها کن حرف بشمرده که حرف بی‌شمار آمد

خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی (۶۸۹ – ۷۵۲ هـ. ق.) یکی از شاعران دوران مغول در بهارانه‌های خود جشن نوروز را بدون دیدار دلبر کامل نمی داند.
عید آمد و آن ماه دل افروز نیامد
دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد
نوروز من ار عید برون آمدى از شهر
چونست که عید آمد و نوروز نیامد
مه مى طلبیدند و من دلشده را دوش
در دیده جز آن ماه دل افروز نیامد
آن ترک ختایی بچه آیا چه خطا دید
کامروز علی رغم بدآموز نیامد
خورشید چو رسمست که هر روز برآید
جانش هدف ناوک دلدوز نیامد
تا کشته نشد در غم سوداى تو خواجو
در معرکه عشق تو پیروز نیامد

این بوی بهاراست که از صحن چمن خاست
یا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاست
انفاس بهشت است که آید به مشامم
یا بوی اویس است که از سوی قرن خاست
این سرو کدام است که در باغ روان شد
وین مرغ چه نام است که از طرف چمن خاست
بشنو سخنی راست که امروز در آفاق
هر فتنه که هست از قد آن سیم بدن خاست
سودای دل سوخته لاله سیراب
در فصل بهار از دم مشکین سمن خاست
تا چین سر زلف بتان شد وطن دل
عزم سفرش از گذر حب وطن خاست
آن فتنه که چون آهوی وحشی رمد از من
گویی ز پی صید دل خسته من خاست
هر چند که در شهر دل تنگ فراخ است
دل تنگی ام از دوری آن تنگ دهن خاست
عهدی است که آشفتگی خاطر خواجو
از زلف سراسیمه آن عهدشکن خاست

حافظ شیرازی
حافظ شیرازی (حدود ۷۰۶ – ۷۶۹ هـ.خ.) در بهارانه‌هایش سراپا شوق و شور است. دگرگونی طبیعت در حافظ آرزوی دگرگونی انسان و جامعه را زنده می کند. پیام و آرزوی آزادی و خوشبختی و نوید به آینده روشن در بهارانه‌هایش موج می زند.
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
داغ دل بود به امید دوا بازآمد
چشم من در ره این قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست
لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

ابن نصوح شیرازی
ابن نصوح شیرازی (درگذشته به سال ۷۹۳ هـ.ق.)
تا بر انداخت نقاب از رخ خود باد بهار
می زند بلبل سودازده گلبانگ هزار

امیرشاهی سبزواری
امیرشاهی سبزواری (۷۶۶- ۸۵۷ هـ. ق.)
عید است و نو بهار و جهان را جوانی ای
هر مرغ را به وصل گلی شادمانی ای

اهلی شیرازی
غنچه باغ می شکفد ولی غنچه دل اهلی شیرازی (۸۵۸ – ۹۴۲ هـ. ق.) هنوز بسته است. گلگشت چمن برای آزاده‌هاست ولی او در حصار است.
خندید گل و غنچه شکفت و چمن آراست
آن غنچه پژمرده که نشکفت، دل ماست
با خار غمم خار گل ای مرغ چمن چیست؟
کاین خار من اندر جگر و خار تو در پاست
گلگشت چمن بر دل آزاده بود خوش
مرغان چمن را به گل و سرو چه پرواست

طالب آملی
طالب آملی (۹۹۴ – ۱۰۳۶ هـ. ق.) شگفت‌زده خواهد شد اگر ما همگام با شکفتن بهار نشکفیم.
آمد بهار و یافت جهان اعتدال نو
مرغ دل از نشاط برآوَرد بال نو
عالم شکفته شد ز بهار از چه نشکفد
هجران کشیده ای که ببیند وصال نو
نوروز تازه روی تر از فصلِ گل رسید
وز روی تازه دارد جهان را جمال نو
می نوش کز دریچه اقبال رخ نمود
روز نوی که مژده رساند ز سال نو
آن قبله که گوشه ابروی دولتش
قدر هلال کهنه شکست از هلال نو
بر باغ صفحه گر اثر فیض او رسد
بالد به خویش هر علفی چون نهال نو
ای ابر ریزشی که بدان مایه فیض بحر
هر دم خورد ز دست تو صد گوشمال نو
آن صبح دولتی تو ، که هر روز روزگار
بیند به روی بخت بلند تو فال نو
آن بحر همتی تو ، که سرمایه نثار
ابراز کف تو کسب کند چون سفال نو
تا باد نام جاه و جلال از فلک ترا
هر دم رساد مژده جاه و جلال نو

وحشی بافقی
وحشی بافقی (۹۱۱ – ۹۶۱ هـ.خ.) در بهارانه هایش زایش بهار به دقت توصیف می کند و ما را به گشت گدار در چمن بهاری در بامداد فرا می خواند.
بهار آمد و گشت عالم گلستان
خوشا وقت بلبل خوشا وقت بستان
زمرد لباسند یا لعل جامه
درختان که تا دوش بودند عریان
دگر باغ شد پر نثار شکوفه
که گل خواهد آمد خرامان خرامان
چه سر زد ز بلبل الا ای گل نو
که چون غنچه پیچیده‌ای پا به دامان
برون آکه صبح است وطرف چمن خوش
چمن خوش بود خاصه در بامدادان
نباشد چرا خاصه اینطور فصلی
دل گل شکفته، لب غنچه خندان

عذری تبریزی
عذری تبریزی شاعر زمان شاه عباس (۹۹۶ – ۱۰۳۸ ق) می گوید:
آمد بهار و گل شد و نوروز هم گذشت
گرد سرت نگشتم و این روز هم گذشت

هلالی جغتایی
هِلالی جَغتائی (مرگ ۹۳۶ هـ. ق.) بهار بی دلدار را نمی خواهد. می خواهد همراه یار به تماشای باغ و گل برود.
اگر نه از گل نورسته بوی یار آید
هوای باغ و تماشای گل چه کار آید؟
بهار می‌رسد، آهنگ باغ کن، زان پیش
که رفته باشی و بار دگر بهار آید
ز باده سرخوشی خود، زمان زمان، نو کن
چنان مکن که رود مستی و خمار آید
فتاده کشتی عمرم به موج خیز فراق
امید نیست کزین ورطه بر کنار آید
هزار عاشق دل‌خسته خاک راه تو باد
ولی مباد که بر دامنت غبار آید
جدا ز لعل تو هر قطره‌ای ز آب حیات
مرا به دیده چو پیکان آبدار آید
چو بار نیست بر این آستان هلالی را
از این چه سود که روزی هزار بار آید؟

بهار می‌رسد آیا بــــود که در چمنی
نشسته پای گل و یاسمین تو باشی ومن

صائب تبریزی
بهار با همه زیبائی‌هایش دل صائب تبریزی (۱۰۰۰ – ۱۰۸۰ هـ. ق. دوران صفویه) را پرخون و زخم‌هایش را تازه می کند.
از دل پرخون بلبل کی خبردارد بهار؟
هر طرف چون لاله صد خونین جگر دارد بهار
شاهدان غیب رابی پرده جولان می دهد
منت بسیاربراهل نظر داردبهار
مستی غفلت حجاب نشأه بیگانه است
ورنه بیش از باده در دلها اثر داردبهار
از قماش پیرهن غافل ز یوسف گشته اند
شکوه هااز مردم کوته نظر دارد بهار
خواب آسایش کجا آید به چشم شبنمش ؟
همچو بوی گل عزیزی د رسفر داردبهار
از سرشک ابروآه برق وهای وهوی رعد
می توان دانست شوری در جگر داردبهار
رنگ و بورا دام اطفال تماشا کرده است
ورنه صد دام تماشای دگر داردبهار
از عزیزیهای شبنم می تراود درچمن
گوشه چشمی که بااهل نظر داردبهار
از برای موشکافان دررگ هر سنبلی
معنیی پیچیده چون موی کمر دارد بهار
هر زبان سبزه او ترجمان دیگرست
ازضمیر خاکیان یکسر خبر داردبهار
ناله بلبل کجا از خواب بیدارش کند؟
بالش نرمی که از گل زیر سردارد بهار
بس که می بالد زشوق عالم بالا به خود
خاک رانزدیک شد از جای برداردبهار
می کند از طوق قمری حلقه نام سرورا
قد موزون که راتا درنظر داردبهار
عشق دردلهای سنگین شور دیگر می کند
جلوه مستانه درکوه وکمر داردبهار
قاصد مکتوب ما صائب همان مکتوب ماست
از شکوفه نامه های نامه برداردبهار

طوفان گل و جوش بهار است ببینید
اکنون که جهان برسرکار است ببینید
این آینه هایی که نظر خیره نمایند
در دست کدام آینه دار است ببینید

بیدل دهلوی
میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (۱۰۵۴ ـ ۱۱۳۳ هـ. ق.) چشم به راه بهار و دیدار یار است.
منتظران بهار بوی شکفتن رسید
مژده به ‌گلها برید یار به‌ گلشن رسید
لمعهٔ مهر ازل بر در و دیوار تافت
جام تجلی به دست نور ز ایمن رسید
نامه و پیغام را رسم تکلف نماند
فکر عبارت کراست معنی روشن رسید
عشق ز راه خیال‌ گرد الم پاک رفت
خار و خس وهم غیر رفت و به‌ گلخن رسید
صبر من نارسا باج ز کوشش ‌گرفت
دست به دل داشتم مژدهٔ دامن رسید
عیش و غم روزگار مرکز خود واشناخت
نغمه به احباب ساخت نوحه به دشمن رسید
مطلع همت بلند مزرع اقبال سبز
ریشه به نخل آب داد دانه به خرمن رسید
زین چمنستان کنون بستن مژگان خطاست
آینه صیقل زنید دیده به دیدن رسید
بردم از این نوبهار نشئهٔ عمر دوبار
دیده‌ام از دیده رست دل به دل من رسید
سرو خرامان ناز حشر چه نیرنگ داشت
هر چه ز من رفته بود با به مسکن رسید
بیدل از اسرار عشق هیچکس آگاه نیست
گاه گذشتن گذشت وقت رسیدن رسید

هاتف اصفهانی
هاتف اصفهانی (سده دوازدهم هجری دوران زندیه و افشاریه) در قصیده‌ای در شگفت است که چگونه در این بهاران شمشاد و سنبل، تو بخوان زیبارویان روزگار، بدون شرم از نامحرمان و ترس از بیگانگان گیسو پریشان و زلف افشان کردند.
نسیم صبح عنبر بیز شد بر تودهٔ غبرا
زمین سبز نسرین‌خیز شد چون گنبد خضرا
ز فیض ابر آزاری زمین مرده شد زنده
ز لطف باد نوروزی جهان پیر شد برنا
صبا پر کرد در گلزار دامان از گل سوری
هوا آکنده در جیب و گریبان عنبر سارا
عبیر آمیخت از گیسوی مشکین سنبل پرچین
گلاب افشاند بر چشم خمارین نرگس شهلا
به گرد سر و گرم پر فشانی قمری مفتون
به پای گل به کار جان فشانی بلبل شیدا
سزد گر بر سر شمشاد و سرو امروز در بستان
چو قمری پر زند از شوق روح سدرهٔ طوبی
چنار افراخت قد بندگی صبح و کف طاعت
گشود از بهر حاجت پیش دادار جهان آرا
پس آنگه در جوانان گلستان کرد نظاره
نهان از نارون پرسید کای پیر چمن پیرا
چه شد کاطفال باغ و نوجوانان چمن جمله
سر لهو و لعب دارند زین سان فاحش و رسوا
چرا گل چاک زد پیراهن ناموس و با بلبل
میان انجمن دمساز شد با ساغر و مینا
نبینی سر و پا بر جای را کازاد خوانندش
که با اطفال می‌رقصد میان باغ بر یک پا
پریشان گیسوی شمشاد و افشان طرهٔ سنبل
نه از نامحرمان شرم و نه از بیگانگان پروا
میان سبزه غلطد با صبا نسرین بی تمکین
عیان با لاله جام می‌زند رعنای نارعنا
به پاسخ نارون گفتش کز اطفال چمن بگذر
که امروز امهات از شوق در رقصند با آبا

شهیدی قمی
شهیدی قمی (سده نهم و اوایل سده دهم هـ. ق.)
نوبهار آمد دگر عالم گلستان شد چو تو
ابر گریان گشت چون من باغ خندان شد چو تو

فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی (م۱۰۷۲ق)
رسید موسم نوروز و روزگار شکفت
فرخنده گلِ شادی، بهار شکفت

قاآنی شیرازی
قاآنی شیرازی (۱۲۲۳ – ۱۲۷۰ هـ.ق.) در بهارانه خود ضمن وصف نخستین روز بهار، به کوری چشم شیخ جام باده می ‌گیرد.
رساند باد صبا مژدهٔ بهار امروز
ز توبه توبه نمودم هزار بار امروز
هوا بساط زمرّد فکند در صحرا
بیا که وقت نشاطست و روزکار امروز
سحاب بر سر اطفال بوستان بارد
به جای قطره همی درٌ شاهوار امروز
ز نکهت‌ گل سوریّ و اعتدال هوا
چمن معاینه ماند به کوی یار امروز
ز بوی سنبل و طیب بنفشه خطهٔ خاک
شدست بوم ختا ساحت تتار امروز
هم از ترشح باران هم از تبسم‌گل
خوشست وقت حریفان باده‌خوار امروز
بگیر جام ز ساقی‌ که چرخ مینایی
ز فیض نامیه دارد به سر خمار امروز

فروغی بسطامی
فروغی بسطامی (۱۲۱۳ ـ ۱۲۷۴ هـ. ق.) از شیرین دهنی بوسه به عیدی گرفت.
یا رب این عید همایون چه مبارک عید است
که بدین واسطه دل دست بتان بوسیده‌ست
گرنه آن ترک سپاهی سر غوغا دارد
پس چرا از گرهٔ زلف زره پوشیده‌ست
شاخی از سرو خرامندهٔ او شمشادست
عکسی از عارض رخشندهٔ او خورشیدست

میرزا نعیم سدهی
میرزا نعیم سدهی (۱۲۷۲ ـ ۱۳۳۴ هـ. ق.) شاعر دوره قاجار تصویری دقیق و ظریف از آمدن بهار بدست می‌دهد.
فــرّ جــــوانی گرفت طفل رضیــــع بهــ‌‌‌‌‌‌‌‌ار
لب ز لبــــــن شست بــاز شکوفه ی شیر خوار
بــــــــــاز درختــــان شدند بـــارور و بــــاردار
سِــــرّ نهان هر چه داشت کرد عیان روزگـــار
تـــــــو گـــــویی امـــروز شد سرّ خــــدا آشکار

پری حصاری
پری حصاری یا پری بخارایی (درگذشت ۱۲۷۰ هـ. خ.)
هر نفس در چشم من حس دیگر دارد بهار،
از گل رویت مگر بوی اثر دارد بهار.
جلوه و رنگ گلستانی که در آینه داشت،
یک جهان حیرانی بر اهل نظر دارد بهار.
بهر ایثار قدت گر نیست،ای ماه، از چی روست،
این قدر در کیسه‌ی گل مشت زر دارد بهار.
زندگی بخشد جهان ریگ سرما کشته را،
چشمه‌ی خضر و دمی عیسی مگر دارد بهار؟!
هر گلی را دستگاه و رنگ و بوی دیگر است،
حکم ربانی به‌عالم آن قدر دارد بهار.
فیض ارباب کرم تخصیص نیک و بد نداشت،
در سواد شهر و صحرا یک نظر دارد بهار.
از پری در باغ حسن و عشق صاحب دولتی،
چشم یک گل خنده ی زخم جگر دارد بهار.

میرزا ابوالقاسم قائم مقام
میرزا ابوالقاسم قائم مقام (۱۱۵۸ ـ ۱۲۱۴ هـ. خ.)
فر فروردین
باز باغ از فر فروردین جوان شد
گلستان چون روی یار دلستان شد
باغ را ابر بهاری آبیاری
کرد و با صبحگاهی باغبان شد
طرف گلزار آن چنان شد کز نکوئی
خود گوئی رشک گلزار جنان شد
الفت سرو و تذرو و بلبل و گل
چون وصال دوستان در بوستان شد
گاه چون معشوق و عاشق با شقایق
سبزه جفت و گه سمن با ارغوان شد
لاله های روشن اندر صحن گلشن
طیره بخش روشنان آسمان شد
قطره های ژاله بر رخسار لاله
چون عرق بر روی یار مهربان شد
آفتاب از ابر چون رخسار خوبان
گه نهان شد در نقاب و گه عیان شد

اشرف‌الدین گیلانی
اشرف‌الدین گیلانی، نسیم شمال، (۱۲۴۹ – ۱۳۱۳ خ) در یک بهارانه پرسش‌هائی را مطرح می کند، که هنوز پس از صد سال، تازگی دارد و بر اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران منطبق است.
خلعت نوروزی
دهر شد ظلمتکده شمشیر اسکندر کجاست؟
آب حیوان مضمحل شد خضر پیغمبر کجاست؟
تشنه لب مردیم آخر ساقی کوثر کجاست؟
از بلورین جام او شربت به ما کی می رسد؟
عید نوروز آمده خلعت به ما کی می رسد؟
وعده ی آسایش و راحت به ما کی می رسد؟
موقع ارزانی نعمت به ما کی می رسد؟
لاله ای از گلشن جنّت به ما کی می رسد؟
بوی عشقی نیست پیدا، عشقبازان را چه شد؟
شیرمردان را چه آمد، سرفرازان را چه شد؟
خون چکید از برگ گل، باد بهاران را چه شد؟
نفخه‌ای از روضه رحمت به ما کی می رسد؟
قحطی انصاف و رحم و مردی و جود و سخاست
رونق بازار بی‌انصافی و ظلم و جفاست
حال ما امروز همچون حالت مرغ هواست
یارب آن سیمرغ با قدرت به ما کی می رسد؟
نام ما را جمله با بی‌احترامی می‌برند
حاصل مایملک ما را تمامی می‌برند
طوطیان در شکرستان تلخکامی می برند
یار شیرینکار خوش صحبت به ما کی می رسد؟
اندرین فصل بهار و عید جمشیدی اساس
می کنیم از پادشاهان جمله خلعت التماس
خلعت ما صلح این جنگ است و نه رخت و لباس
وعده ی این خلعت و شوکت به ما کی می رسد؟
خلعت ما راحت و آسایش و امنیت است
خلعت ما روح و استقلال این ملیّت است
خلعت ما بهر ایران کوشش و جدیّت است
جنبش و اقدام و جدیّت به ما کی می رسد؟
عید نوروز است و جام وباده ی خم را بیار
باقلوا و پشمک و سوهان روح افزا بیار
نقل و پشمک گر نداری ارده و حلوا بیار
کله های قند بی زحمت به ما کی می رسد؟
ای دریغا دوغ و دوشاب اندرین کشور یکی است
پیش بعضی نغمه ی داوود و صوت خر یکی است
شعر سعدی با کلام میرزا مفخر کشور یکی است
مژده ی صراف خوش فطرت به ما کی می رسد؟

صدرالدین عینی
با جنبش همه سوی گسترده در بهار، صدرالدین عینی (۱۳۳۳ – ۱۲۵۷) ما به کار و آفرینش فرا می خواند.
ایام بهار و بامدادی
وقت فرح است و گاهِ شادی
برجانب مرغزار بینی
هرسو گل و لاله زار بینی
هست آبِ روان، روان به هر سو
سبز است ز سبزه ها لبِ جو
از بوی گل و گیاه نوخیز
بادِ سحری است عنبرآمیز
گل خرم و برگِ تاک خرم
از سبزه تمام خاک خرم
زنبورِ عسل کشد ز هر سو
شیره ز شکوفه های خشبو
گنجشک به سعی خویش، دانه
از دشت بَرَد به سوی خانه
خواه مور است و خواه مار است
غرق عمل است و محو کار است
عیب است که آدمی در این حال
بیکار به گوشه ای بخوابد
دنیا همه گشته است فعال
او بر کاری نه بر شتابد

ملک الشعراء بهار
بهارانه‌های محمدتقی بهار (۱۲۶۵ ـ ۱۳۳۰ هـ. خ.) ضمن تصویر زیبای دگرگونی طبیعت، سرشاز از عشق او به آزادی و مردم است.
بهــار مــژده‌ی نــــو داد فکــر باده کنید
ز عمر خویش درین فصل استفاده کنید
خوریــد باده، مدارید غصه‌ی کم و بیش
که غصه کـــم شود ار باده را زیاده کنید
مناسب است به شکرانه‌ی مقـام رفیع
گـــر التفـــات بـــه یاران اوفتــــــاده کنیــد
به باد رفت سر شمع و همچنان می‌گفت
که فکر مردم هستی به باد داده، کنید
هجوم عام به قتل بهار، لازم نیست
که خود به قتلگه آید، اگر ارداه کنید
با آمدن بهار، ملک الشعراء از نارواداری و جنگ دلخون می شود و پریشانی وطن را می سراید.
لاله خونین کفن از خاک سر آورده برون
خاک مستوره فلب بشر آورده برون
نیست این لالهٔ نوخیز، که از سینه خاک
پنجه جنگ جهانی جگر آورده برون
رمزی از نقش قتالست که نقاش سپهر
بر سر خامه ز دود و شرر آورده برون
یاکه در صحنهٔ گیتی ز نشان‌های حریق
ذوق صنعت اثری مختصر آورده برون
منکسف ماه و براو هالهٔ خونبار محیط
طرحی از فتنه دور فمر آورده برون
دل ماتمزدهٔ مادر زاریست که مرگ
از زمین همره داغ پسر آورده برون
شعلهٔ واقعه گوییست که از روی تلال‌
دست مخبر به نشان خبر آورده برون
دست خونین زمین است که از بهر دعا
صلح‌جویانه زکوه وکمر آورده برون
آتشین آه فرو مردهٔ مدفون شده است
که زمین از دل خود شعله‌ور آورده برون
پاره‌های کفن و سوخته‌های جگرست
کزپی عبرت اهل نظر آورده برون
عشق‌ مدفون‌ شده‌ و آرزوی خاک‌ شده‌است
کش زمین بیخته در یکدگر آورده برون
پاره‌ها زآهن سرخست که در خاور دور
رفته در خاک و سر از باختر آورده برون
بس که‌خون‌درشکم‌خاک‌فشرده‌است بهم
لخت لختش ز مسامات سر آورده برون
راست گو که زبان‌های وطن خواهانست
که جفای فلک از پشت سرآورده برون
یا ظفرنامچهٔ لشگر سرخست که دهر
بر سر نیزه به یاد ظفر آورده برون
یا به تقلید شهیدان ره آزادی
طوطی سبز قبا سرخ پر آورده برون
یاکه بر لوح وطن خامهٔ خونبار بهار
نقشی از خون دل رنجبر آورده برون

اقبال لاهوری
محمد اقبال لاهوری (۱۲۵۶ ـ ۱۳۱۷ هـ. خ.) در بهارانه‌هایش از سراسر سرزمین نوروز، از کشمیر تا شیراز، یاد می کند.
بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است
عروس لاله، سراپا کرشمه و ناز است
نوا ز پردهٔ غیب است ای مقام شناس
نه از گلوی غزل خوان نه از رگ ساز است
کسی که زخمه رساند به تار ساز حیات
ز من بگیر که آن بنده محرمراز است
مرا ز پردگیان جهان خبر دادند
ولی زبان نگشایم که چرخ کج باز است
سخن درشت مگو در طریق یاری کوش
که صحبت من و تو در جهان خدا ساز است
کجاست منزل این خاکدان تیره نهاد
که هر چه هست چو ریگ روان به پرواز است
تنم گلی ز خیابان جنت کشمیر
دل از حریم حجاز و نوا ز شیراز است

نیما یوشیج
دگرگونی بهار، در قلب نیما یوشیج (۱۲۷۴ – ۱۳۳۸ هـ. خ.) آرمان رهائی را زنده می کند.
شاید این شکسته پاره ها
ذره ذره این ترانه ها
شاید بغض این
گلوی خسته ام
در این بهار
و روز نو
سر هفت سین نگاه تو
تحویل شود

پژمان بختیاری
هرچند غنچه در باغها خنده می زنند اما غنچه دل پژمان بختیاری (۱۳۵۳ـ ۱۲۷۹) غمگین است.
آن دشمنی که دوست نگردد دل من است
آن عقده ای که حل نشود مشکل من است
از دشمنان چگونه شکایت توان نمود
جایی که پاره ی تن من قاتل من است
آمد بهار و غنچه ی دل خنده زد به شاخ
آن غنچه ای که خنده نبیند دل من است
بی غم نبوده ام نفسی تا که بوده ام
گویی که غم سرشته در آب و گل من است
شاخ غمی است، دانه ی اشکی است، ای دریغ
از کِشته ی وجود همین حاصل من است
غرقم به بحر حیرت و راه نجات نیست
دستم اگر به مرگ رسد ساحل من است
شادان به یک نگاه که غافل کند کسی
گر هست در زمانه دل غافل من است
گفتم مرو بجز دل من در دل کسی
گفتا که این خرابه کجا قابل من است

میرزا تورسون‌زاده
میرزا تورسون‌زاده (۱۲۹۰ – ۱۳۵۶ هـ. خ.) که در تداوم و رسمیت بخشیدن نوروز در تاجیکستان نقش بنیادی داشت، در بهارانه خود از نوازندگان می خواهد چنگ بنوازنند تا همه پایکوبی کنند.
بهار
پرده بگشاد بهار از رخ زیبامنظر،
بست سرمای زمستان ز وطن رخت سفر.
نظر افتاد مرا سوی گل و لاله باغ،
همه آراسته دیدم، همه را تازه و تر.
قدکشی دارد و سرسبز شده سرو چمن،
به مثال پسر و دختر آزاد بشر.
بوی خوش می‌دمد و باد صبا می‌آرد
به مشام من از آن نکهت جانبخش خبر.
بلبل مست به شاخ گل بشکفته باغ
می‌سراید ز دل شاد به هنگام سحر.
چون بدیدم گل بشکفته، از آن گشت عیان
لب پرخنده محبوبه دوران به نظر.
گفتم: ای گل، ز کجا یافتی این سرخی روی؟
گفت: «رنگ رخ یار تو به من کرد اثر.
چو شود از پی کارش سحر از خانه برون،
می‌کند با طرب و شادی از این باغ گذر.
من فقط خرّمی و اوج و شکوفتن دارم،
ز خزانم اثری نیست در ایّام دیگر».
ز جواب خوش گل شاد شدم، خندیدم،
فکر استاد چمن پرورم افتاد به سر:
باغبان از دل و جان تربیّت باغ نمود،
هر یکی ریشه پرورده او داد ثمر.
او به چشم خرد نوع بشر نور دهد،
نزد وی سرخم و تسلیم شده شمس و قمر.
مطربا، چنگ بزن، تا که برقصیم همه
در بهار وطن شاد به آهنگ ظفر.

محمد حسین شهریار
محمد حسین شهریار (۱۲۸۵ – ۱۳۶۷ هـ.خ.) بهار را در جان خود احساس می کند، هرچند تنش یاری نمی کند.
بهار آمد بهار آمد خوش آمد
بهاری دلگشا و دلکش آمد
نگارین کاروان گل به صحرا
طلایی مهد و نیلی مفرش آمد
شکوفه با کلاه ترک دوزی
بنفشه با قبای زرکش آمد
مرا به یاد ایام جوانی
به سر،سودای یاری مهوش آمد
خمیده شاخ گل از غنچه گویی
کمانداری به تیرو ترکش آمد
به جام لاله شبنم عشوه ای داد
که نرگس را به دل ضعف و غش آمد
به یاد چشمه های سینه ی کوه
دلم مومی شد و در آتش آمد
زشش سو دلستانان پنجه و ما
یکی دل کو دچار هر شش آمد
همه گل های مردم سر به راهند
گل من سرگران و سرکش آمد
هنوزم پای جان جلد است و چالاک
اگر پای تنم لخت و لش آمد
به هر می ،لب میالا شهریارا
حریفی جو که بی غل و غش آمد

پروین اعتصامی
پروین اعتصامی (۱۲۸۵ – ۱۳۲۰) در یک بهارانه از بهار می‌خواهد همانگونه که طبیعت را زیبا می‌کند، جهان را هم از آلودگی‌ها پاک کند.
نوروز
سپیده‌دم، نسیمی روح پرور
وزید و کرد گیتی را معنبر
تو پنداری، ز فروردین و خرداد
بباغ و راغ، بد پیغام آور
برخسار و بتن، مشاطه کردار
عروسان چمن را بست زیور
گرفت از پای، بند سرو و شمشاد
سترد از چهره، گرد بید و عرعر
ز گوهر ریزی ابر بهاری
بسیط خاک شد پر لؤلؤ تر
مبارکباد گویان، در فکندند
درختان را بتارگ، سبز چادر
نماند اندر چمن یک شاخ، کانرا
نپوشاندند رنگین حله در بر
ز بس بشکفت گوناگون شکوفه
هوا گردید مشکین و معطر
بسی شد، بر فراز شاخساران
زمرد، همسر یاقوت احمر
بتن پوشید گل، استبرق سرخ
بسر بنهاد نرگس، افسر زر
بهاری لعبتان، آراسته چهر
بکردار پریرویان کشمر
چمن، با سوسن و ریحان منقش
زمین، چون صحف انگلیون مصور
در اوج آسمان، خورشید رخشان
گهی پیدا و دیگر گه مضمر
فلک، از پست رائیها مبرا
جهان، ز الوده کاریها مطهر

خلیل‌‏الله خلیلی
خلیل‌‏الله خلیلی (۱۲۸۶ ـ ۱۳۶۶ هـ. خ.) با دلی پراندوه و دردمند به پیشباز بهار می‌رود.
نوروز آوارگان

گــــویید بـــه نـــوروز کـه امــسال نــیایـــــد
در کشور خونیــــن کــفنـان ره نـگشـــــایــــد
بـلـبـل بــچمــن نـغــمــه شـــادی نـســرایـــد
مــــاتـمــزدگان را لــــب پـــرخـنــده نــشایـــد
خون می دمد از خاک شهیدان وطن‌وای

ای وای وطن وای
گلگون کفنان را چه بهـــار و چــــه زمستــــان
خونین جگران را چه بیابـــان چـــه گلستــــان
در کشور آتـــــش‌زده در خـــــانــــه ویــــران
کس نیست زند بوسه برخسار یتیمان وای

کس نیست که دوزد به تن مرده کفن‌وای

ای وای وطن وای
از سینه هر سنگ تو خون می دمد امروز
از خاک تو مستی و جنون می دمد‌ امروز
آن لاله چی دیده که نگون می‌دمد ‌امروز
وآن سبزه چرا زرد و زبون می دمد امروز
سرخست بخون پا و سر و سرو و‌سمن‌وای

ای وای وطن وای

رهی معیری
رهی معیری (۱۲۸۸ – ۱۳۴۷) از دلبر بسته عیدی با پاکت سخت نمی خواهد، بلکه تنها آرزو در سیاهه عیدی پیشنهادی او، بوسه است.
بهار
نوبهار آمد و گل سر زده، چون عارض یار
ای گل تازه، مبارک به تو این تازه بهار
با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن
که چمن شد ز گل تازه، چو رخسار نگار
لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر
کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار
زلف سنبل شده از باد بهاری درهم
چشم نرگس شده از خواب زمستان بیدار
چمن از لاله نورسته بود چون رخ دوست
گلبن از غنچه سیراب بود چون لب یار
خنده کن خنده، چو سوری ز طرب با دلبر
مست شو مست، چو نرگس به چمن با دلدار
روز عید آمد و هنگام بهار است امروز
بوسه ده ای گل نورسته که عید است و بهار
گل و بلبل همه در بوس و کنارند ز عشق
گل من، سرمکش از عاشقی و بوس و کنار
گر دل خلق بود خوش که بهار آمد و گل
نوبهار منی ای لاله رخ گل رخسار
ماه را با رخت ای سرو نباشد پرتو
سرو را با قدت ای ماه نباشد مقدار
خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید
جای عیدی تو به من بوسه ده ای لاله عذار

فریدون توللی
بهار سرچشمه الهام فریدون تَوَلَلی (۱۲۹۸ – ۱۳۶۴ هـ. خ.) است. شعرهایش در بهار شکوفه می‌دهند و چون زنبق سر می‌کشند.
ساغر یاد
چشمه ها جوشید و بستانها شکفت
اشک شادی ریخت از چشمان من
باد رسوا،دامن افشان برگذشت
بوی گل پیچید در ایوان من

ابر غم در تیرگی بارید و رفت
دل،طراوت یافت زین بارندگی
خنده زد چون صبح نمناک بهار
باز بر من چهر پاک زندگی

تاب گیسوی امید از هم گشود
بسته شد بر چنگ افسونکار من
شاخ نیلوفر،ز روزن سر کشید
نرم نرمک ریخت بر دیوار من

زنبق آسا، ترد و عطر افشان و مست
شعر شادابم دمید از باغ راز
بوسه زد بر نوک انگشتان گرم
نغمه،از دل پایکوبان تا به ساز

غنچه در بازوی ناز آلود یاس
با شکفتنهای اختر شکفت
یاد او، رقصان و عریان، در خیال
خند خندان، جلوه گر شد از نهفت

آرزو، چون نور رویاخیز ماه
گرم و خوش تابید بر اندام او
زلف بویا،کرده افشان تا بدوش
صد هوس در جان بی آرام او

جام لب، پر بوسه پیش آورد و مست
دست سوزان حلقه زد بر گردنم
از نفسهایش که کوته بود و گرم
خون به گرمی شعله ور شد در تنم

برنهادم چشم و خوشبختی گذشت
چون شرابی آتشین از کام من
کاش با آن بوسه،تیری بر سینه سوز
میزدود از یاد هستی نام من

ابوالقاسم حالت
ابوالقاسم حالت (۱۲۹۸ – ۱۳۷۱) در طنزی بهارانه، با آروزهای دل‌انگیز، نوروز را تبریک می گوید:
عید شما مبارک
فردا که ز در شاهد نوروز در آید
لبخند به لب، نور به رخ، گل به بر آید
پیش همه شیرینی و شهد و شکر آید
وز هر دهنی بانک به تبریک برآید
گوید به ولی خان و علی جان و حسن بک:
ای هموطنان عید شما باد مبارک

بهرم همه شیرینی و آجیل بیارید
آجیل بیارید و به تعجیل بیارید
گر شربت قند است دو پاتیل بیارید
ور خود شکلات است به تفصیل بیارید
کز بهر خوراکی زده مخلص جگرش لک
ای هموطنان عید شما باد مبارک

فرداست که هر طفل کند جامه‌ی خود نو
چون بزبز قندی که دود در عقب جُو
او هم طرف خانه اقوام زند دو
کز دائی و از عمه و از خاله به صد هو
عیدی طلبد تا کُندش جمع به قلک
ای هموطنان عید شما باد مبارک

ای شمس خجل از رخ همچون قمر تو
فرداست که هم دختر تو، هم پسر تو
ریزند تمام از پی عیدی به سر تو
اطفال تو گیرند، همه دور و بر تو
چون آبله‌های تو به دور و بر سالک
ای هموطنان عید شما باد مبارک

در سال نوین باد روان همه خرم
جان باد پر از وجد و تهی باد دل از غم
یک موی الهی نشود از سرتان کم
بادا طرب و عیش و خوشی با همه همدم
همچون گز و سوهان که بود همدم پشمک
ای هموطنان عید شما باد مبارک

اول همه را جای طرب بر لب جو باد
دوم همه را باده عشرت به سبو باد
سوم همه را نعره شادی به گلو باد
چهارم همه را چهره ب سرخی چو لبو باد
تا زردی رخساره شود قسمت زردک
ای هموطنان عید شما باد مبارک

بر کیسه کاسب برسد سود پی سود
بر کشته‌ی زارع برسد کود پی کود
کس در پی ماهی نکند آب گل آلود
وز لطف خداوند شفا یابد و بهبود
آن طفل که گردیده گرفتار سرخک
ای هموطنان عید شما باد مبارک

هر هموطنی در پی هر کار که بوده
امید که کارش نخورد پیچ چو روده
رویش به سیاهی نشود چون رخ دوده
آنوقت که در بستر آرام غنوده
هرگز نخورد نیش نه از ساس و نه از کک
ای هموطنان عید شما باد مبارک

باشد که به وارفتگی موم نباشید
باشد که ستمدیده و مظلوم نباشید
باشد که دل افسرده و مغموم نباشید
باشد که به یک ثانیه محروم نباشید
از لطف خداوند تعالی و تبارک
ای هموطنان عید شما باد مبارک

ژاله اصفهانی
دلِ گرفته ژاله اصفهانی (۱۳۰۰ ـ ۱۳۸۶) همراه با باز شدن غنچه گلها باز می شود.
باد بهار
نوبهار آمد و از سبزه زمین زیبا شد
بوستان بار دگر دلکش و روح افزا شد
سبزه رویید و چمن سبز شد و غنچه شکفت
باغ یک پارچه آتشکده از گلها شد
بوی گل آورد از طرف چمن باد بهار
موسم گردش دشت و دمن و صحرا شد
ای عجب گر دل بگرفته من وا نشود
اندر این فصل که از باد صبا گل وا شد
وقت آن است که خاطر شود آزاد زغم
باید از شادی گل شاد شد و شیدا شد
مرغ دل در قفس سینه نگیرد آرام
تا غزل خوان به چمن بابل خوش آوا شد
ژاله صبحدم از چشم تر ابر چکید
گشت همخانه گل، گوهر بی همتا شد

برای بهار
باز، شد باز لاله های بهار
باز جانم شکوفه زاران شد
از گل و سبزه
وز هوای بهار
باز، شعری شکفته شد در من
غزلی
نغمه ای
برای بهار.

مهدی سهیلی
مهدی سهیلی (۱۳۰۳ – ۱۳۶۶ هـ. خ.) با آمدن بهار ما را به گلگشت طبیعت، با راهنمایی نکته‌بین، فرا می‌خواند.
جامۀ سبز بهار
باز کن پنجره را، دخترکم فصل بهارست
بکناری بزن این پردۀ غمگین دلازار
باز کن پنجره را ـ
تا زند دختر خورشید، بر این غمکده لبخند ـ
تا وزد موج نسیمی بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپیدی بتو، از سینۀ البرز
تا رسد عطر دلاویز گل از سوی دماوند
باز کن پنجره را فصل بهار است
باغ، بیدار شد از خواب دی و بهمن و اسفند
دختر کوچک من فصل بهارست
باز کن پنجره را ـ
تا بدین کلبه رسد نغمۀ مرغان خوش آهنگ
تا نسیمی بسر و زلف تو ریزد گل صد رنگ
تا بخوانیم بهمراه کبوتر، غزل صبح
تا برانیم بآواز قناری غم خود را ز دل تنگ
دخترم! فصل بهارست بر این پنجره ها، پرده میاویز
تا به بینیم بهر سو، گذر چلچله ها را
دشت تا دشت درخت است و بر اندام درختان ـ
جامۀ سبز بهارست
جلگه تا جلگه ز گل‌ها همه پر نقش و نگار است
همه انگشت نهالان ـ
چشم، تا کار کند غرق نگین‌های شکوفه است
همه‌جا، دست زمین، لاله فروش است
همه‌سو، موج هوا، عطر نثار است .
باغ را بنگر و فوارۀ الماس فشان را
ارغوان ریخته بر دامن هر دشت
دشت را بنگرو این فرش زمردوش یاقوت نشان را
دخترم! آینه را از سر این طاقچه بردار
که در این فصل دلاویز ـ
همه جا آینه‌بندان بهار است
یکطرف پیش رخت، آینۀ روشن مهتاب ـ
یکطرف آینۀ چشمۀ رخشندۀ آرام ـ
یکطرف آینۀ قدی سیمینۀ البرز ـ
با چنین آینه‌بندان بهاری ـ
هر طرف روی کنی آینه خیز است ـ
هر کجا پای نهی آینه‌زار است
شانه را دور بیفکن
که تو را گر نبود شانه، نه اندوه و نه بیم است
بهترین شانۀ تو دست نسیم است
دخترم! عطر چه خواهی؟
که نسیم سحری عطر فروش است
موج هر باد که بر زلف تو پیچد ـ
پیک خوشبوی بهارست و ربایندۀ هوش است
دخترم! باز کن از گردن خود رشتۀ گوهر
تا که بانوی بهاران ز شکوفه ـ
به سرو شانۀ سیمین تو گوهر بفشاند
یا بر انگشت ظریف تو نگین از گل رنگین بنشاند
هر چه زیبائی و زیباست در آغوش بهارست
مرغکان بر سر هر شاخۀ گل، گرم سرودند ـ
تازه گل‌ها همه در باغچه آمادۀ رقصند ـ
خوشنوا چلچله‌ها، زمزمه‌گر، مست نشاطند ـ
لک‌لکان صیحه‌کنان پیک درودند ـ
سارها چرخ‌زنان در دل ابرند ـ
گاه، چون موج خروشان، همه در اوج فرازند
گاه، چون برگ درختان همه در قوس فرودند .
باز کن پنجره را، دخترکم فصل بهارست
بکناری بزن این پردۀ غمگین دلازار
باز کن پنجره را ـ
تا زند دختر خورشید، بر این غمکده لبخند ـ
تا وزد موج نسیمی بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپیدی بتو از سینۀ البرز
تا رسد عطر دلاویز گل از سوی دماوند
باز کن پنجره را فصل بهار است
باغ، بیدار شد از خواب دی و بهمن و اسفند

مهدی سهیلی از ناهمخوانی بهار طبیعت و جامعه خون می‌گرید.
از بهار تا بهار
همه گویند بهار آمده است
و به هنگام بهار
باز می رقصد و می رقصد و می رقصد برگ
باز می تابد و می تابد گل همچو چراغ
باز می گرید ابر
باز می خندد باغ
همه گویند بهار آمده است
و به هنگام بهار
باز می جوشد و می جوشد صد چشمه ز سنگ
جوی را می فشرد لاله در آغوشش تنگ
از میساید و می ساید قو سینه به موج
باز از رود خروشان شنوی بس آهنگ
باز می پوید و می غلتد بر سبزه نسیم
تا برآرد ز دل شاخه گل رنگارنگ
باز می لغزد و می لغزد شبنم بر گل
زان سپس همچو بلوری شود از گل آونگ
همه گویند بهار آمده است
لیک این بار بهار آتش زاست
چه بهاری که خزانست خزان
چشمه اش خون و گلش آتش و ابرش از دود
جای گلبانگ و سرود
ضجه از مرغ چمن بشنو زاری از روز
شبنمش اشک و گلش سرخی خون
دشت تا دشت وطن
همه از خون شهیدست کبود
باز می رقصد و میرقصد و می رقصد مرگ
باز می افتدو می افتد تنها به زمین
آنچنانی که به پاییز فرو ریزد برگ
چه بهاری همه درد
رفته فریاد نوحه گری تا افلاک
جای هر قطره ی شهد
می چکد خون شهیدان از تاک
باز می بارد و می بارد اندوه ز ابر
باز می کرید و می گرید طفلی غمناک
باز می نالد و می نالد مجروح ز تیر
باز می غلتد و می افتد اشکی بر خاک
چه بهاریست که پیدا نشود چشمه ز سنگ
همه جا چشمه ی خونست و همه آتش جنگ
باز می نالد و می نالد مجروح ز تیر
باز می غرد و می غرد دشمن چو پلنگ
شهر از خون شهیدان همه دریتا دریاست
خصم خونخواره در این دریا مانند نهنگ
چه شد آن بهار
دود سرب است به بالای سرت ابری نیست
یا اگر ابری هست
هیست که خیزد ز هزاران دل تنگ
هیچ بارانی نسیت
هر چه باران بینی
ی سرب سیاهست که خیزد ز تفنگ
رنگ گل نیست به صحرا و اگر رنگی هست
رنگ درد است که بنشانده زنان را در اشک
رنگ خونست کهکردست زمین را گلرنگ
چه بهاریست؟ که گلها همه داغ
چه بهاریست؟ که سر ها همه منگ
چه بهاریست؟ که جانها همه درد
چه بهاریست؟ که دلها همه تنگ
چه بهاریست؟ که دلها همه تنگ

امیرحسین آریان‌پور
امیرحسین آریان‌پور (۱۳۰۳ – ۱۳۸۰) نوشدن و نابودی کهنه را در نبرد دائمی آنها می‌بیند.
فردا روشن است
این جهان ما، جهان بودها ست
بودها آن را چو تار و پودها ست
هر چه هست و بود، خواهد بود نیز
هر چه خواهد بود، هست و بود نیز
لیک پوینده است ذات بودها
خود نیارامد به‌ سان رودها.
هرچه را «این» گویی، آخر «آن» شود
این شود نابود، آنگه آن شود.
در دل هر بود، نابودان نگر
در دل نابودها، بودان نگر.
بود، نابود است و نابود است، بود؟
بودها زایند از نابوده بود.
چنبر بود و نبود بیکران
شد کمانی بهر پیکان زمان:
آنچه با نابودی خود، گشته هست،
بود دیروزی است، بود رفته است
چون شود نابود آنچه هست بود،
مرغ فردا بال و پر خواهد گشود
مرز دیروز است و فردا، روز ما
مام فردا دختر دیروز ما
سرخی اکنون توفانی ما
از سیاهی گذشته شد فرا
از دل سرخ کنون آید پدید
سبزی آینده نو آفرید.
بین درون غنچه نوزاده ‌ای،
تخم فردا، نوگل نازاده ‌ای
هر چه را تو بنگری، آن یک، دو است
هم پیام کهنه، هم پیک نو است
کهنه و نو در ستیز بی ‌درنگ
قلب هر چیز است یک میدان جنگ
نو فرو کوبد رقیب کهنه را
زو بپالاید حریم خانه را
زین کشاکش، خویش هم دیگر شود،
آن چه نو بوده است، خود نوتر شود.
بودنی در پویش جاوید خود،
می ‌فزاید، می ‌فرازد خود به خود
گل ز تخم و غنچه می ‌آید برون،
لیک دارد چیزکی زان دو، فزون
گل، گل است و غنچه تخم است نیز
تخم و غنچه نیس چون گل، عطر بیز
زین سبب آینده پرمایه تر است
از گذشته، هم ز اکنون برتر است
رفت دیروز من و امروز من
می ‌رود، زان پس بیاید روز من
روز من فردا ست، فردا روشن است
شام تیره، بام را آبستن است
روشنی زاید ز بطن تیرگی
زاد بر زاییده یابد چیرگی
گر بخواهی ور نخواهی، شب رود
صبح تاریخ بشر ناگه دمد
ما همه در راه صبح روشنیم
در دل تاریخ، آن سو می ‌رویم
سیر ما سازنده تاریخ ما ست
سیر تاریخی کجا از ما جدا ست؟
چون دوان با شوق و آگاهی رویم
راه تاریخی خود کوته کنیم
جنبشی از جان و دل، با چشم باز
مرد اکنون را کند آینده‌ ساز
آفتاب زندگی، تابنده باد،
چشم ما بر طلعت آینده باد!

فریدون مشیری
فریدون مشیری (۱۳۰۵ – ۱۳۷۹) شیفته بهار است. دهها بهارانه لطیف دارد که هم بهار و نوروز ارج می نهد، و هم سخت نگران سرنوشت انسان و کینه‌توزی‌‌های اوست.
یک گل بهار نیست
یک گل بهار نیست
صد گل بهار نیست
حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست
وقتی
پرنده ها همه خونین بال
وقتی ترانه ها همه اشک آلود
وقتی ستاره ها همه خاموشند
وقتی که دستها با قلب خون چکان
در چارسوی گیتی
هر جا به استغاثه بلند است
آیا کسی طلوع شقایق را
در دشت شب گرفته تواند دید ؟

زمستانهای طولانی و بی پایان میهن ما، فریدون مشیری را دلمرده و ناامید نمی کند. به محض اینکه باد بهار می وزد او با شمع و نرگس و چراغ و آینه به پیشباز بهار و نوروز می رود.
شکوه رستن
چگونه خاک نفس می کشد ؟ بیندیشیم
چه زمهریر غریبی!
شکست چهره مهر
فسرد سینه خاک
شکافت زهره سنگ !
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گل آوران چمن جاودانه پژمردند

بهار بازوان و زانوان فریدون مشیری را پر توان می‌کند و او شیشه غم را پیش از آنکه فراگیرتر شود به سنگ می‌کوبد.
خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار …
خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حالِ جانِ لبریز از شراب
خوش به حالِ آفتاب …
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشی به کام
باده رنگین نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در میانِ سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تهی است
ای دریغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از «ما» اگر کامی نگیریم از بهار…
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ
در دشوارترین روزهای روزگار، مشیری با آغوش باز به پیشباز بهار می‌رود.
ای بهار
ای بهار! ای بهار! ای بهار!
تو پرنده‌ات رها
بنفشه‌ات به بار
می‌وزی پر از ترانه
می‌رسی پر از نگار
هرکجا رهگذار توست
شاخه‌های ارغوان شکوفه ریز
خوشه اقاقیا ستاره بار
بیدمشک زرفشان
لشکر تو را طلایه‌دار
بهارانه‌های مشیری پرچمی در دوران وحشت و سیطره اژدهاست.
سرود گل
با همین دیدگان اشک آلود،
از همین روزن گشوده به دود،
به پرستو، به گل، به سبزه درود!
به شکوفه، به صبحدم، به نسیم،
به بهاری که می رسد از راه،
چند روز دگر به ساز و سرود.

بهارم دخترم
بهارم دخترم از خواب برخیز
شکرخندی بزن و شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ی ناز
بهار آمد تو هم با او بیامیز
***
بهارم دخترم آغوش واکن
که از هر گوشه، گل آغوش وا کرد
زمستان ملال انگیز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا کرد
***
بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست
چمن زیر پر و بال پرستوست
کبد آسمان همرنگ دریاست
کبود چشم تو زیبا تر از اوست
***
بهارم، دخترم، نوروز آمد
تبسم بر رخ مردم کند گل
تماشا کن تبسم های او را
تبسم کن که خود را گم کند گل
***
بهارم، دخترم، دست طبیعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
و گر از هر گلش جوشد بهاری
بهاری از تو زیبا تر نیارد
***
بهارم، دخترم، چون خنده ی صبح
امیدی می دمد در خنده تو
به چشم خویشتن می بینم از دور
بهار دلکش آینده ی تو !

محمد زهری
محمد زهری (۱۳۰۵ ـ ۱۳۷۳)
چه کریم است بهار
بر سر سبزه گسترده نشستم
توری ابری
سایبانم شد
همه عالم
ــ اینک ــ
سایه پرورد جهان است
چه کریم است بهار

تماشای بهار
« آی،
گل پونه،
نعنا پونه…»
به صدایی که شنید
حلزون آمد از کاسه خود بیرون
به تماشای بهار.

سیاوش کسرایی
بهارانه‌های سیاوش کسرایی (۱۳۰۵ – ۱۳۷۴)، شاعر طبیعت و بهار، که در سراسر زندگی ادبی او ادامه دارد، نوعی ثبت تاریخی احساسات مردم ما در آستانه‌های بهاران تلخ و شیرین است. او در اسفند ۱۳۳۵ با پرواز مرغان بهار احساس شکوفایی می‌کند و آرزوهای بهاری در دلش پر می‌کشد.
پرواز
سال ها شد تا که روزی مرغ عشق
نغمه زد بر شاخه ی انگشت من
آشیان آسمان را ترک گفت
لانه ای آراست او در مشت من

در بهمن ماه ۱۳۳۹ از نگار خود، تو بخوان مردم، می‌خواهد شادی کنند، تا بهار بیاید.
بهار می شود
یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز می کنی
زمانه زیر و رو
زمینه پر نگار می شود

زمین شکاف می خورد
به دشت سبزه می زند
هر آن چه مانده بود زیر خاک
هر آن چه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود

به تاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آّب می شود
دهان دره ها پر از سرود چشمه سار می شود

نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
غریق موج کشتزار می شود

در آسمان
گروه گله های ابر
زهر کناره می رسد
به هر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود

درین بهار آه !
چه یادها
چه حرفهای نا تمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار می شود

نگاه من !
امید نو هار من !
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می شود
بهمن ۱۳۳۹

هوشنگ ابتهاج (هـ.ا. سایه)
برای هوشنگ ابتهاج (زادهٔ ۱۳۰۶)، در بهارانه‌ی «بهارغم انگیز» که در نخستین سال‌های بعد از کودتا و سرنگونی دولت مصدق سرود، بهار می آید ولی نه گل و نسرین و بوی فروردین نمی آورد و هنوز هم پس از بیش از شصت سال نمی آورد.
بهارغم انگیز
بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم؟
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخه گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟
چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفتست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد ؟ گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما ، در خون کشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟
که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین ! خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی بروی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان

سیمین بهبهانی
بهارانه‌های سیمین بـِهْبَهانی (۱۳۰۶ – ۱۳۹۳) کیفرخواستی علیه آنهائی که همخوانی بهار طبیعت و بهار فرد و اجتماع را از بین بردند.
پیک بهار
آه! ای پیک دل انگیز بهار
که صفا همره خود می آری-
با توأم! با تو که در دامن خود
سبزه و سنبل و سوسن داری،
دم به دم بر لب جوی وسرِ کشت
می نشینی ّ و گلی می کاری…
آه! ای دخترک افسونکار
پای هرجای نهی، سبزه دمد،
دست هرجای زنی، گل روید-
در تنت پیچد امواج نسیم:
لطف و خوشبویی و مستی جوید.
با بناگوش تو، مهتاب بهار
قصه ی بوسه ی عاشق گوید.
آمدی باز و سپاس است مرا.-
دوش تا صبح در آن باغ بزرگ
همه دانند که مهمان بودی،
گاه، سرمست و صراحی در دست
پای کوبان و غزلخوان بودی،
گاه افتاده در آغوش نسیم
شرم نکرده وعریان بودی.
تا سحر هیچ نیارامیدی.-
خوب دیدم که در آن باغ بزرگ
همه شب ولوله بر پا کردی،
در چمن، زان همه بی آزرمی
چشم و گوش همه را وکردی!
غنچه ها وقت سحر بشکفتند:
باغ را خرم و زیبا کردی.
هر چه کردی همه زیبایی بود.-
لیک، از خانه ی همسایه چرا
گوشت آوای تمنا نشنید؟-
در پس دیده ی چندین کودک
دیده ات بارقه ی شوق ندید،
وین سرانگشت تو در باغچه شان
هیچ نقش گل و سوسن نکشید
از چه پای تو بدانجا نرسید؟
آه از آن کوزه که با شوق و امید
دستی اندود بر او تخم ِ‌گیاه؛
رفت و آورد سپس کهنه ی سرخ
تا بدوزد پی آن کوزه، کلاه!
کودکان در بر او حلقه زدند
خیره، بر کوزه فکندند نگاه!
-آخر آن کوزه چرا سبز نشد؟
از چه در خانه ی آنان اثری
ننهادی ز دل افروزی ی ِ‌خویش؟
از چه در باغچه شا ن ساز نکرد
بلبلی نغمه ی نوروزی ی ِ خویش؟
گرم کاویدن و پای افشانی ست
مکیانی ز پی روزی ی ِ خویش…
یکه تاز سر این سفره همه اوست.-
دانم ای پیک! در آن خانه ی تنگ
جز غم و رنج دلازار نبود،
این چنین خانه ی اندوه فزای
در خور آن گل بی خار نبود!
لیک با این همه، این دل شکنی
به خدا از تو سزاوار نبود،
کودکان دیده به راهت دارند…

عید پول زرد و عروسک
عید پول زرد و عروسک
عید کفش برقی و دامن
عید ترک مشق و دبستان
عید شاد کودکی من
تنگ قاب و سبزی گندم
تنگ آب و سرخی ماهی
در میان آینه پیدا
رقص شمع رنگی روشن
خط زعفرانی مادر
نقش ساز کاسه چینی
هفت سین هفت سلامش
یک سبد ز سنبل و سوسن
درشدن به قلعه ی یاسین
حرز چارتاق کتانی:
بل که از بلا بگریزی
در پناه خانه ی ایمن
عید خاله عفت و مرجان
دست های ناز و نوازش
درشکنج زلفک نرمم
بر فراز سر شده خرمن
عید سینمای سعادت
داستان شرلی کوچک
من روانه در پی مادر
پیش چشم نازی و لادن
عید جمع عیدی خویشان
در میان کیسه بندی
با هزار بار شمردن
باز و باز و باز شمردن…

آه، عید تازه ی نورس !
بازگو که عیدی من کو
من همیشه کودک شادم
بی گمان نه پیر و نه کودن:
شرح می دهد دل گرمم
آفتاب قلب اسد را
کولی قبیله کوچم
بی خبر ز سردی بهمن
جامه دلبرانه پسندم
زین سبب به عطف و سجافش
پولکی نهم پی پولک
سوزنی زنم پی سوزن
نامه عاشقانه نویسم
تا ز شور قصه عشقم
در زمان ز سکه بیفتد
قصه منیژه و بیژن.
عید تازه ! من به تو مانم:
گر هزار سال برانم
سوی خستگی ننهم پا
با شکستگی ندهم تن –
عمرم آن زمان که سر آید
گر بهار نو ز در آید
عید کودکی ز دو چشمم
سر کشد به جانب روزن.

سهراب سپهری
بهارانه سهراب سپهری (۱۳۰۷ –۱۳۵۹) بیشتر انتظار و آرزوی بهار است تا ایمان به گرما و نور و شکفتن.
پرهای زمزمه
مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است که برخیزیم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.

مهدی اخوان ثالث
مهدی اخوان ثالث (۱۳۰۷ – ۱۳۶۹) شگفت‌زده از پرندگان می‌پرسد، در جائی که او هیچ نشانی از بهار نمی بیند، آنها چگونه اینچنین بیقرار آواز شادی سردادند؟
صبوحی
در این شبگیر
کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده‌ست؟ ای مرغان
که چونین بر برهنه شاخه‌های این درخت برده خوابش دور
غریب افتاده از اقران بستانش در این بیغوله‌ی مهجور
قرار از دست داده، شاد می‌شنگید و می‌خوانید؟
خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما
سپهر پیر بد عهد است و بی‌مهر است، می‌دانید؟
کدامین جام و پیغام؟ اوه
بهار، آنجا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانه‌ی تو باز هم آن کوه‌ها پیداست
شنل برفینه‌شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود
زمستان گو بپوشد شهر را در سایه‌های تیره و سردش
بهار آنجاست، ها، آنک طلایه‌ی روشنش‌، چون شعله‌ای در دود
بهار اینجاست، در دلهای ما، آوازهای ما
و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود
هزاران کاروان از خوب‌تر پیغام و شیرین‌تر خبرپویان و گوش آشنا جویان
تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر
در این ده‌کور دور افتاده از معبر؟
چنین غمگین و هایاهای
کدامین سوگ می‌گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟
اگر دوریم اگر نزدیک
بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک
مهدی اخوان ثالث بس اندوهناک است که بهار آمد و موسم خانه‌تکانی است، ولی ما خانه‌ی دل را نتکانیدیم. ما با همان کینه‌های کهن و با همان نارواداری شادی‌ستیز درجا می‌زنیم.
عید آمد و ما خانه‌ی خود را نتکاندیم
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را ز در خانه براندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر “امید” که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

نادر نادرپور
نادر نادرپور (۱۳۰۸ – ۱۳۷۸) با باد بهار دگرگون می شود و برایش خطبه‌ می خواند.
خطبه بهاری
بهار با نفس گرم بادها آمد
زمین، جوانی ازو جست و آسمان از او
گلوی خشک درخت
چنان فشرده شد از بغض دردناک بلوغ
که برگ، سر بدر آورد چون
زبانی از او
بنفشه، بوی سحرگاه خردسالی را
به کوچه‌های مه آلود بی چراغ آورد
نگاه نرگس همزاد خاکی خورشید
به راه خیره شد و صبح را به باغ آورد
طلای روز در آیینه‌های جوی چکید
چمن ز روشنی و آب، تار و پود گرفت
شکوفه‌ها همه چون پیله‌ها شکافته شد
هوا لطافت ابریشم
کبود گرفت
ایا بهار، الا ای مسیح تازه نفس
که مردگان نباتی را
به یمن معجزه‌ای ، رشک زندگان کردی
نهال لاغر بیمار را شفا دادی
رخت پیر زمینگیر را جوان کردی
ایا بهار، الا ای بشیر تازه‌ی طور
ایا پیمبر فصل
تو، ای که آتش نارنج را ز شاخه‌ی سبز
به یک نسیم،
برافروزی و برویانی
سپس، به حکم عصایی که سرسپرده‌ی تست
اف در دل امواج نیل شب فکنی
ه تا قبیله‌ی خورشید را بکوچانی
مرا به وادی سرسبز خردسالی بر
مرا به خامی آغاز زندگی بسپار
ایا بهار، الا ای بشیر تازه‌ی طور
ایا بهار، الا ای مسیح سبز بهار
نادرپور در بهارانه تلخ به نام «مرثیه بهاری» روزگار ما را، اعدام‌ها، قتل‌های زنجیره‌ای، ترورها را، در آینه احساساتش ثبت می کند. اینجا آن گفته مشهور مصداق می یابد: وقتی تاریخنگاران قلم برزمین بگذارند، هنرمندان آن را بر می دارند.
مرثیه‌ی بهاری
نوبهاران کو ، که با خود بوی باران آورد
خرم آن باران که بوی نوبهاران آورد
نونهالان چمن از تشنگی خشکیده اند
زانکه ابری نیست تا یک جرعه باران آورد
نم نم باران اگر خوش بود بر میخوارگان
یادش کنون اشک در چشم خماران آورد
با نسیم نغمه خوان برگی نمی آید به رقص
باد این سامان، سکون در شاخساران آورد
باید اندر قصه ها دید این کرامت را که باد
در سکوت شب، سرود آبشاران آورد
در همه آفاق عالم، اختری بیدار نیست
ماه کو، تا نامی از شب زنده داران آورد
شب چنان سنگین فرود آمد که یک تن جان نبرد
تا خبر از کشتگان زی سوگواران آورد
چشمه پنهان گشت و ما در تیرگی حیران شدیم
خضر باید،‌ تا نشان از رستگاران آورد
باغ را تا شمع سرخ لاله ها روشن شود
مشعلی باید که برق از کوهساران آورد
خانه خالی شد و لیکن منزل جانان نشد
حافظی کو ، تا اسف بر حال یاران آورد
خانه ویران است و پرسد خواجه حال صور
نقش ایوان پاسخ از صورت نگاران آورد
لفظ ، در بند است و بیم معنی از دیدار او
شاعران را در شمار شرمساران آورد
کاشکی خورشید بیداری برآرد سر ز خواب
در شب مستان ، سلام از هوشیاران آورد
کاش برقی برجهد از نعل اسبی بی سوار
ورنه اسبی نیست تا بانگ سواران آورد
گرنه طوفان بلا برخیزد از آفاق دور
ابر رحمت کی گذر بر کشتزاران آورد

محمود مشرف آزاد تهرانی
محمود مشرف آزاد تهرانی، م. آزاد (زاده ۱۳۱۲ – ۱۳۸۴)
لحظه‌ای در بهار
می‌بینم
کوچه‌ها سرخ می‌شوند
زمان
نیلگونست
باد
مثل اندوهی
از تماشای رود می‌آید.
لحظه‌ای با تو
ای پرنده‌ی سبز
ای تماشای ساحرانه‌ی آب
لحظه‌ای با تو
از تو می‌گویم
به تماشای این غروب
که دشت
مثل دنیای خفتگان زیباست
که زمان نیلگونه می‌بارد
به تماشای این پرنده‌ی سبز
به تماشای این بهار بیا.
با تو ای لحظه‌وار
ای همه‌ی تاریکی و فراموشی
با تو
در باران
به تماشای رود می‌گذریم
لحظه‌ای در بهار
می‌دانم
لحظه‌ای در بهار می‌میریم…

محمود کیانوش
محمود کیانوش (زاده‌ی ۱۳۱۳)
بهار
شبنمی آهسته از چشمان برگ
می چکد بر دامن رنگین خاک؛
گل می افشاند به چشم آفتاب
نازخندی خوابناک
ناگهان از جای می خیزد نسیم؛
شاد می رقصد میان شاخسار؛
گفت و گویی نرم می لغزد به گوش:
«هان بهار؟»
«آری، بهار!»

منوچهر نیستانی
منوچهر نیستانی (۱۳۱۵ ـ ۱۳۶۰)
بهار من
گفتند زندگی
بار دگر به روی تو لبخند می زند
و ای شاعر رمیده دل، افسون نوبهار
بار دگر به پای دلت بند می زند

این هم بهار
خنده شیرین روزگار
پس کو قرار بخش دل بی قرار من؟
پا می نهم به راه
به امید مهر یار
ای وای بر من و بر دل امیدوار من
سالی دگر گذشت و دریغا که من ز عمر
جز خاطرات تلخ، بری بر نداشتم
در دل نشاندم اخگر عشقش به اشتیاق
بیچاره من که چاره دیگر نداشتم

لبخنده بهار نخنداندم، که من
لبخنده های دلکش او را ندیده ام
بیزارم از نسیم نوازشگر بهار
چون تا کنون نوازش او را ندیده ام
سال گذشته گرچه به غم سوختم، ولی
دیگر در آرزوی نگاهی نسوختم
بی اختیار دل به خیالی نباختم
هر دم در این خیال به راهی نسوختم

امسال، چشم من
دنبال چشم غم زده غم زدای اوست
ور با همه رمیده دلی زنده مانده ام
تنها برای اوست.

نوذر پرنگ
نوذر پرنگ (۱۳۱۶ ـ ۱۳۸۵)
ره آورد
چون بهار از سرزمین سبز جادوییش
جامه های نیک، رنگارنگ
ارمغان می آورد زی دشتهای خالی و عریان
وز نشاط عید نارستان
پوستین سبز خود می افکند بر دوش
وان تناور نارونهای کنار کوه
می تکانند از غبار برف بهمن ماه بالاپوش

نعمت میرزازاده
نعمت میرزازاده یا نعمت آزرم، م. آزرم (زاده‌ی ۱۳۱۷) برپایی جشن نوروز در وطن را آرزو دارد، نه در تبعید.
یکبار دگر نسیم نوروز وزید
دل‌ها به هوای روز نو باز تپید
نوروز و بهار و بزم یاران خوش باد
در خاک وطن ، نه در دیار تبعید

نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشک ما نیز دمید
بویی مگر از میهن ما آوردی!

جواد مجابی
جواد مجابی (زاده‌ی ۱۳۱۸)
وقت، ماییم و ما جهان
بهارانه آمدیم پدرام و بشکوه
برگذشته و واشسته قامت از تباهی ایام سیاه
به یک سو افکندیم خورجین یادهای دلگزا را.
جهان لایق دل ما نبود
دنیایی که از رویا فراهم کردیم برچمن گستردیم.
بهارانه شاخ و برگ و بر برآوردیم
وطن، همان وطن ما شد
غروب را خط زدیم از افق
پرنده های مهاجر را به مهمانی آوازهایشان خواندیم
هیچ چیز به دیروز
ماننده نیست در ملک نیمروز
آرزو به فردا نظر ندارد در فضا
وقت ماییم و ما جهان بخت
اکنون شراب سلطان عالم است و
ما بهارانه در جوش جانش شکفته ایم.

شفیعی کدکنی
در بهارانه‌های محمد رضا شفیعی کَدْکَنی (زادهٔ ۱۳۱۸) بهار از سیم خاردار می گذرد و از ما می‌خواهد که خاموش نباشیم و بخوانیم.
بخوان به نام گل سرخ
بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

کوچ بنفشه‌ها
در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه‌های مهاجر
زیباست
در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه‌ها را از سایه‌های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
میهن سیارشان
در جعبه‌های کوچک چوبی
در گوشه‌ی خیابان می‌آورند
جوی هزار زمزمه در من
می‌جوشد
ای‌کاش
ای‌کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌های خاک
یک روز می‌توانست
همراه خویش ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک

احمدرضا احمدی
احمدرضا احمدی (زاده ۱۳۱۹)
بهار آمد…
همیشه هراسم آن بود
که صبح از خواب بیدار شوم
با هراس به من بگویند
فقط تو خواب بودی
بهار آمد و رفت.
از خواب بیدار می‌شوم می‌پرسم بهار کجا رفت؟
کسی جواب مرا نمی‌دهد
سکوت می‌کنند!

واصف باختری
واصف باختری (زاده‌ی ۱۳۲۱)
یادگار آینه
دگر نه چشم به راه بهار آییـــــــــــنه ام
مرا کتیبه‌ی خوانای روزگــــــار مخوان
شناسنامه‌ی جغـــــــرافیای هول کجاست
سترد، هر که رخ آراست،‌نقـش نام مرا
به بخت خویشتن این جـــنگل عقیم بیبال

که سنگ خورده ترین یادگار آیینه ام
خطوط مبهم لوح مزار آیـــــــــینه ام
که آشکار شود کزدیار آیـــــــــینه ام
درین حریم تو گویی غبار آیـــــینه ام
که آذرخش نیم من شرار آیــــــینه ام

چه سالها که سفالینه زیستم افسوس
به این گمان غلط کز تبار آییـــــنه ام

عمران صلاحی
عمران صلاحی (۱۳۲۵ – ۱۳۸۵)
با قطار آمد بهار
با قطار آمد
از دهکده‏ ای دور …
بهار
خسته و کوفته و خاک آلود
نه کسی آمده از شهر به استقبالش
نه کسی دنبالش
گیج و تنها و غریب…
دود، از آهن‏ها بر‏می‏خاست
آه، از آدم‏ها…
با قطار آمد،
از دور بهار
چمدانش را از روی سکو دزدیدند!

لطیف ناظمی
بهارانه‌های لطیف ناظمی (زاده‌ی ۱۳۲۵) غم مهاجرت را نجوا می کند.
بسی بهار گذشت و هنوز خانه به دوشیم
بهار می‌رسد از راه و ما بهار نداریم

مومنه نیکخو
مومنه نیکخو (زاده‌ی ۱۳۲۵)
زبی کرانه‌های دور
زپشت کوه‌های آسمان
دمید آفتاب روز اول بهار
ولیک بی فروغ و زرد رنگ و درد بار
پرستو از دیار دور دست‌ها رسید
شکسته بال و گوشه گیر و نا امید
نه شاخه‌ای که زیر آن وطن کند
نه لانه‌ای که شام را در آن سحر کند
در این محیط غم نشان
در این زمین خود فشان
به غیر محو و مات‌ها کسی نفس نمی‌کشد
در این سرای درد ناک و تیره روز
به غیر مادران اشک ریز و سینه سوز
به غیر کودکان بی پدر
به جز زنان بیوه و یتیم دار و دربدر
نوای کس به گوش جان نمی‌رسد

گلرخسار صفی یوا
گُلرُخسار صَفی‌اِوا (زاده‌ی ۱۳۲۶ هـ. خ.) بهارانه زیر را در جواب بهارانه‌ی خلیل‌‏الله خلیلی سروده است.
گویید به نوروز
گویید به نوروز که نو نیست غم ما
از حسرت خونین کفنان چشم نم ما
از وحشت عاق پدران پشت خم ما
گویید به نوروز که هر روز بیاید
هر روز بیاید،در غم خانه گشاید
ز آیینه دل زنگ جراحت بزداید
بلبل، الم ملت بیچاره سراید
گویید به نوروز که نوروز بیاید
گویید به نوروز که رزمیده بیاید
از سنگر مردان شرف دیده بیاید
از گور شهیدان گل غم چیده بیاید
گویید به نوروز که پیروز بیاید
تا میهن ما پایگه میر شکار است
در گلشن ما کشتن گل غنچه بهار است
هر پشته مزار است، مزار دل زار است
گویید به نوروز الم سوز بیاید
در گوش رسد ناله ی مرغان گرفتار
گل پوش کند مرقد یاران وفادار
جاوید کند عمر فر فرق شرر بار
گویید به نوروز که خوش روز بیاید
گویید به نوروز که که مسرور بیاید
بی حسرت و بی وحشت و مغرور بیاید
بر چشم و دل غم زدگان روز بیاید
گویید به نوروز شب افروز بیاید
دل خواه و دل آگاه و دل افروز بیاید
بر گلشن سرمازده گل دوز بیاید
برکشور ره مانده ی شب،روز بیاید
گویید به نوروز فراموز بیاید
عاشق نکند یاد گل افشان چمن، وای
شاعر نرسد بر دل الهام سخن، وای
“خون می دمد از خاک شهیدان وطن، وای”
ای وای چمن، وای سخن، وای وطن، وای

حمیرا روحی
حمیرا روحی (زاده‌ی ۱۳۳۰)
هنگامه بهار
خوش بود موسم نوروزی و ایام بهار
که دمیدست گل و سبزه به هنگام بهار
کائنات از سر نو زندگی آغاز نمود
تا شنید از دهن باد صبا نان بهار
شجر از غنچه گل کرده کلاهی بر سر
تاج بر فرق نهادست گل اندام بهار
دشت پوشیده قبایی ز زمرد در بر
تازه و تر شده از بس همه اجسام بهار
سبزه بگرفته به بر لاله دل خون شده را
داده از وصل پری روی چمن کام بهار
بلبل دلشده بر شاخه گل نعره زنان
گل که مغرور به حسن است ز انعام بهار
موسم عیش و سرور است و گه عشرت و شوق
پر زفیض است همه اول و انجام بهار
فصل گل می گذرد «روحی» بیا اندر باغ
نغمه سر کن تو به هر صبح و به هر شام بهار

شبگیر پولادیان
در بهارانه‌های جلیل شبگیر پولادیان (زاده‌ی ۱۳۳۴) خشونت، زیبایی و لطافت بهار را نابود کرده است.
از کدامین افق فاجعه
باغ در باغ همه ســـایۀ پاییز شده ست
نوبهاران امیدم چه غم انگیز شده ست
ارغوانی که دران خون شقایق جاریست
بر تن سرخ شفق مشــعله آویز شده ست
از بهارانه مگو بیش که آفاق خدا
پایمال ستم لشکر چنگیز شده ست
رخش اندیشه برانگیزم ازین عرصۀ خون
که تمامیت شب چکــمه و مهمیز شده ست
نغمه یی را که در آوای فلق می خواندم
بسته در خلوت آهنگ شباویز شده ست
آســــتانی که بران سجدۀ تقدیسم بود
نقش اهریمنی نقطۀ پرهیز شده ست
مزرع سینۀ من تربت خونین کفنان
کز گل سرخ شهادت همه گلبیز شده ست
به کدامـــــــین افق فاجعه فریاد زنم
داستان وطنم را غم انگیز شده ست
تا زمان زخم فجیعی زده بر قلب هنر
دفتر شعر من از فاجعه لبریز شده ست

قهار عاصی
عبدالقهار عاصی (زاده ۱۳۳۵ – ۱۳۷۳ هـ. خ.) از عمو نوروز می خواهد تا سرزمینش را از قلم نیندازد.
بابه نوروزی پیر
بابه نوروزی* پیر!
سرزمینم را از یاد مبر!
وقتی از اطلس مرجانی خواب جامهء آرامش به تـنـت میکردی
وقتی از باغ سفر میکردی
وقتی از ماهی و مهتاب، از هود قصه می آوردی
وقتی آهنگ بلند از عشق می نوازی
رگ و ریشه‌ی ناجویی را
وقتی میخندیدی
وقتی میرقصیدی
بابه نوروزی پیر!
سرزمینم را از یاد مبر!
سرزمینی را که مردان جسوری دارد
با خدایان جسور
وقتی از باغچه ئی ، با صدای تبری
اندوه هستان سفیلی را رو به برباد شدن میدیدی
سرزمینم را از یاد مبر!
وقتی آهوئی را بسر نیزه کشیدند
سرزمینم را از یاد مبر!
وقتی سمندی را حلق آویزهء داری کردند
سرزمینم را از یاد مبر!
یا پهلوانی را در آتش و خون بنشاندند
سرزمینم را از یاد مبر!
سرزمینی را که گام گامش گوریست از جوانمرگان ِ سالها سال عزیز
سرزمینی را که مردم ِ سخت سزاوار شهادت دارد
سرزمینی را که عشق میداند و شمشیر زدن
بابه نوروزی پیر !
سرزمینم را از یاد مبر!
سرزمینی را که هیچ شایستگی نیست که آغاز نیابد با وی
از بهار و گل سرخ
هیچ بالندگی نیست که آوازه نگیرد از وی
زیر نام هنر و آزادی
بابه نوروزی پیر!
خاطر بیغم ازین زخم ولایت مگذر
سرزمینم را از یاد مبر!
حین آواز برنداختن ات در جنگل
یعنی حین جنگل شدن ات
و هم آوازی و دست و دل هم آهنگ ات به فراز جنگل
سرزمینم را از یاد مبر!
و تو نیز عابدِ رود کنار گنگا
وقتی از داعیهء ادریس همه دریا ها
به بشارت نفسی رامی و لحنی هریوا
سرزمینم را از یاد مبر!
و تو نیز عربِ سال همه سال
سیه پوش شتر در دنبال
وقتی از بادیهء سوخته ئی، با سرود یکه خودت میدانی و اُشترت میداند
عُمر کم میکنی و راه می پیمائی
ِحین پیوستن صحرا و علف
در سرودت به لبان خشک ات
ِحین دریافتن ِ منزل ِ تنهائی خویش
سرزمینم را از یاد مبر!
و تو نیز ای که در بولوی، در فلسطین
با پرآوازه ترین عشق
عشق ایثار شهادت
عشق دوشیزهء شایستهء کعبه
عشق آزادی و مردان جسور
مرده ئی و میمیری
سرزمینم را از یاد مبر!
سرزمینی که مانندِ شما مردان جسوری دارد
با خدایان جسور
سرزمینم را از یاد مبر!
* بابه نوروزی: عمو نوروز

لیلا صراحت روشنی
لیلا صراحت روشنی (۱۳۳۷ ـ ۱۳۸۳)
بر مزا ر شکو فه
وه چه خا موش آ مدست بها ر
زخم بر د وش آ مد ست بها ر
ا بر ها تشنه کا م و بی با ر ا ند
ا خگر بغض د ر گلو د ا رند
قا مت سبز با غ سو خته ا ست
لب ز لبخند شا د دو خته ا ست
آ بله جو ش گشته ا ست د رخت
بی تب و تو ش گشته ا ست د ر خت
با ز از د شت د ا غ رو ئیده
شب به چشم چرا غ روئیده
با ز ا ین آ سما ن سیه پو ش ا ست
با ز این با غ شعله بر د وش ا ست
چلچله با ز بی قرا ر شده
مر ثیه خوا ن لا له زا ر شد ه
سبزه در د ید ه ها شرا ر شده
د ید ه گا ن شگو فه تا ر شد ه
شعر با را ن هوا ی غم دا رد
بر مزا ر شگو فه می با رد
د ره ها رفته رفته د اغ شد ه
با غ منزلگه کلا غ شد ه
گر چه د ر خا ک د ل بها ر د رست
ا نتظا رم به د ید ه شعله ور ا ست
تا دو با ره شکو ه اعجا زش
باز خوا ند به گوش ها را زش
بر د ل با غ تا قرا ر د مد
ر وح سبزش به شوره زا ر د مد
تا که با را ن صبحگاه بها ر
بی د ریغا نه لا له آ رد بار
تا بها رم ، ز درد و د اغ د مد
ا ز مزا ر شگو فه باغ د مد .

نادر احمدی
نادر احمدی (زاده‌ی ۱۳۴۴)
بهار
بیا بهار! ولی با چراغ فروردین
که تا نفس بکشیم از دماغ فروردین
به روی فصل زمستان بکش خط قرمز
به سقف باغ بزن چلچراغ فروردین
خبر بگیر بهارا خبر ز «الیاتو»*
که می گرفت همیشه سراغ فروردین
و دست عاشقی چشمه را حیات ببخش
چو آب و ماهی جاری به باغ فروردین
درخت دلخوشی اش دیدن نشانی توست
شکوفه‌ای، گلی، حتی کلاغ فروردین
* الیاتو زادگاه شاعر است

ابوطالب مظفری
ابوطالب مظفری (زاده ۱۳۴۴) در بهارانه‌اش ضمن گزارش وضعیت میهنش، آرزو می‌کند که بهار بدون نازکردن و چانه زدن به شهرش شیرینی و شادی به ارمغان بیاورد.
بهار آمد، بساط سبزه فکند
زمستان را لباس ژنده برکند
میان باغ‌، قمری‌ غزلگوی
مرکب‌خوان تصنیف خداوند
ببین برف از سر آن قله کوچید
ببین‌، “بابا” ز سر واکرده سربند
جهان حال خوشی دارد به نوروز
دریغا حال خلق مانده در بند
شکسته‌مردمی کز دیرسال است
به روی خود ندیده یک شکرخند
بهارا! ناز کم کن‌، چانه کم زن‌
بهای این لب پرخنده‌ات‌، چند؟
بهارا! نوبهار بلخ تلخ است‌
بیاور از سمرقند خودت قند

محمد کاظم کاظمی
برای محمدکاظم کاظمی (زاده‌ی ۱۳۴۶) اگر صلح نشود، فرقی نمی کند سال، چه سالی باشد.
تسبیح و فال حافظ و قندان نقره ‌کار
فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار
مُهر امین و پسته خندان و زعفران‌…»
بگذار تا حقوق بگیرم‌، بزرگوار!
این نامه‌ها به بال کبوتر نمی‌شود
باج و خراج باید مان داد، بی‌شمار
گفتی که در اوایل اسفند می‌ رسی‌
اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار
اسفند نامه‌ای است که تمدید می‌شود
آری‌، اگر که یار شود بخت و روزگار
اسفند کودکی است که تعطیل می‌شود
از پشت میز می‌رود آخر به پشت دار
اسفند پسته‌ای است که مادر می‌آورد
تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار
اسفند دختری است که آسوده می‌شود
از درد زندگی به مداوای انتحار
اسفند لوحه‌ای است که آماده می‌شود
بر قطعه صد و سی و شش‌، قبر شصت و چار
اسفند ناله می‌کند و دود می‌شود
در دفع چشم زخم بزرگان روزگار
گفتی «قطار خرّم نوروز می‌رسد»
نوروز را نداده کسی راه در قطار
نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ‌
نوروز مانده آن طرف سیم خاردار
پرسیده‌ای که «سال‌ِ فراروی‌، سال چیست‌؟
نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»
وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود
دیگر چه فرق می‌کند اسپ و پلنگ و مار؟
این خرّمی بس است که سنجاق می‌شود
بر سررسید کهنه من برگی از بهار
تا شعر تازه‌ای بنویسم بر آن ورق‌
از ما همین دو جمله بماند به یادگار

خالده فروغ
خالده فروغ بهار (زاده‌ی ۱۳۵۱)
پنجره یی بر فصل صاعقه
بهار دیگر از این کوچه ها گذر نکند
به این ولایت بی آشنا سفر نکند
بهار دیگر از این کهکشان نمی نگرد
بر این زمانه نا مهربان نمی نگرد
نگاه پنجره ها بسته فصلِ صاعقه است
بهار نیست در این مرز اصلِ صاعقه است
جنازه های درختانِ روز بی تابوت
شهیدِ عشق به دستان روز بی تابوت
مخوان! هوا پر از آزاده گی موعود است
پرنده نیست فقط شکل هایی از دود است
کجا تهی ست ز غصه که گام بردارم
نه، جاده ها همه خونین دل اند، بیزارم
بهار دیگر از آن شهرتی که داشت، گذشت
زهیر گشت و غم جاودانه کاشت، گذشت
چه کس به عهده بگیرد صفای وجدان را
چه کس نوازش فرزند های باران را
چه کس تلاوت خورشید را نوا بدهد
چه کس اذانِ سحر را شراره ها بدهد
چه کس چه کس بشناسد ولی دریا را
چه کس حضور گشاید علی دریا را
چرا که رستم دانش غریب و بی رخش است
و هفتخوانِ رسیدن به نا کسان بخش است
هزار ساله شدم در گذشتِ چند بهار
به سرنوشتِ سیه پوش من مخند بهار!
هزار ساله شدم روزگار خاموش است
چرا شهامتِ تاریخ، حلقه در گوش است؟
نیامدی تو و دیوار های شهر شکست
شکوه هدهد و سار ِصدای شهر شکست
دگر تو هیچ از این کوچه ها گذر نکنی
به این ولایت بی آشنا سفر نکنی
مرا در این شب ِویرانه سبز نیست کنار
به سرنوشتِ سیه پوش من مخند بهار!

حسین حیدر بیگی
حسین حیدربیگی (زاده‌ی ۱۳۵۵)
بهار سمرقند
مرا چشمت بهار سبز و زیبای سمرقند است
خریدارم بگو در فصل ارزانی خود چند است
مرا چشمت بهار و تاک انگور است در باور
مرا چشمت تمام رودها، جیحون و اروند است در باور
دلت خوش باد و خوش بنشین و خوش بالا برو بالا
مرا با مسلک بالا نشینی‌ها چه پیوند است
بهار خسته‌ام بشتاب سوی باغ قشلاقم
به استقبال تو بر پای پامیر و دماوند است
بیا در غربت آوارگی‌هایم کمی حالا
که می‌دانی مرا با زخم بازویت چه پیوند است

نجیب برید
نجیب برید (زاده‌ی ۱۳۳۸) در مهاجرت فرقی بین خزان و بهار نمی بیند.
تا یار مددگاراست نـوروز مبارک باد
تا سبزه پدیدار اسـت نوروز مبارک
ای عقل امانم ده دیوانه و سرمستم
امشب شب دیدار است نوروز مبــارک باد
دشت و دمن و صحرا از لاله چراغان است
بلبل به چمن زار است نوروز مبارک باد
این باغ چه‏ خوش زیباست با نسترن و نرگس
تـا نغمه آبشار است نوروز مبارک باد
ای مردم بــا همت! برخیز و نوا سر کن
دشمن همه غدار است نـوروز مبارک باد

راحله یار
راحله یار بهار (زاده ۱۳۴۰)
ازمن ای دوست گل سرخ جوانی مطلب
یاد عشق و طرب و جوش بهـــــــــاران وطـن
یاد خورشید و مه و یاد چراغـــان وطن
ملک دنیا همه پر نـقـل و نبـات است و شــکر
یاد آن کشمـش وجلغوزه و تلــخان وطن
صورت دلکــش وسرو قدخوبان همه جاست
عشق و آیین وفا خاصــهً خوبـــان وطن
یاد مستـــــان خدا ، یاد خـــــروش دل شــب
یاد کنـــجی زخرابات و نگـــاران وطن
یاد چنگ و نی و دف ، یاد ز تنبور و رباب
یاد مشاطه گرونغمـــــه سرایـــان وطن
عنــــــــدلیبی همه جا نغمـــــه سرایی دارد
یاد آواز خوش بلبل خوشـخـــوان وطن
درگلستـــــان جهان گرکه بجویم همه عمر
می نیابم نفــــس قرغه و پغمـــان وطن
خاک عالم به سرم گر بــــــــــبرم از یادم
یاد کابل تپش قلب و تن و جــــان وطن
یاد آن هلهله ، آن لرزش دل ،گرمی عشق
تاک بن ، باغ گل و سبزهً پـــروان وطن
یاد آن دیدهً وحشــــــتزده از دهشت جنگ
یاد هیهـــــای من و یاد غمستـــان وطن
یاد آن وقت وداع مــــــن و آن لرزش تن
ریزش اشک من و ریزش بـاران وطن
شعــــــــله سرمیزند ازسینهً من شام بهار
عشق من میهن من ، جان و دلم جان وطن
خــاطــر جمـــع ندارم زلبــم خنده مجــو
دل پریشم چو سر زلف پریشـــان وطن
من نه مشتاق بهاران وطن هستم و بس
یاد پائیز وطن ، یاد زمستــــــــان وطن
یاد آن کوچه و پس کوچه و دکــان گلی
سینـــه گل میزند از یاد غریبـــان وطن
دل غربت زده ام شهر فنای وطن است
شعر من ، قصهً من ، گردسرو زان وطن
از من ایدوست گل سرخ جوانی مطلب
پیر پیرم زگران باری هجـــــــران وطن

سمیع حامد
بهارانه سمیع حامد (زاده‌ی ۱۳۴۸) طنزی تلخ دارد.
زبان گشود پرستو که نوبهاران شد
ولی چو بال بر آورد تیر باران شد
بهار آمد و شعر بهشت بر لب داشت
اسیر خاطر خونین سوگواران شد

محمد شریف سعیدی
بهارانه محمدشریف سعیدی (زاده‌ی ۱۳۴۸) غمناک و یأس‌آلود است.
بهار آمده‌، اما درخت‌، گورِ گل است
درخت پیر که در بارش گلوله شکست‌
بهار آمده‌، در قریه آب خوردن نیست‌
و چاه و چشمه و کاریزها پر از مرده ‌است‌
بهار آمده‌، خورشید گور تاریکی است‌
که دفن گشته در آن‌، هرچه آفتاب ‌پرست‌
شکنجه‌گاه سیاه ستارگان شده است
زمین رفته به بالا و آسمانی پست‌
بهار آمده تا دیوها بگردانند
پیاله‌های پر از خون‌ تازه دست‌به‌دست‌

صادق عصیان
محمد صادق عصیان (زاده‌ی ۱۳۵۲)
جشن واره باران
به جشن واره باران خوش آمدی مریم
بهار پیرهنت پر شکوفه و شبنم
شکوه عطر نفسهای منتشر شده ات
لبالب از هیجان میکند مرا کم کم
حضور سبزوصمیمانه ات تماشایی ست
ببین چقدر تو گشتی خجسته و خرم
گرفته دور برت را پرنده و گل سرخ
و همچنان شده پروانه ها ترا همدم
هوای تازه تعارف کند بهشت تنت
برای سوخته گان سراسر عالم
قیام برگ و گل و رنگ را حمایت کن
روال عادی این فصل را بزن برهم
بپوش جامه رنگین کمانی ات را باز
که عاشقانه ترنم کند ترا آدم

محبوبه ابراهیمی
محبوبه ابراهیمی (زاده‌ی ۱۳۵۴) آرزو می‌کند بهار و گرما نیاید شاید دمی از جنگ بیاساید.
باز هم بهار شد، پرنده‌ها!
باخبر! دوباره جنگ می‌شود
دشتها و تپه‌های دهکده‌
باز لانه تفنگ می‌شود
باز هم بهار شد، برادرم‌
کشت و کار و گله را رها گذاشت‌
خسته شد، شکسته شد به کوه زد
رفت و از خودش غمی به جا گذاشت‌
باز هم کنار چشمه بین ما
از ستاره و بهار یاد شد
سال پیش‌، اول بهار بود
قبرهای دهکده زیاد شد
باید این بهار هم درختها
رختهای نو دوباره تن کنند
خوش به حالشان که نیستند مثل ما
سال نو به جانشان کفن کنند
آی بچه‌های ده‌! دعا کنید
تا خدا بهار را نیاورد
تا همیشه برف باشد و کسی‌
جنگ را به خانه‌ها نیاورد

فایقه جواد مهاجر
فایقه جواد مهاجر (زاده‌ی ۱۳۵۴) با حسرت به گذشته در بهارانه‌هایش اندوه مردمی رنج‌کشیده را زمزمه می‌کند.
از راه دشت‌ها پر از گل بیا بهار
با خاطرات کهنه به کابل بیا بهار
شهزادگان شهر مرا یاد دار و باز
با دختران غم‌زده کاکل بیا بهار
بر روی قبر‌های چه بسیارمان بریز
با عطر زندگی به تجمل بیا بهار
یا نوبهار! گر چه بهارم به باد رفت
اما پس از تمام تطاول بیا بهار

مژگان ساغر
وای بهار من تویی از مژگان ساغر (زاده‌ی ۱۳۵۶) با صدای روشنی یحیی بهارانه‌ای پر احساس است.

نادیا انجمن
نادیا انجمن (۱۳۵۹ – ۱۳۸۴ هـ. خ.) شاعر توانمندی که در بیست و پنج سالگی، در اوج شکوفائی اش با ضرب و شتم شوهرش برای جلوگیری از شرکت در جلسات مشاعره و نقد ادبی در انجمن ادبی هرات، به قتل رسید، در اوج اندوه، حضور بهار را در می یابد.
عزت سرخ
عاقبت به حضور بهار پی بردیم
به عطر گمشده روزگار پی بردیم
زمین و هر چه در او هست در ستایش ماست
که ما به معنی فرجام کار پی بردیم
بگو به سنگ نیارد دل از زمانه به تنگ
که ما به ارزش آن انتظار پی بردیم
زبسکه شسته باران چشم خویش شدیم
به عمق روشنی چشمه سار پی بردیم
چو در کنار نشستیم و رنگ هم گشتیم
به راز عزت سرخ انار پی بردیم
دگر به صفحه دل جای گرد نیست که ما
به حسن آیینه بی غبار پی بردیم
درخت خاطر ما بیش ازین خزانزده نیست
که عاقبت به حضور بهار پی بردیم

شکست زمزمه در روح شاعرانه من
نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر بباید به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم
گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم
https://www.facebook.com/100010763108268/videos/185242778511158/

پی‌نوشت
این نوشتار فشرده و کوتاه‌شده‌ی کتابی است به همین نام. نسخه الکترونیکی کتاب را می توانید رایگان از وبگاه http://ahad-ghorbani.com پیاده کنید و نسخه چاپی آنرا می توانید از وبگاه http://www.mezerah.com سفارش دهید.
۲۰ اسفند ۱۳۹۴
احد قربانی دهناری
گوتنبرگ، سوئد
ahad.ghorbani@gmail.com
http://ahad-ghorbani.com
http://www.facebook.com/ahad.ghorbani.dehari

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)