پیش از  آغاز این جستار باید بر این حقیقت تاکید کنم که مفهوم دولت–ملت مانند بسیاری از مفاهیم مدرن در ۱۵۰ سال گذشته از اروپا و غرب وارد ایران شده و برگردان فارسی Nation- State است؛ اگر بخواهیم این معادل را دقیق تر سازیم، بجای آن بهتر می بود که از عبارت ملت- کشور استفاده کنیم که هم توالی واژگانی آن را حفظ کنیم و هم دولت را که معادل Government به معنای قوه مجریه در کنار قوای مقننه(Legislature) و قضاییه(Judiciary) قوای حاکمه   را تشکیل می دهند، با کشور جایگزین کنیم که نزدیکی بیشتری به واژه ی اروپایی State یا Etat  دارد. ضمن اینکه معنای تاریخی ملت نیز در ادبیات سیاسی و اجتماعی پیشا مدرن ایران نزدیک به مفهوم مذهب[یک ملت]، نه ملت به معنای ناسیون یا نیشن اروپایی بوده است. با این حال، به رغم آنکه بکار بردن اصطلاح دولت- ملت اصولاً محل پرسش است، با این همه چون به همین شکل در ادبیات سیاسی معاصر ایران تا اندازه ی زیادی جا افتاده و درک شده است، در اینجا نیز بناگزیر از این “غلط ِ مصطلح” استفاده می کنیم.

باری، دولت- ملت های مدرن و دمکراتیک عملاً در اواخر قرن هیجدهم و با استقرار دولت- ملت تازه از یوغ بریتانیا درآمده ی ایالات متحده در ۱۷۷۶، و متعاقب آن، انقلاب کبیر فرانسه و رویدادهای پس از آن پدید آمدند. به دنبال ایالات متحده مستعمرات آمریکای جنوبی و مرکزی  ِ اسپانیا و پرتغال نیز طی نیمه ی نخست قرن نوزدهم مستقل و کمابیش دولت-ملت های جداگانه هرچند همگونی(زبان و فرهنگ مشترک اسپانیایی- بومی) را تشکیل دادند. در ادبیات سیاسی و حقوقی اروپا اصطلاح دولت – ملت به دنبال جنگ های خونین مذهبی موسوم به سی ساله بین فرقه های گوناگون کاتولیک و پروتستان و امضای قرارداد صلح وستفالی در ۱۶۴۸ باب شد، اما روند شکل گیری آن پیچیده تر و با افت و خیز، جنگ، انقلاب و ضدانقلاب همراه بود، بطوریکه دو ملت بزرگ ایتالیا و آلمان تازه در نیمه ی دوم قرن نوزدهم(ایتالیا در دهه ی۱۸۵۰ و آلمان  در آغاز دهه ی ۱۸۷۰) و به دنبال جنگ های داخلی و خارجی، دولت- ملت های خودرا تشکیل دادند. بریتانیا و اسپانیا از اواخر قرن پانزدهم، روسیه از میانه های قرن شانزدهم، و فرانسه درطول قرن هفدهم رفته رفته دولت-ملت های خودرا تشکیل دادند. هلند که تا قرن هفدهم مستعمره ی اروپایی اسپانیا بود در میانه ی این قرن و پس از جنگ های خونین و طولانی استقلال خودرا بدست آورد و دولت- ملت هلند را تشکیل داد و با ضعف و زوال امپراتوری اسپانیا به نوعی جایگزین امپراتوری مستعمراتی آن در آن سوی دریاها شد. نکته ی مهم اینکه بیشتر این دولت- ملت ها که از قرن شانزدهم ببعد در اروپا پدید آمدند، امپراتوری های استعماری قدرتمندی را تشکیل دادند که برخی تا جنگ جهانی اول(اتریش، عثمانی،روسیه) و بعضی دیگر تا پایان جنگ جهانی دوم(بریتانیا و فرانسه) پاییدند و پس از آن با حفظ هسته مرکزی، مستعمرات خودرا پس از دو جنگ جهانی ویرانگر وا گذاشتند و به همان دولت- ملت های مرکزی خود بسندیدند. اما آنچه در مورد بیشتر این دولت- ملت ها به رغم همه ی گوناگونی های شان مشترک بود، کم رنگ و حاشیه ای شدن نقش مذهب در روند شکل گیری شان بود، مذهبی که حضوری فراگیر و پررنگ در دوران هزار ساله ی سده های میانه یا قرون وسطا، به نمایندگی کلیسای قدرتمند کاتولیک رم داشت. افول قدرت کلیسا با برآمدن نهضت پروتستانی لوتر در اوایل قرن شانزدهم آغاز شد و با فراز و نشیب تا میانه های قرن هیجدهم ادامه یافت، و در اواخر این قرن با وقوع انقلاب کبیر فرانسه و پیآمدهای آن، این قدرت سیاسی- مذهبی هزار ساله عملاً فروپاشید. با پدید آمدن دولت- ملت ها آنچه وجه تمایز میان آن ها شد، یکی روح و شعور ملی یا به قول هگل فولک گایست(Volksgeist)، دومی، که نقش عینی و کاربردی تری داشت، زبان و سومی وابستگی به سرزمین و فرهنگ و اسطوره های مشترک بود. برپایه ی این سه ویژگی بعدها نوعی قرارداد اجتماعی موسوم به قانون اساسی بین ملت و حکومت یا دولت برآمده از آن به شکل نوشته(فرانسه و آمریکا) یا نانوشته(بریتانیا) پدید آمد که حقوق و مسئولیت های هر دو طرف نسبت به یکدیگر را تبیین و تشریح می کرد. از جمع این سه نیز، ایدئولوژی ناسیونالیسم یا ملی گرایی پدید آمد. با فرا آمدن قرن بیستم، روند شکل گیری دولت- ملت ها به دورترین نقاط جهان گسترش یافت، بطوریکه تا نیمه ی این قرن و شکل گیری سازمان ملل در۱۹۴۵(که سال گذشته میلادی ۷۰ مین سال تاسیس آن بود) دولت – ملت سنگ بنای روابط نوین جهانی شد و دولت- ملت ها به بازیگران اصلی نظامی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی  نظام بین المللی تبدیل شدند.

این روند اما در ایران و خاورمیانه به لحاظ نفوذ گسترده وعمیق دین اسلام درهر دو گرایش سنی و شیعی و تاکید آن بر اصل امت بجای ملت، زیست و شیوه تولید کماکان ایلیاتی- کشاورزی مردم، و موقعیت جغرافیایی- آب و هوایی خشک و نیمه خشک منطقه، بیخبری از پیشرفت های علمی، صنعتی، اقتصادی و فرهنگی اروپا به رغم نزدیکی جغرافیایی به آن درمقایسه با مناطق دور دست تر آسیای شرقی و خاور دور، و سلطه ی سیاسی- مذهبی چند صد ساله ی امپراتوری خلافتی عثمانی بر این منطقه، چندان ریشه ندواند؛ بطوریکه تا همین اکنون نیز به دشواری می توان کشورهای این منطقه را، به رغم برخورداری ظاهری از آن سه رکن پیش-گفته، براستی دولت- ملت نامید. به ویژه اینکه پدیده ی دولت- ملت ها در روند تکاملی خود به چفت و بندهای دمکراتیک و مردم سالاری مجهز شدند کهاین به استحکام بعدی آن ها قوام و دوام بخشید. از یاد نبریم که کشورها و به اصطلاح دولت – ملت های عربی/ ترک خاورمیانه تقریباً همگی طی نیمه ی نخست قرن بیستم، به ویژه پس از جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی و بنا به ملاحظات و زد و بندهای پیچیده ی قدرت های برتر جهانی(بریتانیا، فرانسه و تا اندازه ای ایتالیا) شکل گرفتند و آن مراحل تاریخی تکوین دولت- ملت ها در اروپا در پی جنبش رفرماسیون مذهبی و روشنگری و نیز تحولات اقتصادی- اجتماعی مربوطه را تجربه نکردند. ایران، البته شرایط و موقعیتی خود- ویژه داشت و مسیر دیگر، پیچیده تر و چه بسا مبهم تری را تجربه کرد- و کماکان می کند.. پیچیدگی و ابهام در شکل گیری نهایی دولت- ملت ایرانی در مقایسه با همسایگان عرب و ترک آن، عمدتاً به بافت قومی- مذهبی- فرهنگی متکثر و گونه گون ایران باز می گردد.  مردم کشورهای عربی(بجز عراق و شاید لبنان) عموماً عرب نژاد و عرب زبان هستند و دین اسلام (سنی) نیز در راستای این دو قرار دارد و محل چون و چرای سیاسی(به مانند ایران) نیست. اسلام از درون جامعه ی قبیله ای عرب برخاست و قرآن، کتاب مقدس آن، به زبان عربی است و با آداب و رسوم و سنت اعراب پیوند عمیقی دارد. زبان، مذهب(تسنن) و قومیت عربی مورد قبول اکثریت قریب به اتفاق مردم و دولت های عربی است. این پیوند و همبستگی کار آن ها را در تشکیل نهایی  دولت- ملت های شان آسان تر می سازد. در ترکیه نیز تا اندازه ی زیادی همین روال برقرار است و به جز مسئله ی مهم کردها که فرآیند فیصله یابی آن با فراز و نشیب ادامه دارد، مشکل حاد دیگری به چشم نمی خورد، به ویژه اینکه نه اقتصاد نفتی بر آن حاکم است و نه [شبه]طبقه ای سیاسی- مذهبی بنام روحانیت دارد که مخلّ مبانی دولت –ملت است. اقتصاد ترکیه( و ایضاً کشورهای عربی) در اقتصاد جهانی ادغام شده، فرآیند نوسازی یا مدرنیزاسیون اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در آن به رغم برخی مقاومت ها پیش می رود، زبان و قومیت ترکی و اسلام سنی در کار تکمیل پروژه ی دولت- ملت ترکیه همراهند و تنها مسئله ی مبرم کنونی آن حل و فصل نهایی مسئله ی کردهاست که تا پیش از پیدایی داعشیسم درحال فیصله یابی بود. اما ایران شوربختانه چنین نیست و دشواری های آن هم یکی دو تا نیست، و برخلاف دیدگاه های خوشبینانه ی شمار زیادی از صاحبنظران، آینده ی دولت- ملت دمکراتیک ایران در پرتو تحولات عمیق سیاسی-اجتماعی-اقتصادی سی-چهل سال گذشته در داخل و خارج، چندان روشن نیست. ایرانی که اقلیت های قومی- زبانی کرد، ترک آذری، بلوچ، عرب، ترکمن و … اقلیت های مذهبی سنی، زرتشتی، بهایی، مسیحی(ارمنی، آشوری و مسیحی تبشیری) و یهودی دارد و با توجه به تبعیض هایی که نسبت به آن ها روا داشته می شده و در این ۳۷ سال نیز بسی شدت یافته است، شکاف و پراکندگی در آن چشمگیر و حتا رو به رشد است. از این ها گذشته سقوط اخلاقی و حاکمیت ارزش های مادی و سوداگرانه در پوشش ریاکاری دینی، دروغ بافی و دروغ زنی، فزونی طلاق و فحشا، فروپاشی خانواده ها، اعتیاد و جرم و جنایت در شهرهای بزرگ ِ به اصطلاح “فارس زبان”، همبستگی مردمی و ملی را به پایین ترین سطح خود رسانده است. از این رو استبعادی ندارد که با ضعف دولت نادان و سرکوبگر مرکزی به هر دلیل، اقوام مرز نشین ایرانی(ترک- آذری، کرد، بلوچ، ترکمن وعرب) نگاه خودرا معطوف به برون مرز سازند و به اقوام هم دل و زبان آنسوی مرزهای شان، که برخی اکنون دارای دولت- ملت های خود شده اند(جمهوری آذربایجان، اقلیم کردستان، جمهوری ترکمنستان) بپیوندند. بسیاری این آینده را خیالی و ایران را تافته ای جدا بافته از دیگر کشورهای مشابه می پندارند، اما به این نکته ی مهم توجه ندارند که همین “تافته ی جدا بافته” بودن در کنار سیاست های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و مذهبی ویرانگر و به شدت وحدت ستیز جمهوری اسلامی در داخل و سیاست خارجی ماجراجویانه، ایدئولوژیک و ضد منافع ملی آن در منطقه و جهان که همچنان با شدت و ضعف ادامه دارد، در غیاب یک شور و شعور وحدت بخش ملی، خواهی نخواهی ما را به چنان ورطه ی فاجعه باری خواهد راند،  به ویژه که تاریخ ۵۰۰ ساله ی اخیر ایران نیز، چنانکه دیرتر خواهیم دید، بر احتمال وقوع چنین امری گواهی می دهد.

مطابق اسناد و شواهد تاریخی، ایران به عنوان یک واحد متمرکز سیاسی، پس از سقوط امپراتوری ساسانی در قرن هفتم میلادی بدست اعراب مسلمان، تا نزدیک به ۹ سده وجود خارجی(سیاسی) نداشت و پاره ای از خلافت اسلامی بود- هرچند ایران ِ علمی- فرهنگی یکی از درخشان ترین دوران خودرا که همزمان با قرون وسطای اروپا بود، تجربه کرد.  پس از سقوط خلافت اسلامی بغداد در میانه های قرن سیزدهم بدست ایلخانان مغول و دو سده  جنگ، اشغال و هرج و مرج که با سقوط ایلخانان و برآمدن و افول تیموریان همراه بود، در ۱۵۰۲ میلادی حکومتی مستقل و متحد به مرکزیت تبریز و سرکردگی اسماعیل سردودمان سلسله ی صفوی در بخش بزرگی از سرزمین های ایرانی اشغال شده در قرن هفتم میلادی، شکل گرفت. این رویداد تاریخی نیم قرن پس از سقوط امپراتوری رم شرقی موسوم به بیزانس بدست ترکان مسلمان عثمانی و تشکیل متعاقب امپراتوری عثمانی به وقوع پیوست. عثمانی های سنی مذهب در شمال غربی و غرب ایران موقعیت خودرا تثبیت کردند، خودرا جانشین برحق خلافت سرنگون شده ی بغداد دانستند و به دنبال آن روی به گسترش سرزمینی دو سویه، بسوی جنوب شرقی و غربی و غرب  نهادند. صفویان اما در واکنش به شکل گیری و گسترش این امپراتوری مسلمان سنی  مذهب ِ مهاجم با سرعتی بیسابقه و درعین حال سخت بیرحمانه و ستمگرانه، به شیعه سازی اهالی عمدتاً سنی مذهب ایران روی آوردند تا شاید با استفاده از سپر تشیع استقلال خود و ایران را از تهاجمات ترک های عثمانی سنی  در شمال غربی و غرب، ازبکان ایضاً سنی در شمال شرقی، پشتون های بازهم سنی در جنوب شرقی، و نبر استعمار نوپای پرتغال کاتولیک در جنوب و منطقه خلیج فارس، حفظ نمایند. آری، ایران و رهبران سیاسی- مذهبی وقت آن فرصت طلبانه و شاید هم از روی اضطرار سیاسی- استراتژیک تشیع را سنگپایه ی ایدئولوژیک کشور- امپراتوری نوبنیاد ایران قرار دادند و با اعلام آن به عنوان مذهب رسمی، مشکل استقلال ایران را به گمان خود حل کردند. طرفه آنکه این تحولات تقریباً همزمان با دورانی بود که اروپای مسیحی رفته رفته سر از خواب سنگین قرون وسطایی بر می داشت و پروژه تشکیل نخستین دولت- ملت ها را به دنبال دو رویداد مهم و بنیادی به جریان می انداخت : انقلاب بزرگ فکری، علمی و فرهنگی موسوم به رنسانس، و جنبش اصلاحات دینی معروف به رفرماسیون و دنباله ی آن موسوم به نهضت روشنگری، که هر دو نقشی تعیین کننده در پیشرفت همه جانبه ی غرب مسیحی در ۵۰۰ سال بعدی بازی کردند. دو سال و اندی پس از سقوط قستنطنیه، در ۱۴۵۵ میلادی گوتمبرگ آلمانی دستگاه چاپ سنگی را با الهام از چاپ چوبی چینی ها ساخت و بدین ترتیب امکان پخش دانش و فرهنگ و تکنیک را در سراسر اروپا میسر ساخت . چهل سال بعد در اواخر قرن پانزدهم، و در راستای تکاپوی بیقرار اروپایی ها برای یافتن راه های جدید دریایی  ِ منتهی به هند و چین، قاره ی بزرگ و نوین آمریکا کشف و جهان محدود سده های باستان و میانه به میزان قابل توجهی به سود اروپای مسیحی گسترش یافت. بی گمان انگیزه ی بنیادی کاوشگران اروپایی در یافتن راه های جدید دریایی، سقوط بیزانس و بسته شدن تنگه های بسفر و داردانل توسط ترک های مسلمان حاکم بر آسیای صغیر بود، که مسیر زمینی ارتباط و تجارت غرب و شرق عالم، یعنی همان مسیر تاریخی-باستانی موسوم به راه ابریشم را مسدود کرد و کار تجارت پرسود و دیرپای غرب با دو تمدن کهن و پیشرفته ی شرق یعنی هند و چین را عملاً متوقف ساخت. آری، عدو شد سبب خیر ، اما نه به خواست خدا ، که بنا به نیاز ، دانش و کوشش و البته آزمندی اروپاییان استعمارگر.

به ایران نو بنیاد بازگردیم. بدین ترتیب ایران به عنوان یک واحد سیاسی مستقل و متحد به دستاویز آیین تشیع،  آموزه های تصوف و نیز سنت باستانی- ایرانی شاهنشاهی در محدوده ی جغرافیایی یی بزرگ تر از امروز(به شمول قفقاز و ترکستان و افغانستان و کردستان غربی) اما به مرکزیت زمینلاد(heartland)کنونی آن شکل گرفت. اگرچه این واحد نوبنیاد ایرانی متحد و متمرکز بود، اما دولت- ملت به معنای مدرن آن محسوب نمی شد : نه زبان سراسری و شور و شعور ملی واحد، نه وابستگی سرزمینی- جغرافیایی مشخص وجود داشت و نه …. مذهب حاشیه نشین شده بود. برعکس، شکل گیری این واحد سیاسی به زور شمشیر و قساوت کم نظیر قزلباشان صفوی و تحمیل خونین آیین تشیع میسر شد. همچنآنکه حضور و قدرت ایلات و طوایف در آن چشمگیر و بی گفتگو بود، چنانکه یکی از همان ایل ها بنام شاهسون هسته مرکزی ارتش ایران نوین موسوم به قزلباش را تشکیل داد. این ساختار ایلیاتی جامعه به اندازه ای جان سخت بود که تا دهه ی سوم قرن بیستم کمابیش برقرار ماند. بنابراین همانطور که می بینیم هیچیک از عوامل تعیین کننده و هستی بخش ِ دولت- ملت درمعنای نوین آن در ایران بوجود نیآمده بود، و شاید حتا با تسامح بتوان گفت که در ایران نوبنیاد  امپراتوریی از نوع ساسانی ِ عهد باستان شکل گرفت که مذهب و ایدئولوژی رسمی حاکم بر آن، تشیع، جانشین زرتشتی گری شد و همچون آیین زرتشتی متولی و دستگاه روحانیت خودرا تشکیل داد- و شگفت آنکه به همان سرنوشت وحشتناک و عبرت انگیز ساسانیان دچار آمد، که متولیان دین  نقشی اساسی در سقوط و ویرانی آن بازی کردند. با این همه، جایگاه و پایگاه تشیع در ایران ِ پس از وحدت چنان در آن دو سده و نیم ِ حکومت صفوی مستحکم شده و این آیین چنان تا ژرفای روح و جان ایرانیان(بجای آن شور و شعور ملی) رسوخ کرده بود که حتا با برافتادن صفویان در نیمه  ی نخست قرن هیجدهم، قدرت گیری نادر از ایل افشاری و سیاست های فرقه ستیز وی در به حاشیه راندن و از رسمیت انداختن آیین تشیع؛ و به دنبال وی، سیاست های میانه روانه و غیر مذهبی زندیه و صدر آن کریمخان، تشیع و روحانیت آن پس از یک سده حاشیه نشینی و ضعف، بار دیگر و با به قدرت رسیدن دودمان قاجاریه سربلند کرد و جایگاه ممتاز عصر صفویه را دوباره به کف آورد. روحانیت شیعه این بار منسجم و متمکن تر، کار رهبری مذهبی و فکری جامعه ی کماکان ایلیاتی و فاقد روح و زبان ملی عصر قاجار را به عهده گرفت، و در مقابل حکومت قاجار نیز نوعی سیاست به اصطلاح اتحاد و انتقاد را دنبال کرد. بدین معنا که زمانی، همچون دوره ی شکل گیری و گسترش جنبش بابی(پروتستانتیزم شیعی؟) در کنار حکومت و با دل و جان به کارزار سرکوب و قتل عام رهبران و پیروان آن یاری رساند؛ و زمانی دیگر در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه ، در جریان به اصطلاح نهضت تنباکو، و نیز [جناحی از آن] در جریان انقلاب مشروطه، در برابر حکومت قرار گرفت.

در اینجا لازم است به الگویی تکرار شونده و البته خطرناک در این پنج سده ی واپسین ِ تاریخ ایران اشاره کنم که بی گمان نشان دهنده ی دشواری کار دولت- ملت سازی ایرانیان و خطر پویه های مرکز گریز متناوباً تکرار شونده در آن است :

  • در ۱۵۰۲ صفویان به سرکردگی شاه اسماعیل ایران را متحد و متمرکز ساختند و جانشینان وی تا ۱۷۲۸ این اتحاد را حفظ کردند. با سقوط صفویان به مرکزیت اصفهان در این سال، اشرف افغان وارث تاج و تخت صفوی شد که تا هشت سال بر ایران حکومت  راند. در این نزدیک به یک دهه، وحدت سیاسی ایران دوباره از دست رفت.
  • در ۱۷۳۶ نادر سلسله ی افشاری را پس از شکست قطعی افغان ها و بیرون راندن عثمانی ها و روس ها از بخش های اشغالی شمال و شمال غرب و غرب ایران، بنیاد گذاشت. گستره ی سرزمین های تحت سلطه ی وی به حدود امپراتوری ساسانی نزدیک شد. نادر خود ۱۲ سال حکومت کرد. با قتل وی در ۱۷۴۷، جانشینان وی کج دار مریز تا ۱۷۹۶ بر بخش هایی از ایران حکم راندند.  ایران پس از قتل نادر دوباره وحدت سیاسی خودرا از کف داد.
  • در ۱۷۵۰ زندیان که از شاخه های ایل لر بودند، بر بخش های جنوبی و مرکزی و تا ۱۷۹۴ بر بخش اعظم ایران به جز خراسان و مازندران سیطره یافتند. پس از درگذشت کریمخان سر دودمان این سلسله در ۱۷۷۹، جانشینان وی تا ۱۷۹۴ حکومت بر بخش هایی از ایران را ادامه دادند.
  • در ۱۷۹۴ آقا محمد خان قاجار سلسله ی قاجاریه را پس از شکست و قتل واپسین مدعی خاندان زندیه، لطفعلی خان، بنیاد گذاشت، که حکومت جانشینان وی بر ایران تا ۱۹۲۵ ادامه یافت.. این سلسله پس از صفویه طولانی ترین دوران سلطنت و حکومت بر ایران ِ عصر جدید را تا به امروز داشته است.
  • در ۱۹۲۵ رضاخان سردار سپه پس از یک رشته جنگ های داخلی در شمال وغرب و جنوب ایران و درحالیکه ایران دراثر جنگ جهانی اول و حضور نظامی قدرت های بیگانه دچار گسستگی و فروپاشی ملی و جغراقیایی شده بود با کسب رای موافق(!) مجلس شورای ملی، سلسله  قاجار را برکنار و سلسله ی پهلوی را بنیاد گذاشت که حکومت آن تا ۱۳۵۷ ادامه یافت.
  • در ۱۹۷۹(۱۳۵۷)، با وقوع انقلاب اسلامی به رهبری آیت الله خمینی سلسله ی پهلوی برافتاد، و بازهم به رغم همه ی تفاوت ها با دوره های پیشین تاریخ ایران، کشور با بی نظمی ونابسامانی، شکل گیری جنبش اقوام در مناطق مرزی، گروگان گیری در سفارت آمریکا، جنگ با عراق و قیام مسلحانه ی گروه های سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، روبرو شد. در این دوران البته خطر فروپاشی جغرافیایی به شدت دوره های گذشته مطرح نبود، اما با گفتمان جدیدی که با پیروزی انقلاب اسلامی و عروج روحانیت به قدرت تامه شکل گرفت، و با تاکیدات مکرر خمینی و یارانش بر ایدئولوژیک بودن انقلاب، اولویت مفهوم امت اسلامی بجای ملت ایران ، بی اهمیت شدن آرمان های ملی و دمکراتیک، صدور انقلاب اسلامی به منطقه و جهان و … بذرهای گسستگی و واگرایی در جامعه ی ایران دوباره ریخته شد. این نگاه رهبری جمهوری اسلامی به شمول همه ی قوا، دستگاه ها و نهادهای سیاسی- نظامی و رسانه ای رسمی، با شدت و ضعف های ادواری در این سه و نیم دهه ادامه داشته است. بی اعتنایی و کم توجهی در پندار و گفتار و کردار ِ قدرت مذهبی برآمده از انقلاب ۵۷ به خواسته ها و آرمان های ملی و دمکراتیک اکثریت مردم ایران، به رغم گذشت هفت دهه از جنبش دولت- ملت ساز مشروطه، شاید در مقایسه با همه ی سلسله های پیشین حاکم بر ایران در ۵۰۰ سال گذشته، بیسابقه بوده است. به جرئت حتا می توان گفت که خمینی به مثابه سلسله جنبان روحانیت نسبت به یک یک سر دودمان های سلسله های پیشین ِ این نیم هزاره(شاه اسماعیل، نادر شاه، کریمخان، آقا محمدخان و رضا شاه) کمتر به سربلندی و رفاه و امنیت ایران و مردم آن اهتمام داشت و به آن اولویت می داد. جمله ی ملی گرایی خلاف اسلام است ِ وی هنوز در گوش همگان طنینی ناقوس وار  دارد.

 

باری، تکرار پی درپی الگوی وحدت، فروپاشی، وحدت درطول تاریخ  ۵۰۰ ساله ی اخیر ایران که همواره خشونت بار نیز بوده است،  بنظر نمی رسد که سر باز ایستادن داشته باشد. چرا که به رغم تامین دو پیش شرط(زبان سراسری و علقه ی سرزمینی) از سه پیش شرط فوق الذکر برای تحقق دولت- ملت، هنوز بنظر نمی رسد که یک شور و شعور ملی و دمکراتیک درمیان اکثریت مردم ایران بدون رگه های برجسته ی مذهبی و گرایشات باستانگرایانه شکل گرفته باشد. و این به رغم گذشت پیش از یک سده از جنبش مشروطه است که نوید بخش پیدایی دولت- ملت به معنای مدرن آن بود و گمان می رفت که آن روح و شعور ملی مفقوده را در جامعه ی ایران دمیده باشد . از آغاز مشروطه در ۱۲۸۵ تا پایان رژیم پهلوی در ۱۳۵۷، که به رغم کجروی ها ادامه ی دهنده ی دست کم پروژه ی نوسازی ِ جنبش مشروطه بود، ایرانیان ۷۲ سال درتکاپوی عملی  ِ به سامان رساندن پروژه ی دولت- ملت ایرانی بودند، که با وقوع انقلاب اسلامی به نظر می رسد که شکست خورده باشند. جمهوری اسلامی با شعار استقلال ، آزادی و جمهوریت(به معنای حاکمیت ملی) به قدرت رسید، که اگر این سه تحقق می یافتند چه بسا گام بلندی بسوی تکمیل پروژه ی دولت- ملت ایرانی برداشته می شد. رژیم پهلوی هرچند ساختار ایلیاتی جامعه را به زور برانداخت و در پایان کار نیمی از جمعیت ۳۵ میلیونی ایران را شهرنشین و بیش و کم با سواد کرده بود؛ بزرگ مالکی را از بین برده؛ زنان را کمابیش وارد جامعه کرده؛ یک نظام دادگستری نسبتاً مستقل، مدرن و سالم ساخته؛ زبان فارسی را تبدیل به زبان  گفتاری- نوشتاری کشور کرده؛ صنعت و دانشگاه را به ایران آورده و تولید و درآمد سرانه مملکت را چند ده برابر ساخته؛ سیاست خارجی و منطقه ای معقول هرچند غرب گرایانه ای را درپیش گرفته بود، اما نتوانست به هدف راهبردی تکمیل پروژه ی دولت- ملت ایران جامه ی عمل بپوشاند. برعکس، با تقویت کمی و کیفی پایگاه های مذهب و روحانیت و سرکوب جریان های ضعیف و کم بنیه ملی و ترقی خواه و سازمان های مدنی، اصل حاکمیت ملی و برقراری حکومت قانون را که هدف استراتژیک انقلاب مشروطه بود، به محاق برد. همین قدر کافی است که ببینیم در دوره ی انقلاب ۵۷ نیروهای ملی و چپ بجای تشکیل پایگاه های مستقل خود از سر ِ  ضعف دنباله روی رهبری روحانیت و جمعیت میلیونی پیرو آن شدند. نیروهای ملی گرا که خودرا پیرو مکتب مصدق می دانستند عملاً از آغاز دهه ی ۴۰ خورشیدی به دو شاخه ی ملی و ملی- مذهبی تقسیم شدند، که این دومی به رهبری سیاسی نهضت آزادی ، فکری شریعتی و جنبشی- انقلابی مجاهدین نقش مهم تری در جریان انقلاب اسلامی ۵۷ بازی کردند. جناح غیرمذهبی ملی گرا چنان ضعیف شده بود که در آستانه ی انقلاب دوباره انشعاب کرد و یک جناح آن به رهبری بختیار واپسین تلاش ها را برای حفظ بنیادهای انقلاب مشروطه انجام داد که نافرجام ماند، و جناح دیگر به رهبری سنجابی که سنگین وزن تر نیز بود عملاً و رسماً بر رهبری روحانیت و خمینی مهر تایید نهاد، و سهم ناچیز و بازگشت پذیر خود از انقلاب را نیز گرفت- و ۳ سال بعد نیز توسط خمینی به ارتداد محکوم شد. اینکه حاکمیت جدید جمهوری اسلامی چنین سریع و چابک امور کشور را قبضه و رقیبان را حذف کرد، به همان ضعف شدید نیروهای ملی و چپ و کم بنیگی مبانی حاکمیت ملی در ایران باز می گردد. جنبش و نیروهای چپ که در معادله ی سنت- تجدد قاعدتاً در سوی دومی قرار می گیرند، نقشی آنارکو-اپورتونیستی در انقلاب و پس از آن بازی کردند. بدین معنا که گروهی دنباله روی جناح قدرتمند روحانیت در حکومت شدند(حزب توده و بعدها فداییان اکثریت) و بقیه که گروه هایی پرشمار اما پراکنده بودند به مخالفت قطعی با کلیت نظام انقلابی برخاستند. درعین حال، هر دو گروه مخالف سرسخت ملی گرایان بودند و آن ها را به ابتکار “حزب طراز نوین” توده، لیبرال و پایگاه امپریالیسم آمریکا و متحدان اش دانستند و خواسته و نا خواسته برای حذف ملی گرایان از قدرت سیاسی توسط جناح به اصطلاح خط امامی آتش تهیه کردند. این اغتشاش در جبهه ی نیروهای ملی و چپ غیرمذهبی جامعه ی ایران پس از انقلاب، بی گمان موجب تقویت نیروهای امت گرای مذهبی روحانی و غیرروحانی شد. اینجاست که به مهم ترین مانع شکل گیری شعور فراگیر ملی در گستره ی سرزمینی ایران ورای تفاوت های مذهبی، قومی و فرهنگی می رسیم : دستگاه قدرتمند روحانیت شیعه و شبکه ی گسترده ی زیر سلطه ی آن اعم از مساجد، حسینیه ها، تکایا، حوزه های علمیه و بازار سنتی به عنوان یک پایگاه مهم اقتصادی. در مقایسه ای تاریخی-تطبیقی، نگاهی به دستگاه عریض و طویل کلیسای کاتولیک و صدر آن پاپ  بیندازیم که چگونه برای نزدیک به یک هزاره حاکمیت دنیوی و روحانی بر اروپا داشت و از موانع عمده ی شکل گیری دولت- ملت های مستقل بود و تا توانست ظهور آن ها را به تاخیر انداخت. بی گمان، بدون جنبش اصلاحات دینی موسوم به رفرماسیون و پدید آمدن شکاف در میان پیروان مسیحیت اروپایی و ضعف و تزلزل در کلیسای منسجم و متحد کاتولیک رم، و سپس جنگ های مذهبی کاتولیک ها و پروتستان ها، دولت- ملت ها از اواسط قرن هفدهم به بعد پدید نمی آمدند. بنابراین، ظهور دولت- ملت ها در اروپا با افول تدریجی قدرت مذهبی و سیاسی-نظامی پاپ و واتیکان آغاز شد. در ایران ما نیز به نظر می رسید که همین روند با وقوع انقلاب مشروطه تجربه شود. متاسفانه، در پی انقلاب مشروطه که نخستین گام ایرانیان برای دولت- ملت سازی و باب شدن مفهوم ملت به مثابه مردم ساکن این سرزمین فارغ از تعلق های قومی، مذهبی و فرهنگی بود، و به رغم تضعیف و حاشیه نشین شدن روحانیت، با تشکیل سلسله پهلوی و اقدام رضا شاه در متشکل و متمرکز کردن روحانیون در شهر مذهبی قم و باب کردن سلسله مراتب روحانی( ثقه الاسلام، حجت الاسلام، آیت الله، آیت الله العظما) ، هرچند این نهاد قدرتمند تا اندازه ای محدود شد و بسیاری از امتیازات پیشین خود(آموزش، قضا و اوقاف ) را از دست داد، اما با تشکل و تمرکزی که پیدا کرد توانست جای پای خودرا در جامعه و به ویژه در نهاد مالی- تجاری مهم بازار محکم سازد و منتظر بماند تا “زمانه ساز مراد زند!” شاید اواخر دوران رضا شاه با توجه به سرکوب ایلات و تحدید روحانیت بیشترین زمینه ی عینی تحقق مفهوم ملت فراهم شده بود، اما با کنار رفتن وی و رویدادهای پس از شهریور ۱۳۲۰، کشتیبان ایران را سیاستی دگر آمد.

با اشغال ایران توسط نیروهای متفقین  ِ انگلیسی، روس و آمریکایی و فروپاشی اقتدار و استبداد رضا شاهی، دو رویداد مهم در فضای سیاسی- اجتماعی ایران شکل گرفت که گرچه ظاهراً بی ارتباط با هم بودند، اما هر یک خواسته یا ناخواسته پروژه ی تشکیل دولت- ملت دمکراتیک ایران را به سهم خود به تعویق انداخته یا از مسیر بایسته منحرف کردند. رویداد نخست تشکیل یک حزب مدرن سیاسی بنام حزب توده ایران، با جهان بینی چپ ِ پیرو شوروی، یکی از سه اشغالگر ایران، بود. تشکیل حزبی چپ با حمابت یک قدرت اشغالگر خارجی، درحالیکه اساساً ایران تازه گام به دوران صنعتی گذاشته بود؛ عمده مردم آن بیسواد و ساکن روستاها و اقتصاد آن نیز اساساً کشاورزی بود؛ و هنوز احزاب بورژوایی و لیبرال در ان شکل نگرفته بودند و …. بنابراین، تشکیل یک حزب با گرایش کمونیستی درایران و دیگر کشورهای مسلمان خاورمیانه، نوعی “بی درزمانی” یا آناکرونیسم را در روند تحولات سیاسی ِ پس از شهریور ۲۰ ایجاد کرد. حزب توده که با مخالفت و ضدیت با فاشیسم آغاز کرده بود، پس از دفع این پتیاره و درعین بالا گرفتن کارزار جنبش ملی شدن نفت از نیمه ی دوم دهه ی ۱۳۲۰ که آماجگاه اصلی اش بریتانیا بود، به اشاره ی شوروی شعار مبارزه با “امپریالیسم تازه نفس آمریکا” را بر سر زبان ها انداخت و از مسیر آزادی و استقلال و حاکمیت ملی، این مبانی شکل گیری دولت- ملت مدرن، منحرف شد و بخش بزرگی از طبقه ی متوسط و محروم جامعه را به دنبال خود و شعارهای “بی در زمان” خویش کشاند. بدتر از آن به “حشر و نشر” با نیرو های بدنام مذهبی و حمله به نیروهای ملی زیر رهبری مصدق پرداخت و این سیاست را تا چند ماه پیش از کودتای ۲۸ مرداد ادامه داد.

رویداد دوم که مهم تر نیز بود،، به صحنه آمدن دوباره ی روحانیت به تشویق دربار و برخی دولتمردان بانفوذ همچون فروغی، سید ضیا، صدرالاشراف(یا بقول کسروی “صدر الاشرار”) و البته دولت فخیمه و اشغالگر بریتانیا بود. “درخت” روحانیت شیعه ی ایران از پی این “پیوند مجاورتی”جانی تازه یافت و نخسیتن حضور اجتماعی- سیاسی مهم خودرا با قتل فجیع و ناجوانمردانه ی شادروان احمد کسروی در ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ در تالار دادگستری تهران، اعلام کرد و از آن پس روی به رشد و شکوفایی گذاشت و پس از ۳۷ سال به بار نشست. پیشتر گفتیم که بالا گرفتن کار دولت- ملت ها با افول باورها و بستگی های مذهبی و ایلیاتی همراه بوده است. در ایران ِ دوره ی رضا شاه، اولی محدود و حاشیه نشین و دومی سرکوب یا به اصطلاح “تخته قاپو”شد. اما از آنجا که این روال نه دراثر تحولات تدریجی وبعضاً انقلابی موسوم به رفرماسیون و روشنگری  و شهرنشینی تجربه شده در اروپا و آمریکا،  که با زور و قهر یک قدرت فائقه ی دولتی ایجاد شده بود، به محض کنار رفتن آن قدرت، هر دو بنوعی بازتولید شدند. روحانیت هم در شکل عینی و هم ذهنی رو به گسترش گذاشت و ایل گرایی(ترایبالیسم) اگرنه بشکل عینی و عملی، به شکل یک محلول بیرنگ اما زهرآگین در کنار مذهب در روح و جان ایرانی رسوب کرد، و این دو درکنار هم سد سدیدی در برابر تکمیل ساختار دولت- ملت مدرن ایرانی ساختند. همین رسوبات قبیله گرایی در ذهن ایرانی چنان نشسته و جا خوش کرده که به عنوان یک مانع مهم ذهنی، (اگر نه عینی)  ِ درون- برونمرزی در برابر تلاش ایرانیان تحول خواه برای تشکیل یک نیروی جایگزین ملی در این ۳۷ سال  ِ پس از روی کار آمدن حکومت اسلامی عمل کرده است

اما چرا دستگاه روحانیت شیعه و دنباله ها و زائده های آن مهم ترین سد و مانع در برابر شکل گیری دولت- ملت ایرانی بوده و هست؟ نگاهی به قانون اساسی جمهوری اسلامی که (جدا از فصل سوم آن که شیری بی یال و دم و اشکم است)عصاره ی تفکر روحانیت شیعی از آغاز تاکنون بوده است، خود بهترین گواه و گویای این چرایی ست. تبعیض های گوناگونی که بین زن و مرد؛ شیعه و سنی؛ مذهبی و غیرمذهبی؛ مرکزنشین و حاشیه نشین و از همه مهم تر، روحانی و غیر روحانی در آن گنجانیده و نهادینه شده، آشکار و بی گفتگوست. و تاسفبار اینکه همین قانون اساسی تبعیض- تحقیرآمیز، با رای ۷۵ درصدی خود همین مردم در پاییز ۱۳۵۸ به تایید و تصویب رسید. اینکه مصباح یزدی آدمی بارها در سخنرانی هایش(نقل به مضمون) گفته است که “مردم کاره ای نیستند و همه چیز در ید با کفایت ولی فقیه است”، واقعیت تلخی ست که از همان رای “تاریخی” مردم ناشی شده است، مردمی که طی آن همه پرسی، حقوق مدنی، فردی، اجتماعی، سیاسی و … شان را از خود سلب و به نهادی بنام ولایت فقیه واگذار کردند. بی گمان از پاییز ۵۸ ببعد، بیشینه ی رای گیری ها و انتخاباتی که در جمهوری اسلامی ایران برگزار شده است، نه ابراز نظر آزادانه و دمکراتیک مردم  که همان انجام “تکلیف” به اشاره ی ولی فقیه بوده است- ولو آنکه مردم خود نظر و فکری دیگر داشته اند. بی گمان نمایشی بنام “انتخابات” در این نزدیک به چهار دهه جز در خدمت بزک چهره ی کریه استبداد مذهبی دربرابر افکار عمومی و رسانه های جهانی نبوده است، و بیراه نیست اگر بگوییم که مردم با هر انتخاباتی در این دوران (که همه ی آن ها از سوی  رهبری نظام اعلام بیعت با حکومت اسلامی و ولی فقیه نامیده شده است) گام به گام از تکمیل پروژه ی دولت- ملت ایرانی غقب نشستند. اینکه انتخابات در ایران- و بخش بزرگی از جهان اسلام- تاثیری در تغییر واقعی موازنه ی نیروهای سیاسی رقیب و به طریق اولا، بهبود شرایط زیست اقتصادی- اجتماعی مردم نداشته و به کنشی مکانیکی و بی معنا تبدیل شده است، تایید این حقیقت تلخ است که شکل گیری دولت- ملت مدرن مقدم بر استقرار دمکراسی، برگزاری انتخابات و… است – و این تقددم و تاخر از آغاز شکل گیری دولت- ملت ها در قرن هفدهم همواره حفظ شده است. بی دلیل نیست که از انقلاب ظاهراً مردمی و دمکراتیک ایران، ولایت فقیه سر برآورد و کلیه نهادهای دمکراتیک و انتخابی مانند ریاست جمهوری، مجلس شورا و شوراهای شهر و روستا را مسخر خود ساخت؛ یا در پیآمد به اصطلاح جنبش های موسوم به “بهار عربی” احزاب بنیادگرا و غیربنیادگرای اسلامی به قدرت رسیدند. همه ی این موارد نشان دهنده ی آن هستند که مادامی که در منطقه ی خاورمیانه دولت- ملت های واقعی شکل نگیرند در بر همین پاشنه که می بینیم خواهد چرخید. در ایران نیز،  تا زمانی که سازمان گسترده ی روحانیت شیعه بدآن گونه که تاکنون بوده، پابرجاست و کل فضای اجتماعی، سیاسی و حتا خصوصی مردم، به اضافه ی درآمد بادآورده و هنگفت نفت و گاز را به شکل انحصاری در اختیار دارد؛ و نیز تا رسوبات قبیله گرایی در خودآگاه و ناخودآگاه ذهن نخبگان ایرانی باقی ست، بنظر نمی رسد که پروژه ی دولت- ملت مدرن ایرانی در آینده ی قابل پیش بینی به واقعیت پیونددد؛ ولذا برقراری دمکراسی و حقوق بشر همچنان دور از دسترس، در محاق و موکول به تشکیل دولت- ملت واقعی ایران خواهد بود.                       

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)