اوراق شعر ما را
بگذار تا بسوزند
لب های باز ما را
بگذار تا بدوزند
بگذار دستها را
بر دستها ببندند
بگذار تا بگوییم
بگذار تا بخندند
بگذار هر چه خواهند
نجوا کنان بگویند
بگذار رنگ خون را
با اشکها بشویند
بگذار تا خدایان
دیوار شب بسازند
بگذار اسب ظلمت
بر لاشه ها بتازند
بگذار تا ببارند
خونها ز سینه ی ما
شاید شکفته گردد
گلهای کینه ی ما
نصرت رحمانی
آرام باش شهر! آرام باش! خونم را به جوش میاور! بگذار عشق حکومت کند! من تنها زبان عشق را می فهمم!
نیکوماخوس
قیام ما از آغاز وجود داشت! ما آن را در ناخودآگاه خود فرو کرده بودیم تا روزی که لازم شد آگاهی را از اعماق نای خودآگاهمان استفراغ کنیم و بر صورتتان بپاشیم تا بدانید با چه کسانی طرف هستید!
فریادمان را سردادیم! آه کشیدیم و ناله کردیم که ما از هیچ چاله ای نیامدیم که به چاه ببریدمان! نفهمیدید! خیال کردید که در دوردست های سرزمینمان که آن را از خود می پنداشتید میله های نفرتتان ما را در خود فرو خواهد برد. نفهمیدید که عشق ما پاچه ی نفرتتان را خواهد گرفت! ما آه کشیدیم و حسرت و نمی دانستیم که چرا ناخودآگاهمان تکانی نمی خورد!
خدای سپید می دانست که نبردی خونین در راه است! یکی از ما را اما نتوانستید به زنجیرتان ببرید! خنده دار است نه؟! یکی، بالاخره یکی به ریشتان خندید! و آن خدای سپید بنای عشق را دروجود یکی از ما گوشه ای می پراکند و سخت دست و پا می زد!
***
فیلم «خدای سفید» نمایش شکوه قیام است! نمایش شکوه کسانی که مهربانی را در رگ و خونشان فرو برده اند و بی کسند! نه عشقی از جنس احمق هایی که در چاردیوار زندان های سپیدشان گندسخنانی را نثار هم می کنند. کسان، عشقشان را افلاطونی می خوانند و حال آنکه آسمان را جای زمین انتخاب کرده اند، بی کسان اما عشقشان را در همین زمین می بینند. عشقی که ارجاع می دهد به حیات جمعی مردمی که همه به هم عشق می ورزند و افلاطون همین را ایده آل جمهورش می دانست.آنها اما جمهورش را دور می اندازند و “عشق برادرانه” ی “فروم” را مراد می کنند. ظلم فروشان آنها را در سلول های مخوفشان می کنند، دریغا که نمی دانند سلول شدن خود قیام کننده ها بسیار نزدیک است! یکی از بی کسان تن به زنجیر نمی دهد! خدای سپید که می داند چه در انتظار شهر است تلاش می کند تا با عاطفه ای ضعیف او را در بر بکشد حال آنکه نمی داند گریز او نه از سر معصومیت و سپیدی صلح و آن عاطفه، که از سر عشقی عمیق بود! خدای سپید درنمی یابد که عاطفه اش آنقدر ضعیف است که پیروزی در برابر او از آن خدای سیاه خواهد بود. خدای سیاه آن گرگینه ی عاشق را آموزش می دهد تا رفقایش را تار و مار کند! در سیستم سرمایه سالاری که برده داری در خونش فرو رفته و تنها در تاریخ زنجیر اسارتش را از یک نوع طبقه ی عاشق به طبقه ی عاشق دیگری می اندازد تا بالاخره بردگان خود را داشته باشد بی شک نزاع بردگان مزدورانش، به او خوش می آید. عاشق پیشه ی ما طعم خون رفیق به دهانش مزه نمی کند اما یک چیز را به او می فهماند: باید پاچه ی نفرت معماران زندان ها را گرفت و خون آن ها را ریخت! خودآگاهی خودنمایی می کند و او در شب سیاه از چنگال خدای سیاه می گریزد تا سپیده ی سحر را برای رفقایش به ارمغان آورد. نزد خدای سپید خودش می رود که هم جثه ی کوچکی دارد هم گویی می داند که گرگینه ی ما چه در سردارد! اینبار در برابر بازجویان، فراری درکار نیست. نقشه ی انتقام ریخته شده است. در سلول های کثیف با ظرف های حلبی که اندک غذایی داده می شود همه غذا می خورند! یکی اما می داند دیگر بنای بردگی را برخواهد کند. زندان بان را به خاک می نشاند و رفقا را به قیام می خواند. جمعیت به سراغ تمامی مزدوران می روند تا بفهمانند که هر آنکس در راه ظلم و جور، زیستشان را از آنها بستاند به سزایش خواهد رسید! خدای سپید گوشه ای می ماند چرا که سپید است و صلح را پیشه کرده! اما جانیان صلح نمی دانند و خدای سپید که به سوی مزدور می رود تا گل بر گلوله بگذارد در میان راه پرپر می شود تا ثابت کند سیستم آموزش مزدوران نظامی هم مدرن تر شده و گل به گلوله دیگر اثر نمی کند! تنها یک تن به نجات جان خرگوشان و گوسپندان خفته می رود. خفتگان که عشق هایشان دروغین و پر از کثافت بوده و مصلحت سنجی، پیشه شان است نمایش عشق برگزار می کنند. آنکه هنوز تا “آدم بزرگ شدن” اندکی فاصله دارد دروغ را فهمیده و حقیقت را از آن بی کسان خواهد دانست چرا که خود در پایان می فهمد که قیامیان را خروس قندی، دیگر جوابگو نیست. آوای عشق را سر می دهد و آزادگان آرام می شوند تا بفهمانند حقیقت عشق را تنها دورگه ها می فهمند! چراکه عاشقان حقیقی، یک رگ پر از خون عشق دارند و رگی دیگر سرشار از طغیان! آخر تا عاشق نباشی طغیان را نمی فهمی، بی شک برده خواهی بود! سپیده ی سحر با عشق می رسد! عشق با آزادی بازمی گردد!
***
رفیق ما اما می دانست که سپیدی صلح را بر شما جنایت پیشگان اثری نیست! سلول مقاومت را در سلول شما ساخت و قیام کرد! ما سپیدی سحر را خواهیم دید؛ این را در زندان هایتان سردادیم تا شاید بدانید که ما آزاد هستیم و برخلاف شما عاشق عشقیم نه عاشق معشوق و معشوقه.
***
و من دائما به این می اندیشیدم که چرا شما نمی فهمید دنیای ما را با جهان شما کاری نیست. چرا نمی گذارید در عشق و هنر خود باشیم و آزادی را رأس سوم مثلث خودمان داشته باشیم!
پس به اینجا رسیدم که هشدارتان دهم که کاری به کار ما نداشته باشید! ما موجودات آرامی هستیم که تا عشقمان را نستانند نه به قرص های آرامبخش نیاز داریم نه به اعتراف به بازی با خروس قندی های مزورانه تان! شما اما نیک می دانم در اندیشه ی بقا هستید! پس تلاش در تفکر کنید و فکر به نرسیدن تاریخ انقضایتان! شرطش این است که فسادتان را کنترل کنید که فساد دلیل انقضاست و ما نخواهیم گذاشت ای درندگان جانی سه گانه ی ما را به فساد بکشانید و دریدن را از آن خود خواهیم کرد!
مسیح پویا

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)