مصاحبهای با انیو موریکونه
رم- آرامش خانهٔ زیبای انیو موریکونه، با پنجرههایی که رو به سوی کمپیدولیو باز میشوند، با تلفنهایی که مدام زنگ میزنند آشفته میشود. دوستان، خویشاوندان، همکاران و شخصیتهای دولتی میخواستند به او تبریک بگویند. زیرا آکادمی خبر داده بود که او در روز ۲۵ فوریه برندهٔ جایزهٔ اسکار مجموعهٔ کارهایش خواهد شد. این نخستین تندیس او پس از پنج بار نامزدی ناکام و بیش از چهارصد قطعه موسیقی بود.
• خب استاد! سرانجام حق به حقدار رسید.
• نه. من احساس نمیکنم حقکشی شده بوده؛ من جایزههای زیادی گرفتهام. سخت میشود روی آنها حساب کرد. بله فقط اسکار کم بود. ولی اغلب برنده شدن در اسکار کاملا ً اتفاقی است و بخت باید یارت باشد. صدها نفر نماینده هستند برای رای گیری. آوا همچون همیشه ایستا، سنگین و خشک است. اما کسی که میشناسدش یک هیجان مختصر و یک نت دلپسند و یک لبخند خوشایند بروز میدهد که مهمترین مجوز توافق با همان جدیت مثال زدنیای است که به آن شهره شده. اگر بخواهیم با هم صادق باشیم، تنها باری که به آن به چشم حق کشی نگاه کردم به خاطر فیلم ماموریت بود. نمیدانم شاید به درستی درک نشد. خیلی چیزها باید گفت در توضیح آن. خواه از منظر انسانی قضیه و خواه از منظر تکنیکی؛ هم نسبت به فیلم و هم دربارهٔ لحظهای تاریخی که فیلم در آن روی میدهد. آن سال «هربی هانکوک» به خاطر موسیقی فیلم «حوالی نیمه شب» برندهٔ اسکار شد. به نظرم قضاوت اشتباهی شده بود و گرچه هانکوک یک موسیقیدان بزرگ است اما فقط تعداد کمی از کارهایش در این فیلم اصیل بودند و تقریبا ً همه، قطعات جازی بودند که پیشتر شهرت داشتند. اسکار را آن سال او گرفت. ولی مردم در تالار اعتراض کردند و او بسیار عصبانی شد. من آنجا بودم. خوب یادم میآید. به خاطر همان، ترجیح میدادم برنده نشوم. در مراسمی که به خاطر فیلم مالنا اثر تورناتوره برگزار شده بود یادم میآید در گوش زنم گفتم، امیدوارم مرا صدا نکنند.
• جداً چرا؟
• نمی دانم. ولی به نظرم پنج بار نامزدی بهتر از یکبار برنده شدن اسکار است. پل نیومن پس از شش بار نامزدی توانسته بود برنده شود. دیگر این یک اتفاق شده بود و به نظرم چیزی شبیه گلی در جادکمهای میآمد. چون من در میان یک مجموعه اثر خوب بودم. اما راستش حالا دیگر خیلی راضیام. چون آن اسکار برای مجموعهٔ کارهایم بود. شاید چیزی بیش از اسکار برای یک فیلم. علاوه برای اینکه اسکار در مورد مجموعهٔ کارها را همهٔ آکادمی رای گیری نمیکند بلکه یک گروه خاص متشکل از ۱۶ آهنگساز البته خبره برمیگزیند.
• چطور خبردار شدید؟
• شب پیش رییس آکادمی به من تلفن کرد و روز به خیر گفت. چون آنجا در لوس آنجلس صبح بود و گفت که من مفتخر به دریافت جایزهٔ اسکار شدهام. از من خواست روز ۲۵ فوریه برای دریافت تندیس بروم لوس آنجلس و من هم طبعا ً گفتم بله.
• به نظر میرسد همه چیز حساب شده بوده. اسکار درست همزمان با قدردانی بزرگی از شما در امریکا به شما تعلق گرفت. زیرا گویا در فوریه «موما» مجموعهای از آثار شما را عرضه کرد.
• بله روز دوم من کنسرتی را در مرکز سازمان ملل رهبری کردم و روز سوم در رادیو سیتی موزیک هال بودم. با یک گروه کر و ارکستری ۲۰۰ نفره. این اولین باری بود که من موسیقی زنده به امریکا میبردم.
• چطور قبلا ً این اتفاق نیفتاد؟
• نمی دانم. من خودم مستقیما ًاین نوع کارها را کنترل نمیکنم. کارهای فکری دیگری دارم که باید انجام بدهم. باید آهنگسازی و مطالعه کنم. در سازمان ملل من نغمههای سکوت را اجرا کردم که یک کمپوزیسیون کرال سمفونیک بود برای برجهای دوقلو و کشتار ۱۱ سپتامبر و همهٔ کشتارها.
انّیّو مرا دعوت میکند تا به طرف دیگر اتاق برویم و به عناوین آغازین فیلم پرندگان زمخت و پرندگان نحیف گوش بدهیم.
• ایدهٔ خواندن عناوین به صورت آواز از پازولینی و برای من یک تفریح بزرگ بود و کسی که آن را میخواند دومنیکو مودونیو است.
• چطور همدیگر را شناختید؟
• ما را انتزو اوکونه که در آن دوران با عنوان مدیرانتشارات با آلفردو بینی کار میکرد به هم مرتبط کرد. پازولینی در نظر داشت تا ازموسیقی مولفان دیگری در فیلم «پرندگان زمخت و پرندگان نحیف» استفاده کند و من نپذیرفتم. او گفت: پس کاری را بکن که به آن باور داری و من تحت تاثیر اعتمادی که او به من روا داشته بود قرار گرفتم.
• از آن مرد چه برداشتی داری؟
• همان برداشت که بعدها هم در ذهنم ماند. یعنی شخصیتی مهربان، بسیار بانزاکت، دقیق، بینهایت باهوش و قابل احترام و همچنین مردی تودار با کمی رنجش درونی. در طول کار فقط وقتی با داوولی و چیتتی صحبت میکرد به نظر روراست میآمد. در سالو، آخرین فیلمش، در برابر من یک احتیاط بیحد و حصر هم کرد. وقتی مرا دعوت کرد به سر میز تدوین، صحنههای وقیح را به من نشان نداد و از تدوینگر خواست تا از روی لحظاتی که به گمان او میتوانست مرا در مضیغه بگذارد بپرد. برای آن فیلم یک قطعه برای پیانو نوشته بودم که بعد از مرگش به او تقدیم کردم. در فیلم آن را زنی مینواخت که بعد از آن خودش را میکشت. یک قطعهٔ دوازده نغمهای (دودکافونیک) ناموزون بود. خودش از من اینگونه خواست. خیلی وقت بود به پازولینی فکر نکرده بودم. شاید نوعی احتیاط بوده در ارتباط با پایان زندگیاش. اولین چیزی که در این لحظه از او به یاد دارم این است که ما یکدیگر را همیشه شما خطاب میکردیم. بعد به ذهنم مهربانی عظیم و همیشه در اختیار بودنش میرسد. بعد از پرندگان زمخت و پرندگان نحیف برای همهٔ فیلمهایش مرا خبر کرد. به جز مده آ.
• منظورت از همیشه در اختیار بودن و مهربانی او چیست؟
• هر بار از او چیزی میخواستم بدون اینکه مجبور بشوم یکبار دیگر ازش بخواهم مرا راضی میکرد. در سال ۱۹۶۸ در ارره چی آ (کمپانی صفحه پر کنی ایتالو / امریکایی) فکر کرده بودند تا صفحهای برای وحدت ایتالیا درست کنند و به من رجوع کردند تا از او بخواهم برایش متنی بنویسد. به او فقط یکبار اشاره کردم و بعد از سه روز آن را به من تحویل داد؛ و نه فقط همین بلکه مدیران ارره چی آ میخواستند که خودش هم آن را بخواند و باز هم یکبار دیگر برای ضبط آن قطعه، او در اختیار ما بود. پیش از آن هم از او متنی خواسته بودم برای یک قطعهٔ طراحی شده برای سازهای فقیر، از همانها که گروههایی مثل پوستججاتوری (پوسنججاتوری در ایتالیایی یعنی ماشین پاها و دربانهای هتلها و نیز نوازندگان و خوانندگان دوره گرد درون رستورانها. مترجم) درخیابان مینوازند. او آن را به شکل زمانهای بسیار کوتاه نوشت و وقتی به او گفتم من چیزی از متن نفهمیدم، چون متن حاوی نریشنهای بسیار و ابدعات فراوان او بود، (چون فکر میکرد پوستججاتوری که من برای موسیقی خیابانی دربارهٔ آنها به او رجوع کرده بودم، فقط کارشان ماشین پایی ست.) نوشتهای با این جمله برایم فرستاد: امیدوارم بعد از این یادداشت، یادداشت دیگری لازم نباشد. این شیوهٔ طنزآمیز او برای سرکار گذاشتن من بود. ولی هنوز یک چشمهٔ دیگر از مهربانی او مانده: تمام نشده هنوز. بعد من از او متنی خواستم دربارهٔ یک اعتصاب خیالی بچهها، سه غزل نوشت. در بخش نخست او انقلاب بچهها را تعریف میکرد. در بخش دوم سرکارگذاشتن معلمان بود و در بخش سوم بچههای تسلیم شده عذر میخواهند ولی بزرگترها را مجاب میکنند تا آنها را نفریبند. من یک کُر نوشتم برای بچهها. مربوط میشود به یک تصنیف که برایم دردسرهای زیادی درست کرد حتا در اجرا.
• از مرگش چطور خبردار شدی؟
• سرجو لئونه منقلب به من زنگ زد؛ برایم یک درد عظیم بود.
• چه فکری کردی دربارهاش؟
• می دانید که مرگش هنوز هم یک مرگ اسرار آمیز است. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که همه این گشت و گذارهای ویژهٔ او را میدانستیم. ولی هیچ کس نمیتوانست اختتامی اینچنین تراژیک را تصور کند.
• از شیوهٔ کارکردن با او چیز خاصی به یادت میآید؟
• در پرندگان زمخت و پرندگان نحیف وقتی وضعیت خودم رابرایش تشریح کردم فقط از من خواست تا فضایی شبیه فلوت سحرآمیز را در آن بگذارم وبعد در تئورما (قضیه) جایی که موسیقی ناموزون بود روایتی از رکوئیم موتسارت را جای دهم. من روایت را در موسیقیهای ناموزون تئورما پنهان کردم. تاجایی که آن را تقریباً نامحسوس کنم. ولی بعد فهمیدم که آن موتیف هنری نبود بلکه به شیوهٔ دلجویی _ اسکارامانتیک – اجرا شده بود. چیزی است که همه نمیشناسند. در سطح کاملاً حرفهای. در دکامرون و بعد در حکایتهای کنتربوری از من خواست تا از ترانههای ناپلی استفاده کنم. این شیوهٔ او در بازگشت به انتخابهای آغازینش و آزادی استفاده از موسیقی مولفان دیگر بود. بعد فهمیدم و با کمال میل پذیرفتم. چون در پرندگان زمخت و پرندگان نحیف او با من مهربان بود. در آغاز هر فیلم پازولینی همیشه فیلمنامه را میداد ولی اشارههای کمی میکرد. مثلاً میگفت در تئورما موسیقی ناموزون. در سالو دوازده نغمهای. در پرندگان زمخت و پرندگان نحیف از من قطعهای خواست برای اوکارینا و خیلی متاسف شدم که صحنههای چیرچینسی را برید که من برای آنها موسیقی آبستره نوشته بودم و رویشان خیلی حساب میکردم.
• بیرون از محیط کار هم غالباً همدیگر را میدیدید؟
• نه. تکرار میکنم: او خیلی تودار بود. فقط یکبار به خانهاش در ائور رفتم. در نزدیکی موسسهٔ ماسسیمو.
• شما هنوز هم بسیار فعالید. چه طرحهایی در دست اقدام دارید؟
• کار بر روی فیلم گمنام اثر تورناتوره را تمام کردهام. یک فیلم شگفت انگیز که همه باید ببینندش. الان دارم روی دو فیلم کار میکنم و تاآنجا که به کمپوزیسیونهای مستقل مربوط میشود، حاصل یک لحظهٔ بازتاب است. چیزهایی نوشتهام که راضیام نکرده و اگر وقت کنم دوباره خواهمشان نوشت.
• قبلا ً به آنچه در هنگام دریافت جایزه گفته بودید فکر کرده بودید؟
• فقط تشکر کردم. از ۱۶ آهنگسازی که به من رای دادند. از کارگردانهایی که بخت همکاری با ایشان را داشتهام و بیش از همه از همهٔ آنهایی که شایستهٔ اسکار بودند و نگرفتندش. البته نگران بودم یادم بماند. منظورم کوبریک است و همین طور چاپلین و گاربو. همچنین از کسانی که مفتخر به دریافت اسکار به خاطر سابقهٔ کاریشان شدهاند و نه فقط به خاطر یک فیلم خاص. در این باره یک فهرست بلند بالا در کشوی میزم آماده داشتم.
برگرفته از کتاب: به دور از رویاها (مجموعهٔ مصاحبههای با اننیو مورریکونه؛ صفحات ۸۹ تا ۹۲) و همین طور روزنامهٔ رپوبلیکا مورخ جمعه ۱۵ دسامب ۲۰۰۶
توضیح مترجم:
این گفتگو آمیزهای است بسیار وفادارانه و بدون کمترین دستکاری از دو گفتگوی مستقل از دو روزنامه نگار مستقل در دو زمان و دو جای مختلف با اننیو مورریکونه که من در دوفرصت کاملا متفاوت به فارسی برگردانده بودمشان و برای آنکه ریتم گفتگو به هم نریزد و مجبور نشوم به صورت دو متن ناقص مجزا منتشرشان کنم هر دو را در هم آمیختم تا به صورت یک گفتگوی نسبتاً کامل بتوانم عرضهشان کنم. البته برای این کار مجبور شدم برخی افعال را که به زمان حال صرف شده بودند به گذشته در بیاورم تا متن از ریتم خارج نشود. با اینهمه منابع گفتگو در اختیارند و میتوانید به آنها مراجعه کنید و با اصل متن تطبیقشان دهید.
دولتی میخواستند به او تبریک بگویند. زیرا آکادمی خبر داده بود که او در روز ۲۵ فوریه برندهٔ جایزهٔ اسکار مجموعهٔ کارهایش خواهد شد. این نخستین تندیس او پس از پنج بار نامزدی ناکام و بیش از چهارصد قطعه موسیقی بود.
• خب استاد! سرانجام حق به حقدار رسید.
• نه. من احساس نمیکنم حقکشی شده بوده؛ من جایزههای زیادی گرفتهام. سخت میشود روی آنها حساب کرد. بله فقط اسکار کم بود. ولی اغلب برنده شدن در اسکار کاملا ً اتفاقی است و بخت باید یارت باشد. صدها نفر نماینده هستند برای رای گیری. آوا همچون همیشه ایستا، سنگین و خشک است. اما کسی که میشناسدش یک هیجان مختصر و یک نت دلپسند و یک لبخند خوشایند بروز میدهد که مهمترین مجوز توافق با همان جدیت مثال زدنیای است که به آن شهره شده. اگر بخواهیم با هم صادق باشیم، تنها باری که به آن به چشم حق کشی نگاه کردم به خاطر فیلم ماموریت بود. نمیدانم شاید به درستی درک نشد. خیلی چیزها باید گفت در توضیح آن. خواه از منظر انسانی قضیه و خواه از منظر تکنیکی؛ هم نسبت به فیلم و هم دربارهٔ لحظهای تاریخی که فیلم در آن روی میدهد. آن سال «هربی هانکوک» به خاطر موسیقی فیلم «حوالی نیمه شب» برندهٔ اسکار شد. به نظرم قضاوت اشتباهی شده بود و گرچه هانکوک یک موسیقیدان بزرگ است اما فقط تعداد کمی از کارهایش در این فیلم اصیل بودند و تقریبا ً همه، قطعات جازی بودند که پیشتر شهرت داشتند. اسکار را آن سال او گرفت. ولی مردم در تالار اعتراض کردند و او بسیار عصبانی شد. من آنجا بودم. خوب یادم میآید. به خاطر همان، ترجیح میدادم برنده نشوم. در مراسمی که به خاطر فیلم مالنا اثر تورناتوره برگزار شده بود یادم میآید در گوش زنم گفتم، امیدوارم مرا صدا نکنند.
• جداً چرا؟
• نمی دانم. ولی به نظرم پنج بار نامزدی بهتر از یکبار برنده شدن اسکار است. پل نیومن پس از شش بار نامزدی توانسته بود برنده شود. دیگر این یک اتفاق شده بود و به نظرم چیزی شبیه گلی در جادکمهای میآمد. چون من در میان یک مجموعه اثر خوب بودم. اما راستش حالا دیگر خیلی راضیام. چون آن اسکار برای مجموعهٔ کارهایم بود. شاید چیزی بیش از اسکار برای یک فیلم. علاوه برای اینکه اسکار در مورد مجموعهٔ کارها را همهٔ آکادمی رای گیری نمیکند بلکه یک گروه خاص متشکل از ۱۶ آهنگساز البته خبره برمیگزیند.
• چطور خبردار شدید؟
• شب پیش رییس آکادمی به من تلفن کرد و روز به خیر گفت. چون آنجا در لوس آنجلس صبح بود و گفت که من مفتخر به دریافت جایزهٔ اسکار شدهام. از من خواست روز ۲۵ فوریه برای دریافت تندیس بروم لوس آنجلس و من هم طبعا ً گفتم بله.
• به نظر میرسد همه چیز حساب شده بوده. اسکار درست همزمان با قدردانی بزرگی از شما در امریکا به شما تعلق گرفت. زیرا گویا در فوریه «موما» مجموعهای از آثار شما را عرضه کرد.
• بله روز دوم من کنسرتی را در مرکز سازمان ملل رهبری کردم و روز سوم در رادیو سیتی موزیک هال بودم. با یک گروه کر و ارکستری ۲۰۰ نفره. این اولین باری بود که من موسیقی زنده به امریکا میبردم.
• چطور قبلا ً این اتفاق نیفتاد؟
• نمی دانم. من خودم مستقیما ًاین نوع کارها را کنترل نمیکنم. کارهای فکری دیگری دارم که باید انجام بدهم. باید آهنگسازی و مطالعه کنم. در سازمان ملل من نغمههای سکوت را اجرا کردم که یک کمپوزیسیون کرال سمفونیک بود برای برجهای دوقلو و کشتار ۱۱ سپتامبر و همهٔ کشتارها.
انّیّو مرا دعوت میکند تا به طرف دیگر اتاق برویم و به عناوین آغازین فیلم پرندگان زمخت و پرندگان نحیف گوش بدهیم.
• ایدهٔ خواندن عناوین به صورت آواز از پازولینی و برای من یک تفریح بزرگ بود و کسی که آن را میخواند دومنیکو مودونیو است.
• چطور همدیگر را شناختید؟
• ما را انتزو اوکونه که در آن دوران با عنوان مدیرانتشارات با آلفردو بینی کار میکرد به هم مرتبط کرد. پازولینی در نظر داشت تا ازموسیقی مولفان دیگری در فیلم «پرندگان زمخت و پرندگان نحیف» استفاده کند و من نپذیرفتم. او گفت: پس کاری را بکن که به آن باور داری و من تحت تاثیر اعتمادی که او به من روا داشته بود قرار گرفتم.
• از آن مرد چه برداشتی داری؟
• همان برداشت که بعدها هم در ذهنم ماند. یعنی شخصیتی مهربان، بسیار بانزاکت، دقیق، بینهایت باهوش و قابل احترام و همچنین مردی تودار با کمی رنجش درونی. در طول کار فقط وقتی با داوولی و چیتتی صحبت میکرد به نظر روراست میآمد. در سالو، آخرین فیلمش، در برابر من یک احتیاط بیحد و حصر هم کرد. وقتی مرا دعوت کرد به سر میز تدوین، صحنههای وقیح را به من نشان نداد و از تدوینگر خواست تا از روی لحظاتی که به گمان او میتوانست مرا در مضیغه بگذارد بپرد. برای آن فیلم یک قطعه برای پیانو نوشته بودم که بعد از مرگش به او تقدیم کردم. در فیلم آن را زنی مینواخت که بعد از آن خودش را میکشت. یک قطعهٔ دوازده نغمهای (دودکافونیک) ناموزون بود. خودش از من اینگونه خواست. خیلی وقت بود به پازولینی فکر نکرده بودم. شاید نوعی احتیاط بوده در ارتباط با پایان زندگیاش. اولین چیزی که در این لحظه از او به یاد دارم این است که ما یکدیگر را همیشه شما خطاب میکردیم. بعد به ذهنم مهربانی عظیم و همیشه در اختیار بودنش میرسد. بعد از پرندگان زمخت و پرندگان نحیف برای همهٔ فیلمهایش مرا خبر کرد. به جز مده آ.
• منظورت از همیشه در اختیار بودن و مهربانی او چیست؟
• هر بار از او چیزی میخواستم بدون اینکه مجبور بشوم یکبار دیگر ازش بخواهم مرا راضی میکرد. در سال ۱۹۶۸ در ارره چی آ (کمپانی صفحه پر کنی ایتالو / امریکایی) فکر کرده بودند تا صفحهای برای وحدت ایتالیا درست کنند و به من رجوع کردند تا از او بخواهم برایش متنی بنویسد. به او فقط یکبار اشاره کردم و بعد از سه روز آن را به من تحویل داد؛ و نه فقط همین بلکه مدیران ارره چی آ میخواستند که خودش هم آن را بخواند و باز هم یکبار دیگر برای ضبط آن قطعه، او در اختیار ما بود. پیش از آن هم از او متنی خواسته بودم برای یک قطعهٔ طراحی شده برای سازهای فقیر، از همانها که گروههایی مثل پوستججاتوری (پوسنججاتوری در ایتالیایی یعنی ماشین پاها و دربانهای هتلها و نیز نوازندگان و خوانندگان دوره گرد درون رستورانها. مترجم) درخیابان مینوازند. او آن را به شکل زمانهای بسیار کوتاه نوشت و وقتی به او گفتم من چیزی از متن نفهمیدم، چون متن حاوی نریشنهای بسیار و ابدعات فراوان او بود، (چون فکر میکرد پوستججاتوری که من برای موسیقی خیابانی دربارهٔ آنها به او رجوع کرده بودم، فقط کارشان ماشین پایی ست.) نوشتهای با این جمله برایم فرستاد: امیدوارم بعد از این یادداشت، یادداشت دیگری لازم نباشد. این شیوهٔ طنزآمیز او برای سرکار گذاشتن من بود. ولی هنوز یک چشمهٔ دیگر از مهربانی او مانده: تمام نشده هنوز. بعد من از او متنی خواستم دربارهٔ یک اعتصاب خیالی بچهها، سه غزل نوشت. در بخش نخست او انقلاب بچهها را تعریف میکرد. در بخش دوم سرکارگذاشتن معلمان بود و در بخش سوم بچههای تسلیم شده عذر میخواهند ولی بزرگترها را مجاب میکنند تا آنها را نفریبند. من یک کُر نوشتم برای بچهها. مربوط میشود به یک تصنیف که برایم دردسرهای زیادی درست کرد حتا در اجرا.
• از مرگش چطور خبردار شدی؟
• سرجو لئونه منقلب به من زنگ زد؛ برایم یک درد عظیم بود.
• چه فکری کردی دربارهاش؟
• می دانید که مرگش هنوز هم یک مرگ اسرار آمیز است. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که همه این گشت و گذارهای ویژهٔ او را میدانستیم. ولی هیچ کس نمیتوانست اختتامی اینچنین تراژیک را تصور کند.
• از شیوهٔ کارکردن با او چیز خاصی به یادت میآید؟
• در پرندگان زمخت و پرندگان نحیف وقتی وضعیت خودم رابرایش تشریح کردم فقط از من خواست تا فضایی شبیه فلوت سحرآمیز را در آن بگذارم وبعد در تئورما (قضیه) جایی که موسیقی ناموزون بود روایتی از رکوئیم موتسارت را جای دهم. من روایت را در موسیقیهای ناموزون تئورما پنهان کردم. تاجایی که آن را تقریباً نامحسوس کنم. ولی بعد فهمیدم که آن موتیف هنری نبود بلکه به شیوهٔ دلجویی _ اسکارامانتیک – اجرا شده بود. چیزی است که همه نمیشناسند. در سطح کاملاً حرفهای. در دکامرون و بعد در حکایتهای کنتربوری از من خواست تا از ترانههای ناپلی استفاده کنم. این شیوهٔ او در بازگشت به انتخابهای آغازینش و آزادی استفاده از موسیقی مولفان دیگر بود. بعد فهمیدم و با کمال میل پذیرفتم. چون در پرندگان زمخت و پرندگان نحیف او با من مهربان بود. در آغاز هر فیلم پازولینی همیشه فیلمنامه را میداد ولی اشارههای کمی میکرد. مثلاً میگفت در تئورما موسیقی ناموزون. در سالو دوازده نغمهای. در پرندگان زمخت و پرندگان نحیف از من قطعهای خواست برای اوکارینا و خیلی متاسف شدم که صحنههای چیرچینسی را برید که من برای آنها موسیقی آبستره نوشته بودم و رویشان خیلی حساب میکردم.
• بیرون از محیط کار هم غالباً همدیگر را میدیدید؟
• نه. تکرار میکنم: او خیلی تودار بود. فقط یکبار به خانهاش در ائور رفتم. در نزدیکی موسسهٔ ماسسیمو.
• شما هنوز هم بسیار فعالید. چه طرحهایی در دست اقدام دارید؟
• کار بر روی فیلم گمنام اثر تورناتوره را تمام کردهام. یک فیلم شگفت انگیز که همه باید ببینندش. الان دارم روی دو فیلم کار میکنم و تاآنجا که به کمپوزیسیونهای مستقل مربوط میشود، حاصل یک لحظهٔ بازتاب است. چیزهایی نوشتهام که راضیام نکرده و اگر وقت کنم دوباره خواهمشان نوشت.
• قبلا ً به آنچه در هنگام دریافت جایزه گفته بودید فکر کرده بودید؟
• فقط تشکر کردم. از ۱۶ آهنگسازی که به من رای دادند. از کارگردانهایی که بخت همکاری با ایشان را داشتهام و بیش از همه از همهٔ آنهایی که شایستهٔ اسکار بودند و نگرفتندش. البته نگران بودم یادم بماند. منظورم کوبریک است و همین طور چاپلین و گاربو. همچنین از کسانی که مفتخر به دریافت اسکار به خاطر سابقهٔ کاریشان شدهاند و نه فقط به خاطر یک فیلم خاص. در این باره یک فهرست بلند بالا در کشوی میزم آماده داشتم.
برگرفته از کتاب: به دور از رویاها (مجموعهٔ مصاحبههای با اننیو مورریکونه؛ صفحات ۸۹ تا ۹۲) و همین طور روزنامهٔ رپوبلیکا مورخ جمعه ۱۵ دسامب ۲۰۰۶
توضیح مترجم:
این گفتگو آمیزهای است بسیار وفادارانه و بدون کمترین دستکاری از دو گفتگوی مستقل از دو روزنامه نگار مستقل در دو زمان و دو جای مختلف با اننیو مورریکونه که من در دوفرصت کاملا متفاوت به فارسی برگردانده بودمشان و برای آنکه ریتم گفتگو به هم نریزد و مجبور نشوم به صورت دو متن ناقص مجزا منتشرشان کنم هر دو را در هم آمیختم تا به صورت یک گفتگوی نسبتاً کامل بتوانم عرضهشان کنم. البته برای این کار مجبور شدم برخی افعال را که به زمان حال صرف شده بودند به گذشته در بیاورم تا متن از ریتم خارج نشود. با اینهمه منابع گفتگو در اختیارند و میتوانید به آنها مراجعه کنید و با اصل متن تطبیقشان دهید.
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.