من و افغان(ها)
قبل از هر چیز از دوست خوبم پروین تشکر میکنم که به من آموخت “افغانی” واحد پول افغانستان است نه ملیت و درست این است که وقتی منظورمان فردی از کشور افغانستان است واژه افغان را به کار ببریم که جمع آن افغان ها می شود.
صحنه اول احتمالا سال 1977میلادی، روزنامه ها نوشتند که چند تبعه افغانستان در سرقت از یک خانه زن و شوهری را به شکل فجیعی کشته اند. حضور افغانها در خیابانها به شکل محسوسی به چشم میخورد. در محیط روشنفکری ایران که به طور عمده زیر نفوذ چپ ضد امریکائی بود، افغانها نه پناهنده گان سیاسی که فریب خورده گان غرب بودند. به همین دلیل لزومی برای حمایت از آنها نبود.
صحنه دوم سال 1980، شاه سقوط کرده بود و جمهوری اسلامی هنوز شکل نگرفته بود، برای خریدن آجر به کوره پز خانه ای در حاشیه شهرمان رفتم، اکثر کارگران مهاجران افغان بودند که در بد ترین شرایط زندگی میکردند. احزاب سیاسی آنها را هم چنان فریب خوردگان ضد انقلاب میدانستند.و ایرادی نداشت که سرمایه داری از آنها به بد ترین وجهی بهره کشی کند. به تدریج عکسهای گلبدین حکمت یار و دیگر سران مجاهدین در خیابانها به چشم میخورد. روزی از مقابل فرمانداری شهرمان عبور میکردم که صف طولانی افغانها را که برای دریافت کمک مالی صف کشیده بودند، نظرم را جلب کرد.
بر انقلاب ایران آن رفت که میدانیم و در افغانستان آن گذشت که لزومی به بازگو کردن آن نیست. من در سال 1984 ایران را ترک کردم و در اسکاندیناوی ساکن شدم. سال 1992 به عنوان مترجم در کمپهای پناهندگان شروع به کار کردم و همین شروعی بود که تا سال 2014 کم و بیش در کار هائی که داشتم همواره با افغانها سرو کار داشتم. افغانهائی که در کمپ های پناهندگی بودند اکثرا از حامیان دولت نجیب الله و یا از روشنفکران سکولار افغانستان بودند. در طول تمام این سالها در شهر داری های مختلف مشاور افغانها بودم و از سال 2010 تعداد بسیاری از بیمارانی که به من مراجعه میدادند افغان بودند.
این رابطه نزدیک با افغانها، مرا با دردها و رنجهای این مردم رنج کشیده آشنا کرد. روشنفکرانی که آرزوئی جزء سعادت میهن خود را نداشته اند اینک آواره شده اند. من اشک زنان افغان را در سوگ عزیزانی که از دست داده اند بسیار دیده ام. من به سرگذشتهای دردناکی که شاهد قتل فجیع عزیزانشان بوده اند، در وحشت از طالبان فرزندانشان را از کوه و دشت عبور داده اند و مردانی که در سیاهچالها اسیر بوده اند، گوش فرا داده ام. هر چند این روایت ها هر کدام دل هر انسانی را به درد می آورد، ولی چند روایت بود که بیش از دیگر روایت ها دل مرا به درد آورد و آن روایت افغان هائی بود که چندین سال در ایران زندگی کرده بودند. اینکه دولت و حاکمان چگونه با افغانها رفتار میکنند مساله من نیست، بلکه آنچه که برای من مهم است نحوه برخورد مردم با افغانها است. کدام یک از ما با یک خانواده افغان دوست هستیم؟ کدام یک از ما یک خانواده افغان را برای صرف یک چای دعوت کرده ایم؟ زمانی که جوان افغان که در ایران متولد شده است و همیشه این تصور را داشته است که ایران وطن اوست، تا اینکه به تهران می آید و متوجه میشود واژه “افغانی” در واقع نوعی تحقیر است و تمام رو یا هایش در هم میشکند و کنج عزلت میگزیند. این تنها یک نمونه کوچک از این فاجعه است. مشتی از خروار. هنوز هم روشنفکران ایرانی فکر میکنند که این مشکل حاکمیت است و لزومی ندارد که به مساله تبعیضی که از جانب مردم اعمال میشود بپردازند. من در بسیاری از موارد شرمسار فرهنگ ایرانی شدم. ایرانیان مهاجر در اروپا همواره از تبعیض شکوه میکنند ولی فراموش میکنند که به تبعیضی که بر افغانها در ایران میرود اعتراض کنند.
من به سهم خودم از این تبعیض شرمسارم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)