قریان عباسی-

سیلیبرتى

سیلیبرتى

شهرت در جهان امروز به معضلی بنیادین بدل گشته است و همچون بیماری خطرناکی زندگی انسان امروزی را درنوردیده است. معضلی فراگیر و شوم؛ انسان سرگشتهای که محصول جهان مدرن و تناقضات درونی آن است و با عدم پایبندی به هرگونه ارزش، از سبکباری و بیوزنی مطلق رنج میبرد و خسته از خودسر به دیوار ابتذال میکوبد. شهرت در جهان امروز برخلاف شهرت سنتی نیازمند هیچ دستاورد و استعدادی نیست، به سکه رایج زمانه تبدیلشده و تلاش دیوانهوار برای کسب شهرت زن و مرد، پیر جوان، مذهبی و غیرمذهبی، ایرانی و غیر ایرانی هم نمیشناسد. آدمها میخواهند مشهور شوند و خود نیز شیفته آدمهای مشهورند. گویی نگونبختیها و ناکامیهای خویش را در کامیابی افراد سرشناس و مشهور فراموش میکنند. کار به آنجا رسیده است که دینمداران نیز از آسیبهای آن در امان نماندهاند و چه بسیارند امروز دینمدارانی که سر بر آستان معبد شهرت میسایند؛ چون برخلاف دین که وعده رستگاری در جهانی دیگر را میدهد شهرت این روزها یکشبه به دست میآید و تأثیری فوری و آنی دارد و نیازمند هیچ توانایی و استعدادی نیست. چنین شهرتی به افیون تودهها تبدیلشده است. تودهها به شهرتی نیاز دارند که مستلزم توانایی و استعداد خاصی نباشد. چنین شهرتی نیازمند حذف تمایزات کیفی و پرورش انسانهایی است که دوغ را از دوشاب نشناسند و نهتنها به کیفیت نیندیشند بلکه معیاری برای تشخیص آن نداشته باشند. چنین شهرت بادآورده بیدوامی که با همان سرعتی که آمده بر باد میرود برخاسته از ملال و دلزدگی جامعه رفاهزدهای است که ساکنانش به هر بادی به سویی میروند و به تعبیر سارتر نسیمی است که از ناکجاآباد بهسوی دنیا میوزد. رخصت دهید مسئله را از با طرح چند مصداق و نمونههای عینی قابلفهم سازیم. در غرب افراد به شیوههای عجیبوغریبی میتوانند به شهرت بادآورده دست یابند. نمونهاش پاریس هیلتون که با انتشار فیلمهای خصوصی و مستهجن خود به آوازه جهانی دستیافت. مدونا، بریتنی اسپیرزو دهها هنرمند دیگر که بیش از آنکه شهرت خود را مرهون استعداد باشند مدیون شرکتهای سرمایهداری تولید فیلمهای مستهجن هستند که توانستهاند برای کسب پول انسانهای سبکبارسرگشته را هدف قرار دهند. گروه نیکل بک یک گروه موسیقی راک کانادایی بود که توانست در مدت اندکی به شهرتی عظیم لااقل در خود غرب دست یابد. علت چه بود؟ جذابیت کار آنها در این بود که به طرز بیشرمانهای از موضوعات جنسی و مواد مخدر استفاده میکردند. البته این شناعت منحصر و محدود به جغرافیای غرب نیست. شهرت مطاعی است که اکثر ما خریدارش هستیم. کیست که نخواهد بر صفحه تلویزیون نقش نبندد؟ یا فرزندش در فوتبال دست علی دایی را از پشت ببندد و یا در رشته علمی سرآمد روزگار خود نباشد. اشتباه نکنیم تلاش برای موفقیت و تاپ بودن به معنای شهرتطلبی و شهرت بازی نیست. مشکل در خود نشان دادن افرادی است که خوب میدانند شهرتشان را مدیون استعداد نیستند. اگر در جهان سنتی حافظ و مولانا و عطار و سعدی و غیره نامی به هم زدهاند این نام بهراستی برازنده آنهاست اما شاعر شلخته امروزی که با پانصدهزارتومان دفترچه خاطرات خود را به شعر تبدیل کرده و در صد نسخه با خود همهجا میبرد و خود را شاعر قلمداد میکند چیزی جز شهرت باز گمگشته از آن بیرون نمیآید. بنابراین در نگاه اول باید دید که آیا سرشناس بودن و مشهور بودن فرد ناشی از استعداد و سختکوشی اوست یا چیزی است بادآورده. شهرت چنان افسارگسیخته شده است که بااستعداد و بیاستعداد و عاقل و جاهل را در کنار هم نشانده است. چندی پیش نشریه گاردین گزارشی از حاجیان مشرف شده به مکه منتشر کرده بود که چگونه با تفرعن و تکبر در خانه خدا جنس پارچه احرام خود را به رخ همدیگر میکشند؛ و چرا دور برویم حاجیای که به خانه خدا مشرف شده است قبل رفتن عالم و آدم را خبر میکند و سفره پهن میکند و بعد بازگشت درودیوار کوچه را پر از پارچه و بنر میکند. سؤال چرا حاجی عزیز؟ دلیل این کار چیست؟ مؤمنان قدیمی وقتی میخواستند کمکی به کسی بکنند به تعبیر حضرت علی )ع( اگر با دست راستشان کمکی اعطا میکردند بهگونهای عمل میکردند که دست چپشان خبردار نشود. آیا دیگر از چنان وقاری چیزی باقیمانده است؟ گاه کار به آنجا میکشد که برای چشموهمچشمی برای بار سوم و چهارم سفر حج را بهجا میآورد؛ و یکبار هم محض رضای خدا به خود نمیگوید که گر طلبکار خدایید خدا در همهجا هست/میکنید از چه سبب طی بیابانی چند؟ سخن بر سر بهجای آوردن مناسک و دین خودمان به خدا و پیغمبرش نیست سخن بر سر به سخره گرفتن عزیزترین ارزشهایمان هست. همین امر البته در مورد سایرین هم مصداق دارد. کافی است یک نگاهی به خیابانها و کوچه و پسکوچههای نقده بیندازید. درودیوار شهر پرشده است از پارچه و بنر. جناب آقای فلانی قبولی پیروزمندانه شما را به دانشگاه در مقطع دکتری را تبریک عرض میکنیم. )از طرف جمعی از دوستان!(. کدام دانشگاه معلوم نیست. من از شما میپرسم وجداناً قبولی در دانشگاه آنهم بدون آزمون کنکور و هزینه کرد شصت میلیون تومان ناقابل برای گرفتن یک کاغذ پاره اینهمه افاده میخواهد؟ پردیسهای دانشگاههای دولتی، آزاد غیرانتفاعی و شبانه عملاً آفتابه به پیکر علم برداشتهاند. چنان بلایی به سر علم آوردند که آدم شرم میکند حرفی از آن به میان میآورد. دانشگاهها علناً به بنگاههای معاملاتی تبدیلشدهاند. چرا؟ چون عده زیادی شهرتطلب لازم میدانند جان و مال خود را فدا کنند تا دکتر خطاب بشوند. کار بدان جا کشیده است که کارشناسیها و قبولیهای مقطع کارشناسی و کاردانی هم به راه افتادهاند. بزرگسالان از تحصیل بازمانده هم عنقریب بنر نوشته و اخذ دیپلم خود را پیروزمندانه به اطلاع عموم خواهند رساند؛ و احتمالاً اگر کار بدین منوال پیش برود عزیزان در حال تحصیل در نهضت سوادآموزی هم چهبسا فردا بخش دیگری از درودیوار شهر را قرق کنند. مریضی بعد یک ماه سکسکه با مراجعه اتفاقی به دکتری خوب شده است. میخواهد بنری با این عنوان درج کند: جناب دکتر فلانی فارغالتحصیل دانشگاه فلان جا از اینکه توانستید با تشخیص بسیار درست و بهموقع تان سکسکه اینجانب فارغالتحصیل دانشگاه فلان و هماینک تاجر بزرگ سیب منطقه را معالجه کنید قدردانی میکنم. عجبا. ما داریم چکار میکنیم؟ این چه جنونی است که باز در خلق عالم است؟ این چه شهرت بازی است که قبولی فرزندمان در دانشگاه آزاد یالقوز آباد آنهم بدون کنکور را بنر کرده و شهر را قرق کنیم؟ چه معنایی دارد که دویست هزارتویمان پول یک جفت کفش را اگر به سازمان و موسسه خیریهای هدیه کردیم عالم و آدم را خبر کنیم و در هر چهارگوشه شهر چادر بزنیم و خود را اعلام کنیم؟ آیا آنقدر بدبخت و مفلوکیم که در چنین جهانی بزرگدلمان را به این اسباببازیها خوش کنیم؟ یادمان باشد که این شهرتطلبی نشانی از انحطاط فرهنگی است. در جهان سنتی فرد با انجام دادن کاری که سزاوار احترام است مشهور میشود در جهان معاصر ایبسا با انجام ندادن کاری. شهرت سنتی به تعالی و دستاوردهای آن ناشی از آن گرهخورده است. در جهان معاصر ما با بیش از آنکه نیازمند استعداد باشد نیازمند کمی مزخرف بودن است. خود را انگشتنما کردن زیاد سخت نیست. میتوانید فردا بهجای یک کت دو آستیندار از یک آستین استفاده کنید. میتوانید بهجای دگمه پیراهن از نعلبکی بهجایش استفاده کنید. مهم بههرحال به چشم آمدن است؛ اما بگذار صحبتم را با چنین طنزی ظریف و ترکانه تمام کنم. فردی ظاهراً با شنیدن تعریف کوراوغلو قهرمان افسانهای تورکان بر آن میشود تا بزند و چشم پدرش را کور کند تا او را هم کوراوغلو صدا بزنند. این کار را میکند اما مردم صدایش میزنند: »کور کیشینین اوغلو«. آری دوست من همه که کوراوغلو نیستند. پ.ن: در ابتذال این کاغذ پارهها اشارهکنم به خاطرهای که از یکی از این نامزدهای انتخاباتی دارم. در کلاس درس بنده پرسید استاد این علامت که شبیه ماشه تفنگ هست چیه؟ گفتم کدامیکی؟ گفت اینیکی. نگاه کردم منظورش ویرگول یا همان کامای انگلیسی بود. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

قربان عباسى؛ مترجم و دانشجوى دکترى جامعه شناسى

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)