من متولد قریۀ «گندمقل» ولسوالی کشم ولایت بدخشان هستم. در قریۀ ما کسی به نام سلیمان بود که با پدرم سابقۀ آشنایی داشت. یک روز از پدرم پنهانی نزد من و دوستم محرابالدین آمده گفت: چه میکنید اینجا؟ بیکار و فقیر زندگی میکنید؟ بیایید همراه ما به ایران برویم. به دلیل جنگ و فقر و بیکاری، ما روزبهروز نادارتر میشدیم. دستان آن شخص را بوسیده و گفتیم کاکا جان ما از خدا میخواهیم که کسی ما را به ایران ببرد؛ ولی افسوس که هیچ پولی برای رفتن نداریم. آن شخص گفت: مسئولیت تمام راه و مصارف شما را من بر عهده میگیرم و کار هم برای شما در همانجا پیدا میکنم. همینکه در ایران کار کردید، از پول معاش ماهانۀ خود مصارف قاچاقی خود را بدهید.

ما هم بدون اینکه با والدین خود مشوره کنیم، قبول کردیم. روز جمعه بود که به بهانۀ خرید مواد غذایی از پدرم سه هزار و پنجصد افغانی پول گرفته راهی بازار ولسوالی کشم شدیم. اول نزد سلیمان رفتیم. وی هردوی ما را بر موترسایکل سوار کرده و در بازار ولسوالی کشم به یک دوکان خوراکهفروشی برد. سلیمان با دکاندار کمی صحبت کرد و بعد به ما گفت: شما امروز باید به کندز بروید. فردا از آنجا شما را به کابل میبرم. باز از کابل بهخیر طرف نیمروز میرویم.
ساعت ۱۱ قبلازچاشت بود که سلیمان ما را به شخص دیگری به نام عبدالقادر سپرد و به ما گفت: این شخص و من یکی هستیم؛ با این شخص بروید باز ما و شما در ولایت نیمروز یکجا میشویم. سلیمان از آنجا دوباره به قریه برگشت. بعد به وسیلۀ موتر فلانکوچ، ساعت ۲ بعدازچاشت به شهر کندز رسیدیم و از آنجا به کابل آمدیم. یک شب در آنجا بودیم و بعد به طرف ولایت قندهار حرکت کردیم. یک شب در قندهار ماندیم و فردایش به ولایت نیمروز رسیدیم. بعد از گذشت دو شبانهروز، عبدالقادر ما را به شخص دیگری به نام حکیم تسلیم کرد. حکیم به ما گفت: ۱۲ نفر خرد و بزرگ دیگر هم با من هستند. در ماه اول کاری شما از هریکی مبلغ یک میلیون و ششصدهزار تومان میگیرم. از اینجا به بعد شما مربوط من میشوید. او تأکید کرد که چشم و زبان تان بسته باشد، نه چیزی میگویید و نه چیزی را دیدهاید. چون در راه دزد و پولیسهای سرحدی بسیارند و اگر دستگیر شویم، یا کشته میشویم یا زندانی. از سخنان قاچاقبر ترس و لرزه تمام وجود مرا گرفته و در دلم به خود لعنت میگفتم که بدون مشوره و اجازۀ والدینم خود را زندهبهگور کردهام.
نیمۀ شب سوم از شهر زرنج ولایت نیمروز ما را بر موتر باربری مازدا سوار کردند و یک فرش را روی ما کشیدند. نمیدانستیم به کدام طرف میرویم. از ترس هم صدای خود را کشیده نمیتوانستیم. نمیدانم چقدر راه رفتم که صدا کردند برخیزید. ترپال را که پس زدند، دیدیم صبح شده است. گفتند اینجا منطقۀ رباط و شامل پاکستان است. بعد ما را به طرف یک خانۀ خرابه بردند. شب دوم بر موتر پیکاپ سوار شده و به قصد ایران روان شدیم. بعد از چهار ساعت، به یک ساحۀ جنگلی رسیدیم. برای ما گفتند، اینجا ناصرآباد است. از آنجا به هرکدام ما دو دانه نان و دو بوتل آب دادند و گفتند که زود داخل جنگل شوید. ۱۶ ساعت در بین جنگلات، درهها، تپهها و کوهها پیادهروی کردیم. از درد و ماندگی، جز گریه کاری نداشتیم؛ ولی حکیم قاچاقبر با تهدید و فحشدادن ما را میگفت اگر بمانید، کشته و یا اسیر میشوید؛ نه به مقصد میرسید و نه دوباره به فامیل. هرلحظه مرگ و حیوانات درنده به نظر ما میآمد، تا که به یک قلعۀ سنگی رسیدیم. قاچاقبر گفت، کسانیکه به طور قاچاقی به ایران میروند، از همینجا میگذرند. چند دقیقه بعد دو نفر نزد حکیم آمدند که نمیدانیم چه گفتند. ۲ ساعت بعد دسترخوان نان با دیگ پر از کچالوی جوشداده را برای ما آوردند. یک شب در آنجا ماندیم و فردایش باز ۴ ساعت پیادهروی کردیم تا که به کنار سرک خامه رسیدیم. ۳ ساعت در آنجا ماندیم تا یک موتر پیکاپ کهنه رسید. همۀ ما بر آن موتر سوار شدیم تا از مرز عبور کنیم. به این شکل، داخل خاک ایران شدیم.
در اکثر جاها هنگام روز پنهان میشدیم و شب گاهی پیاده و گاهی سوار بر موتر راه میرفتیم. بعد از ۱۳ شبانهروز، به شهر لرستان ایران رسیدیم. باز ۸ ساعت از راههای کوه، دره و جنگل پیادهروی کردیم تا اینکه پولیس گشتزنی شهر لرستان ایران ما را دستگیر کرد. اول به فحش، تحقیر و توهین شروع کرد، بعد با چوبدنده دستی و مشت و لگد ما را لتوکوب کرده مانند حیوانات دستهای ما را از پشت بستند و کشانکشان ما را پیاده به طرف پاسگاه خود بردند. بعد از یکونیم ساعت، به پاسگاه پولیس رسیدیم. به ما گفتند، اگر میخواهید زندانی نشوید، اولاً تمام موادیکه با شما است را به ما بدهید و ثانیاً راست بگویید که شما در ایران با کدام گروپ قاچاقبران موادمخدر رابطه دارید. مبایل، ساعت و مقدار پولی را که با خود داشتیم، از ما گرفتند. قسم خوردیم که دیگر هیچ چیزی نداریم، مواد را نمیشناسیم، با قاچاقبران موادمخدر هم سروکاری نداریم و از غریبی و بیچارگی برای کارکردن به ایران آمدهایم.
همۀ ما را در بین کانتینری توقیف کردند. در میان همه من کوچکتر بودم. پولیسها بعد از ۳ شبانهروز، تنها مرا از دیگران جدا ساخته و به اتاق دیگری بردند و گفتند: اگر راست بگویی، ترا رها میکنیم و اگر دروغ بگویی، ترا هم به دادگاه میبریم که ۵ سال زندانی شوی. من گریستم و قسم خوردم که راست میگویم. تمام قصۀ زندگی خود را برایشان گفتم. بعد مرا بر موتری سوار کردند و به اردوگاه لرستان بردند. از سرنوشت دیگران خبر ندارم که چه شدند. چون پول نداشتم، در اردوگاه مجبور بودم در عوض لقمۀ نانی، کار کنم. بعد از ۵ شبانهروز مرا به اردوگاه سفیدسنگ انتقال دادند. در آنجا هم پول کرایه موتر و غذای خود را نداشتم. ۴ شبانهروز مرا در آنجا نگه داشتند. مقدار پولی در اردوگاه سفیدسنگ از افغانها به طور گدایی جمعآوری کردم، با آن هم موظفین اردوگاه بالایم کار کردند؛ مانند پاککاری تشنابها، صحن اردوگاه و آبآوردن در بین تانکرهای فاضلاب که به دوش من و چند طفل دیگر که پول نداشتند، بود. بعد رد مرز شدم. ۵۰ هزار تومان هم پولیس گمرک ایران به نام تکس شهرداری از من گرفت و سندی هم به من نداد.
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.