پیشگفتار 

 

درچرخه سرمایه جهانی که از نمادی خود گردان برخوردار گشته، و بسان “چیز در خودی” غیر قابل شناخت، گویی کل دنیا را مسخ و جادو نموده است، نقاط عطفی فرا می رسد که پوسته اسرار آمیزش فروریخته و سرشت تضادمندش پدیدار می شود.

 

در مناسبات سرمایه داری، چنین نقاط عطفی غالبا با ظهور بحران های اقتصادی توام بوده است. آنچه امروز در “بحران سرمایه مالی” نمایان گشته اینست که وجود بحران نه فقط ذاتی روابط سرمایه است، بلکه تعدیل بحرانهای دوران پیشین  نیز بمعنی حذف بحران نبوده و معضل انباشت سرمایه را با شدت و حدت بیشتر و ابعادی عمیقتر از نو بروز داده است.

 

عجین شدن بحران مزمن کنونی با ظهور جنبشهای اجتماعی جدید در ابعادی جهانی که سلطه انحصاری سرمایه مالی بر روند تولید و بازتولید هستی را به چالش کشیده اند، نشانگر نقطه آغاز نوینی در خرد عمومی است که در صورت تداوم و تعمیقش، قدرت ادراک و ظرفیت برقراری روش جدیدی از زندگی را در نهاد خود دارد.

 

در عین حال با ترکیدن حباب سرمایه مالی و فروریختن توهم سرمایه “خود ارزش زا”، بسیاری از متفکران دوراندیش سرمایه داری با پی بردن به ساختاری بودن بحران کنونی، درصدد چاره جویی برای خاتمه دادن به روند گسترش گسست بین انباشت سرمایه و ایجاد اشتغال برآمده اند. اقتصاد دانانی که تئوری بحران مارکس را در دوران رونق بعد از جنگ جهانی دوم برای همیشه مدفون کرده بودند، دوباره به مارکس رجوع نموده اند تا بقول خودشان با پی بردن به ماهیت بحران، از نتایج منطقی ناگوارش جلوگیری کنند. (۱)

 

اما روآوری به مارکس و تجدید چاپ و استقبال از کتاب «سرمایه» در سراسر جهان، و نیز ظهور گروههای مطالعاتی «سرمایه» و موضوعیتش در مباحث عمومی در میادین و اماکن اشغالی “جنبش وال استریت”، درواقع حاکی از امروزی بودن اندیشه های مارکس می باشد.

 

گفتمان کنونی برآنست که با بازگشت به مارکس، به سهم خود گام کوچکی جهت شناخت بحران فعلی برداشته و مدخل بحثی برای خروج از بحران و چشم اندازی بسوی آینده گردد.

 

۱   کمونیسم کاپیتالیستی

 

هفدهم سپتامبر سال گذشته، یعنی زمان ظهور جنبش وال استریت، مصادف بود با سومین سالگرد نجات بانکها و مؤسسات مالی آمریکا از ورشکستگی کامل. در این روز «هنری پالسون» با تایید رئیس جمهور وقت، جورج بوش، با طرحی ضرب العجل موسوم به “تارپ”، نزدیک به یک ترلیون دلار را از خزانه ملی خالی کرده و به جیب مؤسسات مالی ریخت. این سخاوتمندی جسورانه و افسار گسیخته با دارایی های مردم آمریکا، با انتخاب باراک اوباما تداوم یافته و تشدید شد.

 

رئیس خزانه داری آمریکا به “کمیسار هنری پالسون” شهرت یافت و رسانه های رسمی اعلام کردند که “ما همه سوسیالیست شده ایم”! (۲) یکبار دیگر به اثبات رسید که علیرغم همه اختلافات ایدئولوژیکی برسر نقش دولت مرکزی در فرآیند اقتصادی، وقتیکه پای جان “نظام” در میان باشد، همانند رکود عظیم ۱۹۳۰، همه جناههای سرمایه داری متحد شده و راه نجات را در دخالت مستقیم و همه جانبه دولت می یابند.

 

مارکس درست میگفت که با پیدایش شرکتهای سهامی و چیرگی سرمایه مالی، “سرمایه که ذاتا براساس روش تولید و نیروی کار اجتماعی استوار است، اکنون برخلاف سرمایه خصوصی، شکلی اجتماعی بخود می گیرد (یعنی سرمایه افرادی که بطوری مستقیم به تعاون رسیده باشند) و در تعارض با شرکتهای خصوصی، مؤسساتش بسان مؤسساتی اجتماعی پدیدار می گردند. این بمنزله الغاى سرمایه بعنوان مالکیتی خصوصی در چارچوب شیوه تولید سرمایه داری است.” (سرمایه:۵۶۷:۳)

 

درعین حال مارکس درمقام پاسخگویی به منقدانش و رفع ابهام از اقتصاد دانان سرمایه داری، سرمایه را بمثابه یک مجموعه اجتماعی ارزیابی کرده و تاکید می ورزد که وقتی سرمایه اجتماعی بعنوان یک “بلوک” یا “کلیت” درنظر گرفته شود، ابدا خصلت سرمایه داری خود را ازدست نمی دهد. “آنچه باید با آن مواجه شویم، سرمایه دار اشتراکی [کلکتیو] است.” (سرمایه، ۵۰۹:۲)

 

درحقیقت آنچه در قرن پیش ضربات مهلکی به مارکسیسم مارکس زد، این تصور غالب بر مارکسیستهای پسا مارکس بود که حذف مالکیت خصوصی و از آنجا دولتی شدن سرمایه را معادل سوسیالیسم می پنداشتند. آنان چنان عزم به جزم کرده بودند که حتی وقتی خود ژوزف استالین در سالهای ۴۰ اذعان کرد که در جامعه سوسیالیستی “قانون ارزش” کماکان بر روند کار و تولید اجتماعی حاکم است، دست از سماجت و نیز حمایت بر نمی داشتند. درواقع مقوله “کمونیسم کاپیتالیستی”، اصطلاحی است که خود مارکس در توصیف فرآیند رقابت و نیز تراکم و انباشت سرمایه بکار می برد. (نامه به انگلس، ۳۰ آوریل ۱۸۶۸)

 

اینکه مفاهیم کلیدی مارکس در نقد اقتصاد سیاسی امروزی شده اند و “پیشگویی” های وی فعلیت اجتماعی یافته اند، صرفا بواسطه درایت و نبوغ مارکس نیست. وجه مشخصه مارکس در بازآفرینی روش دیالکتیکی در برخورد با مقولات تجربی (آمپریک) است که بقول خودش به وی امکان “آزادی حرکت در امور مادی” را می دهد. لذا مارکس در تعیین روابط اجتماعی سرمایه داری، از سطح به عمق و از “نماد” به “ذات” رفته و تعارضات درونی و قوانین حرکت سرمایه را تا فرجام منطقی اش دنبال می کند. بهمین خاطر است که در جلد اول «سرمایه»، در بخش “فرآیند انباشت سرمایه”، تشخیص می دهد که ادامه منطقی تراکم و تمرکز سرمایه می تواند به شرایطی منتهی شود که ” کل سرمایه اجتماعی در دست یک سرمایه دار واحد و یا یک شرکت سرمایه داری واحد متحد گردد.” (سرمایه:۷۷۹:۱)

 

۲   از نماد تا ذات

 

یکی از اساسی ترین مقولات مارکسی در تبیین شیوه تولید سرمایه داری، تفکیک جلوه های نمادین روابط سرمایه از ماهیت و ذات آن روابط است. مارکس دائما تاکید می ورزید که چنانچه نماد و ذات همواره قرین یکدیگر می بودند، اصولا نیازی به “علم” نمی بود. ” اگر شکل نمادین و ذات امور مستقیما منطبق بودند، علم بکلی زائد می گشت.” (سرمایه:۹۵۶:۳)

 

در منظر مارکس، روند ارزش افزایی سرمایه، دارای حرکتی دورانی است که فرآیند بلافصل تولیدی را با میانجیگری گردش، یا عرصه بازار و مبادله، دوباره به تولید (باز تولید) متصل می کند. پیکربندی روابط سرمایه در عرصه گردش، انبوهی از لایه های مختلف “دگردیسی های شکلی” را پدیدار می سازد که سرچشمه تولید ارزش را در پرده ای از ابهام می پوشاند، بوجهی که خود این “میانجی” وجودی بظاهر مستقل یافته و بخودی خود عامل ارزش آفرینی می گردد. این امر در خودآگاهی “حاملین” مبادله در بازار، پدیده گردش را بقدری اسرارآمیز می کند که وهله فعلیت یابی ارزش را از کلیه مناسبات و فرآیندهای تولیدی که بوجود آورنده اش بودند منتزع می نماید. این جدایی بارآوری سرمایه از ساختمان بندی درونی اش، به سرمایه نمادی خودکفا می بخشد و مجموعه روابط اجتماعی را به یک رابطه خالص، یعنی به “رابطه سرمایه با خودش” تنزل می دهد.

 

در تئوری های اقتصاددانان سرمایه داری، فرآیندی که ارزش و از آنجا اضافه ارزش را از قوه به فعل می رساند کاملا مخدوش شده و ذاتی بازار می گردد. لذا آنچه درخلال تولید بواسطه تعامل و تداخل کار زنده اجتماعی با “کار مرده” (یا “کار گذشتگان”)، که درپیکر مجموعه ابزار و وسایل تولیدی تجسم یافته، بوجود آمده و در محصول یا کالا عینیت یافته است، صرفا معادل “هزینه تولید” می گردد. شکی نیست که یک کالا درمقطع معینی می تواند گرانتر از ارزشش بفروش برسد. بعنوان نمونه، یک محصول تازه که بواسطه معرفی و استفاده از یک تکنولوژی جدید به بازار رسیده است می تواند برای مدتی فراتر از ارزش آن فروخته شده و کالاهای دیگر را از دایره رقابت خارج کند. اما بزودی خود این تکنولوژی جدید بنوعی همگانی شده، رقابت تشدید گردیده و “قیمت” آن سقوط می کند. بنابراین در درازمدت و در یک نگرش وسیع، “قیمت” و “ارزش” بطور میانیگین معادل یکدیگرند.

 

درواقع در دیالکتیک مارکسی، نماد و ذات در مقولات اقتصاد سیاسی از تبعات متعددی برخوردارند که شامل “قیمت” بمثابه نماد “ارزش”، “سود” بعنوان نماد “ارزش اضافه”، و بطور کلی عرصه گردش بعنوان نماد عرصه تولید می گردند. بدیده مارکس، علم اصیل اقتصاد سیاسی که با ویلیام پتی و آدام اسمیت آغاز شده و با دیوید ریکاردو به فرجام می رسد “فقط موقعی پا به عرصه وجود گذاشت که مباحث نظری از فرآیند گردش به تولید انتقال پیدا کردند.” (ص ۴۵۵)

 

دراین منظر حتی “کار دستمزدی” بعنوان شکل معینی از کار که یکی از شاخص های اساسی تولید سرمایه داری می باشد نیز با حیطه توزیع مرتبط بوده و بخودی خود معرف تولید “ارزشی” نیست. لذا تکیه بر چگونگی و میزان دستمزد و از آنجا پافشاری تکسویه بر “عدالت اجتماعی”، ماهیت روابط سرمایه داری و قانون ارزش را مورد سنجش و پرسش قرار نمی دهد.

 

بنظر مارکس، “باصطلاح روابط توزیع با اشکال اجتماعی فرآیند تولیدی خاص و معین تاریخی مطابقت داشته و از آن ناشی می گردند.”(ص ۱۰۲۳) لذا ارزش کار پیش از آنکه وارد مبادله شود معین گردیده و نه ازپس قرارداد بین فروشنده و خریدار نیروی کار، چراکه همانند هر کالای دیگری میزان معینی از کار اجتماعا ضروری برای تولیدش مصرف شده است.

 

با اینوصف، “ارزش مصرف” نیروی کار بعد از استخدام شدنش و در حین کار فعلیت یافته و با کارگر غریبه  می گردد. بقول مارکس: “عرصه گردش یا معاوضه کالا که خرید و فروش نیروی کار در چارچوبش صورت می پذیرد، در واقع بمنزله بهشت موعود حقوق ذاتی بشر است؛ یعنی عرصه اختصاصی آزادی، برابری، مالکیت و فایده گرایی.” (سرمایه:۲۸۰:۱) دراین عرصه هم خریدار و هم فرشنده کالا، بخوان نیروی کار، با اراده “آزاد” خودشان وارد عمل شده اند. آنها بعنوان افرادی آزاد قرارداد بسته و در پیشگاه قانون برابرند. پس آنچه در اینجا معاوضه می شود، ارزشهای “برابرند.”

 

برای همین است که مارکس بانگ برمی آورد که: ” بگذارید این عرصه پر هیاهو را ترک کنیم – عرصه ای که در آن همه چیز سطحی و در برابر دید عام صورت می پذیرد – و بهمراه  صاحب سرمایه و صاحب نیروی کار وارد منزلگاه پنهان تولید گردیم که در آستانه در ورودی اش اعلام شده: ‘ورود ممنوع است مگر برای کسب و کار’.” (همانجا) با اینهمه، “نماد” و “ذات” در حین “افتراق”، همچنین دربر دارنده “تشابه” اند. یک ذات مآلا می باید “پدیدار” گردد و یک نماد، علیرغم تمامی تحولات و صورتبندیهای گوناگونش، نماد یک ذات است.

 

مارکس درجلد سوم «سرمایه»، درحین وارسی سرمایه مالی، خواننده را دوباره به جلد اول رجوع داده و اظهار می کند که این نماد اسرار آمیز خود ناشی از “واژگونگی سوژه و ابژه است که درخلال خود فرآیند تولیدی اتفاق می افتد. ما در آنجا [جلد اول] ملاحظه کردیم که چگونه تمامی توانمندیهای سوبژکتیو کار بارآور بسان نیروهای مولده سرمایه نمودار می گردند. از یکسو ارزش، یعنی کار گذشتگان که بر کار زنده مسلط است، در سرمایه شخصیت می یابد، از دیگر سو، کارگر بعنوان نیروی کاری عینیت یافته، بمثابه یک کالا، پدیدار می شود. این رابطه واژگونه حتی در خود یک رابطه ساده تولیدی نیز ضرورتا به مفاهیم متناسب و واژگونه چنین وضعیتی منجر می شود؛ یعنی آگاهی جابجا شده ای که سپس با تحولات و دگردیسی های خود عرصه گردش تداوم و انکشاف می یابد.” (سرمایه:۱۳۶:۳)

 

۳ سرمایه مالی یا شکل عالیبتوارگیسرمایه

 

آنچه مارکس اقتصادیات “مبتذل”  می نامد، تمامی مفاهیم خود را بر روی بازار و مبادله کالایی متمرکز کرده است و ازاینرو اسیر “سحر و جادوی” تحولات و دگردیسی های گردش سرمایه می باشد. با ظهور، گسترش و سپس چیرگی سرمایه مالی است که این خصلت اسرار آمیز شکلی نهایی و “ناب” یافته و به “بتواره ای خودکار” مبدل می شود.

 

همانطور که پیشتر اشاره شد، درحرکت واقعی سرمایه، وهله بازگشت آن به مبدا خویش با وساطت فرآیند گردش انجام می پذیرد. پولی که به ابزار تولیدی تبدیل شده بود، درخلال تولید مبدل به “کالا” می گردد و بواسطه فروش آن کالا، دوباره به پول تبدیل شده و وارد فرآیند بازتولید می شود. مارکس این حرکت دورانی را بصورت «پول – کالا – پول اضافی» فرمولبندی می کند.

 

اما در سرمایه مالی، حرکت واقعی پولی که بعنوان سرمایه وام داده شده بود، صرفا مترادف معامله ای می گردد که بین وام دهنده و وام گیرنده انجام پذیرفته است. اینکه پول وام داده شده درفاصله زمانی ای که بهمراه “بهره” مسترد گردیده وارد چه فعل و انفعالاتی شده، حرکتی است که خارج از آن معامله صورت پذیرفته است. در اینجا دیگر بین پول و پول افزایش یافته (بهره پول)، ظاهرا واسطه ای موجود نیست.

 

لذا فرمول «پول – کالا – پول اضافی» به فرمول «پول – پول اضافی» استحاله می یابد؛ یعنی پول، پول می آورد و کلیه تعیناتی که منجر به بازدهی پول گردیده، از انظار پنهان می ماند. مارکس این شکل معین ارزش افزایی را “شکل غیر عقلانی” حرکت سرمایه می خواند، چرا که این بهره وری کاملا “فاقد معنی” است. حتی سرمایه تجاری نیز که در مدار گردش سیر می کند، بنوعی شکل عمومی حرکت سرمایه را حفظ نموده، شامل فرآیند خرید و فروش می شود. لذا با اینکه از فعالیت “غیر” سود می برد، از یک رابطه اجتماعی ناشی شده است و نه حاصل یک “شیئ” صرف.

 

اما سرمایه مالی معرف رابطه بین “کمیت” هاست و خود را همانند ارزشی که مستقیما خود ارزش زاست وانمود می سازد. در اینجا “رابطه اجتماعی در رابطه یک شیئ، یعنی پول، با خودش به کمال رسیده است. ما بعوض استحاله بالفعل پول به سرمایه، با یک شکل بری از محتوا مواجهیم.” (ص ۵۱۶) سرمایه مالی خصلت مرموز سرمایه و بتوارگی آن را تمام و کمال کرده و منبع تولید ارزش را کاملا مدفون می سازد. این “شکل بتوارگی ناب”، تمامی تعینات سرمایه را تحلیل برده و عوامل واقعی سازایش را “نامرئی” می کند.

 

اکنون یک “شیئ، (پول، کالا، ارزش) صرفا بعنوان یک شیئ، معادل سرمایه می گردد. آنچه حاصل کل فرآیند تولیدی می باشد، بعنوان خاصیتی که برآمده از یک چیز درخود است پدیدار می گردد.” (ص ۵۱۶) سرمایه یک شیئ می شود، و شیئ، سرمایه؛ سرمایه به عامل یا “سوژه ای” مبدل می شود که بمثابه یک “شیئ” بفروش می رسد؛ کمیتی که با برخورداری از کیفیتی “غیبی”، بسان سوژه ای خود کار و فعال، کل ثروت اجتماعی را از آن خود می سازد.

مارکس این “شیئیت یافتگی” روابط اجتماعی و شخصیت یافتگی اشیا را به “دین زندگی روزمره” تشبیه می سازد که نمایندگانش را مسخ قدرت جادویی خود کرده و در “عالم توهمات” فرو می برد. مداحان و واعظان وضع موجود، سرمایه را مرتبا همچون “ضرورتی طبیعی” و “یک جزم” ناب، ساخته و پرداخته می کنند. (ص ۹۶۰)

 

مارکس برای تکان دادن “وجدان” جهان مسیحی و نیز نقاب برکشیدن از چهره تزویرگرش، با یک بررسی تاریخی، اصحاب سرمایه مالی را در “سرمایه ربایی” یافته و نقش کلیسا را در آزاد سازی بهره پول – نزول خواری – برملا می سازد. از اینرو در کتاب «سرمایه» بارها به مارتین لوتر رجوع کرده و با برجسته کردن ایستادگی او دربرابر قدرت مطلقه کلیسا، نقل قول های مشروحی از وی را باگو می کند. لوتر در یکی از خطابیه هایش اخطار می کند که ” به کلمات اسحاق عمل کنید: حاکمان شما همدست دزدانند، چراکه دزدهایی که چندر غاز ربوده باشند را اعدام می کنند ولی با کسانیکه کل دنیا را می چاپند تبانی می نمایند. آنها مؤید این ضرب المثل اند که : دزد بزرگ، دزد کوچک را سر می زند.” (ص ۴۴۹)

 

به باور مارکس، با فراگیر شدن سرمایه مالی و بهمراه ظهور نظام بانکی، سیستم اعتباری و بازار بورس، انگلهای جدیدی در چهره مشاوران، مدیر عاملان، رؤسای بانکها، سفته بازان، بورس بازان، و شرکتهای بزرگ سهامی پا به عرصه وجود می گذارند که جمعا یک “اریستوکراسی جدید مالی” را تشکیل می دهند. این “هیئت امنای جامعه بورژوایی” برفراز روند واقعی حرکت تولید، روبنای گسترده ای از صورتبندیهای تصنعی، کاغذی و اعتباری بوجود می آورند که منجر به تمرکز هرچه بیشتر سرمایه و خلع مالکیت عملی بسیاری از صاحبان شرکتها و کارخانه های خصوصی می گردد. این سلب مالکیت در چارچوب نظام سرمایه داری، بمنزله تصاحب کل سرمایه اجتماعی در دست عده ای “کلاه بردار” است که با بهره برداری از بازار بورس و سیستم اعتباری، به “ماجرجویانی” تبدیل می شوند که با سرمایه ای که بواقع به خود آنها متعلق نیست قمار می کنند. پس درحقیقت دلالان و سوداگران حرفه ای مؤسسات مالی، “سرمایه اجتماعی” یا سرمایه “غیر” را به مخاطره می اندازند و این امکان ریسک کردن را برایشان آسان تر می سازد.

 

به نظر مارکس، شکل گیری “شرکتهای سهامی”، در عین حال منجر به تاسیس و گسترش مؤسسات تولیدی عظیمی می گردد که با سرمایه های شخصی قابل تحصیل نمی بودند. سرمایه که ذاتا بر شیوه تولید اجتماعی استوار است و تراکم اجتماعی ابزار تولید و تجمع نیروی کار پیش نهاده آن می باشد، در چنین وضعیتی تبدیل به سرمایه ای “اجتماعی” می گردد. بازار پول را نه سرمایه ای انفرادی بلکه مجموعه ای متمرکز و متراکم نمایندگی می کند که تحت کنترل و نظارت بانکداران قرار می گیرد. بقول مارکس، دراینجا سرمایه واقعا به “سرمایه اشتراکی یک طبقه” مبدل می شود. (ص ۴۹۰)

 

 

۴ سرمایهجعلیو سرمایهواقعی” 

 

سرمایه جعلی یا “موهوم” عنوانی است که مارکس برای توصیف ماهیت سرمایه مالی بکار می گیرد. سیره بظاهر خوپو و خودمختار سرمایه مالی در عرصه گردش در تمامی جلوه های پیچیده و گوناگونش، درتداوم خود بقدری از منشا ارزش آفرینی و تولید ثروت مادی فاصله پیدا می کند که انگار سرمایه بدون تولید سرمایه داری قادر به رشد و خود افزایی است. سرمایه مالی که در هیئت مؤسسات و بانکهای عظیم جهانی، سرمایه داران صنعتی را بدهکار و مغلوب خود نموده بود، اکنون منزلت آنها را به حد یک “عمله” و “حامل” صاف و ساده روند عمومی کار تنزل داده و به “کارگر مزدگیر” مبدل می سازد.

 

نقش سرمایه دار فعال در سرپرستی، مدیریت و فرمانراویی مستقیم بر “کار غیر” خلاصه می شود. “کار” او اما بهره کشی از مولدان واقعی در خلال تولید است. ازآنجا که استثمار نیروی کار به وی محول گردیده، سرمایه مالی نسبت به چگونگی، شدت و حدت بهره کشی کاملا بی تفاوت بوده و “خارج” از عرصه تعارض بلاواسطه کارگر و کارفرما بسر می برد. آنچه سرمایه مالی مطالبه میکند بازپراخت سرمایه بعلاوه بهره ای متناسب است، و چون با فعل و انفعالات فرآیند کاری سروکله نمی زند، کاری به کار رنج و مشقت دیگران نداشته و حتی از سرمایه دار خصوصی هم بیرحم تر است.

 

پس سرمایه مالی با اینکه بطور مستقیم با نیروی کار در حال مقابله نیست، و طرف معامله اش سرمایه فعال صنعتی یا تجاری می باشد، در واقع معرف سرمایه بعنوان ابزار بهره مندی از محصول کار غیر با میانجیگری سرمایه بارآور است. لذا این پندار که کل سرمایه اجتماعی، بدون دخالت و حضور افرادی که آنرا به جریان انداخته و ارزش زا نمایند، می تواند به سرمایه مالی مبدل شود، کاملا بی معنا و بدور از واقعیت است.

 

با این وجود، از آنجا که در دورانهای رونق مجموعه دگردیسی های شکلی بازار مالی در انواع مختلفش، منجمله اوراق بهادار، سهام مالی، اسناد، قواله ها و عنوانهای مالکیت، قرضه های دولتی، چکهای تضمینی، وثیقه ها و حواله های بانکی و غیره، بدون هیچ ارتباط محسوسی با تولید واقعی، مرتبا درحال تکثیر و رشد می باشند، در ذهنیت حاملان این معاملات این ادراک القا می گردد که پول بخودی خود پول ساز و بارآور است. حرکت بظاهر مستقل این عنوانهای کاذب بمحض بروز بحران و تنزل اعتبار و بهای آن اسناد کاغذی، به یکباره متوقف می گردد.

 

با “ترکیدن حبابهای صابونی سرمایه های مالی صوری”، سریعا خصلت صرفا جعلی و تخیلی آنها نقش بر آب گشته و معلوم می شود که هیچک از آن اشکال معرف “سرمایه اصیل” نبوده و بخودی خود فاقد ارزش می باشند. بحران، حاملان بسیاری از این عناوین پوچ و کاغذی را بمثابه نمایندگان رسمی سرمایه ای ناموجود، به گل نشانده و خانه خراب می کند. کسادی و رکود اقتصادی با اینکه مجتمع عظیمی از سهامداران و دلالان مالی را به ورشکستگی  میکشاند، درعین حال خود اهرم قدرتمندی جهت تمرکز هرچه بیشتر سرمایه مالی می گردد.

 

درزمان مارکس، این قدرت مرکزی که در بانک انگلیس بود، با اتکا به توانمندی مالی خود، ازپس رکود اقتصادی، مجموعی وسیعی از مؤسسات و سهام فروریخته را با قیمتی نازل بازخرید می نمود. به باور مارکس، کل این نظام تصنعی را نه با وضع قوانین بانکی جدید و نه حتی با دخالت دولت مرکزی می توان از عارضه بحران نجات بخشید، چرا که اساسا آنچه سرمایه داری را به ورطه سقوط می کشاند نه بحران مصرف، که سترونی و عدم قابلیت سرمایه در ارزش افزایی است.

 

بی شک تبعات بحران در تولید و بازتولید سرمایه، همواره شامل بازار و رکود در خرید و فروش نیز می گردد.  اما حتی در عرصه بازار نیز نشانه های اصلی بحران ابتدا در معاملات کلان و عمده فروشی ظاهر می گردد و نه در حیطه جزیی فروشی که با مصرف مترادف است. همانطور که مارکس تاکید می کند، در آستانه بحران، وسعت بازار و حجم سرمایه هایی که فرآیند بازتولیدشان مهار شده، همواره در نقطه اوج است. (ص ۶۱۴) ازآنجا که بازتولید راکد مانده است، سرمایه های مولد نیز در مقیاسی وسیع از حرکت باز می ایستند.

 

پس “موضوع بر سر این نیست که ثروتی بیش از حد تولید گردیده است، بلکه ثروتی در شکل سرمایه دارانه و تضادمندش ایجاد شده است.” (ص ۳۶۷) بعبارت دیگر، ازپس برآورده کردن نیازمندیهای انسانی نیست که حرکت تولید متوقف می شود، بلکه این رکود بخاطر راهبند هایی است که خود روابط تولیدی و نحوه تحقق سود پیش پای خود گذاشته است. همانطور که مارکس می گوید، موانعی که بر سر راه شیوه تولید سرمایه داری قرار دارند از اینقرارند:

 

“یکم، از این بابت که رشد بارآوری کار دربردارنده قانونی است که در شکل افت نرخ سود در مقطع معینی با خود این رشد به خصمانه ترین روش برخورد می کند، بوجهی که همواره از طریق بحران قادر به برطرف کردنش می گردد؛

دوم، از ینرو که بتصرف درآوردن کار پرداخت  نشده، و از آنجا تناسب بین کار پرداخت نشده و کار عینیت یافته عمومی است که تعیین کننده انبساط و انقباض تولید می باشد و نه تناسب بین تولید و نیازمندیهای اجتماعی، یعنی نیازمندیهای انسانهای تکامل یافته اجتماعی. ” (همانجا)

 

لذا نظام سرمایه داری مناسب ترین روش برای خروج از بحران را در اسقاط کردن و یا منهدم نمودن سرمایه می یابد، و شکل نهایی انهدام سرمایه و وسایل تولیدی نیز چیزی مگر جنگ نیست! از همین روست که مارکس اعلام می نماید که “مانع حقیقی بر سر راه تولید سرمایه داری، خود سرمایه است.” (ص ۳۸۵)

 

مارکس همواره تاکید می ورزید که روابط تولیدی سرمایه داری را هرگز نباید بعنوان آنچیزی که نیست توصیف کرد، بعنوان تولیدی که هدف بلاواسطه اش مصرف است، و یا بعنوان تولید وسایل نشاط و لذت خود سرمایه دار. روند عینی حرکت سرمایه، خود سرمایه دار را نیز به “سرمایه شخصیت یافته” مبدل می کند. در عرصه ای کلان، مالکیت سرمایه به سرمایه دار این اختیار را نمیدهد که آنرا بسوزاند و یا به دلخواه خود آنرا حیف و میل کند. آنچه در تبیین سرشت روابط سرمایه داری اهمیت دارد تشخیص این امر است که خود سرمایه و ارزش آفرینی اش، نقطه آغاز و انجام، یعنی هدف تولید می باشد. تولید، غایت خویش را در خود داشته و بهیج وجه ارتباط مستقیمی با گسترس و تعمیق کیفیت زندگی تولیدکنندگان اجتماعی ندارد. لذا هدف محدود تولید با خود روند تولیدی، که بسوی گسترشی نامحدود حرکت می کند، در تعارض دائمی بسر می برد.

 

۵   افت نرخ سود و بحران

 

 بدون اغراق باید اذعان کرد که یکی از ماندگارترین دستاورهای مارکس کشف قانون حرکت درونی روند انباشت سرمایه است. پژوهشگرانی که با «سرمایه» آشنایی دارند بخوبی واقفند که مارکس در همه جا سهم دیگران را ادا می کند. بعنوان نمونه، او بروشنی کشف قانون ارزش را مدیون آدام اسمیت می داند، و حتی از ریکاردو بعنوان کاشف ناپیگیر قانون اضافه ارزش یاد می کند.

 

با این وجود، مارکس تاکید می ورزد که اقتصاددانان کلاسیک درحین پی بردن به جلوه های خارجی “افت نرخ سود”، قادر به درک چرایی آن نگردیدند. او افت نرخ سود را بعنوان “معمایی” ارزیابی می کند که اقتصاد سیاسی هرگز موفق به رمزگشایی از آن نگردید.

 

بخش سوم کتاب «سرمایه»، جلد سوم، سراسر به “قانون گرایش به افت نرخ سود” اختصاص داده شده است. مارکس برخلاف پیشینیان خود که کل سرمایه را به “سرمایه استوار” و “سرمایه درگردش” تقسیم کرده بودند، برای اولین بار “ترکیب ارگانیک سرمایه” را تشریح کرده و به دو بخش سرمایه “ثابت” و سرمایه “متغیر” در خود ساختمان بندی سرمایه تقسیم می نماید. در این منظر، سرمایه ثابت معرف کار “مرده”ای است که بعنوان کار عینیت یافته در پیکر ابزار و وسایل تولیدی نمودار می گردد و سرمایه متغیر معرف کار “زنده” یا سرمایه ای است که برای تولید و بقای نسل کارگران در “دستمزد” نمادین می شود.

 

همانطور که پیشتر در جلد اول «سرمایه»، فصل ۲۵، به اثبات رسانیده بود، مارکس در اینجا تصریح می کند که حرکت سرمایه بسوی تراکم و تمرکز بیشتر از قانونی درونی ولی تضادمند پیروی می کند که ترکیب ارگانیک و تعادل سرمایه را دائما تغییر می دهد. لازمه انباشت سرمایه بحرکت درآوردن سرمایه بیشتری برای بازتولید فزاینده است. اما باوجودیکه کل سرمایه درحال افزایش است، ساختمان داخلی اش بطور تصاعدی حجم سرمایه ثابت را به نسبت سرمایه متغییر مرتبا افزایش می دهد.

 

لذا برای بازتولید در مقیاسی وسیع تر، همواره میزان بیشتری از سرمایه ثابت ضروری است. چنانچه نرخ اضافه ارزش یا میزان بهره کشی از نیروی کار ثابت مفروض شود، رشد تصاعدی سرمایه ثابت به نسبت سرمایه متغیر، به افت نرخ سود منجر می شود. این بدان معنی است که کمیت مشخصی از نیروی کار یا تعداد معینی کارگر در مدت زمانی ثابت حجم دائما بزرگتری از وسایل کار و ماشین آلات و غیره را به حرکت درآورده و به مصرف می رسانند.

 

تنزل سرمایه متغیر به نسبت کل سرمایه در جریان، درعین حال بمنزله تولید مقدار بیشتری کالا یا ارزش در مدت زمانی واحد است که منجر به ارزان شدن تدریجی قیمت کالاها می شود، چراکه برای تولید هرکدامشان، مقدار کمتری کار مصرف شده است. از آنجا که “سود” نام دیگری برای “اضافه ارزش” است، افت تناسب بین اضافه ارزش و کل سرمایه بکار افتاده به تنزل نرخ سود منتهی می شود.

 

تعارض درونی این “قانون” درآنست که علیرغم افزایش حجم مطلق سود، مرتبا نرخ آنرا کاهش می دهد. بهمین خاطر بسیاری از اقتصاد دانان زمان مارکس به خود دلداری می دادند که بلحاظ افزایش حجم سود، صرفنظر از افت نرخش، کل سرمایه در امان خواهد بود. از میان اقتصاددانان، این فقط ریکاردو بود که افت نرخ سود را مانعی برسر راه حرکت سرمایه می دید. اما از آنجا که روابط سرمایه داری را “مطلق” و جاودانی می انگاشت، در تلاشی بی فرجام برای برطرف کردنش بود، بدون آنکه آنرا ذاتی حرکت درونی سرمایه تشخیص دهد.

 

درواقع افت نرخ سود نام دیگری است برای افت نرخ ارزش افزایی سرمایه. کند شدن این نرخ، بازتولید و ایجاد سرمایه های جدید تر را مهار کرده و برای انکشاف تولید سرمایه داری تهدیدی جدی بشمار می رود. افت نرخ سود، انباشت سرمایه را از نقطه نظر ارزشی بمرور آهسته می کند. در بحرانهای ادواری سرمایه داری، ارزش کل سرمایه های موجود سقوط کرده، وضعیت عادی گردش و فرآیند بازتولید سرمایه آشفته شده و به رکود و ایستایی تولید می انجامد. در عین حال، کاهش سرمایه متغیر به نسبت سرمایه ثابت، مرتبا جمعیتی معلق یا بیکار را ایجاد می کند که در زمانهای کسادی بسرعت تعدادشان افزایش پیدا می نماید.

 

درست در دورانهای بحرانی است که استقلال نمادین سرمایه مالی نیز مرتفع شده، ارتباط درونی اش با روابط تولیدی آشکار گردیده، و نرخ بهره که حرکتی خودمختار کسب کرده و از هیچ قانونی پیروی نمی کرد، ریشه های خود را در نرخ سود می یابد. آنوقت معلوم می شود که صرفنظر از اینکه آتش بحران درابتدا از کجا شعله ور شده باشد، بحران مالی تابع بحران درتولید و ورشکستگی سرمایه های فعالی است که اکنون از بازپرداخت بدهی های کلان خود به مؤسسات مالی نیز عاجز شده اند.

 

همانطور که مارکس یادآوری می کند: “خرید و فروش…تجلی وحدت دو فرآیند، یا درواقع یک فرآیند در دو فاز متضاد می باشد…وحدت آنها فقط درحین بحران به تایید می رسد. لذا بحران تجلی بخش وحدت دو فازی است که از یکدیگر مستقل شده بودند.” («تئوری های ارزش اضافی»:۵۰۰:۲)

 

۶ از وحدت نماد و ذات تا قلمرو آزادی 

 

همانطور که از گفتمان بالا بر می آید، “ذات” سرمایه که انگار همچون رازی ناشکافته درپشت صورتبندیهای نمادینش “پنهان” شده بود، درمواقع بحرانی برون جسته، و هم در واقعیت و هم در تفکر به یگانگی نماد و ذات می رسد. اینکه پدیدار شدن این ذات چرا صرفا بهنگام “بحران” فعلیت می یابد، خود نشان دهنده “وجود” تضادمند روابط سرمایه است که درحقیقت معرف واژگونی همه جانبه تفکر و واقعیت، ذهنیت و عینیت و بیگانگی متقابل آنها نسبت به یکدیگر می باشد.

 

بهمین خاطر است که مارکس باکشف “قانون” حرکت جامعه سرمایه داری، وجه تشابه این قانون اجتماعی با قوانین طبیعی را به چالش کشیده و می پرسد: این چه قانونی است که فقط در مواقع بحرانی خود را نمودار می کند، یعنی “درست مثل قانون جاذبه، وقتیکه خانه برسرت خراب شد، خود را تصریح می کند.” (سرمایه:۱۶۸:۱) او با این پرسش، چگونگی و فرم اجتماعیت روابط بین انسانها را مورد سنجش قرار داده و ابراز می کند که اجتماعی که خود ما بوجود آورده ایم، اکنون به چنان جامعیت مجردی تبدیل شده که انگار حاصل یک “صورتبندی طبیعی” است. “این کیفیت منسجم شده اشکال طبیعی هستی اجتماعی” چنان بر اراده، دانش و کنش ما چیره شده که تعاملات و ارتباطات بین خود انسانها را بصورت عجیب و غریب فعل و انفعالات بین اشیا پدیدار می سازد.

 

پس اگر روابط اجتماعی بین فعالیت انسانها بصورت یک رابطه مستقیم اجتماعی بین خود افراد نمادین نمی گردد، بلکه برعکس، بصورت رابطه ای “مادی” بین اشخاص و رابطه ای “اجتماعی” بین اشیا پدیدار می شود، این “نماد” در حقیقت مظهر واقعیت وجودی روابط بالفعل انسانی است که در شکلی “بی معنا” به اجماع رسیده و خاصیتی بظاهر “ازلی” پیدا کرده اند. لذا مارکس در پاسخ به این پرسش که خصلت اسرار آمیز روابط انسانی ازکجا ناشی شده، باصراحت می گوید: “واضح است که از خود این شکل.” (ص ۱۶۴)

 

همینجا باید تاکید نمود که آنچه نهایتا به این پاسخ عینیت بخشید بزرگترین رخداد زمان وی، یعنی کمون پاریس، بود که ناگهان شکل کاملا جدیدی از همبستگی و تعامل افراد را در صورتبندی تازه ای که مارکس آنرا یک “نا-دولت” نامید، به ظهور رساند و “کل معمای کالاها، تمام اسرار غیبی و افسونی که فرآورده های کار را برپایه تولید کالایی احاطه می کنند” مرتفع ساخت. (ص ۱۶۹) لذا در بازنویس چاپ فرانسوی «سرمایه» بود که مارکس قسمت “بتوارگی کالایی” فصل اول  کتاب را تدقیق و تکمیل کرده و فعالیت انسانهایی که آزادنه به تعاون رسیده اند را بعنوان راه خروج از “شکل ارزشی” تولید عرضه می نماید. (۳)

 

مارکس در بخش هشتم و نهایی جلد اول «سرمایه»، “فرآیند انباشت سرمایه”، غایت “قانون مطلق عمومی انباشت سرمایه” را با سقوط آن مترادف می کند. آنگاه “نیروها و انگیزه های جدیدی” ظهور می یابند که اجتماع سرمایه داری راه شکوفایی آنها را مسدود ساخته بود. سپس مارکس با بیان اینکه آنها ناقوس سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان را بصدا در می آورند، اعلام می کند که: “اینست نفی نفی.” (ص ۹۲۹)

 

این حقیقتی کتمان ناپذیر است که مارکس مفهوم دیالکتیک تاریخی “نفی نفی” را که بمعنی ورود به جامعه پسا سرمایه داری می باشد، بصورت نسخه ای حاضر و آماده تحویل نسلهای بعدی نداد. او در یکی از آخرین نوشته هایش بنام “یادداشتهایی درباره آدولف واگنر”، درمقام پاسخگویی به منقدانش، با صراحت ابراز می کند که “بنظر آقای واگنر، تئوری ارزش مارکس، شاکله نظام سوسیالیستی اوست. اما از آنجا که من هرگز “نظامی سوسیالیستی” طراحی نکرده ام، این جزو خیالات واگنر است.” (مجموعه آثار:۵۳۱:۲۴)

 

اما این حقیقت ندارد که سپهر اندیشه وی فاقد مبانی و چشم اندازهایی همه جانبه نسبت به یک اجتماع کاملا آزاد می باشد. لذا با اینکه وی قائل به قالبگیری آینده نبود و باور داشت که ساختمان یک جامعه نوین محصول کنش جمعی و خودآگاهانه “نیروها و انگیزه های جدید” انسانی می باشد، درسراسر آثارش زمینه های جامعی برای برون رفت از محدوده روابط سرمایه داری ارائه کرده است.

 

اینکه مارکس تمامی آثارش را به نقد وضع موجود اختصاص داده بود، نیازی به توضیح ندارد. اما باید درنظر داشت که در برهان دیالکتیکی او، “نقد” هم دربردارند سنجشی ژرف از مجموعه روابط اجتماعی موجود بود، و هم حاوی مفاهیمی “ایجابی”. بعنوان نمونه باید اشاره کرد که تاکنون بسیاری از مارکسیستهای بعد از مارکس، درمورد “متد اقتصاد سیاسی” وی تحقیق کرده، و ساختمان «سرمایه» را منطبق  با«علم منطق» هگل می دانند.

 

برای نخستین بار این فردریش انگلس، همکار و دوست نزدیک مارکس، بود که ابراز نمود سامانه «سرمایه» برپایه مقولات منطقی هگل پایه ریزی شده است: “اگر انکشاف کالا به سرمایه را در مارکس با انکشاف وجود به ذات مقایسه کنی، مترادف بسیار خوبی را خواهی یافت.” (نامه به کنراد اشمیت، ۱۸۹۱)

 

سپس این لنین بود که در «یادداشتهای فلسفی»اش درباره «علم منطق» هگل، اعلام کرد که “بدون مطالعه عمیق و فهم «علم  منطق»، درک کامل «سرمایه»، بویژه فصل اول، غیر ممکن است” و بلافصله اعلام می دارد که هیچیک از مارکسیستهای ۵۰ سال گذشته “مارکس را نفهمیده اند.” (مجموعه آثار:۱۸۰:۳۸) او اولین کسی بود که پی برد ساختمان «سرمایه» به “وجود” و “ذات” ختم نشده بلکه همچنین شامل بخش نهایی «علم منطق»، یعنی “دکترین مفهوم” است. (۴)

 

ماحصل کلام اینکه، مارکس با شروع از کالا بعنوان “معادل” وجود و مقولاتش (کیفیت، کمیت و مقیاس، یا کالای واحد، مبادله کالاها و پول) و سپس گذار به عرصه ذات و مقولاتش (عرصه تولید و تضاد)، وارد قلمرو مفهومی یا عرصه “آزادی” میگردد، یعنی قلمروی که در آن تعارض بین عینیت و ذهنیت، تئوری و عمل، ایده و واقعیت، مرتفع شده و با میانجیگری یک “سوژه” جدید، یعنی بُعد انسانی، به الغای تعارض بین کار جسمی و کار فکری  می رسد.

 

برای همین است که مارکس در همان فصل اول «سرمایه»، پس از تحلیل کالا و خصلت دوگانه آن، یعنی یک جنس قابل مصرف و “ارزش” و نمادش در “ارزش مبادله”، به کار و خصلت دوگانه آن، یعنی کار مشخص و کار انتزاعی می رسد. بعبارت دیگر، وی کار را به کار مفید و معین انسانی، و کار بعنوان صرف نیروی کار بطور عام و بدون درنظر گرفتن نحوه و چگونگی مصرفش تقسیم می کند.

 

او تاکید می کند که “خصلت دوگانه کار برای فهم کل واقعیت اساسی است. برای همین بلافاصله در نخستین فصل منظور شده است.” (نامه به انگلس، ۲۴ اوت ۱۸۶۷) او در آن فصل ابراز می کند که: “من نخستین کسی هستم که این سرشت دوگانه کار نهفته در کالاها را نقادانه بررسی کرده ام.” (سرمایه:۱۳۲:۱)

 

بعنوان نمونه، خیاطی را درنظر بگیرید. صرفنظر از اینکه، بقول مارکس، جامعه بشری بخاطر ضرورت، هزاران سال پوشاک تولید کرده بود بدون اینکه هیچ کس “خیاط” شده باشد، خود خیاطی معرف کیفیت مشخصی از کار هدفمند می باشد که نیاز معینی را برآورده می کند. اما چنانچه از کیفیت معین کار بارآور و مفید تجرید حاصل کنیم، آنچه باقی می ماند، صرف کمیت مشخصی از نیروی کار می باشد که در چنین حالتی با سایر کارهای مفید قابل قیاس گریده، و با زمان مصرفشان قابل اندازه گیری می شود. این یعنی برابری کمی انواع مختلف کار بشرطی که کیفیت آنها تجریدی شده و در کالا بیان ارزشی، یا ارزش مبادله، پیدا کرده باشد.

 

بدیهی است که موجودی بنام “کارگر انتزاعی” نمی توان یافت. اما سرمایه با تاسی به “ساعت کاری”، مجموعه ای از توانمندیهای انسانی را فشرده کرده، به “کار اجتماعا ضروری” و انتزاعی مبدل می سازد.درسته که کارگر بمحض ورود به کارگاه به “زائده ای” از ماشین آلات تبدیل می شود، اما ازبین تمامی کالاهای مبادله پذیر، فقط یک کالای “زنده” وجود دارد. آنچه درخلال کار به مصرف می رسد، “ظرفیت کاری” اوست و شخص کارگر زنده، بمثابه “سوژه” انسانی برخوردار از قوای فکری، جذب “عینیت” ماشین آلات یا مواد مرده نشده، به اعتراض و رویارویی خود با کار بیگانه شده ادامه می دهد. برای همین است که مارکس با گذار از بازار و ورود به عرصه تولید، بخش اعظمی از «سرمایه» را به مقابله نیروی کار با سرمایه، و مبارزه برای کوتاه کردن روزانه کار اختصاص می دهد.

 

به باور مارکس، “پیش شرط بنیادین”جامعه پسا سرمایه داری، صرفنظر از چگونگی و میزان پرداخت یا دریافت سهمیه کار اجتماعی، “کوتاه کردن روزانه کار است” (سرمایه:۹۵۹:۳) و بر آن مبنا می توان تمدن بشری را مورد سنجش قرار داد. جهت آفرینش مصالح و عناصر یک صورتبندی عالی تر اجتماعی، کوتاه شدن مدت زمانی که به “کار مادی” اختصاص داده شده است، زمینه برطرف کردن تمرکز توانمندیهای علمی و فکری از انحصار گروهی خاص را بوجود می آورد.

 

بدیده مارکس، وحدت  تئوری و عمل در واقعیت زندگی، هنگامی پا به عرصه می گذارد که نخست “کار اشتراکی” را از “کار جامع” (یا اونیورسال) تمیز دهیم، و سپس “کار جامع روح انسانی و انطباق اجتماعی آن توسط کار جمعی” را بهم تلفیق دهیم. (ص ۱۹۹) گذار به جامعه پسا سرمایه داری، موقعی آغاز می شود که “کار مستقیم و کمیتش بعنوان تعیین کننده اصل تولیدی، ناپدید شده باشد و درمقایسه با کار عمومی علمی، انطباق تکنولوژیک علوم طبیعی، هم از لحاظ کمی تنزل یافته باشد، و هم از لحاظ کیفی به وهله ای ضروری اما تابع، تقلیل یافته باشد.”  (گروندریسه، ۷۰۰)

 

بمحضی که کار مستقیم مادی دیگر منشا ثروت نباشد، زمان کار نیز  واحد سنجش آن نخواهد بود. “آنوقت تنزل کلان کار ضروری اجتماع به حداقل، بهمراه زمان آزاد شده، با تکامل افراد در عرصه هنری، علمی و غیره توام می گردد.”(ص ۷۰۶) درآنصورت، کار ضروری صرفا ازطریق نیازمندی های فرد اجتماعی شده سنجیده می شود. معیار ثروت دیگر نه با زمان کار بلکه با زمان آزاد اندازه گیری می شود. لذا تعارض انتزاعی برابر نهاده های کار مستقیم و وقت آزاد ازبین می رود.

 

آنگاه سوژه تاریخی کاملا جدیدی ظهور می کند که “در ذهنش کل دانش انباشته شده اجتماع موجودیت پیدا می کند.” (ص ۷۱۲) در این منظر، “قلمرو واقعی آزادی زمانی شروع می شود که تعین کار توسط اقتضای وقت و ضرورت خارجی خاتمه یافته باشد. این [قلمرو] بنا به سرشتش، در ورای عرصه تولید مادی بمعنی اخص آن قرار دارد…قلمرو حقیقی آزادی، تکامل توانمندیهای انسانی بعنوان هدفی در خویش است.” (سرمایه، ۹۵۹:۳)

 

علی رها ۲۵ بهمن ۱۳۹۰

 

زیرنویسها:

 

۱ – نگاه کنید به:

http://www.businessweek.com/magazine/marx-to-market-09142011.html

 

۲ – نگاه کنید به “نیوزویک” :

http://www.thedailybeast.com/newsweek/2009/02/06/we-are-all-socialists-now.html

 

۳ – برای یک بررسی کامل درمورد تاثیر کمون پاریس بر ساختمان «سرمایه»، نگاه کنید به کتاب «مارکسیسم و آزادی»، نوشته رایا دونایفسکایا، فصل ششم.

Marxism and Freedom, New York, Bookman, 1958

 

۴ – برای رابطه لنین و فلسفه هگل، نگاه کنید به کتاب «فلسفه و انقلاب»، نوشته رایا دونایفسکایا. فصل چهارم، “شوکه تشخیص و دوگانگی فلسفی لنین”

Philosophy and Revolution, New York, Delacorte, 1973

 

 

منابع:

 

Marx, Karl, Capital, Vol. I, Ben Fowkes (New York, Vintage, 1976)

 

______ Capital, Vol. II, David Fernbach (New York, Vintage, 1981)

 

______ Capital, Vol. III, David Fernbach (New York, Vintage, 1981)

 

______ The Grundrisse, Martin Nicolaus (New York, Vintage, 1973)

 

______ Selected Correspondence, (International Publishers, 1968)

 

 

 

 

 

Lenin, V.I., Collected Works, Vol. 38, (London, Lawrence & Wishart, 1961)

 

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)