11

این نوشته درباره صفحه‌ی بچه‌پولدارهای تهران است. اما قبل از خواندنش تاکید می‌کنم که از موضع‌گیری‌های انهدامی و بدوبیراه‌گویی برای آرامش اعصاب و روان در آن خبری نیست. نه اینکه بدوبیراه‌گویی بد باشد. ولی به اندازه‌ی کافی گفته شده. دو سئوال مشخص مطرح می‌کنم و سعی می‌کنم به آنها پاسخ بدهم.

یک. چه چیزی در این صفحه باعث عصبانیت عمده مخاطبان شده است؟

دو. دلیل اتحاد چپ‌گرا ترین چپ‌گرایان با راست‌گرا ترین راست‌گرایان در مذمت این صفحه چیست؟

برای پاسخ دادن به سئوال اول، باید دو روایت عمده از واکنش‌های منتقدانه را مشخص کنیم.

الف: شما فقرا را تحقیر می‌کنید وقتی مردم دارو و نان ندارند شما کنار ماشین‌های میلیاردی‌تان عکس می‌گیرید..

ب: شما رانت‌خوار و وابسته هستید.

این دو روایت، عمده دلایل (و نه همه‌ی دلایل) عصبانیت کامنت‌گذاران و یادداشت نویسان بوده است.

 الف: آیا واقعا تحقیری وجود دارد؟

پاسخ مثبت است. در هر تفاخری تحقیر نهفته است. این را نمی‌توان انکار کرد. ولی مشخصا چه کسانی تحقیر می‌شوند؟ برای کسی که گرفتار مایحتاج روزمره است و برای زنده ماندن دست و پا می‌زند چه اهمیتی دارد که ساعت فرضی، رولکس باشد یا رادو یا سی‌کی، اتومبیل مازراتی باشد یا سانتافه یا دویست و شش. این تحقیر نه طبقه‌ی فرودست که مشخصا طبقه متوسط را نشانه گرفته است. آنهایی که متوجه تفاوت برندها هستند. متوجه تفاوت قیمت سنگ اعلا در کف خانه و تک‌سرام هستند. مخاطبان احساس تحقیر می‌کنند چون چنین سلسله مراتبی را از پیش می‌شناسند. طبق این سلسله مراتب جامعه به دو قطب فقرا و «ما» تقسیم بندی شده است. «ما» بعنوان طبقه‌ی متوسط خودش در نوعی اتحاد استراتژیک با طبقه‌ی حاکم به سر می‌برد. اما ناگهان اتحاد استراتژیک طبقه‌ی متوسط با صاحبان سرمایه از طریق عکس‌هایی که بر تمایز تاکید می‌کند گسسته می‌شود. به نوعی صاحب سرمایه طبقه‌ی متوسط را از خود می‌راند و او را متوجه کمبودهایش می‌کند. در اینجا ناگهان فرودستان احضارو به کمک طلبیده می‌شوند و یک اتحاد تاکتیکی و طبیعتا خودخوانده و موقت، اعلان می‌شود. کسانی که تا همین چندی پیش سبک زندگی‌شان بعنوان «خز» از طرف طبقه متوسط تحقیر می‌شد دعوت به اتحاد می‌شوند.از جانب آنها سخن گفته می‌شود. از جانب کسانی که در اتحاد پیشین (ما و بچه‌پولداران) «دیگری» محسوب می‌شدند. حالا «ما» پایمال‌شدگان‌ایم و آنها غاصبان. این چرخش روایی البته در بقیه‌ی مواردی که طبقه‌ی متوسط به نحوی مورد سرکوب واقع می‌شود هم رخ می‌دهد.

ب: آیا آنها رانت‌خوارر و وابسته هستند؟

نمی‌توان پاسخ صریحی به این پرسش داد مگر آنکه ابتدا یک روایت را برای پاسخ دادن به آن انتخاب کنیم. مثلا این روایت را که «نمی‌توان به چنین مکنتی رسید مگر آن که در فساد دست داشت.» ولی معیار این مکنت چیست؟ یعنی چقدر باید پول داشته باشیم که از فاسدان و رانت‌خواران نباشیم و درعین حال جزء فرودستان به حساب نیاییم. اینجا طبقه‌ی متوسط روایت خودش را بدیهی و خط معیار فرض می‌کند. داشتن لب تاب چهار ملیونی و تبلت دوملیونی نشانه‌ی مکنت نیست. این چیزی است که می‌توان با زحمت به آن رسید. همه (ما) این را قبول دارند. ولی از دید کارگر روزمزدی که نیمی از سال بیکار است و پروتئین کافی به خودش و خانواده‌اش نمی‌رسد مکنت احتمالا داشتن همان وسیله‌ای است که منتقدان با آن یادداشت و کامنت انتقادی می‌نویسند. این شکاف روی روایت معیار طبقه‌ی متوسط وجود ندارد یا در واقع انکار می‌شود. روایت معیاری که عمومی‌سازی و بدیهی‌سازی و عادی‌سازی شده است. (ما زندگی معمولی داریم. یک اتومبیل معمولی حدودا بیست تا چهل ملیونی. یک موبایل معمولی حدودا یک تا یک و نیم ملیونی. یک تلویزیون معمولی و …) ولی آیا اینها واقعا معمولی است؟ یعنی اگر دوربین را از روی این خط معیار تکان دهیم باز هم داشتن یک اتومبیل بیست تا چهل ملیونی معمولی خواهد بود؟  اتفاقی که می‌افتد بطور مختصر این است. فرودستان که قرار است از آنها دفاع شود بطور کلی از زمین بازی اخراج می‌شوند. اینجا قطعا جروبحثی وجود دارد. ولی آنها(فرودستان) در بهترین حالت سوژه بحث هستید. «ما» قضاوت می‌کنیم و از جانب شما هم اگر لازم باشد سخن می‌گوییم. به عبارتی علی‌رغم ادعاهای برابری‌خواهانه،  طبقه‌ی متوسط نقش سرکوبگر هویت طبقه‌ی فرودست را ایفا می‌کند. چگونه؟ از طریق بدیهی‌سازی این حکم:« تا اینجا که ماهستیم، می‌شود به وسیله‌ی تلاش و استعداد شخصی رسید اگر شما نرسیده‌اید اشکالی در خودتان است. دعوا سر باقی‌اش است.»

دو. چرا چپ‌گراترین چپگرایان با راست‌گراترین راست‌گریان موضع مشابه گرفته‌اند؟

چون هر دو گروه کالایی دارند که صرفا می‌توان به طبقه‌ی متوسط فروخت. طبقه‌ای که نه آنقدر گرفتار است که از رویا دست بردارد و نه آنقدر برخوردار که زندگی‌ش رویا باشد. سریالها را آنها می‌بینند. کنسرت‌ها را آنها می‌روند و روایت‌های ماجراجویانه‌ی چپ و راست  را هم آنها می‌شنوند. بنابراین سخنگویان هر دو گروه می‌توانند نظریاتشان را بعنوان نظریاتی که می‌تواند بهترین مرهم باشد بر زخمی که بچه‌پولدارها به مخاطب زده‌اند، بفروشند. بازاری است پر از مشتری مجروح و صاحب هر روایت می‌گوید جای دور نروید. دوای زخم شما اینجا است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)