چندی پیش با یکی از دوستانم صحبت از تراژدی تسلط ماشین ها بر آدم ها بود که بارها و بارها در موردش شنیده بودم و همیشه برام یادآور فیلم های علمی-تخیلی بود. به دوستم گفتم بعیده که روزی چنین اتفاقی بیفته، دنیای ذهنی و روحی ما آدمها خیلی پیچیده تر از اینه که ماشین ها بتونن بر اون سیطره پیدا کنن و دوستم لبخندی زد و گفت به نظر من این اتفاقیه که همین الان هم افتاده و راه گریزی ازش نیست و برام “جی پی اس” رو مثال زد! من هم متعصبانه و بی تردید جواب دادم که اینطور نیست، اون فقط ابزاریه که من تصمیم می گیرم که چطوری و کی ازش استفاده کنم و بس!
اما چندی نگذشت که عازم سفر کوتاهی شدم که باعث شد متوجه بشم ماجرا گویی به همین سادگی ها هم که فکر می کردم نیست! تازه رسیده بودم و با اینکه مشتاق دیدن اطرافم بودم ولی ناگزیر بخش زیادی از حواسم به تلفن همراهم بود و چرخیدن توی گوگل و نقشه های اون برای پیدا کردن مسیرم و در تمام اون مدت این حس رو داشتم که همه چیز تحت کنترل کامل منه و جای هیچ نگرانی نیست! غافل از اینکه این کنترل توهمی بیش نبود.
شب رو توی یه هاستل که از قبل آنلاین رزور کرده بودم موندم تا صبح روز بعد سفرم رو شروع کنم. اما صبح که از خواب بیدار شدم اتفاقی افتاد که اون لحظه شک نداشتم که بدشانس ترین آدم روی زمینم! گوشی موبایلم از کار افتاده بود! به یکباره بنای کاغذی قدرتم از هم پاشید! من بودم و خودم بدون کوچکترین ارتباطی با دهکده ی جهانی! حالا چطوری به سفرم ادامه می دادم؟!
توی دنیای توهمی ماشین زده ی خودم بودم که هشدار دوستم در مورد سیطره ی ماشین ها بر زندگیمون مثل برق از ذهنم گذشت. ناگهان احساس کردم که به طرز معجزه آسایی از چنگال مسحور کننده تکنولوژی خلاص شدم و حالا خودم هستم و خودم. لباس پوشیدم و از اتاق زدم بیرون با سری که دیگه پایین نبود و چشمانی که پر بود از هیجان کشف اونچه که اطرافم می گذشت اینبار اما تماما توی دنیای واقعی و توی نقشه های بامزه ی کاغذی! حالا دیگه به جای تایپ کردن مقصدم توی گوگل، می رفتم سراغ آدم ها، توی چشاشون نگاه می کردم لبخند می زدم و ازشون راهنمایی می خواستم و پاسخی که می گرفتم خیلی بیشتر از اون چیزی بود که گوگل می تونست در اختیار من بگذاره، پاسخی که منحصر به فرد بود و فقط و فقط برای من بود و اون لحظه ی خاص! یکی از کسایی که ازش راهنمایی خواستم بهم گفت که مسیرش با من یکیه و می تونه منو تا یه جاهایی همراهی کنه! توی تمام مدت همصحبتی با اون آدم فوق العاده با خودم فکر می کردم که امکان نداشت چنین لحظاتی رو بدون خلاص شدن از شر موبایلم تجربه می کردم! حالا حس می کردم که حواسم خیلی بیشتر از قبل به دور و برمه تا مسیرم رو گم نکنم. توی تمام لحظاتی که تنها بودم و در حال کشف شهر و آدم ها، حس می کردم که زندگی بیشتر از قبل برام در حال شدنه و سورپزایزهای بیشتری در انتظارمه و دیگه این گوگل نیست که به من بگه کجا برم بهتره بدون اینکه از من نظر بخواد!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)