سهراب.
.
.

روی دلتنگی دختری که برای پسری نامه می نویسد فرود می آیم و می نشینم دقیقا روبرویش کنار پنجره و سرم را می گذارم روی میز.
صدای قلبش. از روی صفحه ی فرفورژه ی مسی رنگ به خوبی شنیده می شود و من کاغذش را از زیر دستش یواش می کشم و دزدکی می خوانم.
بیشتر از چتد خطش را نمی توانم دنبال کنم چرا که پر از آه و بی تابی و بیقراریست.
کاغذ را به دستش می دهم تا دوباره جرقه ای در ذهنش زده شودو بنویسدو هرازگاهی آب دماغش را بالا بکشد.
محکم می زنم روی دستش و دستش را. می کشد و اینبار می نویسد:
نمی بخشمت!
و بعد کاغذ را تا می زند و می گذارد در کیف مسی رنگش !
نفس عمیقی می کشم و از لیوان آبی که روی میزش گذاشته. می فهمم که نقشه ی شومی در کله اش دارد و اگر دیر بجنبماحتمالا همه ی لیوان را بالا می رود و بعد در یک بیمارستان. شروع می کنند به شستشوی مغده اش و چه قدر باید در بیمارستان بستری باشد و قس علیهذا!
نگاهی به اناقش می کنم و همه چیز مرتب است.
کتابخانه ی کوچکش با کتابهای داستان و شعر و کتابهای دانشگاهی!
میز تحریر و کامپیوتر و یک. چوب لباس که چند تا مانتوی رنگی و چند عدر شال و یک کلاه حصیری و کنار چوب لباس یک لنسر خوشگل فنلاندی !
با لنسر بازی می کنم و سرش را بو می کنم .
بوی ماهی می دهدو چشمم می خورد به ادامه نگاهش روی عکس قاب گرفته ی دیوار و مستقیم تا روی تختش که ملافه ای سفید رویش آنکادر شده کشیده شده است.
در اتاقش چیز عجیبی نمی بینم اما عجیب که حالا دارد قدم می زند و هر بار با خودکاری که در دستش گرفته است به سرش می زند و های های گریه می کند.
گریه اش را از روی کاغذ خیس جلویش می خوانم و یکباره شک می کنم به زبر تخت.
زیر تخت را نگاه می کنم و یک بسته بندی مقوایی کنجکاویم را تحریک می کند.
بسته را می آورم بیرون و سریع بازش می کنم.
انبوهی از نامه هایی است با امضای دوستدار تو سهراب !
چند خطی از نامه ها را می خوانم و به نظرم جالب می رسد.
همه اش حرفهای عجیب غریبی است که اصلا بوی عشق و عاشقی درونش نیست.
کاغذهای نامه ها را به دنبال هم ردیف می کنم.
و اینگونه می خوانم:
تورا از وقت اولین دیدار و پس از یکبار تنه در تنه ی شلوغ صف بوفه ی دانشگاه که عجله داشتی یافتم.
چه خجالت زده دیدمت وقتی تمام برگه های کلاسورت روی زمین ریخت و من خم شدم برایت جمع کنم و تو بر وبر نگاهم کردی و من همه کاغذها را جمع شده و مرتب دستت دادم و تو با اخمی شیطنت آمیز گفتی خیلی خری !
و من چه زود خر شدم وقتی هر بار در راهروی کلاسهای مشترکمان به بهانه ای می ایستادم تا تو بیایی و من برسم و به بهانه ی گرفتن جزوه از تو درس عشق را بیاموزم و حالا در تصادف دوباره و چند باره ی این حادثه خوب می دانی که من هنوز هم زوی حرف خودم هستم بعد از رفتنم دوباره به انتظار می نشینی و من نمی خوام از دوباره گفتنم پشیمان باشم چرا که این درد لعنتی مرا از تو دور خواهد کرد و اینخا را گفتم که درک کنی نمی خواستم تو را از خوذم برنجانم فقط می خواستم بگویم که همه ی این. عشق من در زجر کشیدن و حسرت کشیدن است !
……
دوباره نگاهش می کنم که کلافگی اوقاتش را با استرس به. خیابان نگاه می کند و حس پرواز انگار گرفته است و دستهایش باز است و یکباره روی زمین می افتد….
این خلاصه ای بود از پرونده ی بیمار نارنین شکاری !
از تخت شماره 12 اتاق 34 طبقه دوم بیمارستان سینا
دکتر ها تمام تلاششان را کرده اند و تمام محتویات سمی را از بدنش خارج کرده اند.
تمام تلاشها برای پیذا کردن سهراب انجام می شود.
و در آخرین ساعتها اعلام می شود.
سهراب توانگر 28 ساله ساکن شهرستان ..
در اثر سزطان یکسال است فوت کرده است.
و وقتی به نامه های آخر سهراب نگاه می کنم حقیقت را کشف می کنم.
سهراب پس از مرگش چندین نامه را به ترتیب برای نازنین ارسال کرده است تا هیچ وقت نازنین نفهمد او مبنلا به سرطان بوده است!
و حالا من در بین این زمانها فقط یک چیزی را کشف می کنم برای گزارش پلیسی که هاج واج فقط در روی میز صدای قلب دختری را می شنود که خطر برایش رفع شده است ..!
ازسری مجموعه های در یکبار نشست مهران کاظمی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)