کاش فقط به جای خودشان حرف بزنند و شادی کنند. بنویسند که مذاکرات انجام شد و من حالا توی فرودگاه بین‌المللی سرم را بالا می‌گیرم. جوون. کاش از «ما» حرف نزنند چرا که تف کردن توی صورتشان هم حیف است.

Zarif

آه، ای مریم عذارا، چقدر دل‌های رقیقی دارند که هنگام شنیدن آخرین خبر از دهان مجری بی‌بی‌سی اشک توی چشم‌هاشان جمع می‌شود. همان‌ها که هر روز از پایان سیاست حرف می‌زنند و یکدفعه بعد از بازی فونبال و جشنواره برلین و بخش آخر صدای آمریکا تبدیل می‌شوند به مفسران عاطفی سیاست. پشت سر هم مزخرف می‌گویند. بخدا قسم که هیچ چیز حالیشان نیست. بعد از پایان تعطیلات، با شکم پر و دهان متعفن و یک آیفون که توی ماشین به “شبکه” وصل می‌شود اراجیف می‌بافند.

می‌گویند ظریف ادامه مصدق و قوام است. نمی‌دانند که مصدق و قوام سر تا پا با هم فرق می‌کنند. نمی‌دانند که مصدق دقیقا سمت مخالفِ ظریف است و این دو هیچ شباهتی ندارند جز اینکه کچل‌اند یا اینکه یحتمل اسم هر دو را زیاد شنیده‌اند.

البته آدم‌های مثلا پیشرو هم داخلشان پیدا می‌شود. همان‌ها که عاشق گدار و فوکو و گینزبرگ و ویلسون و بقیه هستند ولی دلشان آنقدر نازک است که وقتی پرچم ایران می‌بینند حالشان دگرگون می‌شود و اشک می‌ریزند و قر می‌دهند. همان‌ها که اقتصاد تنها برایشان یعنی چک کردن عابربانک‌های شخصی و حالا یکدفعه مثل یک گله‌ رم‌کرده پشت سر یک قرارداد اقتصادی صف گرفته‌اند. البته اگر ازشان بپرسی که حدافل درآمد سال قبل چقدر تصویب شده با خنده سر تکان می‌دهند که «ضد حال نزن بابا، از خودت بگو». نه اتفاقا، باید از قیافه حال‌به‌هم‌زن آن‌ها گفت. کسانی که منتظرند مذاکرات به نتیجه برسد تا بلکه مسیر انباشت سرمایه از جیب یک گروه ریشوی بی‌کلاس برسد به حساب یک گروه شیک‌پوش متمدن.

گروهی که مثل دکتر ظریف مانند نجیب‌زاده‌های قرن هجدهم می‌خندند و آبروی طبقات بالای ایران را در صحنه جهانی حفظ می‌کنند. چقدر حال آدم به هم می‌خورد اینجا. نزدیک چهل سال بود که مردم وقتی توی تهران بیرون می‌ریختند به سمت خیابان انقلاب می‌رفتند. اما چند وقتی‌است که همگی ناخودآگاه به طرف میدان ونک کشیده می‌شوند. به سمت بالا. البته نه بالاتر از تپه‌هایی که بتوان روی سرشان شاشید و سوت زد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)