قصه کیش

نزدیکهای غروب عاشورا بندر چارک بین بندر لنگه و بندر کنگان .می رسم به قسمت لندکرافت تا کارهای ماشین را انجام دهم و پرشیا خانومو سوار لندکرافت کنم .اما متصدی مربوطه می گوید دیر شده و باید صبر کنی تا فردا .التماس می کنم که مرا هم جا بدهید اما فایده ای ندارد به ناچار می روم به پارکینگ و با پرشیا خانوم خداحافظی می کنم .
باید صبر کنم تا فردا که بتوانم بروم.به خودم می گویم حالا این قدر عجله برای چی؟انگار که شب رسیده ای کیش مثلا قرار است چه کار مهمی انجام دهی و خودم را تسلی می دهم .اذان عصر را از گلدسته مسجد می شنوم. به سمت مسجد می روم حداقل از دستشویی مسجد استفاده کنم .مسجد سنی ها با تک مناره های زیبا برای من که زیاد از این اماکن ندیده ام جذاب است .حیاط مسجد بسیار تمیز و قسمت دستشوییها در کنار مسجد فوق العاده شیک است. بعد از دستشویی می آیم برای شستن دستهایم که شیرهای مخلوط طوری قرار گرفته که باید بنشینم و صدای بانی مسجد در می آید .
آقاجان چرا با کفش ؟
و تازه می بینم روی کفپوش پلاستیکی سوراخ سوراخی هستم که باید دمپایی مخصوص می پوشیدم و من این کار را نکرده ام.معذرت می خواهم و آنها کفپوش را می کشند تا بشویند و من با خجالت دستهایم را می شویم و سری به شبستان مسجد می زنم.
آقایی با خوشرویی می گوید :بفرما نماز می خواهی بخوانی بیا تو
ومن محو شبستان تمیز و مردم نمازگزار می شوم .
از شبستان می زنم بیرون .به بیرون مسجد خیره می شوم .و با خودم فکر می کنم در یک بندر دور افتاده چنین مسجد ترو تمیزی واقعا جای سوال دارد.
مناره خوشگل مسجد مرا به خودش راه می دهد و من دقایقی به مناره نگاه می کنم .
همین طور که ایستاده ام.خانواده ای را می بینم که در یک جایی کنار هم ایستاده اند.
عادت دارم با غریبه ها سرحرف را باز کنم .
جلو می روم و می گویم :آقا شماهم کیش میرین ؟
آقا می گوید :بله کیش می رویم نیم ساعت دیگر !
می گویم :با کشتی های مسافربری ؟
– نه اونا که امروز تعطیلند
– پس با چی ؟
می گوید: با یک قایق قاچاقی ؟
می گویم :منم می برند ؟
می گوید با آن آقا که سیگار می کشد صحبت کن
به طرفش می روم و سیگار را مدتی است ترک کرده ام و بوی سیگار اذیتم می کند.
می گویم :آقا منم میخوام برم کیش
آقا می گوید :۱۵ هزار تومن میشه ولی بذار زنگ بزنم ببینم یه نفر اضافه رو می بره یا نه؟
مکث می کنم و تو دلم آرزو می کنم که ببرد ونه نگوید .
آقا می گوید :شد پیش همین خانواده وایسا تا بگم
می روم پیش آقا که با خانمش ودو پسر و دختر کوچکش ایستاده است .
می گویم :شما از کجا اومدین ؟
می گوید :کرمانشاه
می پرسم : از مسیر اهواز اومدین دیگه ؟
می گوید :آره
می گویم :اتفاقا دیروز قشم بودم ماشینمو بردم با لندکرافت از بندر پل رفتیم
صحبتمان گل می کند و برایم چای میریزد.
بعد از چند وقتی که هوا تاریک می شود راننده صدایمان می کند و سوار یک تویوتای کارینا می شویم وراننده راه می افتد .
می پرسم به کدام سمت می رویم. اما سوالم بیخود است چون تابلو نشان می دهد به سمت بندر آفتاب زده ۳۰ کیلومتر
میگویم :یعنی ۳۰ کیلومتر باید بریم ؟
می گوید :نه جانم ۵کیلومتر !
ومن الکی فکر میکنم که از کجا معلوم همه اینها دست به یکی نکرده باشند که منو بدزدند  و از فکر خودم خنده ام می گیرد .بالاخره می ایستد و پول را از ما می گیرد و به سمت قایقی که منتظر ماست می رویم .
از ساحل گلی رد می شویم وکیفم از همین کیفهای لب تابیست .کیفم را می گیردو بعد دستم را و سوار قایق موتوری می شوم .خانواده کرمانشاهی هم سوار می شوند.و قایق حرکت میکند.
هوا مهتابی است و خلیج فارس زیبا .
قایق موتوری گازش را می گیرد و لحظه ای بعد روی آب  .سرعت زیاد .سر قایق تو هوا و دستم را به کنار قایق گرفته ام .
ترس برم می دارد.نه جلیقه نجات نه ایمنی نه هیچی اگر داخل آب بیفتیم که هیچ کس از مردنمان خبر نمی شود .
داد می زنم .صدای موتور قایق مرا مجبور می کند داد بزنم .
– یواشتر اگه بیفتیم توی آب ؟
می خندد و به من آرامش می دهد .
از کناره های قایق به من آب می پاشد و خیسم می کند .
به دور دست خیره می شوم .دقیقا الان از دور چراغهای کیش پیدا می شوند و یک چیزی حدود ربع ساعت راه را آمده ایم و هنوز بیست دقیقه دیگر راه داریم .چراغهای بندر افتاب و بندر چارک کم کم ناپدید می شوند .
کیفم را محکم توی بغلم گرفته ام .
به آسمان مهتابی نگاه می کنم و به دریا .شب شاعرانه ایست .خیلی زیباست امواج دریا از کنار قایق .کم کم اسکله کیش هویدا می شود .اما قایق از اسکله فاصله می گیرد چون ما قاچاقی آمده ایم و اگر مامورها ما را بگیرند همه مارا بازداشت می کنند.
فکر می کنم همیشه راههایی هست برای زندگی به سبک دیگری که نامش ارتزاق قاچاق است .با همین فکرها می رسیم.
قایقچی  به ما می گوید : سریع پیاده بشین زود باشین
اما اینجا کجاست که مارا اورده است .با خانواده به هم نگاه می کنیم .
قایقچی می گوید :کمی که رفتین می رسین به جزیره مستقیم برین
و خودش گاز موتور قایق را می گیرد و دور می شود.
راه می افتم و کرمانشاهیها هم پشت سرم.
از ساحل گلی رد می شویم با پاچه های خیس شده از آب .زمینی سنگلاخی را طی می کنیم .اما بعد از طی مسیری تازه می رسیم به سیم خاردار !
پشت سیم خاردار گیر می کنیم.
هیجان زیباییست. از اینکه میبینم یک خانواده همراهم هستند احساس ارامش می کنم.
با پسر بزرگشان همراه می شویم برای پیدا کردن یک راهی و چندین قدم جلوتر یک گودال زیر سیم خاردار می بینیم که احتمال رد شدن از زیرش وجود دارد.
با خوشحالی صدایشان می کنیم و خانواده را سینه خیز از زیر سیم خاردار رد می کنیم.
خودم هم سینه خیز رد می شوم و چه حالی می دهد فتح یکی از مراحل بازی .اما دوباره بعد از چند قدم جلورفتن می رسیم به درختهایی که شاخه هایشان تو هم پیچیده هستند و چونان دیواری سد راهمان شده اند.
شاخه ها را کنار می زنیم و مواظبیم که توی چشممان نروند .دومین مانع را هم با سختی پشت سر می گذازیم و از دور چراغهای بلوار کیش مشخص می شود.
به یاد فیلم فرار از زندان می افتم و خنده ام می گیرد.
کمی بعد داخل خیابان ایستاده ایم و یک ون جلویمان ترمز می کند .
راننده می پرسد : کجا ؟
می گویم : بازار
جایی را بلد نیستیم
و  مشتاقانه به اطراف نگاه میکنم.
خانواده کرمانشاهی سراغ سوییتها را می گیرند و در بین راه پیاده می شوند.
برایشان دست تکان می دهم .
و دقایقی بعد جلوی پاساژ بزرگ ون می ایستد.
راننده سیصد تومان می گیرد و تعجب می کنم این همه مسیر سیصد تومان !
وارد پاساژ می شوم .و مستقیم به سمت نمایندگی فیلیپس می روم .یک ماشین اصلاح فیلیپس می خرم .توی دستم می گیرم واز پاساژ میزنم بیرون .
اما نا برایم نمانده است .خسته به اطراف نگاه میکنم.
از یک آقایی می پرسم :قلیان کجا میتونم بکشم؟
سیگار را که ترک کرده ام عجیب هوس قلیان میکنم.
بنده خدا راهنماییم می کند .
-ببیناینجا خیلی گرونه برو بازار عربها
-خوب چه جوری؟
– با تاکسی ون  ببین تاکسی های سفید دربستی سه هزار تومن زردها کورسی هستند هشتصد تومن ون هم سیصد تومن!
کنار خیابان می ایستم و داد می زنم : بازار عربا !؟
تاکسی می ایستد و سوار می شوم و توی مسیر به اطراف نگاه می کنم.همه چیز برایم زیباست . وچه شب آرامش بخشی .تاکسی جلوی بازار عربها می ایستد.از ماشین زرد رنگ که پیاده می شوم مناره مسجد چشم نوازی می کند.با علامت ماه وستاره در نوک برجکش .ذوق می کنم از دیدنش اما خسته ام و روبرویم.آلاچیقهای زیبایی چشم نوازی میکند. به سمتش می روم و سفارش قلیان می دهم.قلیان پرتقاال و می نشینم رو ی میز سنتی و تکیه می دهم به مخده .کنارم کمی آنورتر لهجه آشنایی به گوشم زیبا می خورد. مردی با لهجه اصفهانی دارد صحبت می کند.سلام می کنم و فورا می گویم :شما ؟
می گوید :میر باقری !
تعجب می کنم.می گویم :ظروف کرایه میرباقری ؟
می خندد و می گوید :برادرمه خیابان سروش !
قلیان را می آورد و تعارف می کنم.تشکر می کند.صدای دریا آرامش بخش است.هوا عالی و من در فکر این هستم که شب  را کجا بروم.
چند تا از بچه های بومی در کنارم مشغول قلیان کشیدن هستند.
میرباقری بلند می شود و می گوید :امشب بچه های هیئت عزاداری دارند شام در خدمت باشیم.!
توی دلم می گویم :جالبه  اصفهانیها کره مریخ هم که بروند عزاداریشان محفوظ است.
تشکر می کنم و میرود .
دود قلیان را بیرون می دهم.به یکی از بچه های کنار دستی می گویم : یک شب بیشتر نیستم هتل مناسب کجا برم؟
می گوید :چرا هتل سوییت بگیر ارزونتره
می پرسم :چه قدر ؟
می گوید :۵۰ هزارتومن !
یکی دیگر از بچه ها می گوید : به ۴۰ تومن هم راضی میشن !
و من فکر میکنم خیلی مناسب است.
می گویم :خوب چه جوریبرم سوییت ؟
می گوید :کاری نداره همین الان زنگ می زنم بایه ماشین میان دنبالت
می گویم :خوب بگو بیاد
یکی از بچه های دیگر می گوید :اگه گفت ۵۰ تومن بگو ۴۰ تومن !
چند دقیقه بعد یک ماشین خارجی با ویراژ جلویمان سبز می شود و می ایستد.
پسری است که قرار است دلال سوییت باشد.
می گویم :سویتت چنده ؟
می گوید :۵۰ تومن
می گویم :۴۰ تومن
دلال می گوید :نمیشه اگه نمیخوای که برم
پسر کناری من می گوید :۴۰ تومن بیشتر نمیده غریب گیر اوردی
و من احساس می کنم چه قدر حس خوبی دارم.
دلال می گوید :ما رفتیم کمتر از این گیرت نمیاد
و من به پسر کناری نگاه می کنم.
پسر دود قلیانش را بیرون می دهد و می گوید : من امشب برایت جا درست می کنم
من هم با خیال راحت قلیانم را می کشم.
انگار حسابی اعتماد پیدا کرده ام.با بچه ها صحبت میکنم .حسابی در دنیای خودشان هستند . حرف از معامله ماشین است و مدلهای مختلفی که در کشور تای آنها وجود ندارد .
بالاخره چای هم میرسد و من با خوردن چای خستگیم را رفع می کنم.
پسر مرا صدا می کند.پول قلیان و چای را حساب می کنم و راه می افتیم.
توی راه می گوید :یک شب که بیشتر نیستی /
میگویم :آره یک شب
و به سمت مسجد و بعد پشت مسجد و چند تا کوچه و بالاخره سر از یک مدرسه در می آوریم .
تعجب میکنم.وارد میشویم و بعد داخل یک ساختمان و بعد هم داخل یک اتاق .خانمی بومی کیش خوش آمد می گوید .توی اتاق می نشینم وپسر می گوید خوبه اینجا /
نگاه می کنمد یک اتاق با یک حمام و چند پتو و در کل مرتب است و انگار اتاق بچه است .چون اسباب بازی های زیادی توی اتاق هست .
می گویم :خوبه
پسر بلند می شود و می گوید :صبح که خواستی بری به همین خانومه یک چیزی بده
و از اتاق میزند بیرون .لباسهایم را در می آورم و می روم زیر دوش .
فکر میکنم که برای یک شب چه فرق می کند کجا باشی  و آب گرم خستگی سفر را از تنم بیرون می کند …..
صبح زود از خواب پا می شوم . از پشت پنجره به بیرون نگاه می کنم و باران شدیدی در حال بارش است .
خدا خدا می کنم که زودتر باران بند بیایدد و انگار دعایم زود اجابت می شود.لباسهایم را می پوشم . به در اتاق تقه ای میزنم تا ببینم بیدار هستند یا نه ؟
که خانمه سلام می کند و من در را باز می کنم .
کیفم را توی دستم گرفته ام و۲۰ تومان به او می دهم و از انجا میزنم بیرون  .هوای خیلی خوبیست و قدم میزنم تا یک سوپری .با خرید کیک و شیر صبح خودم را آغاز میکنم.
کنار خیابان تاکسی جلویم می ایستد و من بی هدف سوار می شوم .
از بغل دستیم می پرسم :الان کجا برم خوبه ؟
می گوید :اسکله تفریحی تو مسیرمونه جای خوبیه
و به راننده می گوید که مرا اسکله نگاه دارد.
اسکله پیاده می شوم .صبح به این زودی خیلیها امده اند برای ماهیگیری و همه لنسر به دست دارند.
یکی از انها ماهی گرفته است .رنگارنگ است.
می پرسم :این چه ماهیه ؟
می گوید :طوطی ماهی !
خیلی زیباست .و دلم می خواهد که ماهی را به درون آب رها سازد اما انگار قصد این کار را ندارد و ماهی نفس نفس میزند تا جان دهد.
به دریا نگاه می کنم و رنگ آب خیلی زیباست .رویایی .آب به طرز عجیبی رنگ وحال دیگری دارد.و تعجب می کنم از این همه زیبایی آب .
در حاشیه اسکله دوچرخه و موتور کرایه می دهند . به سرم میزند که دوچرخه ای بگیرم و کیش را دور بزنم.کیفم را با کارتن فیلیپس به دوچرخه دار می سپارم و یک دوچرخه می گیرم.البته ازش سوال میکنم که اگر بخواهم دور جزیره را با دوچرخه بزنم چه قدر طول می کشد که می گوید :حدود سه ساعت !
ومن به خیال خودم می خواهم دور جزیره را در سه ساعت برانم.
سوار دوچرخه می شوم و از لاین مخصوص دوچرخه ها می رانم .به هر زن و مرد دوچرخه سواری که می رسم می گویم :خسته نباشی
کم کم دور می شوم و کمی بعد دیگر دوچرخه سواری را نمی بینم.
فاصله می گیرم از شهر و کم کم جزیره لخت از آدمیان را می بینم.تازه می فهمم که پایم ازروی زین دوچرخه درد گرفته است.چاره ای ندارم .باید رکاب بزنم تا برسم به یک جایی .از دور یک ساختمان با چند ماشین کنار دریا می بینم. با خوشحالی به سمتشان رکاب می زنم و تابلوی آنجا را می خوانم.
محیط زیست
وارد ساختمان کوچکشان می شوم.
از یکی از بچه هایشان می پرسم : قبل از اینکه بگم مشکلم چیه به من بگین شما چه کار می کنین؟
کارمند جوان گفت : ما حفاظت از تخمهای لاک پشتها را به عهده داریم.چون لاک پشتها در این منطقه تخم ریزی می کنند.
نگاه کردم دیدم دو سه دستگاه ماشین دولتی با ارم محیط زیست بیسیم چهار پنج نفر کارمند یک ساختمان با تجهیزات کنار دریا .و کلی حرف توی ذهنم آمد و فکر کردم که حتما تخم ریزی لاک پشتها خیلی مهم است که اینچنین دم و دستگاهی برایشان تدارک دیده اند.
گفتم:خسته نباشید خیلی کار قشنگی دارید .اما من به مشکل برخوردم .می خواهم با دوچرخه دور جزیره را بزنم .الان در کدام منطقه هستم و آیا تا بازار عربها خیلی راه مانده است.
خنده ای کرد و گفت :مگر به این زودیها می توانی تازه تا همان بازار عربها هم خیلی دیگر مانده است حداقل دوساعت دیگر باید رکاب بزنی !از کجا راه افتاده ای؟
گفتم:همینجا اسکله تفریحی !
نگاهی معنی داری به من کرد و گفت : خیلی راه اومدی خیلی راهه !
گفتم : یعنی باید این راه را برگردم
گفت : نه میتونی میانبر بزنی برو تا برسی به فرودگاه از کنار فرودگاه بگیر برو تا برسی به مرکز شهر
گفتم : ممنونم .
و مگر می شد روی زین دوچرخه نشست.از بس درد می کرد باسن استخوانیم !
با کلی هن وهن کردن به کنار فرودگاه رسیدم.و کم کم مجتمع های تازه احداث و درحال کار نمایان شد.
پرسان پرسان راه پیدا کردم و رسیدم به اسکله ای که دیشب باید می آمدیم اینجا و نیامدیم .به سرم زد که بلیط بگیرم برای برگشت .یک بلیط یک نفره کشتی گرفتم ۱۵۰۰۰ هزارتومان و بلیط را توی جیبم گذاشتم وحالا صدای اذان بلند بود و عرق از همه جای من می زد بیرون .لک ولک کنان رسیدم به اسکله تفریحی و دوچرخه را تحویل دادم و آمدم بگویم این چه راهنمایی بود که کردی و اینها اما نگفتم و چیزی نگفتم و مستقیم سوار ماشین شدم به سمت بازار عربها که باید ناهار می خوردم و ساعت برگشت ۴ عصر بود و زیاد هم وقت نبود و باید این وقتی را که همه اش صرف دوچرخه سواری شد را یک جوری هدفمند می کردم.
از تاکسی که پیاده شدم رفتم داخل خود بازار عربها و چه بازار کوچکی بود کم عرض اما شلوغ .انگار همه مسافرها هجوم آورده بودند به این سمت و من هم داخلشان نگاه می کردم به انواع و اقسام جنسهای بنجل چینی که حرصم را در می آورد .
بالاخره برای خالی نبودن عریضه یک چادر مسافرتی گرفتم . از این نمونه که میله هاش مثل عصای سفید خم می شود .و دونفره که خیلی به درد من می خورد.
چادر را آوردم وبعد از ناهار رفتم سراغ قلیان .پیش همان پسر دیشبی .
گفتم: ببین اخلاق خوبت منو دوباره اورد اینجا
قلیان را گرفتم و رفتم درست کنار ساحل دریا روی یک تخته سنگ نشستم و فکر کردم به سفر قاچاقی به کیش و
کارهایی که کرده بودم و پاشدم حساب کردم پول قلیان را و یکدفعه یادم افتاد به سوییچ ماشین .
دست توی جیبم کردم .توی کیفم نگاه کردم .اما نبود.
رفتم کنار ساحل را دیدم نبود .
پول قلیان را که حساب کردم گفتم: ببین سوییچ ماشینمو گم کردم.شماره منو بنویس زنگ بزن
و راه افتادم بی هدف یک مسیری و شروع کردم به فحش دادن به خودم
_ آخه احمق سوییچو توی کیفت میذاشتی !توی جیبت چیکار می کرد نمیگفتی میفته گم میشه !اصلا نکنه خونه اون زنه جا گذاشتی یا توراه که دوچرخه سواری میکردی افتاده یا نکنه دیشب افتاده توی قایق اما نه تا صبح توی دستم بود اگه می خواست بیفته که احتمالا توی راه بوده …..!وای حالا چطوری ماشینو روشن کنم .تو بندر چارک از کجا باطری ساز بیارم ؟شب می رسم اونجا باید بایست تا صبح یکیو پیدا کنم بیاد تازه در ماشینو باز کنه وای چه مصیبتی !اه اه اههههههه شانس که نیست همینه دیگه !همش زهرمار شد بخشکی شانس نداشته که حالا باید اینجوری ضد حال بخورم .حالا دیگه شده می خواستی حواستو جمع کنی !حالا شاید یه فرجی بشه راحت تر از اینا مشکل حل بشه …
و همینطور که دارم با خودم فکر میکنم یکدفعه صدای جیغ ترمز یک ماشین کنارم مرا شوکه می کند.
می خواهد از دهانم در برود و هرچه فحش بلدم بدهم
که شیشه ماشین را پایین می دهد :آقا شما سویچ ماشینتونو گم کردین ؟
چشمانم گرد می شود و می گویم :آره آره کجا بود ؟
می گوید : همون قهوه خونه روی میز جا گذاشتی
و صبر نمی کند که تشکر کنم وراهش را می گیرد و می رود و من فکر می کنم که زمانیکه رفتم انجا کیفم را روی میز گذاشتم و قلیان را بردم کنار ساحل وقتی برگشتم یادم رفته است که سوییچ را بردارم.اما هر چه فکر کردم که چرا ندیدم ذهنم یاری نمی کند!
با یک تاکسی خودم را به ایستگاه می رسانم تا یک شب خاطره انگیز کیش را ثبت کنم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)