download

اوروخ
(۱ )
انسانها اسیر در زبان خویشند. ترجمه، ایجاد ترک در این اسارت است. ترجمه، تلاش برای فهم زبان دیگران و از این راه تصحیح تفسیر خود از هستی است. ترجمه متون ادبی، یکی از مواد و مصالح لازم برای پی ریزی / تکمیل بنای فرهنگ مشترک، بینا فرهنگ و ترافرهنگ است .
برای دری/تاجیک/فارسی زبانانی که در هلند زندگی می کنند مفید است با متون ادبی هلندی آشنا باشند. این کار دو فایده دارد؛ نخست تقویت زبان هلندی و دوم شناخت بهتر و ژرفتر فرهنگ و شیوه تفکر هلندی زبانان که میزبانان ما هستند.
من از همزبانان خواهش میکنم اگر متنی را مناسب یافتند و ترجمه کردند در فضاهای مجازی عمومی منتشر کنند تا دیگران هم استفاده کنند.
تجارب تاریخی به ما نشان میدهند که در محیطهای چند فرهنگه – بدور از مشکلاتی که سیاست و سیاستمداران می آفرینند- مدارا و آسانگیری در مورد زبان، عقیده و نژاد یکدیگر بیشتر است. و هر چه شناخت از ” دیگران” ژرفتر باشد به همان تناسب تعصبات کمتر و مدارا و مودت بیشتر میشود. میتوان نتیجه را اینطور بیان کرد که ترجمه به فهم متقابل و این به کاهش تعصب و افزایش مدارا کمک میکند و از این راه تعاملات ترافرهنگی که زمینه ساز مدنیت پایدار است تقویت میشود.
ناگفته پیداست که مدنیت پایدار و مدارا و تسامح و تساهل ، فقط تعدادی از حرفهای الفبای دموکراسی اند.
ممکن است مصداق ضرورت این دربایست را در همه جوامعی که همزبانان ما زندگی میکنند یکسان نبینیم ، اما هر جا که امکانش هست تمرینش را میکنیم.
متنی را که من برای ترجمه انتخاب کردم داستان بلند معروف ” اوروخ” از شادروان خانم “هلا هاسه ” است. کتابی که (نسخه هلندیش را ) من در اختیار دارم چاپ پنجاه و یکم است ( در ویکی پدیا به چاپ ۵۲ هم اشاره شده ) . در همین مجلد ذکر شده که این کتاب به یازده زبان دیگر هم ترجمه شده است.
برای درک و انتقال بهتر متن و مضمون و محتوی ، من از ترجمه اسپرانتوی کتاب نیز با اجازه مترجمان ( دو نسخه ترجمه اسپرانتو از کتاب موجود است) بهره میبرم ولی مسلما نگاه همزبانانی که در هلند/فلاندر زندگی کردند و میکنند و هلندی را بهتر از من مسلط هستند کمک حال من خواهد بود.
کتاب داستان دوستی صمیمانه ای است بین پسر یک رییس هلندی در شرکت چای در اندونزی – زمانی که مستعمره هلند بود- و اوروخ ، پسر یک کارمند محلی در همان شرکت. تفاوتهای طبقاتی اجتماعی و مسائل سیاسی موجب شد که دو دوست در دو مسیر جداگانه رشد کنند و تربیت شوند. پس از اینکه پسر هلندی ، بعد از اتمام تحصیلات در هلند، به اندونزی باز میگردد، معلوم میشود که اختلاف بین آنها خیلی عمیق شده است. تا اینکه روزی اوروخ ، در لباس یک چریک مسلح ، مقابل دوست سابقش قرار میگیرد…پسر هلندی یکه خورده از خود میپرسد آیا برای همیشه در سرزمینی که بدنیا آمده غریبه محسوب خواهد شد؟
اگر این متن، مثمر ثمری باشد ، بتدریج و حسب توش و توان و وقت، مابقی نیز ترجمه خواهد شد و از همین طریق در اختیار همزبانان قرار خواهد گرفت.
نام نویسنده و کتاب به هلندی :
Hella S. Haasse / Oeroeg
نام مترجمان و املای اسپرانتوی کتاب:
Piet Buijnsters + Gerrit Berveling – Urug
اینک چند صفحه اول کتاب:

اوروخ دوست من بود. وقتی به ایام کودکی و نوجوانی خود می اندیشم، بی استثنا تصویر اوروخ در ذهنم نقش می بندد، گویی این خاطره به آن عکس برگردانهایی می ماند که در قدیم عادت داشتیم بخریم،سه برگ ده سنت : تکه کاغذ های زرد روشن چسب اندود که باید با مداد رویش را می خراشیدیم تا عکس پنهان در آن آشکار شود. اوروخ هم اینگونه به یادم می آید، وقتی در گذشته فرومی روم.
هر چقدرهم که محیط اطراف متفاوت باشد، به تناسب زمان کوتاه یا درازی که گمان کنم گذشته باشد، همیشه اوروخ را می بینم ، در علفهای وحشی باغ کبون جاتی ، در گل های سرخ قهوه ای راههای باریک ساوا (شالیزار) ، در ژرفای منظره کوهستان پره آنگر ، در واگنهای داغ قطاری که هر روز ما را به دبستان سوکابومی می برد و بازمی آورد و بعدتر به دبیرستانی در باتاویه (جاوه ) که آنجا هر دوی ما دوران متوسطه را گذراندیم.
اوروخ و من ، بازی کنان در پی ردپاهای بجا مانده در صحرا ، اوروخ و من، خم شده بر تکالیف مدرسه، بر مجموعه تمبرها و کتابهای ممنوعه ، اوروخ و من، همیشه ، در تمام مراحل رشد از کودکی تا بزرگسالی با هم بودیم. حتی می توانم بگویم که اوروخ همچون مهر بر زندگی من داغ شده است، همچون نشانی ، حتی در این لحظه ، بیشتر از همیشه، که هر ارتباطی و هر باهم بودنی ، در واقع به گذشته تعلق دارد.
من نمی دانم چه انتظاری باید از خود درباره توضیح رابطه ام با اوروخ داشته باشم و هر آنچه که او برایم معنی می داد و هنوز هم می دهد .
شاید تفاوت فاحش وغیر قابل فهم او با دیگران مرا چنین آشفته می کند ، همان راز روح و خون که برای یک کودک و یک پسربچه هنوز موجد مساله ای نیست ، ولی اکنون بسیار دردناک ظاهر می شود.
اوروخ پسر بزرگ ماندور ( بازرس /پیشکار ) پدرم بود و همچون من در شرکت کبون جاتی ، که پدرم آنجا مدیر بود ، بدنیا آمده بود. اختلاف سن ما فقط چند هفته بود. مادرم خیلی از مادر اوروخ خوشش می آمد ، شاید بدین خاطر که بعنوان یک زن جوان هلندی برای اولین بار در هند هلند ( اندونزی) و کبون جاتی پرت افتاده ، تقریبا بدون هیچ ارتباطی با همنژادان خود، یا سایر زنان، همدردی و همکاری را که نیازمندش بود در سیدریس ملایم و شوخ طبع یافته بود. اینکه هر دوی آنها برای اولین بار باردار شده بودند نیز پیوندشان را محکمتر می ساخت.
در ساعات طولانی روز ، وقتی پدرم برای بازرسی باغات چای می رفت ، یا در دفتر کارش ، که نزدیک کارخانه بود، مشغول می شد، مادرم و سیدریس در ایوان پشتی می نشستند و بافتنی بدست غرق سوال و جواب از اسرار مگو می شدند و از این طریق تجربیات و دغدغه ها و تمایلات خود را با هم در میان می گذاشتند؛ جزییات بیشماری از حالات روحی و احساسات که فقط زنان بلدند با هم در میان بگذارند.
آنان مسائل را متفاوت می دیدند، زبان یکدیگر را بخوبی بلد نبودند و دست و پا شکسته حرف می زدند، با این وجود زیر ربدوشامبر و ساری ، در دل هر یک، معجزه ای پا می گرفت که شبیه آن دیگری بود.
به این ترتیب می شود فهمید که نهایتا این ساعات همنشینی ادامه یافت ، یعنی ، من در میان پشه بند و روی ننوی حصیری کنار صندلی مادرم میخوابیدم و اوروخ را هم سیدریس ، مادرش، در حالی که با چادر شب گل گلی اش او را به پشت خود بسته بود میجنبانید .
قدیمیترین تصویری را که میتوانم بیاد بیاورم ، تصویر دو زن است میان ستونهای مرمر ایوان پشتی ، محاط در وصله های سفید فراوان…(ادامه در اوروخ ۲ )

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)