هم در تجاوز و هم در حکومت استبدادی، آدم ها درگیر رابطه نابرابری می شوند که در آن حق انتخاب خود را از دست می دهند. تمایل به حفظ این وضعیت به دو دلیل ممکن است رخ دهد:

نخست اینکه اگر حق انتخاب نداشته باشیم مسولیتی هم در قبال قضاوت و انتخاب و عمل خود نداریم و مسولیت نداشتن بسیار دلپذیر است.

دوم اینکه اگر فرد نسبت به خودش احساس نفرت ( یا شرم یا حقارت یا بیزاری ) داشته باشد فرآیندهای ناخودآگاه فرد را به سوی رابطه نابرابر سوق می دهد. در این حالت هم قربانی و هم متجاوز از خود نفرت دارند.

احساس امنیت و تمایل به مجازات خویش در حفظ رابطه نابرابر اهمیت فوق العاده ای دارند. هنگامی که در برابر متجاوز تسلیم می شویم به طور ضمنی انتظار داریم امنیت بیشتری داشته باشیم و متجاوز نیز متوجه قواعد این بازی هست.

تمایل به مجازات خویش معمولا با احساس امنیت ناشی از تسلیم خواست پدر یا مادر شدن تداعی می شود. تمایل به مجازات خویش ناشی از درونی سازی  ارزش های مجازات کننده است و پدر و مادر سخت گیر و تنبیه کننده این تداعی و احساس را در کودک ایجاد می کنند که نتیجه مجازات شدن رسیدن به امنیت است.

اگر از خود نفرت داشته باشیم و مسولیت گریز هم باشیم معمولا نه با حکومت استبدادی در خواهیم افتاد و نه با متجاوز اگر هم با آنان رویارو شویم نتیجه نهایی پیروزی ما بازتولید استبداد و تجاوز خواهد بود یعنی خودمان به همان هیولایی که با آن مواجه شده ایم تبدیل می شویم زیرا نتوانسته ایم خودمان را ببخشیم.

 

فرد خودشیفته نمی تواند خود را دوست بدارد و از احساس حقارت رنج می برد. رفتارهای خودپسندانه اش واکنشی به همین احساس حقارت است. کسی که واقعا خود را دوست داشته باشد می تواند دیگران را نیز دوست داشته باشد. افکار، احساس و  رفتار ما نسبت جهان خارج اغلب بازتاب افکار، احساس و رفتار ما نسبت به خودمان است. گام اول آزادی خواهی، خودآگاهی و گام دوم دوست داشتن خویش است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)