اَوایلِ آوریلِ ۲۰۱۴ میلادی…

در بینِ توده‌ای اَنبوه از راهرو‌های تاریک و نَمدار گُم شده اَم، درب‌های آهنین همه بسته و رنگِ تُندِ دیوار‌ها استخوان‌هایم را می‌‌لرزاند، دلم خوشِ پنجره آخرِ راهرو می‌‌شود، یک نفس و شاید دو نفس با قدم‌های بلند کافیست تا به نزدیکی‌ تنها نورِ حاضر درآنجا برسم، پنجره بالاتر از قدِ من است و مُشّبک بوده و چیزی دیده نمی‌شود، روشنایی به زحمت از شیار و دَرزِ مربع‌های ماتِ شیشه‌ای عبور کرده و آرامم می‌‌کند. صدای قدم‌های راهنما را می‌‌شنوم، دنبالم می‌‌گردد، هنوز طول می‌‌کشد تا به من برسد، چشمانم به دو دیوارِ چپ و راستِ راهرو می‌‌خورد، سایه‌ها آزارم می‌‌دهند، صدای زمزمه‌های دیگر به گوشم می‌‌رسد؛ هیچی‌ نمی‌‌فهمم، این زبان‌ها را نمی‌‌شناسم، تنها اُمیدم روشنایی اندکی‌ است که سایه‌های خاکستری از آن وحشت دارند، با گفتنِ نامِ خدا نور بر تیره رنگی‌‌های اطرافم غلبه کرده و زمزمه‌ها خاموش می‌‌شوند، راهنما مرا پیدا می‌‌کند، وزن نفس‌هایم سبکتر شده و از آن محلِ مَخوف دور می‌‌شوم، جراتِ نگاه کردن به پشت را ندارم، هر بار که به محوطهٔ آزاد نزدیکتر می‌‌شوم گرهٔ کورِ یک بغضِ قدیمی‌ در گلویم از بینِ خروارْ دلتنگی‌ و ماتم بیشتر نمایان می‌‌شود.

به روی سکوی سنگی‌ نیمه کثیفی می‌‌نشینم، اَفشانهٔ کوچکِ اُکسیژن به فریادم می‌‌رسد، با اِستنشاقِ آن حالم بهتر می‌‌شود، خیلی‌ سریع تمامِ دیده‌ها و حس‌های دیگر را یادداشت می‌‌کنم، حتی محوطهٔ آنجا نیز آزاد نیست و چند متر بالاتر دیواره‌ای از سیمِ خاردار سقفِ آنجا را تشکیل می‌‌دهد، همه چیز دراینجا وحشتناک است، هیچ صدایی نمی‌‌شنوی، حتی زمان نیز به زیرِ تازیانه‌های گذشتهٔ آنجا جان داده و گذشتِ ثانیه‌ها و دقایق متوقف شدند، از آنجا حسی همچو طبیعتِ مُردهٔ زمستانی دارم، هیچ حرفی‌ برایم باقی‌ نمی ماند، راهنما می‌‌رود، من نیز رفته ام…blog_7der

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)