«والتر بنیامین» در تحلیل پدیده فاشیزم می نویسد: «که هر بار ظهور فاشیزم، شاهدی است بر شکست یک انقلاب». ادعای این متفکر آلمانی از آن رو قابل اعتماد است که از فاصله ای نزدیک، و با اتکا به قدرت تشخیصی که مکتب فکری چپ در اختیارش می گذاشت، به مناسبات جامعه ای چشم دوخته بود که همزمان هم قربانی فاشیزم به حساب می آمد و هم بخشی از جهان را نیز به این ایدئولوژی آلوده کرد.

پس از جنگ جهانی اول – و پیش از به قدرت رسیدن هیتلر و مابقی دار و دسته نازی ها – جامعه آلمان شاهد انقلابی ضد سلطنتی بود که در صف اول آن طبقه کارگر این کشور و نیروهای سیاسی چپ ایستاده بودند. «اریک فروم» در فصلی از کتاب «گریز از آزادی»، که به روانشناسی نازیسم می پردازد، درباره این مقطع از تاریخ معاصر آلمان چنین می نویسد:«وقتی طبقه کارگر وارد دوره پس از جنگ شد، نسبت به تحقق سوسیالیزم یا لااقل بهبود وضع سیاسی و اجتماعی خود امید فراوان داشت، ولی سبب هر چه بود، نتیجه آنکه یک سلسله شکست بلاانقطاع بالاخره منجر به بر باد رفتن کامل این امیدها گشت» . شکست انقلاب ۱۹۱٨ آلمان و بر باد رفتن آرمان -هایش زمینه را برای شکل گیری اتحادی ارتجاعی فراهم آورد: از یک سو بخش های فقیرتر طبقه متوسط آلمان و از سویی دیگر صاحبان صنایع بزرگ این کشور با هیتلر پیمان مودت بستند. اتحادی نامقدس که دست آخر نه تنها انقلاب و حامیانش، بلکه کل جامعه آلمان را بلعید.

می توان مثال های تاریخی زیادی را در تأیید این دیدگاه والتر بنیامین بیان کرد، اما شاید مثالی متأخرتر و خاورمیانه ای بتواند مدد بیشتری به ادامه بحث حاضر برساند : اشغال افغانستان توسط اعرابِ بنیادگرایِ ثروتمند – و به تبع آن – اعلام موجودیت پدیده ای که به آن «اسلامو – فاشیزم» اطلاق می شود، در لحظه ای نهایی شد که وحوش طالبان پیکر خونین دکتر نجیب الله – رئیس جمهور کمونیست افغانستان – را در خیابان های کابل آویزان کردند.
حال اگر جمله والتر بنیامین یکبار دیگر، و این بار از انتها به ابتدای آن، خوانده شود می توان مدعی شد که شکست هر انقلاب نیز مسیر را برای ظهور فاشیزم هموار می کند. آیا این همان وضعیتی نیست که امروزه جامعه ایران با آن دست به گریبان است؟ جامعه ای که طی سی و پنج سال گذشته شاهد شکست یک انقلاب و سرکوب یک جنبش اجتماعی – سیاسی بوده است. پذیرش چنین دیدگاهی درباره جامعه ایران توان آن را دارد تا زنگ های خطر را به صدا در آورد.

در واقع قرار گرفتن در این وضعیت خطیر، می بایست اهل نظر را در سرزمینی بلاخیز چون ایران بر آن دارد تا وقایع پیش رو را با دقت نظر بیشتری رصد کنند و نتایج حاصل از مشاهدات خویش را شجاعانه تر و با صراحتی بیشتر بیان نمایند. در چنین وضعیت هایی نمی توان – و نباید – به ساده گی از کنار وقایع و رویدادهای اجتماعی گذشت. آنچه اهمیت دارد تحلیل وقایع و رویدادهای ساده یا پیچیده به عنوان یک کد و نشانه است. به عبارت دیگر با توجه به مناسب بودن زمینه برای رشد گرایش های فاشیستی در ایران، لازم است تا تمامی وقایع و رویدادهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را در نسبت با این پرسش اصلی سنجید: آیا هر یک از این وقایع در حکم کامل کردن بخشی از چهره فاشیزم در ایران است؟

در ستایش نظم: مخالفت با آموزش به زبان مادری
چندی پیش اکثریت فضلا و ادبای فرهنگستان زبان و ادب فارسی – که تا پیش از این تصویر فعالیت شان در چشم افکار عمومی چیزی بیشتر از معادل سازی «چت روم» به «گپ سرا» یا «فایل» به «پَرْوَن جا» نبود – با آموزش اقوام و ملیت های ساکن محدوده جغرافیایی ایران به زبان مادری شان، مخالفت کردند. «فتح الله مجتبایی» – یکی از اعضای این فرهنگستان – بی معطلی، و طبق عادت قدیمی مدافعان وضعیت موجود، از خواست آموزش به زبان مادری «بوی توطئه» خارجی استشمام کرد و در این رابطه گفت :«بهترین وسیله برای عقب نگه داشتن یک ملت بی توجهی به زبان آن است». انگار نه انگار که گروه هایی نیز در داخل ایران زندگی می کنند که بر مبنای همین منطق بوی توطئه «داخلی» به دماغ شان می خورد و حق دارند تا هیئت حاکمه فعلی ایران را – به همراه کارگزاران فرهنگی اش – به ملت سازی متهم کنند.
این موضع گیری اهالی فرهنگستان توانست برای چند روزی بازار اظهار نظرهای مختلف را داغ کند. در این میان گروه ها و چهره هایی نیز به این موضع گیری خرده گرفتند و با آن به مخالفت پرداختند. مخالفت هایی که بن مایه اصلی اغلب آنها چیزی فراتر از مفاد مندرج در اسناد حقوق بشری نبود.

اگرچه نمی توان تدوین مجموعه اسناد حقوق بشری را چیزی جدای از دستاوردهای جوامع مدرن و سنت روشنگری به حساب آورد، اما توجه به این مهم ضروری است : پویایی این اسناد تنها در پیوند با نقد های اجتماعی و سیاسی تضمین می شود. در غیر این صورت از تمامی اعلامیه ها و پیمان نامه های حقوق بشری چیزی جز یک شیر بی یال و دم و اشکم باقی نخواهد ماند.

برخی از گروه های مدافع حقوق بشر چنان شأنی قدسی برای اصول مورد پذیرش شان قائلند، که در نهایت اصول حقوق بشر را به مجموعه ای از دستور العمل   های مدیریتی تبدیل می کنند : دستورالعمل هایی برای تحقق حقوق بشر در تمامی زمان ها و مکان ها. نکته مشکل ساز در این طرز تلقی تقلیل تمامی پیچیده گی های نهفته در مبارزه برای تحقق حقوق بنیادین نوع بشر به نوعی چانه زنی اخلاقی یا هدایت اخلاقی ناقضان حقوق بشر است. در صورتی که ضروری است تا تمامی اشکال نقض سیستماتیک حقوق بشر به عنوان نشانه هایی از یک بیماری ساختاری درک شود و نه به عنوان خود بیماری. در حقیقت سئوال اصلی این است که نقض سیستماتیک حقوق گروه های مختلف اجتماعی حاصل کارکرد معیوب کدام یک از ساختارهای حاکم بر جامعه به شمار می رود؟ و چشم انداز حاصل از ادامه نقض این حقوق به کجا ختم خواهد شد؟

با توجه به مساعد بودن زمینه رشد گرایش های فاشیستی در ایران – که پیش از این به آن اشاره شد – لازم است تا در مورد خاص مخالفت فرهنگ رسمی با آموزش ملیت های مختلف ساکن در ایران به زبان مادری شان، دقت نظر بیشتری به خرج داد: آیا در اینجا قطعه ای گم شده از یک پازل فاشیستی را پیدا کرده ایم؟
ستایش «نظم» به یک معنا ویژگی بنیادین گرایش های فاشیستی به حساب می آید. تلاش برای برقراری نظمی رسمی در تمامی شئون زندگی روزمره و سرکوب عوامل مختل کننده این نظم یکی از مهمترین اقدامات دوران سلطه فاشیست ها و نازی ها محسوب می شد: سرکوب کمونیست ها، یهودیان، خارجی ها و همجنسگرایان چیزی جز تلاش برای برقراری این نظم نبود.

در فیلم سینمایی «یک روز بخصوص» – ساخته اتوره اسکولا – «مارچلو ماستریانی» نقش مردی همجنسگرا به نام گابریل را بازی می کند و در قسمتی از فیلم به «سوفیا لورن» – بازیگر زن نقش مقابلش – می گوید فاشیست ها بعد از به قدرت رسیدن در ایتالیا او را از محل کارش اخراج کردند، چرا که اعتقاد داشتند حضور امثال وی در اجتماع «نظم اخلاقی» جامعه را تهدید می کند.
از این رو می توان مخالفت با آموزش زبان مادری و آموزش به زبان مادری را به عنوان یکی از جنبه های علاقه فرهنگ رسمی به ستایش نظم توصیف کرد. با به رسمیت نشناختن زبان های دیگر و تحمیل زبان رسمی بر افرادی که با این زبان ها فکر می کنند و نتایج افکارشان را بیان می کنند، حوزه زبان – یا همان حوزه اندیشه – آنکادر شده و منظم می شود : مقابله با آزادی اندیشه و آزادی بیان به واسطه حذف زبان های غیررسمی. بنابراین بیهوده نیست که در آستانه بیست و یکم فوریه – روز جهانی زبان مادری – گروهی از فعالان مدنی ترک زبان را در آذربایجان بازداشت می کنند.

به حاشیه راندن با داغ ننگ
محرومیت کودکان از تحصیل از جمله آسیب هایی است که عدم آموزش به زبان مادری می تواند در پی داشته باشد. برای درک موضوع می بایست کودکی را تصور کرد که تا پیش از ورود به مدرسه دنیای پیرامون خویش را به وسیله زبانی به غیر از زبان رسمی شناخته است: با همان زبان تربیت شده، صحبت کرده و به صحبت های دیگران گوش داده است. حال فرایند تربیت و آموزش چنین کودکی در مدرسه به وسیله زبانی ادامه پیدا می کند که یا آن را نمی شناسد و یا شناخت اندکی از آن دارد.

در حال حاضر نمی توان ادعای فوق را با اتکا به نتایج به دست آمده از تحقیق و پژوهشی دقیق به اثبات رساند، ولی با توجه به مشاهدات میدانی نامنسجم می توان مدعی شد که بسیار احتمال دارد اگر در آینده ای نامعلوم فرصت و امکان پژوهشی میدانی در این زمینه به وجود آید، علت ترک تحصیل، عدم علاقه به ادامه تحصیل و یا روند ناموفق تحصیلی بخش قابل توجهی از کودکان ترک، کرد و عرب ساکن در ایران در محرومیت آنها از حق تحصیل به زبان مادری ریشه داشته باشد.

همچنین با توجه به گران بودن آموزش و پرورش در ایران، بخشی از این کودکان که توان مالی جبران این نقصان را ندارند، در صف اول قربانیان این خشونت ساختاری قرار می گیرند. خانواده های متمول تر با استخدام دبیر و معلم و مربی می توانند تا حد قابل توجهی بیگانه گی کودکان شان با زبان رسمی آموزش و پرورش را کنترل و مدیریت کنند، امتیازی که در اختیار خانواده های فقیر قرار نمی گیرد. سویه های طبقاتی محرومیت از حق تحصیل به زبان مادری در چنین فرایندی خود را آشکار می کند. بنابراین پر بیراه نیست که ادعا شود کودکان فقیر ملیت -های غیرفارس زبان همزمان دو نوع ستم را متحمل می شوند : نخست محرومیت از آموزش به زبان مادری و دوم محرومیت های ناشی از نابرابری های اقتصادی.

«پی یر بوردیو» – جامعه شناس فرانسوی – در فصلی از کتاب «تمایز» تحت عنوان «اشراف سالاری فرهنگ» به درستی بر عملکرد دوگانه نظام های آموزشی انگشت می گذارد : این نظام ها در عین حال که به برخی افراد القابی نظیر دکتر و مهندس و فیلسوف اعطا می کند، بر پیشانی برخی دیگر نیز داغ ننگ می زند. آیا محرومیت از تحصیل یکی از مهمترین داغ ننگ هایی نیست که بر پیشانی کودکان فقیر و محروم از مجموعه ای از حقوق شان زده می شود و این روند در تحلیل نهایی به حذف شدن و یا به حاشیه راندن این گروه ها منجر نمی شود؟

حال می بایست بر یکی دیگر از ویژگی های نظام های فاشیستی تأکید کرد : علاقه به زدن داغ ننگ. به یک معنا تمامی گروه هایی که نظام های فاشیستی کمر به سرکوب و حذف آنها بسته بودند، پیش از آن پیشانی هاشان ممهور به داغ ننگ بود : یهودی، کمونیست، خارجی، همجنس باز (معادل تحقیر آمیز همجنسگرا) و غیره همزمان داغ ننگ نیز به حساب می آمدند. در یکی از گزارش های BBC از اسپانیای تحت سلطه ژنرال فرانکو، یکی از شاهدین آن روزها – که گویا کودکی اش در یک یتیم خانه گذشته است – نقل می کند که اگر کودکی با دست چپ غذا می خورد و یا می نوشت، فوراً کمونیست «خطاب» می شد و کشیش های مسئول با شلاق تنبیه اش می کردند.

مطرودان و انباشت سرمایه
تلاش بی وقفه فرهنگ رسمی برای جداسازی و به حاشیه راندن برخی از گروه ها – که در اینجا تنها به مواردی اشاره شد که با موضوع ممنوعیت آموزش به زبانی مادری ارتباط دارد – در بستر وضعیت فعلی ایران چه چشم اندازی را ترسیم می کند؟ و این گروه از حذف شده گان و مطرودان چه نسبتی با ساختارهای حاکم بر جامعه ایران خواهند داشت؟

برای پاسخ گفتن به این سئوال می بایست نیم نگاهی به مسئله انباشت سرمایه در ایران انداخت. اگر این تحلیل کلاسیک مارکسیستی پذیرفته شود که بقا و گسترش نظام سرمایه داری به مسئله انباشت سرمایه وابسته است، پیش از هر مورد دیگر باید مشخص کرد که الگوی مرحله جدید انباشت سرمایه در ایران به کدام یک از کشورهای قدرتمند سرمایه داری شباهت و نزدیکی خواهد داشت. به نظر می رسد که روابط نزدیک سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی با کشورهای روسیه و چین – خصوصاً با توجه به تحریم های بین المللی علیه ایران – این الگو را تا حدود زیادی مشخص می کند. به بیانی دقیق تر از شواهد امر چنین بر می آید که سرمایه داری حاکم بر ایران، از مدت ها قبل، الگوی انباشت سرمایه در روسیه و چین را پسندیده باشد.

«نادژدا تولوکونیکووا» – خواننده گروه موسیقی پوسی رایوت – که به خاطر فعالیت های هنری اش به دو سال حبس در اردوگاه های کار روسیه محکوم شده است در نامه نگاری هایی که چندی پیش با «اسلاوی ژیژک» داشت درباره شرایط اردوگاهی که در آن محبوس است به مواردی اشاره می کند، که بیاغراق آدمی را به یاد اردوگاه -های آلمان نازی می اندازد. به عنوان مثال می نویسد :«دسته من در خیاط خانه روزانه ۱۶ الی ۱۷ ساعت کار می کند؛ از ۷:٣۰ صبح تا ۱۲:٣۰ شب. در بهترین حالت شبی چهار ساعت می خوابیم. هر یک ماه و نیم یک روز تعطیلی داریم؛ ما تقریباً هر یکشنبه کار می کنیم» و این موارد جدای از شرایط نامناسب بهداشتی، دستمزدهای پایین و تحقیر آمیز کارگران و فضای امنیتی حاکم بر این اردوگاه هاست.

نکته هراس انگیز در شهادت «نادژدا» تنها در شرایط وخیم زندانیان در اردوگاه های کار روسیه خلاصه نمی -شود، بلکه مسئله هراس انگیز حقیقی آن است که منطق درونی سرمایه همواره آن را به جانب سود بیشتر راهنمایی می کند. به عبارت دیگر اگر چنین الگویی در چین و روسیه سودزا بوده و انباشت سرمایه را تضمین نماید – که تا امروز چنین بوده – این مدل شبیه مهره های دومینو یکی پس از دیگری به حرکت در می آید و تمامی مرزهای جغرافیایی را در می نوردد؛ صریح و واضح یعنی آنکه چنین چشم اندازی برای ایران – به عنوان متحد اقتصادی و سیاسی چین و روسیه – نیز کاملاً قابل تصور است.

اکنون می توان بار دیگر به موضوع اصلی نوشتار حاضر بازگشت و جایگاه تمامی مطرودان و حذف شده گان را در شیوه تولید حاکم بر ایران مشاهده کرد. درست در اینجاست که ملیت های به حاشیه رانده شده، حذف شده گان نظام آموزشی، خارجی ها، روشنفکران و مخالفان سیاسی، همجنسگرایان، آسیب دیده گان اجتماعی – و دیگر گروه هایی که می توانند به واسطه تولید و بازتولید مداوم محدوده های نظم فاشیستی به این لیست اضافه شوند – در یک قاب قرار می گیرند : نیروهای کاری که به واسطه داغ ننگی که خورده اند از تمامی حقوق شان محروم اند و تنها به کار تولید ارزش افزوده می آیند. این کلیت تصویر پدیده ای است که می توان آن را احتمال ظهور فاشیزم در درون مرزهای جغرافیایی ایران نامگذاری کرد و شاید از هم اکنون نشانه های ظهور آن دیده می شود: ممنوعیت آموزش به زبان مادری و پافشاری بر ادامه آن تنها یکی از این نشانه هاست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)