سپیده پورآقایی

 

تاریخ تولد: ۱۳۵۷

تعداد دفعات بازداشت: چهار بار

تاریخ و دلیل دستگیری: در ۱۵-۱۶ سالگی، چند بار به دلیل عدم رعایت حجاب دستگیر و یک بار حدود ده ساعت بازداشت بوده است. به دلیل فعالیت در اتحادیه اسلامی دانشجویان (گروه طبرزدی)، دو بار در سال ۱۳۸۰ بازداشت شد که یک بار آن در بازداشتگاه عشرت آباد تهران و بار دیگر در ۲۰۹ بود. وی مجددا در سال ۱۳۸۶، صد و ده روز بازداشت شد که از این مدت ۶۰ روز در انفرادی بود

محل بازداشت: کرج و تهران

محل‌های حبس: بازداشتگاه سازمان قضایی نیروهای مسلح (عشرت آباد)٬ زندان گوهردشت٬ بند ۲۰۹ زندان اوین

تاریخ آخرین آزادی: ۱۳۸۶

حوالی سال ۱۳۷۹ که همزمان آرام آرام، بعد از هجده تیر، بحث روزنامه ها مطرح شد روزنامه ی گزارش روز هم منتشر شد. یکی از سیزده گانه روزنامه هایی بود که به دستور خامنه ای در ابتدای سال ۱۳۷۹ تعطیل شدند. خب من آنجا فعالیت می کردم بعنوان خبرنگار، البته یکی دو تا مطلب نوشتم ولی کار اصلی ام خبرنگاری بود و بیشتر مربوط به حوزه ی فعالیت های دانشجویی مربوط به دخترها بیشتر و قضایای مربوط به فعالیت های دانشجویی بعنوان خبرنگار کار می کردم.

سال ۱۳۷۹اولین بار دادگاه انقلاب در رابطه با فعالیت های خودم احضارم کردند. آن موقع برگه احضار هم نمی دادند. مهندس طبرزدی به من زنگ زد گفت احضارت کرده اند. من هم صاف و ساده گفتم احضارم کرده اند؟ می روم ببینم چه می گویند. [ظاهرا]یک سری اسم داده بودند به مهندس طبرزدی گفته بودند به این ها بگویید بیایند خودشان را معرفی کنند. یکی دو تا از بچه ها که به قول معروف جیم شدند. کار خوبی هم کردند. من خودم بلند شدم رفتم گفتم شما چه می گویید؟ حرف تان چیست. یادم نمی آید پنج شش جلسه من بازجویی شدم. هی من را بردند دادگاه انقلاب بازجویی پس دادم. حتی یک بارش هم توی اتاقی که بازجویی می شدم. نمی دانم از کجا فهمیده بودند دایی من سیاسی است. یعنی می گفتند دایی ات سیاسی بوده، زندان بوده. بنویس که دایی ات زندان بوده. گفتم من بچه بودم خبر ندارم. آنجا خیلی من را بازجویی کردند. گفتند اگر حرف نزنی، تعزیرت می کنیم. راحت بهت بگوییم. گفتم خب شکنجه می کنید. گفت نه این تعزیر اسلامی است. شکنجه فرق می کند. گفتم برای من هیچ فرقی نمی کند. آن موقع چیز مخفی ای نداشتم. در روزنامه کار می کردم. در مورد جبهه متحد دانشجویی می پرسیدند. مرتب توهین می کردند. می گفتند تو فکر کردی ما نمی فهمیم؟ احمق خودتی. خر خودتی. ادای آدم های مقاوم را در نیاور. اینجا خیلی از تو کله گنده تر آمده اند و موش شده اند و برگشته اند. همین حرف ها. بعد از آن من دوباره همزمان یک بازجویی هایی می شدم از طرف بازجوی دیگری که خودش را بازجوی دادگاه انقلاب معرفی می کرد و با چشم بند بود، یعنی من را می بردند تو دادگاه انقلاب، تو یک اتاق، صندلی رو به پنجره و این طرف من را از پشت صندلی بازجویی می کرد. راجع به همه چیز، از سوابق خانوادگی من، فعالیت سیاسی عموهایم و بستگان گرفته تا چیزی که مربوط به امروزم بود. گفتم من هیچ کار مخفیانه ای نمی کردم. تو روزنامه کار می کردم. خبرنگار بودم کار خبری می کردم. هیچ چیز برای مخفی کردن نداشتیم. هفت هشت جلسه می رفتم و می آمدم. ولی دستگیر نشدم.

در این دوره من بازجویی نداشتم مرتب فقط احضارم می کردند، چندین جلسه من را احضار کردند بردند و آوردند، بازجویی ها ادامه داشت ولی منجر به دستگیری شد و منجر به گرفتن تعهد شد. گفتند خانم شما تو این مملکت زندگی می کنی، می خواهی فعالیت کنی باید نظرت را راجع به قانون اساسی بگویی. گفتم من به قانون اساسی اعتقاد دارم، گفت نه باید بنویسی التزام عملی دارم. گفتم خب همچین چیزی امکان ندارد بخاطر اینکه من ممکن است به یک مواردی عمل نکنم و خودم اصلا متوجه نشوم من که حقوق دان نیستم. منظور شما از التزام عملی چیست؟ گفتند شما بنویس کارت نباشد. بنویس من اعتقاد و التزام عملی دارم. من هم نوشتم. آن زمان فقط می خواستم بازجویی ها تمام شود، دیگر آزار دهنده شده بود. بحث رهبری را مطرح کردند، من فقط نوشتم من با رهبری هیچ مشکلی ندارم. گفتند چرا نمی نویسی ایمان دارم؟ گفتم خب من فقط به خدا ایمان دارم، من به هیچ شخص زمینی ایمان ندارم. ولی خب من مشکلی با رهبری ندارم و فکر می کنم ایشان در جایگاه خودش قرار دارد. هم به لحاظ قانونی جایگاهی در قانون اساسی دارد و من فعالیت علیه رهبری انجام نخواهم داد. این چیزهایی بود که رسما می خواستند ازم. در همین موارد، تعهدهایی بود که از بچه ها می گرفتند و از من هم گرفتند ولی بیشتر آن موقع با بحث قانون اساسی تاکید می کردند که باید بنویسی که شما به قانون احترام می گذارید به قانون اساسی اعتقاد دارید و التزام عملی دارید. وقتی بحث به تعهد کشید دیگر بعدش تقریبا من برایم مشکلی پیش نیامد.

دومین دستگیری: بازداشتگاه سازمان قضایی نیروهای مسلح

سال هشتاد شد و قضیه سالگرد کوی دانشگاه شد. خب من آن موقع منتظر بودم ببینم گروه ها و سازمان های دیگر چه برنامه ای برای سالگرد کوی دانشگاه دارند ولی این وسط متاسفانه من با آقای امیرعباس فخرآور[۳] برخورد کردم، خیلی اتفاقی دیدمش و هنوز هیچی نشده شروع کرد به گفتن اینکه ما یک برنامه داریم برای کوی دانشگاه اگر دوست داری می توانی مشارکت کنی. البته من فخرآور را از قبل می شناختم و یک چیزهایی راجع بهش شنیده بودم فکر می کنم آن موقع توی روزنامه ی نوروز به اسم سیاوش گاهی وقت ها مطلب می نوشت، اگر اشتباه نکنم. یکی از اقوامم که اسمش را نمی توانم بگویم، می گفت یک بار توی میدان بهارستان وقتی تجمعی از طرف یکی از رسانه های خارجی گذاشته بودند… آن زمان فخرآور هم دستگیر شده بود و می گفت جزء بازداشت شده ها بوده و برایم یک سری تعریف ها ازش کرده بود. در هر صورت می دانستم که این فعالیت سیاسی می کند، هیچ چیز دیگری راجع بهش نمی دانستم. به هر صورت من هم صادقم و قبول کردم. گفتم چه کار می خواهید بکنید؟ گفت یک سری پوستر می خواهیم چاپ کنیم و پخش کنیم. همین. که مردم بتوانند برای تجمع هجده تیر شرکت کنند و برنامه بگذارند. من رفتم تو این پروسه. این آقا رفته بود سفارش پوستر داده بود، یک سری پوستر رنگی که مثلا شما فکر کنید وسطش عکس خامنه ای، یک سمت عکس هیتلر و سمت دیگر عکس موسولینی گذاشته بود، و یک سری عکس مربوط به اصلاح طلب ها و فعالان سیاسی را بالا و یک سری مسئولین حکومتی را پایین گذاشته بود و رنگ و لعاب خون را قاطی اش کرده بود و یک پوستر خیلی تندی از آب در آمده بود، در هر صورت من در این قضیه شرکت کردم و رفتیم توی کوه و خیابان این ها را پخش کردیم، یک آقایی هم توی این قضیه کمک کرد و از کسانی بود که من از قبل می شناختمش و خب در واقع من بهش گفته بودم که می خواهیم همچین کاری انجام دهیم و وقتی زندان افتادیم ایشان هم به همراه ما زندان افتاد البته متاسفانه ایشان آن زمان تو کار سربازی اش بود و من خیلی اشتباه کردم، یکی از بزرگترین اشتباهات زندگی ام بود.

می گفتند چون یکی از طرف های پرونده ی تو نظامی است، ما شما را بعنوان یک شریک جرم نظامی آورده ایم. بعنوان اقدام علیه امنیت ملی. کسانی که اینجا هستند، اکثرا کسانی هستند که در کارهای نظامی بوده اند و این ها بهشان جاسوسی نسبت می دهند، آنجا می آورند.

خیلی که عصبانی می شدند فحش های رکیک هم می دادند و من آن موقع شدید گریه می کردم. اینکه تو اگر آدم درستی بودی و دختر سالمی بودی این کار را نمی کردی. بازجو می گفت چندبار با فلان مرد رفتی شمال چه کارها کردید. وقتی می گوید شمال، کاملا مشخص است. این ها که دیگر برایم عادی شده بود و چون من خیلی تجربه نداشتم سعی می کردم ثابت کنم نه شما اشتباه می کنید، من فقط یک فعال سیاسی ام. خبر نداشتم که این یک تکنیک بازجویی است

من آن موقع نمی دانستم تبعات کسی که کار نظامی می کند و حالا بیاید یک کار خیلی کوچک سیاسی بکند، چیست. و خب شاید خود آن فرد هم نمی دانست. در هر صورت در این کار، ما چند نفر با هم فعالیت کردیم و بعد از یک مدتی آقایان فهمیدند چون متاسفانه آقای فخرآور به جای اینکه یک کار حرفه ای انجام دهد خیلی راحت تلفنی و این طرف و آن طرف صحبت کرده بود و با آب تاب که ما این کار را انجام دادیم، ما رفتیم پوستر پخش کردیم، خلاصه خبر داشته باشید ما در حال آزاد سازی ایران هستیم. طبیعتا دستگاه اطلاعاتی متوجه این قضیه شدند و شروع کردند به دستگیری. اول همین دوست نظامی را گرفتند، چون دسترسی به او خیلی راحت تر بود و از طریق همان ارگان نظامی که برایش کار می کرد، خیلی راحت او را دستگیر کرده بودند بعد از طریق دانشگاه با یک فاصله زمانی من را دستگیر کردند، وقتی من را دستگیر کردند.

آن موقع بیست و سه سالم بود. وقتی برای دستگیری من به خانه مان ریختند. مسلح وارد خانه شدند، چهار پنج نفر تمام خانه را گشتند.حکم نشان دادند. یک برگه نشان داد گفت این حکم است و گذاشت تو جیبش. انقدر ضربتی وارد خانه شدند و ریختند تو اتاق که ما اصلا فرصت نکردیم. یک لحظه مادرم گفت صبر کنید چادرم را سرم کنم. من هم روسری سرم کردم. آمدند تو، دو سه تایشان هم اسلحه داشتند، طبیعی هم بود. ما یک اتاق بیشتر نداشتیم، خانه مان کرج بود، طرف های خیابان آبان می نشستیم. خوشبختانه من متوجه شده بودم، یکی از دوستانم که نظامی بود گرفته بودند چون وقتی من با موبایلش تماس گرفتم قبل از اینکه دستگیر بشوم. یکی دیگر جواب داد. یک لحظه حدس زدم که اگر یک ذره احتمالش باشد که این را گرفته باشند اعلامیه ها خانه ی من نباشد. همه را بردم رو پشت بام. که نتوانستند حتی یک برگه از پوستر هایی که ما چاپ کرده بودیم، در دو اندازه ی بزرگ و کوچک چاپ کرده بودیم، نه کوچک و نه بزرگش را. من تا آخر هم گفتم من از این ها با خودم خانه نیاورده ام. این ها هم قبول کردند. چون حتی یکی هم تو خانه پیدا نکردند چون بردم گذاشتم پشت بام. هرچه که داشتم و نداشتم را بردند. من را گرفتند، آن موقع ظاهرا فخرآور فراری بود.

بعد از بازداشت من مشخصا گفتند که پرونده شما با پرونده ی یک فرد نظامی گره خورده و سر و کار من با دادگاه انقلاب نیفتاد، سر و کار من افتاد با سازمان قضایی نیروهای مسلح. خب من را منتقل کردند به بازداشتگاهی وابسته به این سازمان که بعدا آن آقای نظامی به من گفت این بازداشتگاه، بازداشتگاه فاطمی بود اسمش. حالا اینکه دقیقا کجا بود، بعضی ها می گفتند طرف های حشمت آباد است. وقتی من وارد بازداشتگاه شدم، اول ماشین انگار وارد یک پارکینگ زیرزمین شد. فقط من یک لحظه متوجه شدم که در بسته شد. وقتی ماشین وارد شد در بسته شد. سوار آسانسور شدیم و به جایی خیلی خیلی زیرزمین منتقل شدم چون خیلی طول کشید، حس کردم به اندازه هشت نه طبقه من زیر زمین رفتم. رفتم پایین و من را آنجا بردند توی سلول. بازداشتگاه خیلی وحشتناکی بود. واقعا هیچ وقت نفهمیدم این بازداشتگاه مال سازمان قضایی نیروهای مسلح بود، آیا مال سپاه بود، این را متوجه نشدم ولی خب رسما بعدا که منتقل شدم به دادگاه مرجع رسیدگی به پرونده ی من سازمان قضایی نیروهای مسلح بود و در واقع روی برگه های من این نوشته می شد.

زندانبان و نگهبان زنی نداشتیم. آنجا من با دو تا بازجو طرف شدم، یکی بازجوی بازداشتگاه بود، خودش را آدم جنتلمنی معرفی می کرد، می گفت من تحصیلات دارم و دانشگاهی ام، حرفی هم که زد گفت من با مسائل خصوصی شما کار ندارم، شما برای من یک فعال سیاسی مجرم هستی. کسی که جرم سیاسی دارد. این یک مورد بود که او رفتارش خیلی وحشتناک نبود. بازجویی می کرد و سوال می نوشت. یک جایی بعد از جلسه ی سوم چهارم بود که یک بازجو آوردند بالای سرم، بالای برگه اش نوشته بود حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی. این آقا از همان اول که آمد شروع به فحاشی کرد، سلیطه، ضدولایت فقیه، چرا شماها را تیرباران نمی کنند؟ اگر شما را تیرباران می کردند ما انقدر دردسر نداشتیم. مدام هم با مشت به صندلی من می کوبید من نیم متر می رفتم جلو. آن یکی را صدا زد (بازجوی خوب و بد) و از تو اتاق بیرون آوردش انگار داشتند جر و بحث می کنند که مراعات کن، دختر جوان است، آن ها هم می خواستند من بشنوم. او هم گفت نه این ها همه شان ضد نظامند، پررو است، هرچه می گوییم یک چیز دیگر جواب می دهد. او هم گفت من باهاش صحبت می کنم، همه چیز را می گوید، شما خیالت راحت باشد، اینجوری نیست. چشم بند داشتم ولی از زیر چشم بند می دیدم. توی راهروها لکه های خون می دیدم. یا وقتی می رفتم هواخوری به نظرم یک چیزهایی می دیدم که ابزار آویزان کردن و شکنجه است. میله های آهنی بود و یک چیزهایی مثل حلقه و قلاب و زنجیر بود. هرچه فکر می کردم چرا این ها اینجاست، جز برای آویزان کردن دلیل دیگری نباید می داشت.

در این مدتی که توی آن بازداشتگاه سازمان قضایی نیروهای مسلح بودم، آن بازداشتگاه یک بازداشتگاه کاملا مردانه بود، یعنی در این مدت من هیچ زنی ندیدم، تمام زندانبان ها مرد بودند، حتی بهتان گفتم یک بار هم که من را بردند حمام، یک آقا آمد دم سلول، یک چوب دستش گرفته بود می گفت تو آن سر چوب را بگیر و خودش هم سر دیگر چوب را گرفته بود و گفت برویم. وسط راه مثلا کاملا متوجه می شدم کسان دیگر هم نگاه می کردند و بعضی وقت ها می خندیدند. بعد رفتم حمام آنجا هم مثلا قشنگ در حمام سوراخ داشت و من حس می کردم حتما از این سوراخ نگاه می کنند، خیلی احساس عذاب داشتم، خیلی این قضیه برایم مهم بود، بخاطر تربیتی که در ایران داشتم، وقتی وارد حمام شدم اول نگاه می کردم ببینم سوراخ سنبه ها کجاست، می دیدم کنار در حمام قسمت قفلش سوراخ های زیادی هست. خیلی که عصبانی می شدند فحش های رکیک هم می دادند و من آن موقع شدید گریه می کردم. اینکه تو اگر آدم درستی بودی و دختر سالمی بودی این کار را نمی کردی. بازجو می گفت چندبار با فلان مرد رفتی شمال چه کارها کردید. وقتی می گوید شمال، کاملا مشخص است. این ها که دیگر برایم عادی شده بود و چون من خیلی تجربه نداشتم سعی می کردم ثابت کنم نه شما اشتباه می کنید، من فقط یک فعال سیاسی ام. خبر نداشتم که این یک تکنیک بازجویی است. آن موقع این اطلاعات را نداشتم. واقعا فکر می کردم این آقا ذهنیت بدی نسبت به من دارد و فکر می کند چون من با آقایان فعالیت سیاسی کرده ام، برای آن ها که مهم نبود و راجع به خانم ها سوال نمی کردند در این موارد ولی با آقایان که کار می کردم برایشان محرز بود که من مشکل اخلاقی هم دارم. به همین خاطر من یک جورهایی احمقانه توی دلم به آن ها حق می دادم که اینطوری فکر کنند. چون این به هر حال توی آن جامعه سنتی و با تربیتی که ما توی مدرسه پیدا کرده بودیم که پسرخاله ات نامحرم است، وقتی من بهشان می گفتم می دانم نامحرمند ولی من فقط باهاشان حرف زدم، سریع استفاده می کرد می گفت حرف زدن؟ تو حتی به پسرخاله ات هم نامحرمی چطور با مرد نامحرم حرف می زنی؟ وقتی می گفتم حرف زدن که جرم نیست، تازه شروع می کرد به بیان کردن مسائل شرعی.

مثلا یکی از رفتارهایی که برای عذاب من انجام می دادند این بود که مثلا مرتب به من می گفت چادرت را بکش پایین، یعنی من را به حد جنون می رساندند. خب این تصور برای من ایجاد می شد که این آدم که انقدر برایش مهم است که هی به من می گوید چادرت را بکش پایین، من دیگر حتما آدم بی اخلاقی هستم که یک موقع با روسری و فلان مانتو نشسته ام توی یک جمع، با چهارنفر نشسته ام صحبت کرده ام. یقه ام به اندازه ی کافی بسته نبوده. کم کم به من القا می شد که آدم معتقدی نیستم و باید خودم را ثابت کنم. به نظر من این رفتار کاملا سیستماتیک است.

من چون همه اش از لحظه ای که وارد بازداشتگاه شدم بجز لحظاتی که تو سلول بودم با چشم بند بودم. هیچی نمی دیدم، دوربین فیلم برداری هم ندیدم. فقط یکبار بازجویم که خودش را آدم تحصیل کرده ای معرفی می کرد یک بار به من اجازه داد من در جلسه بازجویی چشم بند را بردارم و من هم فقط به صورت او نگاه می کردم، یعنی اصلا شرایط اتاق بازجویی وقتی بازجو روبرویت نشسته طوری نیست که حتی یک لحظه برگردی عقب را نگاه کنی.

بازجو بهم گفت آزادت می کنم به شرطی که تماس نگیری. به هیچ عنوان اگر با کسانی که تو این پرونده هستی اگر تماس بگیری می آوریمت اینجا ولت هم نمی کنیم. من هم گفتم نه من هیچ تماسی نمی گیرم منتظر حکم می مانم. گفت منتظر باش بهت خبر می دهیم. دو هفته حشمت آباد بودم، بعد با ده میلیون تومان وثیقه بود که سند خانه مان را گرفتند، مرا آزاد کردند.

متن کامل شهادتنامه سپیده پورآقایی را اینجا بخوانید.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)