راهم بسى طولانى اما مقصدم نزدیک است
از کابل آمدم و میهمان تهران شدم
هواى سمرقند و بخارا کردم
خواهرم بدخشان صدایم مى کند
و
برادرم زابل مرا مى خواند
پدرم در توس چشم انتظار است
و مادر دلتنگ ما
نه از کاوه توانم بگذرم
و نه تهمینه رهایم مى کند
و نه زیبا دخت مازندران سودابه
گرماى محبت کورش مرا باز مى خواند
که چون او بزرگ و جاودان ندیدم
پاینده ایرانم و جاودان دلیرانش
که هر دم یادشان مرا تنها نمى گذارد
رودابه

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)