یوسف …

مادرت فقط از من خواست

برای تو شعری بگویم؛

اما هر بار که به رفتنت فکر کردم،

دلم تاب نیاورد و آزرده شد.

او چقدر تو را دوست دارد

که تنها آرزویش این است

دیگران نیز نامت را بدانند؛

نام جوانی پاک

که جایش در این جهان خالی ماند.

یوسف…

در قصه ها،

یعقوب سرانجام

یوسفش را دوباره دید؛

اما مادرت

هر غروب نامت را صدا می زند

و سکوت،

تنها پاسخ اوست.

تو دیگر

از هیچ راهی

به خانه بازنمی گردی؛

نه برای پوشیدن

کتی که دوستش داشتی،

نه با آن خنده ای

که هنوز

در دیوارهای خانه مانده است.

غم تو

اندوه یک روز و یک شب نیست؛

شعله ای است

که تا ابد

در قلب مادرت می سوزد،

بی آنکه زمان

توان خاموش کردنش را داشته باشد.

اما بدان، یوسف،

تو تنها در قلب مادرت نیستی؛

نامت در قلب همه ما مانده است،

و ایران

به تو

و به همه جاویدنامانی

که بی گناه از میان ما رفتند،

افتخار خواهد کرد.

س. روزبه

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)