شش ماه از کشتار بزرگ دی ماه ۱۴۰۴ گذشت. کشتاری که پس از اعتراضات بازاریان تهران به گرانی نرخ ارز و سپس تبدیل شدن سریع آن به یک جنبش سراسری اعتراضی، در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه رقم خورد. 

اگرچه آثار این جنبش اعتراضی خونبار هنوز از خیابانهای شهرهای ایران به طور کامل پاک نشده است و خاک مزار قربانیان هنوز به طور کامل خشک نشده است، اگرچه مردم ایران هر روز شاهد اعدام بازداشت شدگان این جنبش به بهانه های واهی هستند، اما به نظر من سرنوشت این جنبش در حافظه تاریخی مردم ایران هنوز مشخص نیست. 

شاید علت در این باشد که هنوز مدت زیادی از این رخداد بزرگ نگذشته است و شاید علت در وجود روایت ها و حتی نمادهای کاملا متفاوتی است که از این جنبش اعتراضی ساخته شده است. اینکه سرانجام این جنبش بزرگ تحت چه نامی و با چه نمادهایی که یک اجماع بزرگ در مورد آن وجود داشته باشد در حافظه تاریخی مردم ثبت خواهد شد، بهتر است به روندهای آینده و تاریخ سپرده شود. فقط شاید بتوان گفت  آنچه که تا به امروز در حافظه تاریخی ما ایرانیان ثبت شده است، خاطرات دردناک یک «کشتار بزرگ» می باشد. 

اگر جنبش های اعتراضی اخیر در ایران را بر مبنای معیارهای «نماد»، «چهره نمادین» و «رهبری» مقایسه کنیم، می توان گفت نماد جنبش سبز «رای من کو؟» و چهره نمادینش ندا آقاسلطان بود. موسوی و کروبی نیز در روزهای نخست این جنبش رهبری آن را در دست داشتند. اما چون به سرعت دستگیر و حصر شدند، هرگز فرصت نکردند جنبش را به یک پروژه‌ی خاص سیاسی حکومتیِ جایگزین (مثلاً بازگشت به دوران خاتمی) تقلیل دهند. تصویر ندا هم نمادی «انسانی و عام» ماند، نه نماد یک جریان سیاسیِ خاص.

نماد جنبش زن زندگی آزادی، شعار «زن زندگی آزادی» و چهره نمادینش مهسا امینی بود. «زن زندگی آزادی» اما فاقد رهبری مشخصی بود و هیچ سازمان یا شخص واحدی نیز مدعی رهبریِ آن نشد، اگرچه شعار زن زندگی آزادی از تجربه فعالیت های سیاسی و مبارزاتی احزاب کرد برمی خاست.  

اما جنبش اعتراضی دی ۱۴۰۴ قبل از اینکه به طور درونزا نماد و جهرهای نمادین خود را پیدا کند با فراخوان‌های ۱۸ و ۱۹ دی به سرعت به یک شخص با پروژه‌ی سیاسیِ از پیش‌ تعریف‌ شده (بازگشت سلطنت) و پشتوانه‌ی بین‌المللیِ آشکار (حمایت رسمی ترامپ) گره خورد. و طبیعی است که تکثر و گوناگونی سپهر سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران مانع از آن می شد که یک اجماع بزرگ حول رضا پهلوی و پروژه سیاسی او شکل بگیرد.

وجود یک اجماع نسبتا بزرگ حول نمادهای یک جنبش برای ثبت در حافظه تاریخی یک ملت بسیار اهمیت دارد. زیرا حافظه هرگز فردی نیست، بلکه همیشه در چارچوب‌های اجتماعی (خانواده، طبقه، ملت) ساخته می‌شود. بنابراین زمانی که چند «چارچوب اجتماعی» رقیب (ملی‌گرایی سلطنت‌طلب، جمهوری‌خواهی، چپ) هم‌زمان برای یک رویداد واحد رقابت می‌کنند، خودِ رویداد نمی‌تواند در هیچ‌کدام «رسوب» کند و در نتیجه حافظه‌ی مشترک شکل نمی‌گیرد — برخلاف رویدادی که فقط یک چارچوب غالب دارد.

از سوی دیگر «جنبش زن زندگی آزادی» و «جنبش سبز» هرکدام توانستند یک ظرف خالی بسیار بزرگ  ایجاد کنند و شعاری آن‌قدر باز (البته به تناسب شرایط زمانی خود) بر سر زبانها بیندازند که هر جریان سیاسی بتواند مطالبات خودش را در درون آن بریزد بی‌آنکه مالکیت انحصاری کسی زیر سؤال برود. اما «جنبش دی ۱۴۰۴» به‌محض فراخوان رضا پهلوی، از یک ظرف خالی به یک ظرف از قبل پر و اشغال‌شده تبدیل شد که محتوایش از پیش توسط یک پروژه سیاسی خاص اشغال شده بود، نه اینکه در اختیار جامعه باقی بماند.

به عبارت دیگر حافظه تاریخی نه محصول شدت رنج ناشی از کشتار است بلکه محصول باقی و پایدار ماندن آن ظرفی است که از سوی همگان و اجماع نسبی عمومی پر شده باشد. و به نظر من جنبش دی ماه ۱۴۰۴ فاقد چنین ظرف مشترکی بود.

از این مقایسه کوتاه می خواهم نتیجه بگیرم که اگر جنبش های اعتراضی و سیاسی آینده هم با الگوی مصادره‌ی زودهنگام توسط یک جریان پیش برود، خطر تکرار همان «تراژدی اپوزیسیون» که در یادداشت های پیشین به آن پرداخته بودم جدی‌تر می‌شود چون هر پیروزی نمادین یک جریان، بلافاصله جریان‌های دیگر را به موضع انکار می‌راند.

در مقابل، ماندگاریِ سیاسیِ زن زندگی آزادی به‌عنوان یک زبان مشترک (حتی برای جریان‌هایی که در همه‌چیز دیگر اختلاف دارند) نشان می‌دهد که یک ائتلاف بزرگ پایدار احتمالاً نیازمند حفظِ نمادهای «بی‌صاحب» است، نه رقابت بر سر مالکیت رویدادها و نمادهای گروهی و حزبی. 

https://t.me/politicalphilosphy/769

https://haghaei.blogspot.com/

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)